حسن منصور – خانم ها، آقایان؛ هم میهنان و دوستان گرامی، کلام نخست من، فرخنده باد است به شورای سیاسی، و هموندان و کوشندگان حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات)، بمناسبت شانزدهمین کنگره حزبی، با این طلب و آرزو، که در برداشتن گام های بلندتری در راستای رهائی کشور و ملت سرفراز ایران به دنیای پرشکوهی که شایسته آنند، قرین توفیق باشند.
دوم، نگاهی است بر رخدادهای گرانی که بر میهن عزیزمان ایران و ملت صاحب تاریخ و تمدن آن میگذرد. جنگی که به ملت و کشور ایران تعلق نداشته و ندارد، سرانجام، بر کشورمان فرود آمده و پیامدهای سهمگین خواهد داشت، اما مهمترین نکتهای که باید ریشهیابی شود، چرایی این جنگ است و ادای پاسخ به این پرسش سوزان که ملت ایران چه دلیلی دارد با آمریکا بجنگد؟ یا با اسرائیل؟!
حتما میتوان زنجیرهای از علل و عوامل را برشمرد نظیر:
-بیاعتمادی میان آقای خمینی و آمریکائیان بهعلت خدعهی بزرگ ایشان در پشت پا زدن به شرایط مورد توافق پشت پرده طرفین، در مورد انتقال آرام قدرت از نظام پیشین
-اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلماتها، بمبگذاری ها در لبنان، آرژانتین، پاریس، عراق و هر جای دیگر
-زنجیرهی قتلها و ترورهای داخل و خارج
– امواج پیاپی اعدامها و سرکوبها از روز نخست انقلاب
– زنجیرهی کشتارهای دهه ۶۰ و قتل عام هزاران زندانی سیاسی بهدست هیئت مرگ در سال ۶۸
-زنجیرهی سرکوبهای خونین سالهای ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۱۴۰۱،و ۱۴۰۴ که تا همین امروز ادامه دارد
-بارزتر شدن بیگانگی ذاتی حکومت اسلامی با آداب و سنن و اخلاق مردم ایران و فاصلهگیری قطعی بخش غالب مردم از حکومت اسلامی
-انزوای روزافزون کشور در جهان
-بدل شدن حاکمیت اسلامی به تهدید منطقهای و جهانی و همانندیِ روز افزون آن با خطرناکترین تروریستهای منطقه و جهان!
اما همه اینها معلول علت بزرگتری هستند و خود از آن میتراوند: و آن، حضور یک «اسطقس»، بنمایه، پارادایم یا فونداسیون فرهنگی است، که به عهد کهن چند هزار ساله تعلق دارد و در یک ناهمزمانی (آناکرونیسم) تاریخی، در تقابل جهان نوی قرار گرفته که با آنکه خود پای در همان آب و گل داشته و از همان بنمایه نشأت گرفته بود، اما با گذر از جنبش بزرگ نوزائی سدههای چهاردهم تا هفدهم (رنسانس) و حرکتهای ریشهای اصلاح دینی سدههای شانزدهم و هفدهم (رفورماسیون) به سکوی پرش انقلابهای علمی و فنی جهانی فراروئیده و مفاهیم تمدنی را دگرگون کرده است.
فرهنگ غرب که بر بنمایه یهودی- مسیحی (ژودو-کرتین) استوار شده بود، در جریان نهضت نوزائی، کلیه عناصر زایای تمدنی را از یونان باستان، روم، هند چین و آنچه که «تمدن اسلامی» نام میگرفت، جذب کرده و دگردیسی بنیادی در خود پدید آورد. در غیاب این دو فرایند طولانی رنسانس و رفورماسیون، تمدنهای یهودی-مسیحی و اسلامی از یک جنس بوده و بر همان بنمایه استوار میبودند. اما «غرب» پس از تجربهی دهشتناک قرون وسطی- از سقوط تمدن روم در سده پنجم تا پایان سده پانزدهم میلادی- به گهواره معرفت انسان-محور و سکوی پرش علم جدید بدل شد و با تیکو براهه، کوپرنیک،کپلر، جوردانو برونو، گالیله و نیوتن در کیهان شناسی؛ با کشف هاروی در باره گردش خون، و کشف قوانین تکامل جهان زیستی با چارلز داروین وارد سده بیستم شد؛ در شرایطی که بهسخن برتراندراسل، دگرگونیهای سترگ علمی و فنی بدست آمده در سیصد سال اخیر بر مجموع پیشرفتهای سههزار سال پیش از خود برتری داشت. بر اثر این دگرگونیها، مادر شهرها ( متروپلها) پدید آمد، راههای زمینی، دریایی و هوایی ایجاد شد، نیروهای بخار، برق و سپس هستهای رام انسان شدند، موتور درونسوز، اتومبیل، قطار و هواپیما اختراع شد، پول جهانی و تجارت جهانی استقرار پیدا کرد، اوزان و استانداردها جهانی شدند؛ بدانسان که امروزه تولیدی که درحاشیهایترین نقاط جهان بهعمل میآید با موازین متروپل سنجیده شده و با پولی ارزشگذاری میشود که استاندارد آن در متروپل «ضرب» میشود.
این اختراعات در عرصه زمین گسترده شده و همهجهانی شدند، اما بنمایهی پدیدآورنده آنها، «پارادایم مدرن» در «خاک بیگانه نروئید». مدنیت جدیدی پا به عرصه گذاشت که مفهوم انسان را از عضو قبیله به شهروند تغییر داد؛ مفهوم حکومت را از رابطهی «بنده و خدایگان» به «نمایندگی» عوض کرد؛ از قدرت رازگشائی کرد و ناف آن را از آسمان برید و بصورت ارادهی هماهنگ شهروندان تجلیاش داد؛ مفهوم ثروت را از محصول زمین فیزیوکراتها، به آفریدهی تجارت مرکانتالیستها و سپس به کار مجرد اجتماعی کلاسیکها، و سرانجام بهصورت «فرآورده مجموعه عوامل تولید که نیازی از انسان را برآورده کند» دگرگون کرد و بدینسان جهان نو، در دل جهان کهنه شکل گرفت و بهصورت لوکوموتیو حرکت کل جهان درآمد. با وارد شدن مفهوم حرکت و تکامل در بافت جامعه مدرن، دگردیسی و تکامل به «شیوه زندگی» آن بدل شد.
ویلفردو پارتو تمدنی را زنده میشمارد که بتواند شیوهی زندگی خود را با عناصر برخاسته از بنمایههای خود بازتولید کند: امروزه در زندگی روزانه همه کشورها از اتومبیل و هواپیما و اینترنت، خدمات و وسایل پیشرفته پزشکی، انواع داروها، از تلفن دستی، کامپیوتر و رهیاب استفاده میکنیم و در غیاب هرکدام از اینها زندگیمان از سامان میافتد. اما تنها تمدن مدرن است که میتواند فرایند زندگی خود را با ابزارها، ساختارها، و سازوکارهای نشأت گرفته از بنمایههای خود بازتولیدکند و این تمدنی است که از فرایند نوزائی و اصلاح پارادایمی گذر کرده و بهصورت تمدن زنده و تناوری فراز آمده و دیگر تمدنها را همانند پوستهای که پس از دگردیسی کرم ابریشم به پروانه، از پیله بجای میماند بهجا گذاشته است. پارتو این پوسته را «بازمانده» می نامد.
بدینسان، در جهان ما یک کلان پارادیم حضور دارد که واحد جامعه آن، فرد آزاد و حقمند است: شیوه زندگی آن در سازگاری با قانونمندیهای نظم کیهانی جریان دارد؛ ارادههای هماهنگ شهروندان آزاد و برابرحقوق، نهادهای صنفی، مدنی و سیاسی جامعه را شکل میدهد؛ و حکومت، تبلور ارادهی جمعی است که بر مبنای شایستهسالاری برگزیده میشود و هر چندسال یکبار جای خود را به حکومتی دیگر میسپارد.
اما بهموازات این کلانپارادایم، پوستههای تمدنی نیز با بنمایههای اعصاری کهنتر همزیستی میکنند که از فرآوردههای جامعه مدرن آرایهها میگیرند و بهحیث ظاهر، شباهتهایی با آن پیدا میکنند: آنجا نیز اتومبیل و هواپیما سوار میشوند؛ از تلفن باهوش و اینترنت و هوشمصنوعی بهره میگیرند اما از بنمایههای آفریننده این نوآوریها بیبهره میمانند. در این میان کشورهای «جهان چهارم» یعنی کشورهای توسعه یابندهای که به درآمدهای معدنی همچون نفت و گاز دسترس دارند بهلحاظ زرق و برق زندگی به کشورهای متروپل تن میسایند اما از بنمایهها و ساختارهای خانوادگی و سیاسی پسمانده رنجورند. کافی است به ترکیب صادرات و واردات این جامعهها نگریسته و آنرا با طرف تجاری پیشرفته خود مقایسه کنیم تا به رمز این تفاوت کیفی وقوف پیدا کنیم: هر تن وارداتی ایران اسلامی، بیش از چهار برابر هر تن صادراتی آن ارزش دارد زیرا که «ارزش افزوده دورمند پدید نمیآورد»، و خام فروش است.
این تفاوت را در معیارهای سیاسی-اجتماعی نیز میتوان مشاهده کرد: نظام سیاسی ایران اسلامی از قدرت شهروندان آزاد نشأت نمیگیرد بلکه مدعی ولایت آسمان بر زمین است؛ فرد را نه بهصورت شهروند حقمند بلکه در قامت مچاله شده «عبد» مینگرد؛ و از اینرو، حکومت بجای آنکه در خدمت مردم و مطیع ارادهی آن باشد، همانند فرعون، صلای «انا ربکم الاعلی» سر میدهد؛ مالکیت مردم را هر لحظه که اراده کند به ارادهی عوامل خود مصادره میکند و امنیت جانی، مالی، روانی مردم، طفیل ارادهی والیان خودخوانده آن است. و بدینسان امروز، هم در درون و هم در بیرون، شاهد گسترش اصطکاک و فرسایش هستیم. اصطکاک درونی در فشار گزمه و گشتهای رنگارنگ، حبسها و اعدامهایی که رکورد جهانی زده است، بروز میکند و اصطکاک بیرونی در تنشها، تحریمها، انزواها و سرانجام در جنگهائی که ریشههای مدنیت را میسوزانند.
اما آیا برای همزیستی این پارادایمهای متعارض راهی میتوان جست؟ تجربه پرشکیب ملت ایران، به این پرسش، پاسخ منفی داده است. ملت ایران چهلوهفت سال انواع تدبیرها و شگردها را آزموده و آخرین آزمون خود را با پرداخت جان دهها هزار انسان زندگیجوی خود پرداخته و نتیجه گرفته است که راهی جز گذار از آن نظام بد بنیاد و بنمایهای، که پدیدآورندهی آن است، ندارد. جهان نیز پس از دههها آزمایش، راه را در تحریم و جنگ دیده است.
راه پیشروی ملت ایران گذار است اما گذار نه تنها از یک نظام سیاسی بلکه گذار از بنمایه ای که سیاست، اقتصاد و فرهنگ مادی و معنوی جامعه را مچاله میکند؛ شور زندگی را دچار یخبندان کرده، ارغوان زندگی را خاکستری و سیاه میسازد و انسان زندگیکیش را به جغد مرگاندیش بدل میکند. اما گذار بهسوی کدامین مقصد؟ آیا راه رنسانس و رفورماسیون اروپا اقتباسپذیر است؟ تأملی در ژرفای این پرسش برای یک نکته پاسخ قطعی دارد و آن اینکه ایران گزینهای جز بازگشت به راه توسعه ندارد و تکرار تجربهی اروپا راه کار نیست. اما الزامات توسعه در عصر ما چیست؟ بیتردید باید در این باب کتابها نوشت؛ اما در این مختصر نیز میتوان و باید اصول آنرا بیان کرد.
در میان صدها اثر جدی در زمینهی توسعه، از تأملات خود بر اثر تاریخساز ماکس وبر با عنوان «اخلاق پروتستان و روحیه سرمایهداری» که در سال ۱۹۰۵ انتشار یافت، نکاتی را بیان میکنم:
جامعههای اروپایی انگلستان، فرانسه، آلمان (پروس)، ایتالیا، اسپانیا، هلند، بلژیک با از سرگذراندن قرون وسطای هزارساله و طی دوران سیصدساله رنسانس، با جنبش بزرگ «اصلاح دینی» مارتین لوتر و جان کالوین روبرو شدند. در این جنبشها که ذیل عنوان رهایی از سیطرهی کلیسا و بازگشت به اصل پیام کتاب مقدس جریان مییافت چندین اصل بنیادین دگرگون شد:
نخست اینکه برای فهم قانونهای خداوند باید کتاب طبیعت را که آفریدهی اوست خواند و آنرا نه تنها با استدلال عقلی بلکه بهیاری روش تجربی شناخت. این اصل، راه پیشرفت علوم تجربی را هموار کرد.
دوم اینکه قانون طبیعی هم بر مشروعیت قدرت و هم بر حدود آن حکم میراند یعنی در جهان نظمی برتر از قدرت سیاسی حاکم است که مسئولیت اخلاقی فرمانروایان را الزام میکند و وجدان انسانی راه تأمین عدالت را باز میشناسد. عدالت، مفهومی پیشینی (ماتقدم) و از ارادهی حاکم، مستقل است. قدرت سیاسی تنها در صورتی پذیرفتنی (مشروع) است که با نظم اخلاقی-کیهانی، سازگار باشد و وجدان فردی داور نیک و بد است. مقاومت در برابر قدرت ستمگر و نقض نظم اخلاقی-کیهانی، تکلیف افراد آزاد و مختار است و وجود «قانون فراتر از حاکم» شرط پایدار ماندن نظم سیاسی است.
سوم، فرد انسان بیهمتاست و «بِما هُوَ انسان» صاحب کرامت است و انتخابهای او در حفظ یا تخریب نظم اخلاقی تأثیرگذارند.
این بنمایهها در هستیشناسی نظم اخلاقی ریشهدار در فرهنگ ایرانی، در مقولاتی چون قانونمندی نظم اخلاقی-کیهانی (اشا) و ضرورت انطباق با آن به تشخیص خرد و وجدان فردی، و اصل انطباق قدرت با قانون فراتر از حاکمیت (فره)؛ و معیارهای مهر در روابط انسان با انسان و انسان با طبیعت، و معیار داد در امر حاکم و حکومت، زمینهی تکوین سپهر مدرنی را فراهم میآورد که در آن، منابع بومی اخلاقی با اصول جهانشمول همگرا میشوند و دستیابی به افق سیاسی پساتوتالیتر را امکانپذیر میسازند. چنین رنسانسی بازگشت به ملیگرایی باستانی نیست بلکه احیای لایهی ژرف تمدن ایرانی است و نشان سازگاری هستیشناسی ایرانی با قانون طبیعی کالوینی و حقوق طبیعی جان لاک است.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




