پادشاهی یا جمهوری؟ فروکاستن مسئله سیاست به فرم حکومت

چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ برابر با ۱۸ فوریه ۲۰۲۶


مهدی بهرامی– مسئله پادشاهی و جمهوری در ایران، اگر در سطح «فرم حکومت» متوقف شود، به جدالی کم‌عمق و گمراه‌کننده فروکاسته می‌شود؛ جدالی که نه مسئله‌ی قدرت را توضیح می‌دهد و نه افق آینده را روشن می‌کند. این نزاع، بیش از آن‌که سیاسی باشد، لفظی است. مسئله‌ی اصلی، ماهیت سیاست است، نه نام نظام.

در سنت کلاسیک و مدرن اندیشه‌ی سیاسی، سیاست نه میدان نیت‌های خیرخواهانه است و نه عرصه‌ی برتری اخلاقی. سیاست، پیش و بیش از هر چیز، منازعه‌ای پایدار بر سر قدرت، بقا و جهت جمعی است. نظریه‌ی منازعه کارل اشمیت، رئالیسم سیاسی هانس مورگنتاو، تحلیل قدرت مکس وبر و تحلیل روابط نهادینه شده داگلاس نورث همگی بر این نکته توافق دارند که سیاست از جایی آغاز می‌شود که امکان تقابل واقعی وجود داشته باشد؛ جایی که تصمیم، هزینه، مسئولیت و خطر ملموس است. در فقدان این شرایط، هیچ سیاستی شکل نمی‌گیرد.

هیچ نظامی ــ نه جمهوری، نه پادشاهی، نه حتی باثبات‌ترین دموکراسی‌ها ــ به‌طور خودکار حافظ آزادی نیست. هر نظامی که نیروهای اجتماعی و سیاسی‌اش از منازعه کناره بگیرند و دفاع از حق را به اخلاق‌گرایی انتزاعی و بیانیه‌نویسی بسپارند، به‌سرعت مستعد لغزش به اقتدارگرایی است. این گزاره نه بدبینی است و نه اغراق؛ بلکه بازتاب سازوکارهای بنیادین قدرت است، چه در غرب و چه در خاورمیانه، جایی که سیاست همواره با زور، امنیت و توازن قوا گره خورده است.

اگر هنوز کسی گمان می‌کند فرم حکومت خودبه‌خود مسئله را حل می‌کند، کافی است به تجربه‌ی منطقه نگاه کند؛ از عراق و سوریه و یمن و ایران که سالهاست فرم جمهوری را انتخاب کرده‌اند تا امارات و عربستان و قطری که اساسا ادعای دموکراسی را هم ندارند‌. نتیجه روشن است: نه پادشاهی ذاتا آزادی می‌آورد و نه جمهوری خودبه‌خود دموکراسی می‌سازد. آنچه تعیین‌کننده است، توان سازمان‌دهی قدرت، ظرفیت اعمال تصمیم و امکان ماندن در میدان منازعه است. این گزاره با نظریه‌ی دولت توکویل، جامعه‌شناسی قدرت میشل فوکو، نهادگرایی تاریخی پیتر ایوانز و نظریه‌ی دولت مدرن مکس وبر همخوانی کامل دارد؛ آنچه دولت را دولت می‌کند، نه نام، بلکه امکان اعمال تصمیم و مشروعیت اعمال آن است.

جدای از این مسئله بحران بنیادین جمهوری‌خواهی ایرانی اما این است که بسیاری از نیروها از منازعه‌ی واقعی سیاست کناره گرفته‌اند. جمهوری‌خواهان پیوسته از «اتحاد» سخن می‌گویند؛ از ائتلاف، چتر مشترک و همگرایی. اما در منطق علم سیاست، این زبان نه نشانه‌ی بلوغ، بلکه نشانه‌ی فقدان وزن و قدرت است. ائتلاف، محصول قدرت است، نه جایگزین آن. نیرویی که کنش مستقل، وزن اجتماعی و توان سازمان‌دهی ندارد، ناچار است اتحاد را مطالبه کند.

در نظریه‌ی بازی جان نش و تحلیل کنش جمعی الکساندر ونتورث، اتحاد زمانی شکل می‌گیرد که هزینه‌ی نپیوستن بالا باشد. بازیگری که وزن ندارد، دیگران را جذب نمی‌کند و آن‌ها را با ضرورت روبرو نمی‌کند. به همین دلیل، قدرت نیاز به دعوت ندارد؛ قدرت جاذبه دارد. جمهوری‌خواهی بیانیه‌محور، به دلیل ناتوانی در تولید واقعیت سیاسی و جایگزین‌کردن سازمان و منازعه با نصیحت اخلاقی، همیشه بازنده است.

در این بستر، پدیده‌ی رضا پهلوی قابل فهم می‌شود. اقبال اجتماعی او نه صرفا محصول نوستالژی تاریخی و تبلیغات، بلکه حاصل یک الگوی مستمر از کنش در دل منازعه است؛ الگویی که در آن خواست فردی به نفع نمایندگی جمعی تعلیق می‌شود.

در آغاز جنگ، در شرایطی که بسیاری یا گریختند، یا به حاشیه رفتند، یا صرفا نقد از دور را برگزیدند، او خواستار بازگشت و مشارکت در دفاع از کشور شد؛ آن هم وقتی که از کشور رانده شده بود. فارغ از نتیجه‌ی عملی، این کنش از منظر نظریه‌ی قدرت نمادین تعیین‌کننده است: قرار دادن خود در دل رنج جمعی و پذیرش هم‌سرنوشتی با جامعه.

در جنبش سبز، با وجود تقابل تاریخی و ایدئولوژیک با رهبران آن، یعنی میرحسین موسوی و مهدی کروبی، او از جنبش حمایت کرد و هویت خود را بر اراده‌ی جمعی تحمیل نکرد. این رفتار در منطق سیاست هویتی عقب‌نشینی است، اما در منطق نمایندگی، جهش است: نماینده، آینه‌ی جامعه است، نه قیم آن.

جمهوری‌خواهان برای درک موقعیت خود تصور کنند اگر رضا پهلوی در همان لحظه‌ی تاریخی جنبش سبز به‌جای همراهی، مطالبه‌ی رهبری و اتحاد می‌کرد، و عدم ائتلاف را دیکتاتوری می‌نامید آیا فورا به حاشیه رانده نمی‌شد؟ سیاست، بویژه در لحظه‌ی خیزش جمعی، میدان مطالبه نیست؛ میدان پذیرش نقش بازتابی است. تکرار دعوت به اتحاد اغلب چیزی جز اعلان فقدان وزن و بینش درست نیست.

در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز همین الگو تکرار شد: نه مصادره، نه هدایت از بالا، نه تحمیل گفتمان. حتی در اوج جدال جمهوری و پادشاهی، او تصریح کرد که شخصا جمهوری خواه است اما به رأی مردم تمکین خواهد کرد. این‌جاست که مرز واقعی دموکراسی عملی  آشکار می‌شود: پذیرش نتیجه حاصل از اراده جمعی حتی اگر علیه خواست تو باشد.

جمهوری‌خواهی‌ای که نتواند امکان پادشاهی برآمده از رأی اکثریت را بپذیرد، دموکراتیک نیست؛ صرفا ایدئولوژیک است. در نظریه‌ی دموکراسی روبرت دال، آزمون اصلی نه ادعای پیشینی، بلکه تحمل نتیجه است.

نتیجه روشن است. مسئله‌ی امروز جامعه ایران نه فرم است و نه جدال لفظی. مسئله، درک سیاست به‌مثابه‌ی منازعه و شجاعت ماندن در میدان و پذیرش قواعد جمعی است.

دو نکته‌ای که جمهوری‌خواهان از آن غافل هستند: اول اینکه گروهی که قدرت واقعی دارد، اتحاد را جذب می‌کند و آن‌که وزن ندارد، اتحاد را مطالبه. این قاعده نه اخلاقی است و نه احساسی؛ قانون سیاست است.دوم اینکه اگر در نهایت رأی اکثریت در فرم را نپذیری، محتوایی که مدعی‌اش هستی از درون  تهی خواهد شد.

 

 

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۳۷ / معدل امتیاز: ۴٫۲

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=397247