کوروش زمانی – آنچه این روزها از واشنگتن به بیرون درز میکند، بیش از آنکه شبیه تلاش برای مذاکره و حصول توافق با رژیم ایران و حتی تصمیم قطعی برای جنگ باشد، به یک صحنهسازی چند لایه میماند؛ صحنهای که در آن همزمان «آمادگی»، «تردید»، «مذاکره» و «گزینه نظامی روی میز» همزمان روایت میشوند. این همزمانی تصادفی نیست. در ادبیات امنیتی آمریکا، مدیریت ادراک طرف مقابل بخشی از عملیات است، نه حاشیه آن. وقتی گزارشهایی از افزایش سطح آمادهباش، جابهجایی تجهیزات، یا آماده بودن طرحهای عملیاتی منتشر میشود، الزاما به معنای صدور فرمان شلیک نیست؛ گاهی هدف، وادار کردن حریف به واکنش پیشدستانه یا خطای محاسباتی است.
در چنین فضایی، آنچه اهمیت دارد نه فقط «توان حمله»، بلکه «زمانبندی حمله» است. اگر فرض کنیم تصمیم به اقدام نظامی گرفته شده باشد، انتخاب زمان اجرا، خود بخشی از طراحی استراتژیک خواهد بود. در این میان، ملاحظه بازارهای مالی و ثبات اقتصادی آمریکا، بیتردید یکی از متغیرهای مهم برای هر رئیسجمهوری است؛ بویژه برای سیاستمداری که پیوندی کهنه با والاستریت دارد، کارنامهاش را با شاخصهای بورس میسنجد و حساسیت بالایی به نوسانات بازار دارد. اگر به پیشینه حرفهای دونالد ترامپ نگاه کنیم، ردپای والاستریت در تمام مسیر سیاسی او دیده میشود. او دههها در اکوسیستم مالی نیویورک نفس کشیده، با منطق بازار سرمایه بزرگ شده و همواره نوسانات شاخصها را نه صرفا یک عدد، بلکه دماسنج اعتماد به اقتصاد آمریکا تلقی کرده است. حتی در دوران ریاستجمهوری نیز بارها عملکرد بازار سهام را بهعنوان نشانهای از موفقیت سیاستهایش برجسته کرده است. برای سیاستمداری با چنین پیشینهای، ثبات اقتصادی نه فقط یک متغیر فنی، بلکه بخشی از سرمایه سیاسی و هویتی اوست؛ بویژه وقتی نگاه ملیگرایانه به «قدرت اقتصادی آمریکا» را عنصر مرکزی روایت خود میداند. در این چارچوب، زمانبندی هر اقدام پرریسک خارجی ناگزیر باید با منطق بازار تنظیم شود. بازارهای سهام آمریکا بویژه والاستریت هر هفته عصر جمعه در ساعت چهار بعدازظهر به وقت نیویورک بسته میشوند و تا صبح دوشنبه ساعت نهونیم بازگشایی نمیشوند. این بازه تقریبا چهلوهشتساعته، پنجرهای برای مدیریت روایت و مهار شوک اولیه فراهم میکند. اگر حملهای در میانه هفته رخ دهد، واکنش آنی بازارها میتواند به سقوط شدید شاخصها، جهش قیمت انرژی و موجی از نااطمینانی جهانی منجر شود؛ واکنشی که پیش از روشن شدن ابعاد عملیات، صرفا بر پایه ترس شکل میگیرد. اما اجرای عملیات پس از خاموش شدن تابلوهای والاستریت، این امکان را میدهد که طی دو روز تعطیلی، تصویر روشنی از دامنه و موفقیت عملیات به بازارها مخابره شود، رسانهها ابعاد آن را تحلیل کنند و فضای روانی از شوک اولیه فاصله بگیرد. در چنین سناریویی، بازگشایی بازارها نه با وحشت ناشی از «ناشناخته بودن»، بلکه با دادههای ملموستری درباره نتایج اولیه همراه خواهد بود. برای رئیسجمهوری که اعتبار اقتصادیاش را بخشی از مشروعیت سیاسی خود میداند، این محاسبه کاملا منطقی است. از این منظر، پایان هفته میتواند بهینهترین زمان برای آغاز یک اقدام نظامی باشد؛ زمانی که ریسک واکنش هیجانی بازارها به حداقل میرسد و فرصت مدیریت افکار عمومی و سرمایهگذاران فراهم میشود.
با این حال، باید یک لایه عمیقتر را هم دید. انتشار اخبار مربوط به «ضربالاجل ده روزه به رژیم ایران» میتواند عمدا زمان واقعی آغاز عملیات را مخدوش کند. اگر همه منتظر دو هفتهی آینده باشند، ضربه در پایان همین هفته غافلگیرکنندهتر خواهد بود. عنصر غافلگیری در عملیات نظامی کلاسیک هنوز هم خوب کار میکند؛ حتی در عصر ماهواره و دادههای باز و حتی در زمانی که چشم و گوش رژیم ایران در جنگ دوازدهروزه از کار افتاده بود. از سوی دیگر، اعلام آمادگی بدون اقدام فوری میتواند هدفی متفاوت داشته باشد: فرسایش روانی، فشار داخلی بر تهران، و سنجش واکنش بازیگران منطقهای.
نکته مهم دیگر این است که آمادگی عملیاتی با تصمیم سیاسی یکی نیست. ارتش آمریکا تقریبا همیشه برای سناریوهای مختلف طرحهای متعددی دارد. فعال شدن این طرحها لزوما به معنای فعال شدن ماشه نیست. فاصله میان «گزینه روی میز» تا «دستور اجرا» گاهی چند ساعت است و گاهی چند ماه. بنابراین تحلیل زمان دقیق حمله، بیش از آنکه بر دادههای رسمی تکیه کند، به خوانش نشانهها وابسته است؛ نشانههایی مثل جابهجایی نیروهای خاص، سطح هشدار سفارتخانهها، هشدارهای مسافرتی، یا تغییر در لحن بیانیههای رسمی.
تحولات اخیر را اگر کنار هم بگذاریم، تصویری شکل میگیرد که از یک تنش مقطعی فراتر میرود و به سطح یک بازآرایی راهبردی نزدیک میشود. وقتی سطح آمادهباش بالا میرود، گزینههای نظامی بهطور علنی مطرح میشود، کانالهای دیپلماتیک نیمهفعال باقی میمانند اما پیشرفتی ندارند و همزمان روایتهای رسانهای درباره «تصمیم قریبالوقوع» یا «هنوز تصمیم نهایی گرفته نشده» منتشر میشود، این ترکیب معمولا نشانه همان بازی چندلایه است. در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا فشار وجود دارد یا نه؛ پرسش این است که هدف نهایی این فشار چیست. اگر هدف صرفا مهار یک برنامه مشخص یا بازگرداندن یک بازیگر به میز مذاکره باشد، الگوی رفتاری متفاوت است با زمانی که هدف، تغییر ساختار قدرت باشد.
در تحلیل سناریوی سرنگونی، باید از هیجان فاصله گرفت و به منطق سخت قدرت نگاه کرد. ایالات متحده در طول دهههای گذشته نشان داده که میان «تغییر رفتار» و «تغییر رژیم» تفاوت قائل میشود. تغییر رفتار معمولا با تحریم، بازدارندگی، عملیات محدود و فشار دیپلماتیک دنبال میشود. تغییر رژیم اما پروژهای بسیار پرهزینهتر است؛ هم از نظر نظامی، هم سیاسی، هم اقتصادی. بنابراین اگر فرض کنیم واشنگتن به این جمعبندی رسیده که دیگر اصلاح رفتار پاسخگو نیست و ساختار فعلی باید برود، این تصمیم حتما بر پایه مجموعهای از محاسبات انباشته اتخاذ شده است ؛ از جمله ارزیابی میزان انسجام درون حاکمیت ایران، توان واکنش منطقهای، وضعیت افکار عمومی داخلی ایران، آمادگی متحدان و مهمتر از همه هزینههای پس از فروپاشی.
آنچه معادله را نسبت به سالهای قبل تغییر میدهد، محیط بینالمللی و منطقهای است. شبکه نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی طی سالهای اخیر دچار فرسایش جدی شده است. برخی از این بازیگران یا درگیر بحرانهای داخلیاند یا توان عملیاتیشان کاهش یافته است. اگر واشنگتن به این نتیجه رسیده باشد که واکنش زنجیرهای گستردهای در کار نخواهد بود، آستانه ریسکپذیریاش بالاتر میرود. در مقابل، اگر ارزیابی کند که ضربه میتواند به یک جنگ منطقهای تمامعیار تبدیل شود، محتاطتر عمل خواهد کرد. بنابراین هرگونه سناریوی سرنگونی، پیش از هر چیز بر برآورد واکنش محیط پیرامونی استوار است.
موضوع دیگر، همراهی غرب است. اگر فضای افکار عمومی در اروپا و آمریکای شمالی به سمتی رفته باشد که حکومت ایران را نه یک بازیگر مسئلهدار بلکه یک تهدید ساختاری تلقی کند، فضا برای اقدامات شدیدتر بازتر میشود. تجربه نشان داده که مشروعیتبخشی سیاسی در دموکراسیهای غربی پیششرط عملیاتهای بزرگ است. بدون اقناع نسبی افکار عمومی و نخبگان، پروژههای پرهزینه دوام نمیآورد. بنابراین اگر امروز همگرایی بیشتری میان واشنگتن و پایتختهای اروپایی دیده میشود، این میتواند نشانهای باشد از تغییر سطح مسئله در نگاه آنان.
با این حال، سرنگونی از بیرون هیچگاه صرفا محصول بمباران نیست. عملیات نظامی میتواند توازن را به نفع انقلابیون تغییر دهد، زیرساختهای کلیدی را فلج کند، فرماندهی و کنترل را مختل سازد، اما فروپاشی سیاسی زمانی رخ میدهد که درون نیز دچار شکاف عمیق شود. در این نقطه، عامل داخلی تعیینکننده است. اگر ساختار قدرت در تهران انسجام خود را از دست بدهد، شکاف میان نهادهای امنیتی و سیاسی عمیق شود و هسته تصمیمگیری از میان برود، لایههای پایینتر حاکمیت به این جمعبندی خواهند رسید که ادامه وضعیت موجود پرهزینه است، آنگاه ضربه خارجی میتواند به یک شتابدهنده تبدیل شود تا انقلابیون با ایجاد موج سوم قیام ملی کار را تمام کنند.
در سناریوی جنگی که «نه بسیار طولانی» توصیف میشود، معمولا هدف، فلجسازی سریع مراکز ثقل است: رهبران و فرماندهان، مراکز فرماندهی، زیرساختهای نظامی و سرکوب راهبردی، شبکههای موشکی، تأسیسات حساس، و سامانههای پدافندی. چنین کارزاری اگر با برتری هوایی و اطلاعاتی کامل همراه باشد، میتواند در مدت چند هفته موازنه را تغییر دهد. یکی از متغیرهای کلیدی در این معادله، زمانبندی است. اگر تصمیم به اقدام گرفته شده باشد، انتخاب لحظهی اجرا بخشی از طراحی راهبردی است. بازارهای مالی، آمادگی متحدان، شرایط آبوهوایی، وضعیت نیروهای مستقر، و حتی تقویم سیاسی داخلی آمریکا همگی در این انتخاب دخیلاند.
از منظر واشینگتن، امنیت اسرائیل، مهار برنامههای تسلیحاتی، اعتبار بازدارندگی آمریکا، پیام به سایر رقبا، و نظم منطقهای همگی در محاسبه حضور دارند. اگر تصمیم به اقدام بزرگ گرفته شود، این تصمیم صرفا درباره ایران نیست؛ پیامی است به بازیگران دیگر درباره خطوط قرمز آمریکا [بویژه به «رجب طیب اردوغان» که در نگارش بعدی به آن خواهم پرداخت]. در چنین سطحی، عملیات تنها یک نبرد محلی نیست، بلکه بخشی از رقابت قدرتهای بزرگ است. بنابراین دامنه تصمیمگیری، گستردهتر از یک بحران دوجانبه خواهد بود.
در عین حال، نباید از ظرفیت تابآوری ساختارهای اقتدارگرا غافل شد. تاریخ نشان دادهاست که برخی نظامها در شرایط فشار خارجی شدید، با تکیه بر روایت «تهاجم بیرونی» انسجام داخلی ایجاد میکنند. بنابراین فرض فروپاشی خودکار، سادهسازی است. متغیر تعیینکننده، اقدام به موقع مخالفان در درون است. اگر آنها یکپارچه بمانند، روند متفاوت خواهد بود. این بخش از معادله از بیرون بهسادگی قابل پیشبینی نیست.
در سناریوی جنگ محدودِ چند هفتهای، هدف میتواند وادار کردن بخشی از حاکمیت به پذیرش انتقال باشد؛ نه اشغال سرزمینی. ابزار اصلی در این حالت، برتری هوایی، جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی و فشار اقتصادی همزمان است. اگر پذیرش شکست از سوی رژیم صورت نگیرد، دامنهی حملات، تلفات و ویرانیها به واسطه افزایش عملیات ایالات متحده آمریکا و اسرائیل علیه رژیم، به شکل گستردهای افزایش خواهد یافت. چنین ترکیبی میتواند هزینه ادامه وضعیت موجود را بهسرعت بالا ببرد. از منظر اقتصادی جهانی، شوک اولیه محتمل است: نوسان قیمت انرژی، جهش ریسکگریزی در بازارها، افزایش قیمت طلا و دلار، و افت شاخصهای سهام. مدیریت این شوک برای آمریکا اهمیت دارد، بویژه اگر دولت مستقر عملکرد اقتصادی را سرمایه سیاسی خود بداند. به همین دلیل، هماهنگی با بانکهای مرکزی و متحدان مالی احتمالا بخشی از سناریو خواهد بود. اما بازارها معمولا بهسرعت با واقعیت جدید تطبیق مییابند، بویژه اگر دامنه درگیری محدود بماند و مسیر روشنی برای پایان آن ترسیم شود.
در نهایت، اگر احتمال سرنگونی را جدی بگیریم، باید آن را نه یک «رویداد»، بلکه یک «فرآیند» ببینیم؛ فرآیندی که ممکن است با ضربه نظامی آغاز شود، اما تکمیل آن به دینامیکهای داخلی ایران وابسته است. جنگ میتواند از نظر عملیات کلاسیک کوتاه باشد، اما گذار سیاسی ذاتا زمانبر است. تفاوت میان «پایان جنگ» و «استقرار ثبات» گاهی بسیار زیاد است. بنابراین پیشبینی یک بازه زمانی محدود برای کل تحولات، خوشبینانه است؛ هرچند ممکن است مرحله نظامی واقعا فشرده و نسبتا کوتاه طراحی شود.
آنچه اکنون دیده میشود، افزایش فشار، حفظ ابهام، و آماده نگهداشتن گزینههاست. این میتواند مقدمه اقدام باشد اما اگر تصمیم راهبردی برای پایان دادن به ساختار فعلی گرفته شده باشد، آن تصمیم احتمالا پس از ارزیابی دقیق هزینه–فایده و با در نظر گرفتن همه سناریوهای پس از آن اتخاذ شده است. در چنین لحظهای، عنصر تعیینکننده نه فقط قدرت آتش، بلکه آمادگی برای روز بعد است. زیرا تاریخ بارها نشان داده که سقوط یک نظام، آغاز فصل دشوارتری است به نام ساختن نظم جدید که در مورد ایران، شاهزاده رضا پهلوی و ملت ایران آن را به عهده گرفتهاند.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




