دوتایی هزار، پنج تایی به صد
به رفت از پسِ روزگار، خوب و بد
بپیچید بانگ جَرس در حصار
جوانان بهکارزار، پِیِ شهریار
چو شیران شرزه به جوش آمدند
به راهِ وطن جان به کف آمدند
اَزیرا که از جنس کُورکُور بُدَند
به جنگ اندرون، شهسواری بُدَند
زِ سیستان و ایذه، به بازیدراز
زِ ارژنگ و نیکشهر، و یا دشتِ ناز
چو شیر ژیان نعره انداختند
زمین و زمان را به هم تاختند
دلیری کنند بر فلک شیرگیر
به هم بر زنند دامِ این گرگِ پیر
صدایِ فرحبخششان برفراز
به دل عشق ایران، همان بُرجِ ناز
تو گویی که داود در نِی دمد
همه هوشیاران به مستی بَرَد
به ناگه همه شهریاران پاک
زِ بانگ جوانانِ عَیّار این آب و خاک
زِ کوروش، زِ یعقوب و نادر، زِ زند و رضا ( رضا شاه کبیر )
همان رادمردانِ نامآورِ آریا
هم آنان که در کیشِ رِندانِ مست
چه آتشپرست و چه دنیاپرست
تو گویی به محشر برون آمدند
از آن گورِ تیره به جان آمدند
همه پادشاهانِ این تیرهی فَرّهی
همه بُهت در این هنگِ شاهنشهی
همانها که چُون جام گیرند به دست
ببینند در آن آینه، هر چه هست
به مستی، دَمِ از پادشاهی زنند
دَمِ خسرَوی در گدایی زنند
دگر باکشان نیست که گر بی سلاح
بیایند بهجنگِ انیرانیانِ تباه
زِ ایلخانیانِ مغول، تا که عثمانیان
زِ قحطانیانِ انیرانی و لُخمیان
پیاپی برون کردهاند دشمن از شهرِ یار
به دِل کینِ دشمن، به رهبُردِ سردار خود، شهریار
و اینک همان مرحلهست شیروخورشیدِ صور
“که گم شد درو لشکرِ سَلم و تور”
شهنشاه ایران، رضا پهلوی
فراخوانده یاران به شهریوری
چو ایرانیان را چپ و راست رنجست و درد
نگه کن کنون تا چه باید بکرد
سپاه شهنشه بپا خاستند
زِ بُرنا و پیر، پهلوی خواستند
“گر از دامن او درفشی کنند”
سپاه انیرانیان را به آتش کنند
و اینک تو ای شاهِ شاهان، ای پهلوی
که از شهرِ فرخنژادی و هم خُسروی
تو این انجمن را به آیین بدار
که لشگر پیاده کند کارزار
سرباز ایران و شاهِ پهلوی
بهزاد پرنیان




