گفتگو با عتیق رحیمی نویسنده و کارگردان؛ اگر ادبیات و هنر رسالتی داشته باشند…

- عتیق رحیمی متولد شهر کابل در افغانستان، نویسنده و کارگردان است که از سال ۱۹۸۴ ساکن کشور فرانسه است.
- «کتاب‌های خاک خاکستر»، «سنگ صبور»، «هزار خانه خواب و هراس»، «بازگشت خیالی»، «لعنت به داستایوفسکی»، «سقاها» و «به تازگی کابل من هستم» از این نویسنده در فرانسه منتشر شده است.
- عتیق رحیمی در سال ۲۰۰۸ جایزه «گنکور» یکی از معتبرترین جوایز ادبی فرانسه را برای رمان «سنگ صبور» و در هفتادمین جشنواره بین‌المللی فیلم برلین جایزه بهترین فیلم داستانی را برای فیلم «بانوی رود نیل» کسب کرد.
- عتیق رحیمی: از نگاه من، پیوند انسان با سرزمین مادری فقط یک وابستگی جغرافیایی یا سیاسی نیست؛ چیزی بسیار عمیق‌تر و رازآلودتر در آن نهفته است.
- اگر ادبیات و هنر رسالتی داشته باشند، شاید همین باشد: گواهی انسان برای بازگشت دوباره به خویشتن؛ و یا وصل انسان به اصلی که فراتر از وطن، زبان و مرز است.

یکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۴ مه ۲۰۲۶


کتایون حلاجان – عتیق رحیمی متولد شهر کابل در افغانستان، نویسنده و کارگردان است که از سال ۱۹۸۴ ساکن کشور فرانسه است.

عتیق رحیمی

«کتاب‌های خاک خاکستر»، «سنگ صبور»، «هزار خانه خواب و هراس»، «بازگشت خیالی»، «لعنت به داستایوفسکی»، «سقاها» و «به تازگی کابل من هستم» از این نویسنده در فرانسه منتشر شده است. عتیق رحیمی در سال ۲۰۰۸ جایزه «گنکور» یکی از معتبرترین جوایز ادبی فرانسه را برای رمان «سنگ صبور» و در هفتادمین جشنواره بین‌المللی فیلم برلین جایزه بهترین فیلم داستانی را برای فیلم «بانوی رود نیل» کسب کرد. اغلب داستان‌های عتیق رحیمی در کشوری می‌گذرد که در آن متولد شده است. با او درباره رسالت ادبیات و  پیوند ما با سرزمین مادری گفتگو نشستم.

کالیوگرافی اثر عتیق رحیمی

عتیق رحیمی : از نگاه من، پیوند انسان با سرزمین مادری فقط یک وابستگی جغرافیایی یا سیاسی نیست؛ چیزی بسیار عمیق‌تر و رازآلودتر در آن نهفته است. مولانا مثنوی را با این بیت آغاز می‌کند: «بشنو از نی چون حکایت می‌کند / از جدایی‌ها شکایت می‌کند» و در جایی دیگر می‌گوید: «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش». همین دو بیت شاید خلاصه‌ی تمام سرگشتگی انسان باشد. انسان موجودی است که همواره در جست‌وجوی بازگشت است؛ بازگشت نه فقط به یک سرزمین، بلکه به اصل، به سرچشمه، به چیزی که احساس می‌کند روزی از آن جدا شده است.

مولانا از کودکی بلخ را ترک کرد و بیشتر عمرش را در سرزمین دیگری گذراند، اما تمام شعرهایش را به فارسی نوشت؛ زبانی که برای او فقط ابزار بیان نبود، بلکه بخشی از وجودش بود. این نشان می‌دهد که رابطه‌ی ما با سرزمین مادری تنها یک رابطه‌ی فرهنگی یا عاطفی نیست، بلکه در لایه‌های عمیق وجود ما ریشه دارد؛ گویی حافظه‌ای درونی و پنهان در ما زندگی می‌کند که ما را به اصل خویش پیوند می‌دهد. یعنی این جدایی است – جدایی از سرزمین، از خانواده، از دوست، از عشق، از طبعیت… – که به درون انسان یک گسستگی و یا یک بیگانگی با خود و با دنیا می آفریند. تمام تلاش انسان در زندگی پیوند همین گسستگی هاست.

از همین است که اکثر نویسندگان و هنرمندان معمولاً یا از سرزمین خود می‌نویسند یا از زخم‌هایی که به درونشان باقی مانده است. اگر به آثار داستایفسکی نگاه کنیم، می‌بینیم که رنج، تبعید درونی و زخم‌های روحی چگونه در ادبیات به کلمه ها تبدیل شده‌اند. هنر، در حقیقت، همین جستجو است برای درک آن چیزی که ما را ویران کرده و در عین حال ساخته است. درک و دانش درمان این این زخم هاست.

در سال‌های اخیر، من به فیزیک کوانتوم علاقه‌مند شده‌ام. این علم، که رفتار کوچک‌ترین ذرات جهان را مطالعه می‌کند، نشان می‌دهد که واقعیت بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که عقل روزمره تصور می‌کند. ذرات بنیادی رفتاری دارند که گاهی با منطق سازگار نیست. اینجا دوباره به اندیشه‌های عارفان و شاعران مشرق‌ زمین می‌رسم؛ کسانی که قرن‌ها پیش، بدون ابزارهای علمی امروز، به همان رازها نزدیک شده بودند. راز پوند ما با خویشتن و دنیا. با این که درک و فهم این راز ما را شاید به نابودی بکشاند.

برای مثال، عطار در داستان پروانه‌ها و شمع، حقیقتی را بیان می‌کند که هنوز هم تکان‌دهنده است. پروانه‌ها گرد شمع جمع می‌شوند تا راز عشق به شعله را بفهمند. هر کدام تعبیری ارائه می‌دهد: یکی گرما را دلیل عشق می‌داند، دیگری نور را، و دیگری رقص شعله را. اما تنها پروانه‌ای که خود را در آتش می‌اندازد، حقیقت را درمی‌یابد؛ هرچند راز را با مرگ خود با خود می‌برد. این داستان نشان می‌دهد که برخی حقیقت‌ها را نمی‌توان تنها با عقل و تحلیل توضیح داد؛ گاهی باید آنها را زیست و تجربه کرد. زیرا خوانش و پژوهش ما را – همان گونه که شمس گفته بود – تا در خانه می برد، نه اندرن خانه.و این تلاش – آگاهانه و یا ناآگاهانه – کوشش و کشش ذاتی انسان است برای بقای انسانیت در دنیا.

امروز علم نیز از حافظه‌ی ژنتیکی سخن می‌گوید؛ اینکه در وجود ما نوعی حافظه‌ی پنهان و کهن وجود دارد که هردم ما را  به سوی مبدای ما می کشاند. شاید به همین دلیل است که انسان، حتی پس از سال‌ها دوری، همچنان درون خود صدای سرزمین مادری را می‌شنود. این حافظه فقط فرهنگی نیست؛ بخشی از ساختار وجودی ماست.

در کتاب اخیرم، داستان در هند می‌گذرد، نه در افغانستان؛ اما شخصیت اصلی یک افغان است. با اینکه بارها تلاش کرده‌ام از افغانستان فاصله بگیرم و درباره‌ی چیزهای دیگری بنویسم، اما باز هم آن سرزمین به آثارم بازمی‌گردد. انگار چیزی در درون من، مستقل از اراده‌ام، مرا به آنجا پیوند می‌دهد.

مسئله‌ی «اصل» یا «مبدأ» از نخستین دغدغه‌های بشر بوده است. انسان همیشه می‌پرسد: «از کجا آمده‌ام؟» این پرسش فقط متعلق به فلسفه یا مذهب نیست؛ علم نیز در پی پاسخ آن است. اما این جست‌وجو، در نهایت، فراتر از مفهوم وطن یا مرزهای سیاسی می‌رود. وطن فقط نمادی از مبدأ است. در واقع، انسان در جست‌وجوی بازگشت به سرچشمه‌ی وجود خویش است.

کالیوگرافی اثر عتیق رحیمی

به باور من، نخستین تبعید انسان زمانی رخ می‌دهد که از رحم مادر جدا می‌شود. شاید تمام زندگی ما تلاشی باشد برای بازگشت به همان امنیت، همان وحدت و همان آرامش اولیه. در یکی از آثار کالیوگرافی‌ام، که الهام گرفته شده از تابلوی جاپانی، کودکی را می بینیم که در برابر مادرش ایستاده و با دستش به جایی اشاره می‌کند که از آن آمده است – به رحم مادر. این تصویر، برای من، استعاره‌ای از تمام زندگی انسان است.

افغانستان نیز برای من فقط یک کشور نیست؛ نماد «مبدأ» است. وقتی پس از سال‌ها تبعید به افغانستان بازگشتم و کتاب «بازگشت خیالی» را نوشتم، فهمیدم آنچه در جست‌وجویش هستم، دیگر در واقعیت وجود ندارد. افغانستانی که در ذهن من زندگی می‌کند، بیشتر یک خیال است تا یک مکان واقعی. ما در تبعید، میان خاطره و خیال زندگی می‌کنیم؛ و حتی وقتی بازمی‌گردیم، باز هم در جست‌وجوی همان اصل گمشده هستیم.

سیاست همیشه تلاش می‌کند انسان را از اصل خود جدا کند. سیاست به ما هویت‌های محدود، مرزها و روایت‌های ساختگی می‌دهد تا فراموش کنیم که در بنیاد، همه‌ی انسان‌ها از یک حجره آمده اند. اما سیاست‌مداران با ساختن افسانه‌های ملی‌گرایانه، انسان‌ها را از هم جدا می‌کنند و گاه به نام همین افسانه‌ها، جنگ‌ها و جنایت‌ها شکل می‌گیرد. خیام نیز با تلخی می‌گوید:

آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند.

در نهایت، من فکر می‌کنم هنر تنها چیزی است که می‌تواند به پرسش‌هایی پاسخ دهد که علم، فلسفه و حتی مذهب از پاسخ دادن به آن عاجزند. علم تا جایی پیش می‌رود، فلسفه نیز محدودیت‌های خود را دارد، و مذهب گاهی انسان را به پذیرش دعوت می‌کند. اما هنر، امکان مشاهده و تجربه‌ی راز را به ما می‌دهد. ادبیات، هنر و زبان، دریچه‌هایی هستند برای بازگشت به اصل. تبعید نیز این تجربه را عمیق‌تر می‌کند؛ زیرا وقتی از مرکز دایره دور می‌شوی، تازه می‌توانی کل دایره را ببینی. فاصله گرفتن، سکوت کردن و مشاهده کردن، به انسان امکان شناخت می‌دهد. به همین دلیل است که مفهوم «شاهد بودن» برای من اهمیت زیادی دارد. هر کاری که ما انجام می‌دهیم، نوعی گواهی دادن به هستی است. ادبیات نیز همین کار را می‌کند: به ما کمک می‌کند جهان را ببینیم، مکث کنیم و ماهیت پنهان چیزها را درک کنیم.

در فیزیک می‌گویند مشاهده‌ی ما حتی می‌تواند روش و پرورش پدیده‌ها را تغییر دهد. این ایده برای من بسیار شاعرانه است: اینکه «نگاه کردن» خود بر واقعیت اثر می‌گذارد. ادبیات نیز چنین می‌کند؛ با مشاهده، ساختار پنهان زندگی را آشکار می‌سازد.

اگر ادبیات و هنر رسالتی داشته باشند، شاید همین باشد: گواهی انسان برای بازگشت دوباره به خویشتن؛ و یا وصل انسان به اصلی که فراتر از وطن، زبان و مرز است.

 

 

 

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۲ / معدل امتیاز: ۱٫۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=402462