سیاوش – برای آنچه رخ داد، نامی روشنتر از رنسانس نمییابم؛ رنسانسی ایرانی «ایرانسانس»، زادهی رنج و ایستادگی.
اما چه شد که چنین شد؟ من نامش را جاویدکُشی گذاشتم؛ آیینی خونین که مرگ را از معنا تهی کرد و زندگی را به شکلی دیگر بازگرداند.
هجدهم و نوزدهم دی، چیزی فراتر از ادراک و تحلیل و پیشبینیها بود. فریادها از زمین کَنده میشدند و به آسمان میرفتند. پرچمهای پراکندهی گذشته ناگهان یکی شدند؛ سهرنگ سبز و سپید و سرخ، با نشان شیری که هنوز ایستاده بود و خورشیدی که خاموش نشده بود.
نامها فرو ریختند، چهرهها رنگ باختند و صداها «آن همه صدا» در هم ادغام شد. در هزاران نقطه از این خاک، چیزی واحد قد کشید؛ نه فرمانی از بالا، نه طراحی اتاقهای بسته، بلکه طلبی که از عمق خستگی برمیآمد. یک صدا، یک نام، یک خواست، بارها و بارها تکرار شد: «این است شعار ملی: رضا، رضا پهلوی».
فریادی که از سر تعصب نبود، از دل فرسودگی تاریخی میآمد؛ از سالهایی که نامها سایه بودند و چهرهها جای حقیقت را گرفته بودند. اینبار اما نام، پناه شد؛ نه بهمثابه اسطورهای دستنیافتنی، که نشانهای برای جمعکردن پراکندگی. صدا میچرخید، شهر به شهر، دهان به دهان، و هر بار که تکرار میشد، چیزی از وزن گذشته فرو میریخت. گویی تاریخ، پس از سالها لکنت، بالاخره واژهای پیدا کرده بود که بتواند با آن نفس بکشد.
خطی کشیده شد بر جنگهای بیپایان؛ گویی تاریخ، برای دمی کوتاه، ایستاد و نفسش را حبس کرد. آنچه سالها چون تودهای بیمار بر تن جامعه سنگینی میکرد، در دو شب، با جراحیای خونین، شکافته شد. فریادی مشترک برخاست؛ نه از یک گلو، که از هزاران: «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده».
فریادی که شهادت میداد این نبرد، نبردِ واپسین است؛ رویارویی نهایی با اهریمن، جایی که بازگشت، دیگر وعده نبود، سرنوشت بود.
چیزی در دل این سرزمین جابجا شد؛ نه با اعلامیه و فرمان، که با درد. مردمانی که سالها کنار هم ایستاده بودند بیآنکه یکدیگر را ببینند، ناگهان در آینهی خون هم را شناختند. ترس، آن ترس کهنه و مزمن، برای لحظهای عقب نشست. بهای این همصدایی، جان بود؛ نه یک جان، که هزاران. خیابانها حافظه پیدا کردند، دیوارها شاهد شدند و شب، سنگینتر از همیشه بر شهر فرود آمد. اما از دل همین تاریکی، رشتهای نازک از یقین کش آمد: این اتحاد، تصادف نبود؛ زادهی رنجی مشترک بود که دیگر نمیشد انکارش کرد.
چهل هزار سربدار، وطندار، چون سیاوش، بر دامن تهمینه افتادند؛ نه یکباره، که قطرهقطره، آنگونه که مرگهای بزرگ اتفاق میافتند. خونشان بر خاک ریخت و زمین، این تن کهنه و تشنه، دوباره سیراب شد. هر قطره، نامی داشت؛ هر نام، سرگذشتی ناتمام. ایران، مادر دیرسال، بر پیکر فرزندانش نشست؛ نه برای وداع، که برای در آغوش گرفتن. بهتزده بود، اندوهگین، اما زنده؛ زنده به نیروی همان خونی که از زخمها برخاسته بود. دست بر خاک کشید، پیشانی بر پیشانیِ سرد آنان نهاد، و در سکوتی سنگین، عهد بست که این مرگها را به فراموشی نسپارد. از دل همین سوگ، نفس تازهای برآمد؛ زخمی که میسوخت، اما هنوز میتپید.
دژخیمان، مست از کشتار، گمان بردند که همهچیز را خاموش کردهاند؛ که با فروکشکردن صداها، تاریخ نیز سر فرود آورده است. اما همیشه لحظهای هست که خاموشی، خود به نشانه بدل میشود؛ لحظهای که یک نفر باید برخیزد. اینبار، آن یک نفر از دل خاک برخاست. شاه خراسان، مجیدرضا رهنورد، نه برای سوگواری، که برای بیداری؛ نه با چهرهای مرئی، که با صدایی که از گورها میگذشت و به شهر میرسید.
مستانه ندا داد: بر گورها گریه نکنید، شیون نکنید، قرآن نخوانید؛ برقصید و هلهله کنید، که مادرمان ما را در آغوش گرفته است. آنان که گمان میبردند او را سالها پیش به عدم فرستادهاند، نمیدانستند که بعضی نامها را نمیتوان کشت. او زنده بود؛ نه در جسم، که در نام، در هدف، و در جمعی که هر لحظه گستردهتر میشد.
گورستانها به میدان دیدار بدل شدند؛ جایی که مرگ، برای نخستینبار فاصله نینداخت. مهم نبود چه کسی در خاک خفته است؛ آنچه میماند، چراییِ خوابیدن در این خاک بود. جاویدنامان، در پرچم شیر و خورشید، به امانت به زمین مادری سپرده شدند و همزمان، رشتههای ضحاک، آن بندهای کهنه و خونخورده، یکییکی از هم گسست. جایجای ایران، بر مزار رفتگان آزادی، همان شد که پیشتر «مجیدرضا» گفته بود و کمتر کسی باور داشت: رقصی از سر بقا، هلهلهای آمیخته به اشک، و ایستادنی آرام و ریشهدار؛ ایستادنی که مرگ را از معنا تهی میکرد و زندگی را دوباره، به نام میخواند.
و اگر این ایرانسانس نیست، پس چیست؟ خنده خواهیم زد؛ نه از سر فراموشی، که از پایداریِ جانهایی که زیر بار زمان خم نشدند. خواهیم رقصید؛ نه از سبکی، که از غریزهی بقا، از اصرار زندگی بر ادامه دادن، حتی در دل ویرانی. نام «سپهرِ بابا» را فریاد خواهیم کرد تا صدا، از مرز سکوت عبور کند و به حافظهی جمعی برسد. نخواهیم گذاشت ۱۱۷۸۰، تنها بماند؛ عددی که دیگر رقم نیست، نشانه است. او خانوادهای دارد به وسعت ایران، و این وسعت، همان پاسخی است که تاریخ از ما طلب میکند.
صبر خواهیم کرد؛ با آن صبری که از دل سالها بیقراری و سوگ برآمده است؛ شعلهی جان را، همچون مشعلی در تاریکی، با آتش خشم و امید زنده نگه خواهیم داشت و نخواهیم گذاشت هیچ سایهای آن را خاموش کند. در فردای آزادی، یکدیگر را در آغوش خواهیم کشید؛ نه تنها برای آرامش، که برای ثبت پیوندی که حتی مرگ نیز نتوانسته است از هم بگسلد. به پهنای صورت خواهیم گریست؛ اشکهایمان، همچون رودهای کوچک بر زمین تشنه، غم و شادی را در هم میآمیزند؛ و با این گریه و این خنده، با این آتش و این صبر، هرگز اجازه نخواهیم داد جاویدکُشی فراموش شود؛ تا نام و هدف آن، چون ستارهای پایدار، بر افق زمان بدرخشد.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.


