س. روزبه – سخنان تازهی مسعود پزشکیان دربارهی پوزش از همسایگان و لزوم بازایستاندن حملهها، نه یک چرخش ساده در زبان دیپلماتیک، بلکه روزنهای بود به درون اتاق فرمان حکومتی که دیگر صدای یگانه از آن بیرون نمیآید. رییس جمهور ایران روز ۷ مارس ۲۰۲۶ گفت شورای موقت رهبری تصویب کرده است که به همسایگان دیگر حمله نشود مگر آنکه از خاک آنان به ایران یورش شود. او حتی از کشورهای همسایه که از حملههای ایران آسیب دیدهاند پوزش خواست. اما همین پیام، در همان روز، با واکنش تند چهرههای نزدیک به هستهی سخت قدرت روبرو شد و نشان داد که در تهران نه تنها بر سر راه جنگ و صلح همداستانی وجود ندارد، بلکه شاید دیگر کسی هم نباشد که بتواند فرمان نهایی را بیکم و کاست به همهی بدنهی قدرت برساند.
آنچه از دل این رویداد بیرون زد، فقط یک دوگانگی لفظی نبود. پزشکیان از کاستن دامنهی درگیری سخن گفت، اما همزمان مخالفان درون حاکمیت، از جمله محمدمنان رییسی و ابراهیم عزیزی، این موضع را نشانهی سستی دانستند و بر ادامهی نبرد پای فشردند. حتی عزتالله ضرغامی نیز تعبیر «آتش به اختیار» را که در برداشتها از سخنان پزشکیان برجسته شد، زیر سؤال برد. این چندصدایی فقط یک ناهماهنگی رسانهای نیست. این همان لحظهای است که نمای قدرت ترک برمیدارد و نشان میدهد دولت زنده است، اما اقتدار آن شاید دیگر نافذ نیست.
در چنین وضعی، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا تهران به عقبنشینی نزدیک شده یا نه. پرسش این است که اگر لحظه نوشیدن جام زهر فرارسیده باشد، چه کسی اصلا حق دارد آن را به دست بگیرد. زیرا بر پایهی قانون اساسی جمهوری اسلامی، اعلام جنگ و صلح و نیز فرماندهی کل نیروهای مسلح در حوزهی اختیار رهبر قرار دارد. مادهی ۱۱۱ نیز میگوید در نبود رهبر، شورای موقت متشکل از رییس جمهور، رییس دستگاه قضایی و یک فقیه از شورای نگهبان بطور موقت وظایف او را بر عهده میگیرد. اما همین مادهی یک گره تعیینکننده دارد: شورا برای بکار بستن برخی از بنیادیترین اختیارهای رهبری، از جمله جنگ و صلح و بخشی از عزل و نصبهای کلیدی، به همراهی سه چهارم اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام نیاز دارد. یعنی حتی در متن قانون نیز این شورا، مرکز فرماندهی روان و بیمانع نیست، بلکه ساختاری سنگین، کند و گرفتار در بندهای درونی است.
از همینجاست که تحلیل «کودتای سفید» معنا پیدا میکند. نه به این معنا که سپاه رسما با تانک به میدان آمده و نهادهای دیگر را منحل کرده باشد، بلکه به این معنا که میدان نظامی و شبکههای سخت قدرت، عملا توانستهاند از دولت پیشی بگیرند و اثر تصمیم سیاسی را بیرنگ کنند. وقتی رییس جمهور از بازایستاندن حمله به همسایگان میگوید، اما فضای عمومی و گزارشهای همان روز همچنان از ادامه یورشها و از شورش لفظی تندروها علیه این موضع حکایت دارد، این برداشت نیرو میگیرد که نهاد رسمی هنوز سر جای خود هست، اما رشتهی واقعی فرمان جای دیگری میچرخد. این همان کودتای سفید است: بیاثرکردن نهاد قانونی، بیآنکه کسی رسما انحلال آن را اعلام کند.
همزمان، فشار برای برگزیدن هرچه زودتر رهبر تازه نیز این شکاف را پررنگتر کردهاست. رویترز گزارش داده که دو روحانی تندرو و بانفوذ، ناصر مکارم شیرازی و حسین نوری همدانی، خواهان شتاب در تعیین رهبر جدید شدهاند و این خود نشانهای است از ناخشنودی بخشی از ساختار روحانی از ماندن کشور زیر چتر یک شورای سه نفره. این فشار به خوبی نشان میدهد که بخشهایی از هستهی قدرت، شورا را نه راه چاره، بلکه فقط یک پل لرزان برای عبور از بحران میدانند. در چنین فضایی، هر سخن از نرمش یا واپسنشینی، برای تندروها فقط یک موضع تاکتیکی نیست، بلکه تهدیدی است علیه جایگاه آنان در آرایش پس از جنگ.
از سوی دیگر، واشینگتن نیز زبان خود را از فشار معمول فراتر بردهاست. دونالد ترامپ در روزهای ۶ و ۷ مارس از «تسلیم بیقید و شرط» سخن گفت و سپس هشدار داد که ایران روز شنبه «بسیار سخت» هدف قرار خواهد گرفت. این لحن، دیگر زبان مهار محدود نیست؛ زبان تحمیل عقبنشینی راهبردی است. اما درست در همینجا، تهران با بزرگترین ناتوانی خود روبرو میشود: کشوری که باید به تهدید بیرونی پاسخ بدهد، هنوز روشن نکردهاست که چه کسی در درون آن اختیار پاسخ نهایی را دارد. اگر پزشکیان تنها صدای بخشی از حکومت است، پس طرف حساب واقعی جهان چه کسی است. اگر شورای موقت اختیار دارد، چرا صدای واحد از آن بیرون نمیآید. و اگر صدای واحدی وجود ندارد، آیا جهان باید پیام صلح را از دولت بگیرد یا پیام جنگ را از میدان.
در این میان، این پرسش نیز برجسته میشود که در صورت عملیشدن «شنبه سخت» آمریکا، کدام بخش از حاکمیت قربانی خواهد شد تا کلیت نظام چند روزی بیشتر سر پا بماند. آیا دولت بعنوان چهرهی نرمتر نظام به پیش رانده میشود تا بار سازش ناگزیر را بر دوش بکشد. آیا مجمع تشخیص، با تکیه بر همان جایگاه حقوقی که قانون برایش ساخته، به گذرگاهی برای تصویب یک عقبنشینی ناگزیر بدل میشود. یا برعکس، میدان نظامی و تندروها میکوشند با بیاثرکردن بیشتر نهادهای رسمی، هر نوع نرمش را خفه کنند و کشور را بسوی صورت عریانتری از فرمانروایی نظامی هل بدهند. قانون اساسی راه را بسته، فشار بیرونی شتاب گرفته، و شکاف درونی هماکنون از پشت پرده بیرون زده است. در چنین میدان آشفتهای، هر سناریو بیش از آنکه به ارادهی یک نفر بسته باشد، به کشاکش باندهایی گره خوردهاست که هر یک میخواهند هزینهی شکست را بر گردن دیگری بیندازند.
برآیند این رخدادها روشن است. جمهوری اسلامی اکنون دستکم با سه بنبست همزمان روبروست: بنبست در رهبری، بنبست در فرماندهی، و بنبست در رساندن پیام یگانه. سالها این نظام کوشید خود را یکپارچه، آهنین و فرمانپذیر نشان دهد. اما اکنون همان نظام در لحظهی خطر نشان میدهد که از درون، به ارکستری ناهماهنگ میماند که هر سازش آوایی جداگانه میزند. پزشکیان از مهار جنگ میگوید، تندروها آن را نشانهی خواری میخوانند، روحانیون بانفوذ به دنبال رهبر تازهاند، و ترامپ از تسلیم و ضربهی سخت سخن میگوید. این دیگر فقط یک بحران جنگی نیست. این بحران مرجع تصمیم است.
پس شاید دیگر پرسش درست این نباشد که چه کسی جام زهر را خواهد نوشید. پرسش بنیانیتر این است که آیا در این ساختار فرسوده و هزار تکه، هنوز کسی باقی مانده که بتواند جام را به دست بگیرد، فرمان را صادر کند، و آن را تا پایینترین ردههای نیروهای مسلح نافذ سازد. زیرا حکومتی که در لحظهی مرگ و زندگی حتی بر سر گویندهی پیام نهایی هم به یگانگی نمیرسد، پیش از آنکه در میدان بیرونی شکست بخورد، در درون خود افشا شدهاست.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




