بهزاد پرنیان -در پی گفتگویی مفصل با دوست ارجمندم، داریوش افشار (نویسنده، پژوهشگر و مترجم کتاب پادشاهان نفت) دربارهی آخرین کار تحقیقی ایشان با عنوان «چرا در ایران جمهوریخواه نداریم»، مرا واداشت تا بار دیگر به یکی از بنیادیترین پرسشهای تاریخ سیاسی معاصر ایران بیاندیشم:
آیا آنچه در ایران جمهوریخواهی نامیده شده، واقعا یک اندیشهی سیاسی ریشهدار و منسجم بوده است، یا بیشتر واکنشی تاریخی در برابر پادشاهی پهلوی؟
پژوهش داریوش افشار، با تکیه بر سیر تکوین جمهوری در غرب (از افول فئودالیسم تا برآمدن سرمایهداری و اندیشههای روشنگری) بهدرستی نشان میدهد که جمهوریخواهی مدرن، محصول مجموعهای از تحولات عمیق اقتصادی، اجتماعی و معرفتی بوده است. در چنین بستری، مفاهیمی چون حاکمیت قانون، تفکیک قوا، حقوق فردی و سکولاریسم، نه بصورت دفعی، بلکه در روندی تدریجی و تاریخی پدید آمدهاند.
اما تأمل در همین چارچوب، ما را به این نتیجه نمیرساند که این مسیر، قاعدهای جهانشمول برای همهی جوامع باشد. تاریخ سیاسی ملتها، بیش از آنکه تابع یک الگوی واحد باشد، در نسبت با سنتها، ساختارهای اجتماعی و تجربههای تاریخی هر جامعه شکل میگیرد.
در اینجا، تمثیلی ادبی میتواند به فهم بهتر این تمایز کمک کند:
آنچه در ایران «جمهوریخواهی» نامیده شده، بیش از آنکه به تولد طبیعی یک نهاد سیاسی شباهت داشته باشد، یادآور سرگذشت شگفتانگیز بنجامین باتن در فیلم خوش ساخت «مورد عجیب بنجامین باتن » (The Curious Case of Benjamin Button) است.
در آن روایت، انسانی نه مطابق با نظم طبیعی زمان، بلکه وارونه متولد میشود؛ با پیری آغاز میکند و به کودکی بازمیگردد. این وارونگی، صرفا یک ویژگی زیستی نیست، بلکه میبایست تا نوعی گسست از منطق طبیعی رشد تلقی گردد.
در سیاست نیز امکان رخ دادن چنین وارونگیای وجود دارد اما نه بعنوان یک قاعدهی عام، بلکه در نسبت با هر جامعه و مسیر تاریخی خاص آن.
زمانی که یک ایده، بدون تناسب با بستر تاریخی، سنت سیاسی و تجربهی زیستهی یک ملت وارد آن شود، در واقع «پیر به دنیا آمده است»؛ یعنی صورت نهایی یک تحول را بدون طی مسیر طبیعی و بومی آن، بر پیکر جامعهای تحمیل میکند که اساسا مسیر دیگری را برای تکوین نظم سیاسی خود پیموده است.
از این منظر، میتوان گفت آنچه در ایران «جمهوریخواهی» نامیده شده، در بسیاری از مقاطع، چنین سرنوشتی داشته است:
موجودی سیاسی که نه از دل تحولات بومی و تدریجی، بلکه بصورت وارداتی و نابهنگام ظاهر شد؛ فاقد بنیانهای نهادی، طبقاتی و فکری بود؛ و در نتیجه، مسیری نامتعارف، گسسته و گاه معکوس را طی کرد.
در اروپا، جمهوری از دل تحول در مالکیت، گسترش بازار، شکلگیری طبقهی بورژوا و تحدید اقتدار دینی پدید آمد. اما در ایران، این زنجیرهی تحولات، نه به همان صورت تاریخی و نه با همان منطق درونی شکل گرفت. از همین رو، جمهوری در ایران نه بعنوان برآیند یک فرآیند، بلکه غالبا بعنوان یک صورتبندی وارداتی و از پیشساخته مطرح شد؛ صورتی که با مسیر تاریخی این جامعه همخوانی نداشت.
در چنین چارچوبی، برای فهم دقیقتر وضعیت ایران، ناگزیر باید از سطح بحث نظری فراتر رفت و به مصادیق تاریخی مشخص در تجربهی سیاسی آن توجه کرد.
برای همین اگر برخی ادعاها پیرامون نگاه رضاشاه بزرگ پهلوی به جمهوری را نیز در نظر بگیریم، حتی در اینصورت نمیتوان این موضوع را بهمثابه یک پروژهی نظری منسجم تلقی کرد، بلکه در بهترین حالت، در حد یک امکان سیاسی در فضای پرتحول آن دوره قابل ارزیابی است. ارزیابی واقعبینانهی شرایط ایران (از توازن نیروهای اجتماعی گرفته تا سنت دیرپای پادشاهی) نشان داد که ظرف جمهوری، نه ضرورتی تاریخی داشت و نه با الزامات دولتسازی در ایران سازگار بود. از همینرو، مسیر تداوم نهاد پادشاهی، در قالبی نوین، برگزیده شد.
برای روشنتر شدن این منطق، میتوان به تجربهای در تاریخ اروپا نیز اشاره کرد که نشان میدهد حتی در جوامعی که بسترهای تحول مدرن را نیز تجربه کردهاند، انتخاب نهاد سیاسی همواره تابع ضرورتهای تاریخی و نه صرفا الگوهای نظری بوده است.
برای نمونه، بریتانیا در میانهی قرن هفدهم، تجربهای رادیکال را از سر گذراند. در جریان جنگهای داخلی، سلطنت ساقط شد و برای مدتی، نظامی جمهوریگونه تحت رهبری Oliver Cromwell شکل گرفت. در نگاه نخست، گویی این کشور نیز وارد مسیر جمهوری شده بود. اما این تجربه، نه تنها پایدار نماند، بلکه بسرعت نشان داد که حذف کامل نهاد سلطنت، به بیثباتی سیاسی و بحران مشروعیت انجامیده است.
بازگشت سلطنت در سال ۱۶۶۰، نه یک عقبگرد، بلکه نوعی بازگشت آگاهانه به نظمی بود که با سنت تاریخی و ساختار اجتماعی بریتانیا سازگارتر بود. این تحول، بعدها به شکلگیری یکی از موفقترین نمونههای پادشاهی مشروطه در جهان انجامید. از این منظر، حتی در غرب نیز جمهوری، نه یک تقدیر محتوم، بلکه یکی از چند امکان تاریخی بوده است، امکانی که تنها در صورت انطباق با بستر جامعه، قابلیت تحقق پایدار داشته.
در ایران نیز، نوسازی سیاسی و اجتماعی، از مسیر دیگری دنبال شد. انقلاب مشروطه، پیش از بسیاری از تحولات منطقه، مفاهیم قانون، مجلس و تحدید قدرت را وارد نظام سیاسی کرد. در ادامه، دولتسازی و نوسازی در دوران پهلوی، کوشید این مسیر را در چارچوبی بومی ادامه دهد.
در این میان، آنچه به نام جمهوریخواهی مطرح شد، در اغلب موارد، نه بعنوان یک پروژهی نظری ایجابی، بلکه در قالب مخالفت با پادشاهی شکل گرفت. در بسیاری از جریانها (از چپ مارکسیستی تا برخی نحلههای منتسب به روشنفکری دینی !) جمهوری نه بعنوان یک نظام حقوقی مشخص، بلکه بعنوان مفهومی کلی، سیال و چندپهلو مطرح شد.
در چنین فضایی، «جمهوری» به جای آنکه به یک مفهوم دقیق سیاسی بدل شود، به ظرفی برای معانی متناقض تبدیل گردید چنانکه: برای برخی به معنای سوسیالیسم، برای برخی به معنای حکومت دینی، و برای برخی صرفا به معنای نفی پادشاهی.
اینجاست که به زعم نویسنده متن حاضر تمثیل بنجامین باتن، معنای عمیقتری پیدا میکند.
ایدهای که بجای آنکه از دل تاریخ برآید، از بیرون بر آن تحمیل میشود؛ از همان آغاز در هیئت یک «پیر سیاسی» ظاهر میگردد، اما نه به بلوغ میرسد و نه به استقرار؛ بلکه در طول زمان، دچار نوعی فروکاست ژنتیکی شده است و تطوری از نظریه به شعار، از ساختار به هیجان، و از پروژه به واکنش را میپیماید.
در مقابل، آنچه در ایران تداوم یافت، نه فرم جمهوری، بلکه محتوای جمهوریت در قالبی دیگر بود. پادشاهی مشروطه، بهمثابه یک سنت تحولیافته، کوشید همان مفاهیمی را که در غرب چه از مسیر جمهوری و چه از مسیر پادشاهی قانونمدار تحقق یافت، یعنی حاکمیت قانون، نوسازی، و مشارکت اجتماعی، در بستر تاریخی ایران نهادینه کند.
از این منظر، مسئله اصلی در تاریخ معاصر ایران، نه «نبود جمهوری»، بلکه «بیارتباطی آن با مسیر تاریخی جامعه» بوده است. و این حقیقتی است که جمهوریخواهی، در بسیاری از اشکال خود، نه یک پروژه ساختن، بلکه بیشتر یک گفتمان واکنشی در تقابل با پادشاهی بوده.
و اکنون، در آستانهی بازخوانی تاریخ، پرسش دیگر این نیست که «جمهوری» چه وعدهای میدهد، بلکه این است که «جمهوریت» در کدام قالب، در این سرزمین بهگونهای پایدار تحقق یافته.
تجربهی ایران نشان میدهد که مسئله اصلی، نه نام و فرم نظام سیاسی، بلکه محتوای آن یعنی حاکمیت مردم، قانون، و تداوم نظم ملی بوده است.
در این معنا، پادشاهی مشروطه، نه در تقابل با جمهوریت، بلکه دربردارندهی آن است؛ صورتی از نظم سیاسی که در آن، ارادهی ملت در قالبی تاریخی و نهادی، در وجود پادشاه مشروطه متجلی میشود و استمرار مییابد.
از همین رو، آنچه در ایران به نام جمهوریخواهی مطرح شده، هرگاه از سطح نفی فراتر نرفته و به درکی عمیق از این پیوند میان «جمهور» و «نظم تاریخی» دست نیافته است، ناگزیر به همان وارونگی بنجامین باتن و با مختصاتی اینچنینی دچار گشته: ظهوری نابهنگام، حرکتی ناموزون، و زوالی محتوم پیش از رسیدن به بلوغ؛ اما نه از سر تصادف! در حقیقت بنا به این دلیل که بذر این ایده، در نسبت با ساختار تاریخی، سنت سیاسی و سرشت تحولیافته جامعهی ایران، مجالی برای ریشهدواندن نیافته است.
در برابر، آنچه ماندگار است، نه تغییر فرم، بلکه تداوم آن نظمی است که توانسته جمهوریت را در بستر تاریخ این سرزمین نهادینه کند؛ نظمی که در آن، ارادهی ملت نه در نفی سنت، بلکه در تداوم آگاهانهی آن معنا مییابد و آن چیزی نیست جز نظام پادشاهی مشروطه .
پاینده ایران
جاوید شاه
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




