روشنفکر کیست؟ نزاعی مفهومی پسِ یک دیدار

- دیدار، گفت‌وگو، یا حتی همکاری محدود با قدرت، فی‌نفسه نفی‌کننده‌ی روشنفکری نیست. آنچه نفی‌کننده است، حل‌شدن در منطق قدرت و واگذاری حق نقد است. معیار عملی اینجاست: آیا فرد پس از ورود به رابطه با قدرت، همچنان امکان و اراده‌ی نقد را حفظ می‌کند یا نه؟ 
- روشنفکر کسی است که با اتکا به کار فکریِ عمومی‌شده، در حوزه‌ی عمومی مداخله می‌کند، نسبت انتقادی خود را با نظم‌های مسلط حفظ می‌کند، و پیامدهای اجتماعی این مداخله را می‌پذیرد.
- در بسیاری از موارد، سلب عنوان روشنفکر از یک فرد از سوی مخاطب، ریشه‌ی نظری ندارد؛ بلکه نگرشی سیاسی و اردوگاهی را آشکار می‌کند. این سلب معمولا زمانی رخ می‌دهد که روشنفکر از انتظارات هویتیِ مخاطبانش فاصله می‌گیرد، مسئله‌ای را طرح می‌کند که «وقت‌شناسانه» تلقی نمی‌شود، یا با آن «دیگریِ ممنوع» وارد گفت‌وگو می‌شود.
- جامعه‌ای که روشنفکری را نه بر اساس کار فکری، بلکه بر اساس وفاداری سیاسیِ روز تعریف می‌کند، بیش از آن‌که روشنفکر بپروراند، «وفادار» می‌طلبد. در چنین فضایی، روشنفکر به‌جای موقعیت انتقادی، به سخنگوی اخلاقیِ یک گرایش تقلیل می‌یابد.
- واقعیت این است که مسئله بر سر همراهی یا ناهمراهیِ اشخاصی چون داریوش آشوری با یک گرایش سیاسی خاص نیست؛ مسئله، نوع داوری است. آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه فروپاشی روشنفکری با یک عکس، بلکه عریان‌شدن فهم اردوگاهی از روشنفکری است.

جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ برابر با ۲۷ فوریه ۲۰۲۶


سیروس ملکوتی – ملاقات داریوش آشوری و شهلا شفیق با رضا پهلوی، بیش از آن‌که مسئله‌ای شخصی یا مقطعی باشد، شکافی مفهومی را عیان کرد: نزاع بر سر این‌که «روشنفکر» چیست و با چه معیاری می‌توان ــ یا نمی‌توان ــ این عنوان را به کسی اطلاق کرد. واکنش‌های تند و فوری نشان داد که این مفهوم نه میدان اجماع، بلکه میدان منازعه است؛ منازعه‌ای نه فقط بر سر مصادیق، بلکه بر سر خودِ معیارهای داوری.

آنچه در بسیاری از این واکنش‌ها دیده می‌شود، داوری‌هایی اساسا سیاسی است که در پوشش داوری معرفتی عرضه می‌شوند. به همین دلیل، پیش از هر قضاوتی درباره‌ی اشخاص، باید منطق درونی مفهوم «روشنفکر» و نسبت آن با قدرت و جامعه را بازسازی کرد.

پرسش محوری چنین طرح می‌شود:

آیا روشنفکری یک «موقعیت معرفتی» است یا یک «عنوان هویتی و اعطایی»؟

اگر روشنفکری موقعیتی معرفتی باشد، معیار آن به نوع کار فکری و شیوه‌ی مداخله در حوزه‌ی عمومی بازمی‌گردد.

اما اگر عنوانی اعطایی باشد، وفاداری به انتظارات سیاسیِ اعطا‌کنندگان به معیار اصلی بدل می‌شود. بخش مهمی از بحران کنونی دقیقا از همین دوگانگیِ حل‌نشده سرچشمه می‌گیرد.

یکی از خطاهای رایج، تقلیل دادن روشنفکر به نسبت مکانی با قدرت، یعنی دوری یا نزدیکی، است؛ حال آن‌که مسئله‌ی اصلی نه فاصله‌ی نمادین یا فیزیکی، بلکه «نوع رابطه» با قدرت است. دیدار، گفت‌وگو، یا حتی همکاری محدود با قدرت، فی‌نفسه نفی‌کننده‌ی روشنفکری نیست. آنچه نفی‌کننده است، حل‌شدن در منطق قدرت و واگذاری حق نقد است. معیار عملی اینجاست: آیا فرد پس از ورود به رابطه با قدرت، همچنان امکان و اراده‌ی نقد را حفظ می‌کند یا نه؟

اما تمرکز صرف بر تصویر، نماد، یا «دیده‌شدن»، جایگزین این پرسش شده و داوری را از سطح تحلیل به سطح واکنش احساسی فروکاسته است.

اگر بخواهیم از این بن‌بست مفهومی عبور کنیم، می‌توان روشنفکر را چنین تعریف کرد:

روشنفکر کسی است که با اتکا به کار فکریِ عمومی‌شده، در حوزه‌ی عمومی مداخله می‌کند، نسبت انتقادی خود را با نظم‌های مسلط حفظ می‌کند، و پیامدهای اجتماعی این مداخله را می‌پذیرد.

این تعریف چند مؤلفه‌ی حذف‌ناشدنی دارد:

نخست، کار فکریِ عمومی‌شده: اندیشه‌ای که در فضای عمومی عرضه می‌شود و در معرض نقد قرار می‌گیرد؛ نه دانشی محبوس در حوزه‌‌ای خصوصی یا صرفا تخصصی.

دوم، نسبت انتقادی با نظم مسلط: نظمی که می‌تواند دولت، ایدئولوژی، دین، اخلاق غالب، یا حتی اپوزیسیون باشد. روشنفکر الزاما ضد قدرت نیست؛ ضد «طبیعی‌شدن قدرت» است. یعنی در برابر بدیهی‌سازیِ نظم‌های تاریخی مقاومت می‌کند.

سوم، پذیرش هزینه‌ی روشنفکری: زیرا روشنفکر این کار را نه برای مقبولیت دیگران، بلکه برای حقیقتی که می‌گوید به کار می‌بندد؛ حقیقتی که ممکن است او را در تعارض با قدرت حاکم یا حتی با مخاطبان خودش قرار دهد. مداخله‌ی فکری بدون آمادگی برای پرداخت هزینه، بیشتر به ژست شبیه می‌شود. روشنفکر پیامدهای اجتماعی سخن خود را نیز به رسمیت می‌شناسد.

در بسیاری از موارد، سلب عنوان روشنفکر از یک فرد از سوی مخاطب، ریشه‌ی نظری ندارد؛ بلکه نگرشی سیاسی و اردوگاهی را آشکار می‌کند. این سلب معمولا زمانی رخ می‌دهد که روشنفکر از انتظارات هویتیِ مخاطبانش فاصله می‌گیرد، مسئله‌ای را طرح می‌کند که «وقت‌شناسانه» تلقی نمی‌شود، یا با آن «دیگریِ ممنوع» وارد گفت‌وگو می‌شود.

در این منطق، تخطی نمادین نابخشودنی‌تر از خطای فکری و معرفتی به شمار می‌رود. در تفسیر اردوگاهی، خطا در تحلیل، ساده‌سازی یا حتی ابتذال نظری قابل اغماض است؛ اما عبور از مرزهای نمادینِ وفاداری، امری نابخشودنی است. از این منظر، سلب عنوان روشنفکری داوری درباره‌ی منطق اندیشه نیست، بلکه ابزاری است برای بازسازی نظمی نمادین که با یک کنش ساده مختل شده است.

جامعه‌ای که روشنفکری را نه بر اساس کار فکری، بلکه بر اساس وفاداری سیاسیِ روز تعریف می‌کند، بیش از آن‌که روشنفکر بپروراند، «وفادار» می‌طلبد. در چنین فضایی، روشنفکر به‌جای موقعیت انتقادی، به سخنگوی اخلاقیِ یک گرایش تقلیل می‌یابد.

اگر روشنفکر موظف باشد تا پایان عمر در چارچوب انتظارات سیاسیِ مخاطبان اولیه‌اش بماند، دیگر با روشنفکری مواجه نیستیم؛ بلکه با نمایندگی نمادینِ یک اردوگاه روبرو هستیم.

واقعیت این است که مسئله بر سر همراهی یا ناهمراهیِ اشخاصی چون داریوش آشوری با یک گرایش سیاسی خاص نیست؛ مسئله، نوع داوری است. آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه فروپاشی روشنفکری با یک عکس، بلکه عریان‌شدن فهم اردوگاهی از روشنفکری است.

بپذیریم: اگر «اعطای روشنفکری» با یک تصویر فرو می‌ریزد و با یک تصویر سلب می‌شود، بی‌تردید از ابتدا بر پایه‌ی پذیرش اندیشه‌ی انتقادی و تشخیص معرفتی بنا نشده است.

 

 

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۰ / معدل امتیاز: ۰

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=397818