سارا پور صبری – سؤال قرار گرفتن در خدمت شر ــخواسته یا ناخواستهــ و قدم برداشتن در سمتوسوی اهداف آن، یا در مقابل، پشت پا زدن به منافع شخصی و سنگر گرفتن در جبههی مخالف این شر، این روزها برای برخی از بهاصطلاح سلبریتیها که در حوزههای مختلف به شهرت و اعتبار رسیدهاند، به یک پرسش و انتخاب جدی بدل شده است. ما امروز با همان پرسش جاودانهی شکسپیر مواجهایم: بودن یا نبودن؛ (در کنار مردم یا در کنار حکومت)
شکسپیر میگوید: بودن، یا نبودن: مسئله این است. آیا شایستهتر آن است که به تیر و تازیانه تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم، یا اینکه ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواریها را از میان برداریم؟
بهراستی که این سؤال، پاسخ خود را نیز به روشنی در بر دارد. هملت با خود میاندیشد که آیا باید در برابر ناراستی و خیانتی که به او و پدرش روا شده بایستد و انتقام بگیرد یا روند عادی زندگی خود را طی کرده و قتل پدر و خیانت مادر و عمویش را به فراموشی بسپارد؟
حکومت جمهوری اسلامی این روزها سعی دارد با گرم نگهداشتن بازار مکاره سریالها / شوهای تلویزیونی و اینترنتی/ و از جمله جشنواره حکومتی فجر، اوضاع کشور را آرام و عادی جلوه دهد. بارها درباره هدف برگزاری این جشنواره و عایدات حکومتی آن سخن گفته شده است. اما این بار میخواهیم در چند گفتار، با نگاهی تحلیلی و تاریخی ابتدا به فرایند تاکتیکی حکومت اسلامی در مواجهه با فرهنگ و هنر بپردازیم و سپس به ذهن و خیال کسانی نفوذ کنیم که این راه را انتخاب کرده و خود را در چنین نمایشی در معرض دید و قضاوت عموم قرار میدهند.
یکی از مشکلاتی که با آن روبهرو هستیم و خوشبختانه امروز در نسل جوان کمرنگتر شده، خیانت به مفاهیم و واژههاست. سالهاست بهخصوص پس از شورش سال ۵۷، معانی و کارکرد برخی واژهها دستخوش تغییرات اساسی شدهاند. مثلاً واژههای زیرکی، زرنگی، جنم، پشتکار، استعداد، پرکاری، و… گاه بهشدت از معنا تهی شده و در بیشتر موارد، قلبِ معنا شدهاند. بهطوری که شاهد هستیم، اتصال پیدا کردن به منبع قدرت یا ثروت و پیشرفت از این طریق، متأسفانه در بدنه جامعه ما بهنوعی ارزش تبدیل شده و از آن با واژههای زیرکی و زرنگی یا تواناییِ شخصی یاد میشود، حال آنکه جامعه در ناخودآگاه خود آگاه است که در سیستم جمهوری اسلامی، پیشرفت کردن یا حتی وارد شدن به عالم هنر یا دنیای سلبریتیها در زمینههای دیگر، مواردی غیر از پشتکار یا استعداد را میطلبد. بهعبارت ساده میتوان گفت که هر شخص باشرف یا دارای کرامت نفس، نمیتواند قدم در این راه بگذارد.
معنای این واژههای قلبشده را بایستی دوباره بازیابی کرد. بازتولید ارزشهای مد نظر رژیم اسلامی از سوی مردم باعث شده، فرهنگ جامعه بهطور کلی دچار اضمحلال شده و افرادی که به اصول و ضوابط انسانی پایبند هستند، شکستخورده و ضعیف جلوه کنند. چنین جامعهای روشنفکران واقعی خود را تمسخر میکند. شکستهای اقتصادی آنان را که ناشی از عدم همکاری با قدرت حاکم است، پوچ و بیارزش و مضحک قلمداد میکند. همین موارد باعث میشوند، بسیاری به انگیزه رسیدن به نان و نوا، اندیشه سالم و ارزشهای بشری را کنار گذاشته و بهاصطلاح همرنگ جماعت شوند. اما چنانکه لوئیس بونوئل گفته: آیا غم نان، دلیل بر فاحشگی هنر است؟
در چنین اجتماعی شاهد حضور سلبریتیهایی وابسته هستیم که در همین فرهنگ منحط رشد کرده و میوه این قدرت حاکم هستند. آنان که در بدترین شرایط و حتی پس از نسلکشی آشکار حکومت اسلامی، انگیزهای برای اعلام حضور یا موضعگیری در سمت کشتهشدگان و مظلومان ندارند. بلکه برعکس تلاش میکنند تا بند ناف خونین و متعفن رانتی خود را با مادر حکومت، محکمتر کرده و از این طریق به ارتزاق انگلوار خود ادامه دهند.
ای شکم خیره به نانی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دوتا
اما این ماجرا از کجا آغاز شد و ریشه آن به چه باز میگردد؟ به اعتقاد نگارنده، پایهگذار تئوری کارکرد امنیتی سلبریتیها، اصلاحطلبان بودند و این داستان به دوران محمد خاتمی باز میگردد. خاتمی با توجه به سابقهای که در معاونت فرهنگی و همچنین ستاد تبلیغات جنگ داشت، تمرکز خود را بر نفوذ در طبقه فرهنگی قرار داده بود. او که مدتی وزیر ارشاد اسلامی بود، افرادی را مأمور نزدیک شدن به شبههنرمندان کرد تا سیاستهای استمراری او را بر زبان جاری کرده و موجبات شرکت حداکثری مردم در انتخابات فرمایشی رژیم و در نتیجه، مشروعیتبخشی به آن فراهم شود.
گروهی از نویسندگان، سیاسیون، سلبریتیها و شبهفرهنگیان گرد او جمع شدند. عبای شکلاتی بر تنش پوشاندند. ریشش را رنگ کردند. سخنرانیهایش را نوشتند. در دهانش کلماتی چون: آزادی، برابری، مردمسالاری، فرهنگ، و گفتوگوی تمدنها گذاشتند. و اینچنین بود که یک آخوند به روشنفکر بدل شد. آخوندی که تنها برای روضهخوانی و گرفتن خمس و ذکات آموزش دیده بود؛ حال قرار بود سیاست یک کشور را تعیین کند.
اما همین محمد خاتمی در ابتدای انقلاب نقش مهمی در استحکام حکومت اسلامی داشت و باعث و بانی بسیاری از بدعتهای ویرانگر بود. مثلاً او بود که در کنار برخی از تندروترین عناصر رژیم، باعث ممنوعالکار شدن بازیگران و خوانندگان و در کل هنرمندان دوران پهلوی شد. چهرههایی چون محمدعلی فردین، بهروز وثوقی، و ناصر ملکمطیعی با دخالت مستقیم خاتمی، از زندگی و کار خود ساقط شدند. طبق شیوه خاتمی بود که احضار دستهای و فلهای هنرمندان به دادگاهها و کمیتهها صورت گرفت. بسیاری از این افراد با دلایل واهی محاکمه و ممنوعالکار شدند. اموال آنها توقیف شد، شلاق خوردند، حبس کشیدند و بعضاً از ترس جانشان به تبعید اجباری تن دادند.
در چنین شرایطی برخی نامهای بهظاهر هنرمند، به دلایلی که میتوان حدس زد، وارد این فهرستها نشدند و توانستند در بدنه هنر حکومتی بمانند و کار کنند. اینها احتمالاً همکاران خود را فروختند یا مانند امروز به شکلی وقیحانه، بیطرف ماندند. همینجا بود که واژهها از معنا تهی شدند و «باید نان خورد»، جای «باید شرف داشت» را گرفت. این استاندارد دوگانه چیزی بود که خاتمی به دنیای هنر ایران تزریق کرد ؛ تجسمی از همان سیاست کهنه: تفرقه بینداز و حکومت کن.
در دوره خاتمی، برخی روزنامهنگاران و شبهروشنفکران تن به تبلیغات رژیم دادند و زمینه شهرت و تثبیت چهرههای مورد تأیید حکومت را فراهم کردند. عدهای دیگر کوشیدند در لباس هنرمند، طبق سفارش حکومت، با خلق آثاری تزئینی و جشنوارهای، ویترین فرهنگی رژیم را بیارایند. نتیجه آن بود که ایران در جشنوارههای هنری جهان با آثاری ضعیف، سیاستزده و بریده از زندگی واقعی مردم مطرح شد و جوایزی را از دست اروپاییان ـ و حتی آکادمی اسکار ـ دریافت کرد؛ نهادهایی که هدفشان چیزی جز تحمیق تودهها نبود.
مرحله بعدی این بود که خاتمی با استفاده از سلبریتیهای آن روز، جریانی امنیتی به راه انداخت. او برخی از نخبگان واقعی را از طریق قتلهای زنجیرهای یا حذف کاری و تبعید اجباری، خنثی کرد تا سفیران فرهنگی سرسپرده خود را به کنفرانسها بفرستد و در روزنامهها، نمایشها، فیلمها، ورزش و سخنرانیها مطرح سازد. با استفاده از این افراد، تولید محتوای استمراری شکل گرفت تا اصلاحات بتواند، مقاومت درونی مردم در برابر حکومت دینی را فرو بریزد. اما چگونگی نفوذ خاتمی و دستگاهش در میان مردم، یکی از ریاکارانهترین روشها برای نابود کردن حرکتهای اعتراضی مردم بود.
به گفته برخی از کارگزاران امنیتی دولت اصلاحات از جمله سعید حجاریان، خاتمی سعی داشت حرف حکومت را از زبان سلبریتیها بیان کند تا در میان اقشار مختلف مردم جا بیفتد. شعارهای حکومت، به هدایتگران خاصی در وزارت اطلاعات منتقل میشد. این هادیان، هرکدام مسئول یک یا چند سلبریتی بودند. اشخاص مشهوری که در میان هنرمندان، نویسندگان، روزنامهنگاران، ورزشکاران یا دیگر اقشار از محبوبیت و شهرتی برخوردار بودند.
در هر زمانی که حکومت نیاز داشت، هادیان راهکارهای حکومت را به سلبریتیهای تحت امر خود منتقل میکردند. این سلبریتیها نیز، پیامها را با گنجاندن در آثار خود، در جامعه، انتشار میدادند و باعث عادیسازی میشدند. این روش امروز نیز همچنان کاربرد دارد. برای نمونه، زمانی که گروهی شبههنرمند از سوی جمهوری اسلامی در جشنواره کن حضور داشتند، یکی از بازیگران مشهور این گروه از مأموران حکومت خواسته بود که هادیان مشخص کنند چه بگویند و چه نگویند.
زمانی که یک سلبریتی، راه موفقیت، شهرت و رسیدن به رفاه اقتصادی را در خدمت به حکومت و انجام اعمال ضدانسانی و فرهنگی، تشریح میکند، جامعه هدف او نیز، به این روش گرایش پیدا میکند. مثلاً کافی است تا یک سلبریتی، شعارهایی درباره همبستگی داخلی، مقابله با بیگانه، یا بازگشت به ارزشهای ۵۷ سر بدهد تا بخشی از جامعه، این شعارها را دنبال کرده و موجی را که در مخالفت با حمله اسرائیل به تأسیسات حکومتی دیدیم، راه بیندازد.
سیاستهای کلی دولت خاتمی بهخصوص در زمینه فرهنگ و هنر، برای ایجاد رانت و کنترل نامحسوس طراحی شده بودند. مثلاً در دوران او برخی از هنرمندان قدیمی به صحنه تئاتر بازگشتند و تئاتر شاهد حضور برخی از پیشکسوتان قدیمی بود. در این دوران چند تماشاخانه، اداره تئاتر و خانه تئاتر دوباره راهاندازی شدند. اما نکته اصلی اینجا بود که هرکدام از اینها در واقع رانتهایی را برای افرادی خاص ایجاد میکردند تا حکومت بتواند در موقع لازم از آنها استفاده کند. مثلاً نویسندهای قدیمی که کتابش در این دوره، دوباره مجوز نشر گرفت به یکی از بلندگوهای حکومت بدل شد و به کنفرانس برلین رفت. یا تئاتریهایی که به واسطه خانه تئاتر، از مواهب دولتی و برخی رانتهای کوچک اجرایی بهرهمند شده بودند، سیاهیلشکر این بازی لقب گرفتند.
جشنواره تئاتر فجر که در سال ۱۳۷۷ عنوان «بینالمللی» گرفت، با میزبانی از گروههای خارجی میکوشید چهره خشن، مذهبی و تروریستی حکومت را در داخل و خارج سفیدشویی کند. روندی مشابه که در سینما، تلویزیون، نشر و ورزش نیز دنبال شد؛ روندی که اگرچه رانت اندکی را به گروهی محدود میرساند، اما در مجموع به استمرار حکومت کمک میکرد.
سینمای شبهروشنفکری در دوره خاتمی رونق گرفت. فیلمهایی شاعرانه، در ستایش فقر، در ستایش دین و جدا از بدنه اجتماع، الگو و سرلوحه قرار گرفتند. جمهوری اسلامی در دوران خاتمی نخل طلای جشنواره کن را بهدست آورد و در دیگر جشنوارهها مانند: ونیز، برلین و غیره، نام خود را ثبت کرد. سینما همچنان در ایران دولتی و رانتی رابطهای بود اما غربیها این سینما را میستودند و عامدانه برای حکومت تبلیغ میکردند. این فیلمها اغلب با سیاست کاری نداشتند و جامعهای عقبافتاده را برای بینندگان مشتاق خود تصویر میکردند. در واقع دولت، سینماگران را تشویق میکرد که آثاری خنثی و جایزهبگیر بسازند. فیلمسازان با تقلید از این الگوها و تمکین در برابر خواست جشنوارههای جهانی، به نوعی سینما دست یافتند که هدفش راضی کردن منتقدین خارجی و کسب جایزه و فاند بود. این فیلمها از ارزش تکنیکی و سینمایی اندکی بهره میبردند اما خود ژانری را شکل دادند که در میان منتقدان به نام «گداگراف» شناخته شد.
ادامه دارد…
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




