مهدی بهرامی – سرکوب عریان، کشتهشدن معترضان، و تماشای مداوم خشونت از خلال تصویر، جامعهی ایران را در وضعیت خشم انباشته و تحقیر گسترده قرار داده است. این خشم واقعی است، انسانی است، و انکار آن نه ممکن است و نه مطلوب. جامعهای که تحقیر شده، خشمگین میشود؛ و جامعهای که بارها دیده عزیزانش بیپاسخ کشته میشوند، نمیتواند آرام بماند. مسئله اما نه وجود خشم، بلکه مسیر خشم است.
در دل همین وضعیت، صدایی در حال بلندشدن است که باید با آن صریح و بیابهام مرزبندی کرد؛ صدایی که میگوید چون دستمان به عامل مستقیم سرکوب نمیرسد، باید به نزدیکان او ضربه بزنیم. صدایی که حتی از کشتن کودکِ فردی که در یک نهاد حکومتی کار میکند، بهعنوان «پاسخ» یا «انتقام» سخن میگوید. این صدا نه رادیکال است و نه انقلابی؛ حاصل آن، فروپاشی اخلاقی و شکست پروژهی سیاسی است.
برای جلوگیری از هر سوءبرداشتی، باید از ابتدا یک تمایز بنیادین را روشن کرد: آنچه اینجا نقد میشود، دفاع مشروع نیست. دفاع مشروع ـ در معنای حقوقی و اخلاقی آن ـ پاسخ متناسب به تهدیدی مستقیم و فوری است و در سنتهای کلاسیک اخلاق و حقوق سیاسی، قابل دفاع تلقی میشود. آنچه محل هشدار است، چیز دیگری است: خشونت علیه افراد بیگناه و ضعیف، بهویژه کودکان، بهعنوان جایگزین ناتوانی از دسترسی به عامل مستقیم سرکوب. این نه دفاع است و نه مقاومت؛ جابهجایی خشونت از عرصهی سیاست به عرصهی فروپاشی اخلاقی است.
در روانشناسی اجتماعی، این پدیده ذیل مفهوم «جابهجایی پرخاشگری» توضیح داده میشود؛ سازوکاری که نخستینبار توسط دولارد و همکارانش صورتبندی شد. هنگامی که منبع واقعی خشم دستنیافتنی است، پرخاشگری به هدفی در دسترستر منتقل میشود. این توضیح، تحلیل است، نه توجیه. دقیقاً به همین دلیل است که سیاست باید در این نقطه مداخله کند و مرز بکشد؛ زیرا اگر این سازوکار مهار نشود، جامعه وارد چرخهای میشود که خروج از آن، بهمراتب پرهزینهتر از ورود به آن است.
نظریههای چرخهی خشونت بر یک اصل کلیدی تأکید دارند: خشونت، پایان خشم نیست؛ اغلب آغاز چرخهای تازه از خشم و خشونت است. هانا آرنت میان «قدرت» و «خشونت» تمایز میگذارد و نشان میدهد که خشونت، نه نشانهی قدرت، بلکه علامت فروپاشی سیاست است. لحظهای که جامعه بپذیرد کشتن بیگناهان میتواند پاسخ باشد، آستانهی اخلاقی فرو میریزد و تنها چیزی که تغییر میکند، دلیل خشونت است، نه خود خشونت. از بیرون که نگاه میکنی، کودک کشتهشده، کودک است؛ روایتها، نیتها و توجیهها محو میشوند و آنچه باقی میماند، بدنی بیدفاع است.
در روانشناسی سیاسی، این لحظه را میتوان لحظهی سوختن سرمایهی اخلاقی جنبش نامید. جنبشهای اجتماعی ـ بهویژه در برابر دولتهای مسلح ـ بیش از هر چیز به مشروعیت اخلاقی متکیاند. ماکس وبر مشروعیت را ستون پایداری قدرت میداند و بوردیو نشان میدهد که سرمایهی نمادین چگونه میتواند به منبع قدرت واقعی بدل شود. برای مردمی که سلاح ندارند، مشروعیت اخلاقی قویترین سلاح است. لحظهای که خشونت علیه بیگناهان وارد میدان میشود، این سلاح در یک چشمبههمزدن از دست میرود و جامعه عملاً خلع سلاح میشود.
پیامد این فروپاشی صرفاً اخلاقی نیست؛ عمیقاً سیاسی است. دولتهای سرکوبگر برای تداوم خشونت، به روایت نیاز دارند. نظریههای تحلیل چارچوب معنایی و جنگ روایتها نشان میدهند که قدرت، نه فقط با زور، بلکه با معنا عمل میکند. حکومت ایران در روایتسازی دچار بحران است؛ اما خشونت کور، دقیقاً همان چیزی است که میتواند این بحران را برایش حل کند. لحظهای که خشونت علیه کودکان و غیرنظامیان رخ دهد، سرکوب از «جنایت» به «واکنش» بازتعریف میشود و جامعه، ناخواسته، به تکمیلکنندهی روایت قدرت بدل میگردد.
آنچه امروز در خیابان ایران در حال شکلگیری است، صرفاً انفجار خشم نیست؛ یک پروژهی سیاسی است: پروژهای برای تغییر نظم موجود با اتکا به کنش جمعی، فشار اجتماعی و حفظ برتری اخلاقی. خشونت علیه بیگناهان، این پروژه را از درون نابود میکند. سیاست بدون تمایز میان گناهکار و بیگناه، بدون فردیبودن مسئولیت، و بدون افق آینده، ناممکن است.
در نظریههای کنش جمعی بارها نشان داده شده است که جنبشها میتوانند از چارچوب «عدالتخواهی» به چارچوب «خشونت علیه بیگناهان» بلغزند. این لغزش، لحظهی خروج از سیاست است. عدالت معطوف به آینده است؛ فرآیند میخواهد، نهاد میخواهد، و مسئولیت فردی. خشونت علیه بیگناهان اما تنها معطوف به گذشته است؛ تخلیه است، نه تلاشی برای ساختن. جامعهای که این دو را جابهجا کند، نهتنها به آزادی نزدیکتر نمیشود، بلکه خود را در چرخهای از فرسایش، بیمعنایی و تداوم خشونت گرفتار میکند.
تحقیر اجتماعی ـ که جیمز گیلیگان آن را یکی از ریشههای اصلی خشونت میداند ـ میتواند انسانها را به نقطهای برساند که علیه ارزشهایی عمل کنند که بهنام آنها به پا خاستهاند. اینجاست که هشدار ضروری میشود: مبادا در آینهای که ظلم روبهرویمان گرفته، خودمان را گم کنیم. مبادا آنقدر خشمگین شویم که به چیزی بدل شویم که علیه آن ایستادهایم.
خیابان امروز حامل امکان سیاست است؛ امکانی گرانبها اما شکننده. مراقبت از مرز میان خشم و عدالت، دعوت به انفعال نیست؛ دفاع از آینده است. اگر این مرز فروبریزد، آنچه باقی میماند نه انقلاب است و نه رهایی، بلکه چرخهای از خشونت است که در آن دیگر هیچکس نمیتواند ادعای حقانیت کند.
وظیفهی همهی افراد اثرگذار بر افکار عمومی است که با فوریت و صراحت روشن کنند: هر صدایی که مردم را به خشونت علیه بیگناهان ـ بهویژه کودکان ـ فرامیخواند، با هر نیتی و تحت هر عنوانی، علیه مردم ایران عمل میکند. این داوری دربارهی نیتها نیست؛ تحلیل پیامدهاست. چنین صدایی پروژهی سیاسی خیابان را تخریب میکند، سرمایهی اخلاقی را میسوزاند و جامعه را از موقعیت مطالبهگری به موقعیت توجیهگری میکشاند.
و باید به خودمان یادآوری کنیم:
انتقام از تحقیر،تنبیه بی گناه نیست؛ در دست گرفتن قدرت سیاسی است.
انتقام از ظلم، کشتن نیست؛ از بین بردن سازوکار ظالمانه است.
و خون کودکان، انتقامی ندارد؛ داغی است که باید آن را تا ابد به یاد داشت، و تنها عدالت، همبستگی و انسانماندن میتواند مرهمی بر آن باشد.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




