پناهنده‌نمایی سیاسی و فروپاشی اخلاق همبستگی

چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴ برابر با ۲۸ ژانویه ۲۰۲۶


 احسان تاری‌نیا* – در میانه خون و آتش در ایران، در میانه بازداشت، شکنجه و گورها، پدیده‌ای در بخشی از دیاسپورا رشد کرده که اگر نامش را دقیق نگذاریم به‌سرعت عادی می‌شود. پناهنده‌نمایی سیاسی یعنی کسی با روایت سرکوب و عنوان پناهنده سیاسی اقامت می‌گیرد اما بعد از گرفتن اقامت نه‌تنها هیچ کنش سیاسی معناداری ندارد بلکه حتی حداقل همدلی و حرمت را هم نسبت به خون کشته‌شدگان نگه نمی‌دارد و زندگی خود را با نمایش سفر و لذت و بی‌خیالی بر چهره‌ی همان فاجعه می‌چیند.

اینجا بحث سفر رفتن نیست. بحث خوشی کردن نیست. بحث حق زندگی نیست. مسئله شکاف آشکار میان ادعا و واقعیت است. مسئله این است که هویت پناهندگی سیاسی تبدیل می‌شود به ابزار ارتقای زندگی و نه مسئولیت اخلاقی. این دقیقاً همان جایی است که باید بی‌پرده گفت با یک مشکل روانشناختی – اجتماعی روبه‌رو هستیم نه صرفاً یک سلیقه شخصی.

گسست اخلاقی؛ وقتی وجدان را موقتاً خاموش می‌کنند

در روان‌شناسی اجتماعی مفهومی هست به نام گسست اخلاقی؛ یعنی فرد کاری می‌کند که از نظر اخلاقی مسئله‌دار است، اما با توجیه‌های ذهنی، احساس گناه را دور می‌زند. سازوکارش ساده است: فرد به خودش می‌گوید «من مسئول نیستم»، «من مجبور بودم»، «من فقط زندگی خودم را دارم»، «سیاست به من ربطی ندارد». این‌ها جمله‌های ساده‌اند، اما کارکردشان خطرناک است؛ چون اجازه می‌دهند فرد از رنج جمعی سود ببرد و در عین حال خود را بی‌تقصیر حس کند.

وقتی کسی از روایت «روزنامه‌نگار سابق»، «مخالف»، «معترض» و «سرکوب‌شده» برای گرفتن اقامت استفاده می‌کند، اما بعد از آن حتی حاضر نیست یک هزینه‌ی کوچک – مثل موضع روشن، اطلاع‌رسانی درست یا حمایت حداقلی از خانواده‌های دادخواه – را بپذیرد، در حال انجام یک قطع ارتباط روانی بین منفعت و حقیقت است. یعنی منفعت را نگه می‌دارد و حقیقت را حذف می‌کند.

نارسیسیسم پلتفرمی؛ وقتی تصویر مهم تر از درد می‌شود

بخش دیگری از این پدیده ریشه در نارسیسیسم دارد. نارسیسیسم یعنی شیفتگی افراطی به تصویر ذهنی از خود و نیاز دائمی به تأیید. در نسخه شبکه‌های اجتماعی این نارسیسیسم به شکل نمایش دائمی زندگی خودش را نشان می‌دهد. فرد نمی‌خواهد حقیقت را حمل کند، چون حقیقت سنگین است. فرد می‌خواهد تصویر جذاب بسازد، چون تصویر لایک می‌گیرد.

اینجاست که استوری سفر فقط یک تصویر نیست؛ تبدیل می‌شود به بیانیه ی روانی. یعنی «من مرکز جهانم. من اولویتم. رنج دیگران پس‌زمینه است». این دقیقاً نقطه‌ای است که اخلاق می‌میرد و نمایش جای آن را می‌گیرد.

بدتر از آن، وقتی این نمایش با عنوان «پناهنده‌ی  سیاسی» همراه می‌شود. چون فرد از یک‌سو با روایت رنج، اعتبار و اقامت گرفته و از سوی دیگر، با نمایش بی‌توجهی، همان رنج را کوچک می‌کند. این دوگانه یک پیام دارد: خون ابزار بود؛ حالا مزاحم لذت است.

بی‌حسی اکتسابی و درماندگی آموخته‌شده؛ وقتی به بی‌تفاوتی افتخار می‌کنند

بعضی از این افراد واقعاً از سیاست چیزی نمی‌دانند و نمی‌خواهند هم بدانند. اما این ندانستن صرفاً بی‌سوادی نیست؛ گاهی یک مکانیسم دفاعی است که در روان‌شناسی به آن «بی‌حسی اکتسابی» می‌گویند. یعنی فرد برای اینکه اضطراب و فشار را حس نکند، خودش را از واقعیت جدا می‌کند. مشکل اینجاست که جدا کردن خود از واقعیت، وقتی با امتیاز گرفتن از همان واقعیت همراه باشد، دیگر دفاع سالم نیست؛ تبدیل می‌شود به بهره‌برداری.

شکل دیگرش «درماندگی آموخته‌شده» است؛ یعنی فرد باور می‌کند هیچ کاری نمی‌شود کرد، پس به‌جای تلاش، به بی‌تفاوتی پناه می‌برد. اما باز هم اگر کسی با عنوان پناهنده‌ی سیاسی زندگی جدید ساخته باشد، دیگر نمی‌تواند پشت این جمله پنهان شود. چون خودش پذیرفته که مسئله سیاسی بوده است. اگر سیاسی بوده، پس مسئولیت هم دارد.

دروغ هویتی و خودفریبی؛ وقتی انسان نقش بازی می‌کند و بعد نقش را باور می‌کند

این پدیده یک لایه‌ی خطرناک دیگر هم دارد: خودفریبی. یعنی فرد آن‌قدر روایت را تکرار می‌کند که خودش هم آن را باور می‌کند. در روان‌شناسی به این وضعیت «ناسازگاری شناختی» می‌گویند؛ یعنی ذهن نمی‌تواند هم‌زمان دو حقیقت را تحمل کند: «من اقامت را با روایت سیاسی گرفته‌ام» و «من هیچ تعهد سیاسی ندارم». برای اینکه این تناقض آزاردهنده نباشد، ذهن یکی را دستکاری می‌کند: یا می‌گوید آن روایت خیلی هم مهم نبود، یا می‌گوید همه مثل من هستند، یا می‌گوید فعالان سیاسی هم دنبال اسم و نان‌اند.

این توجیه‌ها فقط یک آرام‌بخش ذهنی است تا فرد مجبور نشود با سؤال اصلی روبه‌رو شود: اگر واقعاً سیاسی بودی، سهمت از سیاست چیست؟ اگر نبودی، چرا به نام سیاست اقامت گرفتی؟

بی احترامی به خون کشته‌شدگان چگونه یک جامعه را از درون پوک می‌کند

جامعه فقط با شعار سرپا نمی‌ماند؛ با حرمت سرپا می‌ماند. وقتی در فضای دیاسپورا، روایت فداکاری و جان‌باختن تبدیل می‌شود به زمینه‌ای برای خودنمایی و آسایش‌طلبی افراطی، با فرسایش سرمایه‌ی اخلاقی مواجه می‌شویم. سرمایه‌ی اخلاقی یعنی حس شرم، حس مسئولیت و حداقلی از وفاداری به رنج مشترک.

وقتی این سرمایه فرسوده شود اپوزیسیون – حتی اگر پر از صدا باشد – بی‌ریشه می‌شود. رژیم جمهوری اسلامی دقیقاً از همین بی‌ریشگی تغذیه می‌کند. چون آخوندیسم فقط با باتوم زنده نیست؛ با تحقیر حقیقت هم زنده است. وقتی خارج از کشور هم فاجعه تبدیل به محتوا شود و خون تبدیل به تگ و هشتگ، رژیم به هدفش نزدیک‌تر می‌شود. چون جامعه‌ای که رنج را به نمایش تبدیل کند، دیر یا زود توان ایستادن را از دست می‌دهد.

نگاه ملی‌گرا؛ مسئولیت پیش از ادعا

از نگاه ملی‌گرا هویت ملی فقط عشق به پرچم و شعار نیست. هویت ملی یعنی وفاداری به حافظه مشترک. یعنی وقتی ملت زخمی است تو نمی‌توانی زخم را ابزار کنی و بعد از زخم فرار کنی. ملی‌گرایی یعنی قبول کنی که زندگی تو – هرچقدر هم در اروپا امن باشد – باز روی شانه‌های کسانی ایستاده که در ایران امنیت نداشتند و هزینه دادند.

پناهندگی سیاسی اگر واقعی باشد یک نشان افتخار نیست؛ یک بار مسئولیت است. اگر این بار را نمی‌خواهی، دست‌کم آن عنوان را خرج خودت نکن. چون اینجا دیگر اختلاف سلیقه نیست؛ اینجا مسئله شرافت عمومی است.

پناهنده‌نمایی به عنوان یک رفتار ضد اجتماعی

اگر بخواهیم خیلی روشن و بی‌تعارف بگوییم پناهنده‌نمایی سیاسی در شکل رایجش یک رفتار ضد اجتماعی است. ضد اجتماعی یعنی رفتارهایی که به اعتماد عمومی ضربه می‌زند. کسی که با قصه سیاست اقامت می‌گیرد و بعد سیاست را مسخره می‌کند اعتماد را می‌کشد. کسی که خون را پله می‌کند و بعد خون را فراموش می‌کند همبستگی را می‌شکند. کسی که رنج را مصرف می‌کند و بعد آن را بی‌ارزش نشان می‌دهد وجدان جمعی را بی‌حس می‌کند.

این رفتار شاید برای فرد سود داشته باشد اما برای جامعه سم است. سم آرام. سم بی‌صدا. سم خوش‌رنگ.

یک معیار ساده برای تشخیص

اگر کسی واقعاً پناهنده سیاسی است لازم نیست هر روز شعار بدهد. اما باید حداقل‌های اخلاقی را نگه دارد. حداقل یعنی تحقیر نکردن درد مشترک. حداقل یعنی دروغ نگفتن درباره نقش خود. حداقل یعنی نساختن زندگی نمایشی روی جنازه حقیقت.

اگر این حداقل‌ها نیست، آنچه مانده پناهندگی نیست؛ یک معامله است. معامله‌ای که هزینه‌اش را مردم ایران داده‌اند.

اما هنوز همه‌چیز تمام نشده است. هنوز هم دیر نشده است. هنوز می‌شود از این سراشیبی اخلاقی ایستاد، برگشت و حساب خود را با وجدان خویش صاف کرد. هنوز می‌شود به‌جای پنهان شدن پشت توجیه‌ها، یک‌بار صادقانه به آینه نگاه کرد و پرسید: من دقیقاً کجای این فاجعه ایستاده‌ام.

هیچ‌کس از شما انتظار قهرمانی ندارد. کسی نمی‌گوید جانتان را به خطر بیندازید یا نقش بازی کنید. اما حداقل این را می‌توان خواست که از خون مردم ایران نردبان نسازید. اگر به نام سیاست اقامت گرفته‌اید، دیگر حق ندارید سیاست را مسخره کنید. اگر با روایت سرکوب پناهنده شده‌اید، دیگر مجاز نیستید سرکوب را به پس‌زمینه زندگی لوکس خود تبعید کنید.

بدانید که بی‌طرفی در برابر جنایت، بی‌طرفی نیست؛ انتخاب است. انتخابِ ایستادن در حاشیه امن، در حالی که دیگران هزینه می‌دهند. تاریخ با این انتخاب‌ها مهربان نیست. حافظه جمعی شاید کند باشد، اما فراموش‌کار نیست.

هنوز می‌شود سکوت را شکست، حتی اگر دیر. هنوز می‌شود از مصرف رنج فاصله گرفت و کنار رنج ایستاد. هنوز می‌شود به‌جای استوری‌های بی‌ربط، حداقل حرمت نگه داشت. هنوز می‌شود فهمید که پناهندگی سیاسی بدون مسئولیت، فقط یک امتیاز اداری نیست؛ یک بدهی اخلاقی است.

ایستادن کنار مردم ایران الزاماً فریاد زدن نیست. اما حداقلش این است که بر روی دردشان نرقصید. حداقلش این است که اگر شهامت همراهی ندارید، لااقل وقاحت بی‌تفاوتی را به نمایش نگذارید.

هنوز دیر نشده‌است.اما زمان هم بی‌نهایت نیست.


* احسان تاری‌نیا، روانشناس بالینی، روزنامه‌نگار، مترجم، نویسنده در لوکزامبورگ

 

 

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۱ / معدل امتیاز: ۴٫۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=395730