س.روزبه – آیا جمهوری اسلامی پس از حذف علی خامنهای توانست یک انتقال روشن، آرام و قابلباور را به نمایش بگذارد؟
و اگر پاسخ مثبت است، چرا هنوز در بالاترین سطح قدرت، نشانههای ابهام، پنهانکاری، فرماندهی بیچهره و گریز از مسئولیت دیده میشود؟
در نظامهای استبدادی، مرگ رهبر فقط یک خلأ شخصی نیست. مرگ رهبر، ناگهان روشن میکند که چه کسی واقعا تصمیم میگرفته، چه کسی فقط ظاهر حکومت را حفظ میکرده، و چه کسی باید بعدا تاوان همه شکستها را بدهد. در جمهوری اسلامی هم مسئله فقط این نبود که چه کسی جانشین خامنهای میشود؛ مسئلهی عمیقتر این بود که مسئولیت جنگ، سرکوب، شکستهای سیاسی و بنبستهای کشور به گردن چه کسی خواهد افتاد. انتقال قدرت شاید به شکلی شتابزده انجام شد، اما انتقال مسئولیت شکست خورد.
نخستین نشانهی این شکست، ابهام در خود رأس هرم است. برای خامنهای مراسم وداع اعلام شد، اما جزئیات تشییع و خاکسپاری به بعد موکول شد. این تعویق، در یک نظام عادی شاید فقط یک مسئلهی اجرایی باشد، اما در جمهوری اسلامی که همیشه از مرگ و تشییع رهبرانش نمایش اقتدار میسازد، معنایی سیاسی دارد. حکومت هنوز نتوانسته است پایان نمادین این دوره را با قطعیت به جامعه تحمیل کند. همین باعث میشود شکاف میان روایت رسمی و باور عمومی باز بماند.
نشانهی دوم، وضعیت خود رهبر تازه است. گزارشها میگویند مجتبی خامنهای با پشتیبانی تعیینکنندهی سپاه بالا آمد، اما نزدیک به ۴۸ ساعت پس از اعلام انتخابش سکوت کرد و تا پایان مارس نیز در ملأ عام ظاهر نشد. همزمان، روایتهایی دربارهی مجروح شدن او مطرح شد. اینجا یک نکتهی کلیدی وجود دارد که باید صریح گفت: ابهام دربارهی زنده بودن، مجروح بودن یا ناپدید بودن رهبر جدید، خودش نشانهی ضعف است. چون در نظامهای اقتدارگرا، انتقال موفق قدرت باید با نمایش فوری حضور، قطع شایعه و تثبیت فرماندهی همراه باشد. اگر رهبر تازه سالم است اما حکومت نمیتواند او را نشان دهد، ضعف است. اگر مجروح است و ناچار به پنهانکاری شده، باز هم ضعف است. در هر دو حالت، رأس قدرت دیگر قادر نیست با قطعیت خودش را به جامعه تحمیل کند.
نشانهی سوم، بیچهره شدن فرماندهی است. دولت رسمی هنوز سر جایش هست، اما تصمیمهای اصلی از دل حلقهای محدود بیرون میآید. رئیسجمهور میماند تا پاسخ بدهد، اما در بزنگاههای جنگ و سیاست خارجی عقب رانده میشود. از آن سو، سپاه وزن بیشتری گرفته است، بیآنکه مسئولیت کامل و علنی صحنه را بر عهده بگیرد. نتیجه، ساختاری است که در آن کشور عملا در دست چند نفر است، اما هیچکدام حاضر نیستند به روشنی بگویند همه تصمیمها از کجا میآید. این دیگر اقتدار شفاف نیست؛ فرماندهی در سایه است.
نشانهی چهارم، سرکوب عصبی و گستردهی داخلی است. در روزهای اخیر، مقامهای قضایی ایران از بیش از هزار بازداشت، حدود دویست کیفرخواست، تهدید به اعدام و مصادرهی اموال برای اتهام همکاری اطلاعاتی سخن گفتهاند. این شدت عمل، بیش از آنکه بوی اعتماد بهنفس بدهد، بوی ترس میدهد. حکومتهایی که از انسجام درونی خود مطمئناند، در لحظهی انتقال قدرت چنین با عجله بر طبل مجازات و ارعاب نمیکوبند.
برای فهم این فضا، مثال فیلم «مرگ استالین» کمککننده است. این فیلم یک طنز سیاسی سیاه محصول سال ۲۰۱۷ و به کارگردانی آرماندو ایانوچی است؛ فیلمی بریتانیایی- فرانسوی – بلژیکی که دربارهی آشفتگی درون حاکمیت شوروی پس از مرگ استالین ساخته شد. نکتهی مهم فیلم این است که پس از حذف مرد شمارهی یک، همه وانمود میکنند اوضاع تحت کنترل است، اما پشت درهای بسته، ترس، رقابت، پنهانکاری و فرار از مسئولیت موج میزند.
شباهت ملموس اینجاست: در آن فیلم، اتاق قدرت پر از کسانی است که میخواهند قدرت را نگه دارند، اما هیچکدام نمیخواهند مسئولیت کامل صحنه را علنا بپذیرند. در ایران پس از خامنهای نیز وضع کمابیش همینگونه دیده میشود: مرگ اعلام میشود، اما اختتام نمادین آن در ذهن جامعه کامل نمیشود؛ رهبر تازه معرفی میشود، اما دیده نمیشود؛ سپاه قدرت بیشتری میگیرد، اما فرماندهی نهایی همچنان در مه میماند؛ و دولت باید پاسخگوی بحرانهایی باشد که لزوما سازندهی آنها نیست. این همان لحظهای است که حکومت، ظاهرا خشنتر میشود اما در باطن لرزانتر است.
بنابراین، مسئله فقط جانشینی نیست. مسئله این است که جمهوری اسلامی پس از خامنهای، به جای یک انتقال روشن، وارد مرحلهای شده که در آن اختیار به شکلی شدید در دست حلقهای کوچک متمرکز شده، اما مسئولیت در کل ساختار پخش و پنهان شده است. این ترکیب، نشانهی استحکام نیست. این همان بوی فروپاشی از درون است: تمرکز قدرت، فرار از پاسخگویی، ابهام در رأس، و ادارهی کشوری بزرگ به دست فرماندهانی که بیشتر سایهاند تا چهره.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




