داستان ششم
راست نو و نسلی که آینده میخواهد
دکتر مهدی میرسعیدی *- اردیبهشت بود و آرمان سرشار از زندگی؛ ماهی که در آن به دنیا آمده بود، ماهی که بهار به اوج خود میرسید و زمین، بیآنکه چیزی بگوید، دوباره جوان میشد. برای آرمان، اردیبهشت همیشه معنای عجیبی داشت؛ انگار تولد او و تولد زمین در جایی پنهان به هم رسیده بودند. هر شکوفه، هر نسیم، هر شاخهی تازهبرگ، چیز غریبی در دلش روشن میکرد؛ چیزی شبیه امید، شبیه بازگشت، شبیه آن لحظههای کمیابی که آدم احساس میکند هنوز زندگی ادامه دارد و هنوز میشود به آینده خوشبینانه نگاه کرد.
اینبار به مریلند زیبا دعوت شده بود؛ جایی که سالها پیش، برای دوران تخصص بیماریهای داخلی، در آن خانهی کوچکی اجاره کرده بود و روزگار جوانیاش را میان بیمارستان، کتاب، کشیکهای طولانی و شبهای خستهکننده گذرانده بود. سالهایی پر از کار، تنهایی و آن حس غریبی که آدم در غربت با آن آهستهآهسته خودش را از نو تعریف میکند. مریلند برای او فقط یک ایالت آمریکا نبود؛ بخشی از تجربهی زیستهاش بود، تکهای از سالهایی که در آن هم پزشک میشد و هم یک پرسشگر.
هوا کمی خنک بود؛ هوای آشنای مریلند که روی پوست مینشست و آرامش را به آدم هدیه میداد. کنار خیابانها و میان چمنهای سبز دانشگاه، گلهای وحشی سفید، زرد و قرمز روییده بودند؛ ساده، بیادعا، اما آنقدر زنده و زیبا که دل آدم را برای لحظهای از هرچه نگرانی و خستگی بود خالی میکردند.
درختان گیلاس، کمی دیرتر از شکوفههای واشینگتن، هنوز در گوشههایی از پردیس دانشگاهی با غرور ایستاده بودند؛ پر از گل، پر از روشنایی، پر از آن زیبایی کوتاهی که آدم میداند میگذرد و برای همین شاید بیشتر به دل مینشیند. باد آرامی از میان چمنهای سبز دانشگاه مریلند میگذشت و برگهای تازه را چنان تکان میداد که گویی هر درخت، در حال گفتوگویی پنهان با جهان اطراف خود بود. آرمان چند لحظه ایستاد، نفس عمیقی کشید و احساس کرد پیش از آنکه به سالن برود و دربارهی سیاست، جوانان و راست نو حرف بزند، باید اول با همین بهار همسو شود.
آرمان ظهر به کالج پارک رسیده بود. در مسیر ورودی دانشگاه، ساختمانها با آن آجرهای قرمز و پنجرههای بلند، احساسی میان سنت و مدرنیته داشتند. دانشگاههای آمریکا همیشه برای او چنین بودند: جایی که گذشته، خودش را به شکل کتابخانه، ستونهای بلند سنگی، سنگفرشهای زیبا و نامهای حکشده روی سنگ نشان میداد، و آینده، در چهرهی دانشجویانی که با لپتاپ، چوب اسکیت، اضطراب آینده و امید از کنار هم میگذشتند.
برای این برنامه تنها آمده بود. هیچ ایرانی دیگری در سالن نبود. از لیلا، شیرین، آیدا و دیگرانی که در نشستهای پیشین، گاه با نگاه، گاه با سکوت و گاه با یک جمله، فضای گفتوگو را تغییر میدادند، خبری نبود. البته قرار بود برنامه را از طریق لایو اینستاگرام دنبال کنند. آرمان پیش از ورود به سالن، گوشیاش را نگاه کرد. پیامی از لیلا آمده بود:
«ما آنلاینیم. آرام حرف بزن. این نسل، بیشتر از اینکه جواب بخواهد، میخواهد مطمئن شود که شنیده میشود.»
آرمان لبخند زد. این جمله، اصلِ جملهی لیلا بود؛ ساده و کمی نگران. گوشی را در جیب کتش گذاشت و وارد ساختمان شد.
نشست در سالن کوچکی برگزار میشد که نام بامزهای هم داشت: «لابراتوار سیاست و جامعه». البته در واقع شبیه یک اتاق فکر دانشجویی بود. دیوارهای شیشهای، میز بیضیشکل، چند ردیف صندلی در اطراف، و صفحه دیجیتال بزرگ در انتهای سالن که روی آن نوشته شده بود:
New Right and the Future of Young America
زیر عنوان انگلیسی، با فونتی کوچکتر، جملهای آمده بود:
Can order answer the crisis of justice?
آرمان چند لحظه به این جمله نگاه کرد. پرسش خوبی بود. اما اگر نظم در برابر عدالت قرار میگرفت، راست نو پیش از آغاز شکست خورده بنظر میرسید. اگر عدالت از هر شکل نظم تهی میشد، چپ نو به شورشی بیسرانجام تبدیل میشد. مسئله، یافتن راهی بود که در آن عدالت، بدون فروپاشی نهادها معنا پیدا کند و نظم، بدون شعلهور کردن رنج انسانها مشروع بماند.
دور میز چهار نفر نشسته بودند. جف، دانشجوی سال دوم جامعهشناسی، موهای روشن و عینک باریکی داشت. یادداشتهایش را با دقت کنار هم گذاشته بود و هر چند دقیقه یکبار چیزی در حاشیهی کاغذها مینوشت. نگاه نافذی داشت، اما به نظر میرسید زود اعتماد نمیکند.
رکس، دانشجوی سال دوم کارشناسی ارشد حقوق، رنگینپوست بود. شانههای پهن، صدایی محکم و چهرهای داشت که نوعی تجربهی زندگی زودرس در آن دیده میشد. او کمتر لبخند میزد و وقتی به آرمان نگاه میکرد، انگار میخواست ببیند پشت واژههای «نظم»، «بازار» و «مسئولیت فردی» چه چیزی پنهان شده است.
تِم، دانشجوی سال اول علوم سیاسی، جوانتر از بقیه به نظر میرسید. موهایش را با بینظمی عمدی روی پیشانی ریخته بود و روی لپتاپش چند برچسب دیده میشد؛ یکی دربارهی عدالت جنسیتی، یکی دربارهی حق بدن، و دیگری با جملهای کوتاه:
Equality is not a request.
لورا، دانشجوی سال چهارم مهندسی مکانیک، آرامتر از بقیه به نظر میرسید. او دستانش را روی میز گذاشته بود و با هوشیاری مهندسیگونهاش به اتاق نگاه میکرد؛ گویی حتی بحث سیاسی را هم مثل یک سیستم پیچیده میدید که باید نیروها، اصطکاکها، شکستها و نقاط فشارش را تعیین کند.
مجری برنامه، خانمی از مرکز مطالعات سیاست عمومی بود که جلسه را آغاز کرد و پس از معرفی کوتاه، رو به آرمان گفت:
«دکتر آرمان، ما امروز میخواهیم دربارهی این صحبت کنیم که چرا نسل جوان آمریکا به سمت چپ، و در بخشی از آن، حتی به سمت ایدههای چپ افراطی یا far-left کشیده میشود. شما در نوشتههایتان از راست نو حرف زدهاید. پرسش ما این است: آیا راست نو چیزی برای گفتن به جوانان دارد؟»
آرمان کمی مکث کرد. بیرون پنجره، شاخهای پر از گلهای سفیدرنگ زیر نور آفتاب تکان میخورد. او عادت داشت پیش از پاسخ به پرسشهای مهم، به چیزی کوچک نگاه کند؛ به فنجانی روی میز، به ترک دیوار، به حرکت باد. انگار ذهنش برای ورود به جهان مفاهیم، به نشانهای از جهان اطرافش نیاز داشت.
او حرفش را با یک نظر قوی شروع کرد: «من فکر نمیکنم جوانان امروز بهصورت تشکیلاتی وارد چپ میشوند؛ اما باور دارم عدهای با نگرانیهای چپ همدلی میکنند، چون چپ با زبان درد آنها حرف میزند؛ با زبان بیعدالتی، تبعیض، اجارهی خانهی بالا، بدهی دانشجویی، تبعیض نژادی و جنسیتی، احساس تنهایی، و اضطراب آینده. راست، در بسیاری از دورهها، تنها با زبان مالکیت و نظم سخن گفته است. اما برای نسلی که هنوز مالک چیزی نیست، موضوع مالکیت گاهی شبیه زبان دفاع از کسانی به نظر میآید که از قبل مالک شدهاند و همهچیز دارند.»
آرمان کمی مکث کرد، شاید خیلی صریح نظرش را گفته بود. داشت فکر میکرد که ایکاش ملایمتر نظرم را میگفتم. باور داشت که واقعا نمیخواست بحث را اینقدر تند شروع کند. در کسری از ثانیه خودش را جمع و جور کرد و تصمیم گرفت تا پاسخش را تنها در سطح نظری نگه ندارد.
سپس گفت:
«برای اینکه بحثمان در قالب شواهد هم دیده شود، بهتر است به مقالهای از YouGov که در ژانویهی سال ۲۰۲۶ به چاپ رسیده نگاهی بیندازیم. در این مقاله از مردم خواسته شد جایگاه سیاسی خود را روی یک طیف هفتگانه مشخص کنند: از راست افراطی گرفته تا چپ افراطی. نتیجه جالب بود. بیشترین گروه، یعنی ۲۱ درصد، خود را از نظر سیاسی در مرکز تعریف کردند. پس از آن، ۱۷ درصد خود را راست، و ۱۵ درصد خود را چپ دانستند. گروههای کوچکتری نیز خود را در موقعیتهای میانی یا افراطیتر قرار دادند: ۱۰ درصد مرکز راست، ۹ درصد مرکز چپ، ۹ درصد چپ افراطی یا far-left، و ۵ درصد راست افراطی یا far-right. همچنین ۱۴ درصد از پاسخ دهندگان گفتهاند مطمئن نیستند دقیقا در کجای این طیف قرار میگیرند.»
او به حاضران در جلسه نگاهی انداخت و ادامه داد: «نکتهی جالب اینکه در ردهی سنی جوانان، یعنی افراد زیر ۳۰ سال، درصد کسانی که خود را چپ افراطی میدانستند ۱۴ درصد بوده است؛ درصدی که با افزایش سن کاهش مشخصی پیدا میکند و به ۵ درصد در افراد بالای ۶۵ سال میرسد.»
او مکثی کرد و ادامه داد: «اما همین دادهها یک نکتهی مهمتر هم دارند. نباید هر کسی را که چپ است، far-left یا کمونیست نامید. بسیار مهم است که تعریف را دریابیم. از نظر افراد بالغ آمریکایی، اوباما و بایدن بیشتر در طیف چپ یا چپ میانه دیده میشوند، اما کسانی مثل برنی سندرز، الکساندریا اوکاسیو-کورتز یا زهران ممدانی در جایگاه چپ افراطی قرار میگیرند؛ با این حال، هیچکدام کمونیست نیستند. در سوی دیگر هم رابرت اف. کندی جونیور و جورج دبلیو بوش بیشتر در طیف راست دیده میشوند، اما ترامپ و جی. دی. ونس با برچسب راست افراطی شناخته میشوند. میخواهم نتیجه بگیرم که تعاریف راست افراطی و چپ افراطی در جامعهی ما مطابق تعاریف سیاسی فاشیسم و کمونیسم نیست. این تعاریف بسیار آمریکایی شدهاند و با برداشتهای رایج از راست و چپ در زبان فلسفهی سیاسی جهان یکسان نیستند.»
آرمان رو به رکس کرد و گفت:
«پس من اصلا قبول ندارم که نسل شما کمونیست یا سوسیالیست شده است. این تحلیل غلط و حتی گمراهکننده است. من میگویم نسل شما دچار بیاعتمادی شده است؛ بیاعتمادی به سیستمی که وعده داده بود اگر درس بخوانید، کار کنید و قانون را رعایت کنید، آیندهای امن خواهید داشت. وقتی جوانان ناامید میشوند، جوان به زبانی پناه میبرد که دستکم درد او را به رسمیت بشناسد؛ چون ایدهی چپ با بازشناسی درد آغاز میشود.»
جف کمی جلو آمد.
گفت: «پس شما قبول دارید که تمایل به چپ، به قول شما آمریکایی، برای ما که آیندهی روشنی برای خود نمیبینیم طبیعی است؟»
آرمان، که دریافته بود این جلسه برخلاف انتظارش دفاع از چپ یا راست نیست، بلکه گفتوگویی دربارهی ایدهی راست نوی اوست، گفت:
«طبیعی، شاید بله. اما مناسب، خیر.»
جف لبخند کوتاهی زد و انگار اصلا از شنیدن کلمه «خیر» خوشش نیامده بود.
گفت: «این همان نقطهای است که راست معمولا وارد میشود و میگوید جوانان سادهاند، احساساتیاند، اقتصاد نمیفهمند.»
آرمان سرش را به نشانهی عدم تأیید تکان داد. انتظار شنیدن چنین جملهای را نداشت، اما در همان لحظه با خودش فکر کرد که بحث با جوانان، گاهی بیش از آنکه جدل بر سر واژهها باشد، تلاشی است برای پاک کردن دردها، برای ترمیم زخمهای نشنیدهشدن، برای باز کردن پنجرهای در اتاقی که سالها هوایش سنگین مانده است. نگاهش را آرام به او دوخت.
و گفت: «من چنین حرفی نمیزنم. جوانان ساده نیستند. جوانان گاهی زودتر از نسلهای مسنتر بوی پوسیدگی نهادها را حس میکنند. مشکل از آنجا آغاز میشود که تشخیص درست، به نسخهی نادرست برسد.»
رکس انگار از درون فریاد بیعدالتی سر میداد؛ فریادی که هنوز زبان کامل خودش را پیدا نکرده بود و فقط در چند جملهی کوتاه و معترضانه بیرون میریخت. آرمان به چهرهاش نگاه کرد و بیاختیار یاد آن بیت مولانا افتاد: «هر کسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من.» انگار تمام خشم رکس از همینجا میآمد؛ از سالهایی که دیگران فقط صدای اعتراضش را شنیده بودند، اما کسی به درون زخمی او راه نبرده بود. رکس بدون آنکه دستش را بلند کند، مستقیم وارد بحث شد.
و گفت: «برای من مسئله روشن است. اگر ثروت در دست اقلیت کوچکی جمع شده، اگر خانوادههای سیاهپوست هنوز با شکاف دارایی تاریخی روبرو هستند، اگر آموزش خوب به کد پستی وابسته است، اگر بیمار شدن میتواند یک خانواده را نابود کند، چرا مالیات سنگینتر بر سرمایهداران نباید راهحل باشد؟ چرا نباید از سوسیالیسم حرف زد؟ سرمایهداری برای چه کسی کار کرده؟»
در سالن، سکوتی کوتاه حاکم شد؛ سکوتی آنقدر سنگین که ناگهان صدای تهویهی هوا، تنها نشانهی زنده بودن جهان به نظر میرسید. کسی حرفی نمیزد. نگاهها میان رکس و آرمان معلق مانده بود. انگار همه فهمیده بودند که آنچه گفته شد، فقط یک جملهی معترضانه نبود، بلکه زخمی بود که برای لحظهای دهان باز کرده بود.
تِم به نشانهی تأیید سر تکان داد. لورا نگاهش را از رکس به آرمان برد.
و آرمان با خودش فکر میکرد که واقعا چه بحث تندی!
گفت: «پرسش تو از عدالت اقتصادی شروع میشود، و کاملا مشروع است. جامعهای که در آن کار کردن به زندگی شرافتمندانه نرسد، جامعهای بیمار است. جامعهای که در آن ثروت، بدون پیوند با مسئولیت عمومی، به قدرت سیاسی تبدیل شود، از درون فرسوده میشود.
اما پرسش من از تو این است که آیا افزایش مالیات، بدون بازسازی نهاد، بدون اصلاح آموزش، بدون دادگستری کاملا مستقل، بدون بازار رقابتی، بدون شکستن رانت، و بدون هموار کردن مسیر مالک شدن برای طبقات پایین، عدالت میسازد؟»
رکس بدون مکثی گفت: «حداقل پول را از بالا به پایین جاری میکند.»
آرمان پاسخ داد: «گاهی بله. اما انتقال پول، اگر به شهروند مستقل منجر نشود، ممکن است فقط یک وابستگی تازه بیافریند. راست نو از سرمایهدار بیمسئولیت دفاع نمیکند. از بازاری دفاع میکند که رقابتی باشد، از مالکیتی دفاع میکند که قابل دسترس باشد، از مالیاتی دفاع میکند که دولت را ظرفیتمند کند، نه حجیم و ناکارآمد. تفاوت مهمی میان مالیات برای ساختن فرصت و مالیات برای ادارهی خشم وجود دارد. سرمایهدار وطنپرست را باید حمایت کرد، چون کار میآفریند و اقتصاد را به گردش میاندازد.»
رکس ابروهایش را کمی بالا برد و گفت: «ادارهی خشم؟»
آرمان مکثی کرد و بعد آرام گفت: «بله، سیاست گاهی درد مردم را درمان میکند و گاهی فقط آن را مدیریت میکند. به مردم میگوید عصبانی باشید، رأی بدهید، دوباره عصبانی بمانید، و باز هم منتظر انتخابات بعدی بمانید. در چنین چرخهای، خشم مردم به جای آنکه به نیروی ساختن تبدیل شود، به سوخت ماشین قدرت بدل میشود. راست نو این را نوعی سوءاستفاده از رنج عمومی میداند؛ بازیای خطرناک با زخمهای واقعی مردم.
پرسش اصلی برای ما این است که چگونه میتوان خشم را از فریاد خام به توانمندی مدنی، از اعتراض پراکنده به نهادسازی، و از احساس شکست به ارادهی ساختن آینده تبدیل کرد.»
آرمان ادامه داد: «بیایید به برجستگان چپ افراطی آمریکا نگاهی کنیم تا درک بهتری از دیدگاه مالیات داشته باشیم. برنی سندرز، که از مدافعان مالیات بیشتر بر سرمایهداران است، از ورمانت میآید؛ البته بیاد داشته باشیم که او کسی است که خود را سوسیالیست دموکراتیک مینامد، نه کمونیست. ایالت او در سیاست ملی آمریکا بهعنوان یکی از پایگاههای پروگرسیو و چپ میانه شناخته میشود. با این حال، ورمانت سوسیالیستی اداره نمیشود. اقتصاد آن بر مالکیت خصوصی و بازار آزاد استوار است و حتی فرماندار آن یک جمهوریخواه میانهرو است؛ فرماندار ورمانت، فیل اسکات، که در سال ۲۰۲۴ برای پنجمین دوره انتخاب شد. اهمیت وضعیت سیاسی و اقتصادی ورمانت در این است که چپگرایی سندرز بیشتر در سنت سوسیالدموکراتیک و دولت رفاه قابل فهم است، نه در معنای کمونیستی یا ضدبازاری آن. شاید بتوان گفت چیزی بعنوان سوسیالدموکراسی آمریکایی که مشابه دیگری ندارد.»
رکس، که بنظر کمی آرامتر شده بود، گفت: «البته در ورمانت، مالیات بر درآمد ایالتی ساختار پلکانی دارد و نرخ آن تا ۸.۷۵ درصد هم بالا میرود؛ این نرخ برای یک ایالت کوچک نسبتا بالاست. همچنین سود سرمایه، یعنی capital gains، معمولا در چارچوب مالیات بر درآمد ایالتی محاسبه میشود.»
آرمان پاسخ داد: «البته باید دقت کنیم که پلکانی بودن مالیات بر درآمد در آمریکا پدیدهای منحصر به ورمانت نیست. بسیاری از ایالتها چنین ساختاری دارند مثل نیویورک، واشینگتون، و اورگان. بعضی ایالتها مالیات ثابت میگیرند و برخی، مانند تگزاس و فلوریدا، اصلا مالیات ایالتی بر درآمد ندارند. تفاوت ورمانت بیشتر در ترکیب کلی بار مالیاتی آن است: نرخ نسبتا بالای مالیات بر درآمدهای بالا، مالیات بر دارایی، و نگاه جدیتر به تأمین خدمات عمومی. بنابراین ورمانت را نباید نمونهای از اقتصاد سوسیالیستی دانست؛ بلکه باید آن را نمونهای از یک ایالت پروگرسیو آمریکایی فهمید که همچنان در چارچوب مالکیت خصوصی و بازار آزاد عمل میکند، اما دولت را موظفتر به خدمات عمومی نگه میدارد.»
رکس گفت: «اگر درست متوجه شده باشم، شما میگویید معانی راست و چپ در آمریکا را باید از نو شناخت و از معانی رایج در اروپا یا چپ بینالمللی جدا کرد.»
قبل از اینکه آرمان نظری بدهد، تِم گفت: «البته من با این استدلال موافقم، چون ما درک یکسانی از تعاریف چپ نداریم و بیشتر تمایلات چپ فرهنگی در بستر دانشگاه را مورد بررسی قرار دادهایم.»
لورا گفت: «حتی در تگزاس، شهری مانند آستین را ببینید. آستین از نظر فرهنگی و سیاسی شهری پروگرسیو است و برنامههای متعددی برای حمایت از افراد کمدرآمد، بیخانمانها، بیماران آسیبپذیر، خانوادههای نیازمند و دسترسی عمومیتر به خدمات شهری دارد. به باور من، بسیاری از شهرهای آمریکا، حتی در دل ایالتهای محافظهکار، برنامههای خدماتی قابلقبولی برای طبقات آسیبپذیر ارائه میدهند. مسئله این است که این خدمات هنوز میتوانند گستردهتر، منسجمتر و همگانیتر شوند. بنابراین بحث اصلی فقط چپ یا راست بودن نیست؛ پرسش مهمتر این است که چگونه میتوان خدمات عمومی را از حالت مقطعی و پراکنده، به نظامی کارآمد، پایدار و توانمندساز تبدیل کرد؛ نظامی که به مردم فقط کمک موقت ندهد، بلکه مسیر بازگشت به استقلال، کار، آموزش و کرامت اجتماعی را بیشتر فراهم کند. درست میگویم دکتر آرمان؟»
جف یادداشتی نوشت. تِم اما صبر نکرد و گفت:
«شما از نظم حرف میزنید. برای خیلی از ما، نظم همان چیزی بوده که زنان، اقلیتهای جنسی، مهاجران و گروههای بهحاشیهراندهشده را کنترل کرده است. وقتی شما میگویید فرهنگ، خانواده، هویت مشترک، برای من زنگ خطر به صدا درمیآید. چون پشت این کلمات، معمولا کنترل بدن زنان و حذف تفاوتها پنهان میشود.»
این بار آرمان مستقیم به تِم نگاه کرد. در چهرهی تِم، هیجان و اضطراب با هم دیده میشد. گویی از چیزی دفاع میکرد که فقط در یک قالب نظری نبود؛ موضوع شاید شخصی به نظر میرسید.
آرمان گفت:
«اول مایلم جوابی به لورا بدهم. لورا، من کاملا با شما موافقم و در این مورد کمی بعدتر صحبت خواهم کرد.»
بعد رو به تِم کرد و گفت: «اما تِم، حق داری در این مورد حساس باشی. هر نظریهای که از فرهنگ حرف میزند، باید توضیح دهد که فرهنگ را چگونه از ابزار سرکوب جدا میکند. راست نو اگر بخواهد فقط به نام خانواده، بدن زن را کنترل کند، به گذشتهای بازمیگردد که توان پاسخ به آینده را نخواهد داشت. اما اگر فرهنگ را به معنای شبکهای از اعتماد، مسئولیت، تربیت، پیوند میان نسلها، فرهنگ ملی و امنیت روانی جامعه بفهمد، آنوقت فرهنگ دشمن آزادی نیست؛ بلکه شرط اولیه برای پایداری آزادی است.»
تِم گفت:
«نکتهی حیاتی بحث اینجاست که چه کسی میتواند تصمیم بگیرد فرهنگ چیست؟»
آرمان با آرامش گفت:
«جواب کوتاه من به شما: مردم.
از نگاه من، هیچ دولت سالمی نباید و نمیتواند فرهنگ را مثل بخشنامه تولید و بازنشر کند. فرهنگ بیشتر شبیه باغ است؛ دولت میتواند خاک سالم، آب کافی و امنیت باغ را فراهم کند، اما نمیتواند به گلها دستور بدهد چگونه و چه زمانی شکوفه بدهند. فرهنگ وقتی زنده میماند که از دل خانواده، مدرسه، هنر، ادبیات، تاریخ، محله و تجربهی زیستهی مردم برآید، نه از پشت میز اداری. کار دولت باید جلوگیری از تبدیل قدرت خصوصی یا دولتی به ابزار تحقیر انسان باشد.»
آرمان ادامه داد: «شوروی این کار را با هنر و ادبیات کرد و به جای فرهنگ زنده، هنر تبلیغاتی ساخت. چین مائو این کار را با انقلاب فرهنگی کرد و جامعهای دردمند و بیاعتماد تحویل نسل بعدی داد. جمهوری اسلامی در ایران هم کوشید دانشگاه، رسانه و زندگی اجتماعی را از بالا به شکلی دستوری و با ایدئولوژی اسلامی بازطراحی کند، اما نتیجهاش فاصلهی شدید میان مردم و حاکمان شد. آنچه خلق کرد، دوگانهای بهشدت قطبی بود که در آن، اکثریت مردم فقط حرف دیکتاتور اسلامی را میشنیدند، اما در زندگی واقعی از فرهنگ ایرانی خود پیروی میکردند.»
لورا آرام گفت:
«واقعا دارم به این نتیجه میرسم که مشکل نسل ما یکسری لیبلهای سیاسی نیست. مشکل اینجاست که ما اعتمادمان را به دولت، شرکتهای بزرگ، دانشگاه، رسانه، پلیس، دادگاه و حتی علم از دست دادهایم. پشت همهچیز برای ما یا تبلیغات است یا منافع پنهان.»
بعد ادامه داد: «من مهندسی میخوانم. در مهندسی، اگر یک سیستم مدام خطا بدهد، ما فقط شعار عوض نمیکنیم؛ طراحی را بررسی میکنیم. شما در راست نو، طراحی سیستم را چگونه عوض میکنید؟»
آرمان برای نخستین بار با رضایت آشکار به او نگاه کرد و گفت: «این دقیقا پرسش راست نو است. چپ نو بیشتر میپرسد قدرت چگونه تبعیض میسازد. راست کلاسیک میپرسد آزادی فردی چگونه حفظ میشود. راست نو میپرسد جامعه چگونه دوباره قابل اعتماد میشود.»
سالن آرامتر شد. حتی دانشجویانی که در ردیف عقب نشسته بودند، گوشیهایشان را پایین آوردند.
آرمان ادامه داد:
«اعتماد با موعظه کردن ساخته نمیشود. با عملکرد است که شکل میگیرد. دادگاه باید عادلانه کار کند. پلیس باید پاسخگو به جامعه باشد. دانشگاه باید حقیقت را بر ایدئولوژی مقدم بدارد، نه اینکه از اول جبههگیری کند. بازار باید رقابتی باشد، نه اسیر انحصار. دولت باید خدمات اصلی را تعریف کند و بهدرستی ارائه دهد. مدرسه باید به کودک فقیر همان امکان رشد را بدهد که کودک ثروتمند دارد. شهر باید امکان خانهدار شدن را از نسل جوان نگیرد. خانواده باید محل رشد و بلوغ باشد، نه ترس. جامعهی مدنی باید میان فرد تنها و دولت بزرگ بایستد و حقخواهی کند.»
جف گفت:
«اینها خیلی زیباست. اما چرا اسمش راست است؟ بسیاری از این حرفها را چپ هم میزند.»
آرمان جواب داد:
«چون نقطهی شروع و نگرش آنها به مشکل متفاوت است. چپ معمولا از نابرابری شروع میکند و به بازتوزیع میرسد. راست کلاسیک از آزادی فردی شروع میکند و به بازار میرسد. راست نو از فروپاشی پیوندهای اجتماعی شروع میکند و به بازسازی نظم مشروع میرسد. در راست نو، عدالت مهم است، اما عدالت باید درون نهاد پایدار بنشیند. آزادی مهم است، اما آزادی باید درون فرهنگ اعتماد نفس بکشد. بازار مهم است، اما بازار باید به مالکیت گسترده، تولید واقعی و ارزشگذاری به کار منجر شود. دولت مهم است، اما دولت باید ظرفیتمند باشد، نه مداخلهگر در همهچیز.»
رکس گفت:
«ولی وقتی میگویید مالکیت گسترده، برای کسی مثل من چه معنایی میتواند داشته باشد؟ خانوادهی من نسلها از مالکیت محروم بودهاند. پدربزرگ من خانه نداشت. پدرم تمام عمر با وام و بدهی زندگی کرد. من حالا در دانشکدهی حقوق هستم، اما بدهی دانشجویی سنگینی دارم. شما با من دربارهی مالکیت صحبت میکنید، در حالی که من چیزی ندارم که مالک آن باشم، بهجز بدهیهایم.»
دانشجویان حاضر در جلسه زدند زیر خنده.
آرمان کمی به عقب تکیه داد. این حرف رکس، قلب بحثش را شکل میداد.
گفت: «دقیقا به همین دلیل راست نو باید از مالکیت حرف بزند. نه مالکیت به معنای دفاع از ثروت تثبیتشده؛ مالکیت به معنای ساختن راهی که انسان بتواند بر بخشی از جهان بایستد و بگوید: این نقطه، نقطهی شروع من است. خانه، مهارت، شرکت بنیادین و کسبوکار کوچک، پسانداز، امنیت حقوقی، دسترسی به اعتبار سالم، آموزش واقعی، و محلهای که ارزش زندگی در آن بالا برود. بدون مالکیت، آزادی برای طبقات پایین بیشتر شبیه شعار میشود.»
رکس این بار چیزی نگفت. اما نگاهش دوستانهتر شد.
تِم گفت:
«و عدالت جنسیتی؟»
آرمان پاسخ داد:
«البته راست نو از فروپاشی خانواده دفاع نمیکند. خانواده برای هر جامعهای یکی از مهمترین کانونهای اعتماد، تربیت، محبت و انتقال مسئولیت میان نسلهاست. راست نو از خانوادهای حمایت میکند که در آن زن و مرد، اگر در قالب ازدواج یا زندگی مشترک کنار هم قرار میگیرند، رابطهشان بر پایهی احترام، مسئولیت متقابل و رشد انسانی باشد، نه مالکیت و سلطه.»
آرمان برای لحظهای تردید کرد. با خود اندیشید شاید با طرح مسئلهی خانواده، بخشی از شنوندگان جوانش را از دست داده باشد. در سالهای اخیر، بحث دربارهی واحد خانواده به یکی از حساسترین میدانهای فرهنگی و سیاسی تبدیل شده است.
ادامه داد: «اما همین نگاه، موجودیت شکلهای دیگر زندگی خانوادهگرا را هم انکار نمیکند. جامعهی امروز فقط با یک الگوی واحد زندگی نمیکند. زوجهای همجنسگرا، خانوادههای تکوالد و شکلهای متفاوت زندگی مشترک، بخشی از واقعیت اجتماعیاند. راست نو اگر بخواهد با نسل جدید سخن بگوید، باید این واقعیت را درک کند، با وجود اینکه خانوادهی کلاسیک را همچنان یکی از ستونهای مهم پایداری اجتماعی بداند.»
کمی مکث کرد و ادامه داد: « همانطور که قبل از این گفتم، خانواده را باید از رابطهی مالکیت و سلطه بیرون آورد و به رابطهای از مسئولیت اجتماعی، محبت، وفاداری و رشد تبدیل کرد. تشکیل خانواده زمانی معنادار میشود که باعث امنیت روانی بیشتر، آرامش بهتر و توانمندی گردد.»
جف گفت:
«به نظرم میرسد راست نو شاید با راست سنتی واقعا فرق داشته باشد.»
آرمان گفت:
«بله. راست نو اگر فقط راست سنتی با نامی تازه باشد، شکست میخورد. جوانان با واژههای قدیمی قانع نمیشوند. آنها میپرسند: خانهی من کجاست؟ آیندهی من کجاست؟ من تا کجا صاحب بدن خودم هستم؟ صدای من چقدر شنیده میشود؟ آیندهی من به زندگی درخور سعی من میرسد یا فقط به فرسودگی ختم میشود؟ راست نو باید به این پرسشها جواب بدهد.»
لورا گفت:
«پس شما میگویید مشکل نسل ما این است که نقطهی ایستادن ندارد؟»
آرمان گفت:
«دقیقا. نسل شما در جهان شناوری زندگی میکند. هویت شناور، کار شناور، روابط شناور، حقیقت شناور، اقتصاد شناور. همهچیز موقت است: قرارداد کاری، اجارهی خانه، رابطهی عاطفی، اعتماد سیاسی، حتی توجه انسان در شبکههای اجتماعی. چپ به این نسل میگوید: تو قربانی ساختارها هستی. راست کلاسیک میگوید: تلاش کن و بالا برو. راست نو باید بگوید: ما باید دوباره زمین بسازیم؛ زمینی که روی آن بتوانی بایستی، خانواده بسازی، خانه بخری، کار متناسب با کوشش خودت داشته باشی، از قانون نترسی، و به آینده با نگاه دزدیدهشده نگاه نکنی.»
در همان لحظه، روی صفحهی کنار سالن، تعداد بینندگان اینستاگرام لایو بالا رفت. آرمان ناخودآگاه نگاهش افتاد به صفحه مانیتور. نام لیلا میان بینندگان دیده میشد. بعد پیامی کوتاه از او روی صفحه ظاهر شد:
«از عدالت نترس. آن را به نظم پیوند بده.»
آرمان پیام را دید و در دل گفت: همیشه همین کار را میکنی؛ گفتن یک جمله، درست در لحظهای که گفتنش کاملا احساس میشود.
مجری برنامه از او خواست ایدهاش را در چند محور برای جوانان روشن کند.
آرمان لیوان آب را برداشت، جرعهای نوشید، و چند لحظهای فکر کرد و بعد گفت:
«اگر بخواهم راست نو را برای جوانان خلاصه کنم، آن را در قالب پنج پایه جداگانه معرفی میکنم. اول، از دولت ظرفیتمند نام میبرم؛ دولتی که امنیت، دادگستری، آموزش، زیرساخت، سلامت پایه و نظم بازار را درست پایهریزی میکند. دوم، مالکیت قابل دسترس را تعریف میکنم؛ یعنی طراحی سیاست مسکن، آموزش، کار و اعتبار که جوان را به استقلال نزدیک کند. سوم، فرهنگ اعتماد را ترمیم میکنم؛ یعنی جامعه باید دوباره یاد بگیرد چگونه خانواده، مدرسه، دانشگاه و محله را به شبکههایی برای اعتمادسازی تبدیل کند. چهارم، بازار را مسئول میکنم؛ بازاری که تولید، نوآوری و رقابت واقعی را تشویق کند و اجازه ندهد انحصار و رانت، آیندهی نسل جوان را ببلعد. و در آخر، عدالت نهادی را مستقر میکنم؛ یعنی برابری در برابر قانون، دادگاه مستقل، پلیس پاسخگو، فرصت برابر، و دفاع از کرامت هر شهروند را نهادینه میکنم.»
جف گفت:
«این شبیه یک برنامهی بازسازی است.»
آرمان گفت:
«دقیقا. راست نو مدیریت وضع موجود نیست. برنامهی بازسازی است. اما بازسازی بدون گسترش نفرت، بدون میل به انتقام و بدون تبدیل گروههای اجتماعی به دشمن یکدیگر. قویا معتقدم که جامعه را نمیشود با تحقیر نجات داد.»
رکس گفت:
«ولی باید قبول کرد که خشم نسل ما واقعی است.»
آرمان پاسخ داد:
«بله، کاملا قبول دارم. خشم واقعی است. اما خشم، سوخت است؛ نباید فرمان تغییرات باشد. اگر فرمان را به خشم بدهیم، جامعه به تشنج کشیده میشود. سیاست باید رنج را بشنود، آن را به زبان نهاد ترجمه کند، و بعد راه بازسازی را بسازد.»
تِم کمی مکث کرد و گفت:
«من هنوز نگرانم. هر بار که کسی از نظم حرف میزند، گروهی از مردم باید هزینهاش را بدهند.»
آرمان گفت:
«پس بیایید معیار بگذاریم. نظم مشروع، نظمی است که ضعیفترین شهروند هم در آن حق دفاع، حق صدا، حق امنیت و حق آینده داشته باشد. اگر نظم فقط برای آرامش قدرتمندان باشد، اسمش دیگر نظم نیست؛ کنترل است. راست نو باید این تفاوت را آشکارا اعلام کند.»
لورا کمی روی صندلی جلو آمد. انگار جملهای که آرمان گفته بود، ذهن مهندسی او را فعال کرده بود.
گفت:
«دکتر آرمان، من با زبان بازسازی موافقم. اما در مهندسی، هیچچیزی فقط با مفهوم جلو نمیرود. شما میگویید اعتماد، مالکیت، دولت ظرفیتمند، بازار مسئول، عدالت نهادی. سوال من این است: این بازسازی چطور باید از نظریه به عملیات برسد؟ چه کسی، کجا، با چه ابزار، در چه زمانی، و با چه شاخصی باید آن را اجرا کند؟»
آرمان لبخند آرامی زد. انگار از شنیدن این پرسش خوشحال شده بود. فضای بحث داشت به شکل سازندهای پیش میرفت. این سؤال، او را از فضای شعاری و تئوریک بیرون میکشید و به زمین محکم سیاست عملی بازمیگرداند.
گفت:
«لورا، متشکرم از این پرسش عالی. این دقیقا همان پلی است که هر نظریهی سیاسی باید از آن عبور کند. نظریهای که نتواند به عملیات تبدیل شود، در بهترین حالت ادبیات است؛ در بدترین حالت، توهم.
بازسازی از جایی شروع میشود که ما هر ایدهی بزرگ را شاید بتوانیم به پنج مؤلفه مستقل تبدیل کنیم: نهاد، بودجه، مسئول، زمانبندی و شاخص ارزیابی.»
لورا سرش را به نشانهی رضایت تکان داد و گفت:
«حالا نظریه دارد ساختارمند میشود.»
آرمان ادامه داد:
«مثلا وقتی میگوییم اعتماد عمومی، این یک واژهی زیباست؛ اما برای عملیات کافی نیست. باید بپرسیم اعتماد به کدام نهاد شکسته؟ پلیس؟ دادگاه؟ دانشگاه؟ رسانه؟ بازار؟ بعد باید برای هر کدام سازوکار اصلاح مربوط به آن را تعریف کنیم. پلیس بدون پاسخگویی و عدالت، اعتماد نمیسازد. دادگاه آهسته و هزینهبر، عدالت نمیآورد. دانشگاه قویا ایدئولوژیک، حقیقت تولید نمیکند. بازار در انحصار، فرصت فراهم نمیکند. بنابراین نخستین مرحله، تشخیص محل شکست است. من البته بر این باور نیستم که نهادهای آمریکا شکستهاند. برعکس، معتقدم ما ساختار قوی و خوبی در نهادهای دولت داریم. اما آیا نیاز به بهبود دارند؟ پاسخ قوی من، بله است.»
جف گفت:
«یعنی شما دارید چیزی مثل نقشهبرداری از بحران را طراحی میکنید؟»
آرمان گفت:
«دقیقا. راست نو باید با نقشهی بحران شروع کند، نه با شعار. باید در هر شهر، هر دانشگاه و هر ایالت بپرسد جوانان کجا زمین زیر پایشان را از دست دادهاند. مسکن؟ بدهی؟ ناامنی شغلی؟ تبعیض؟ فروپاشی خانواده؟ بیاعتمادی به قانون؟ تنهایی؟ بعد باید برای هر بحران، یک برنامهی عملیاتی محدود، قابل اندازهگیری و قابل اصلاح طراحی شود.»
رکس گفت:
«برنامهی شما علمی به نظر میرسد. بهطور مثال، برای عدالت اقتصادی چه برنامهای پیشنهاد میکنید؟»
آرمان در دل از اینکه رکس نظر مثبتی به برنامه راست نو نشان میداد خوشحال شده بود.
رو به او کرد و گفت:
«برای عدالت اقتصادی، راست نو باید از سطح شعار مالیات عبور کند و به هموار کردن مسیر مالکیت برسد. یعنی سیاستهای حمایتی مسکن برای خریداران خانهی اول، وام مناسب با بهرهی کم برای کسبوکارهای کوچک، آموزش مهارتی مرتبط با بازار واقعی، شکستن انحصارهای محلی، حمایت از کارآفرینی در محلههای محروم، و اصلاح نظام اعتباری.
اگر هر فردی از طبقهی کمدرآمد فقط با کمکهای موقتی حمایت شود، هنوز به معنای واقعی در جایگاه مستقل خود نایستاده است. وقتی بتواند خانه، مهارت، اعتبار، شغل پایدار و سهمی از دارایی برای خود بسازد، آنوقت عدالت اقتصادی از کمکرسانی صرف به توانمندسازی تبدیل میشود.»
تِم پرسید:
«و عدالت جنسیتی؟ این را چطور عملیاتی میکنید؟»
آرمان پاسخ داد:
«با شعارهای کلی نمیتوان آن را حل کرد. عدالت جنسی باید به امنیت واقعی، فرصت واقعی و کرامت بر اساس تعالی تفکری تبدیل شود. یعنی دانشگاه و محیط کار باید سازوکار روشن برای مقابله با آزار، تبعیض و حذف اقلیت داشته باشند. مرخصی خانوادگی، دسترسی به مراقبت کودک، امنیت مسیر شغلی زنان و اقلیتها، و حق حضور برابر در رهبری سازمانی باید وارد سیاست اجرایی شود. اما همزمان باید از تبدیل عدالت جنسیتی به جنگ دائمی میان زن و مرد و دیگران پرهیز کرد. جامعهی سالم، زن و مرد را در برابر هم و هر دو را در برابر دیگران قرار نمیدهد؛ رابطهی آنها را از سلطه به همکاری و از ترس به احترام میرساند.»
لورا گفت:
«به نظر حجم کار خیلی زیاد است. از کجا شروع خواهید کرد؟»
آرمان انگشتانش را روی میز گذاشت و آرام گفت:
«از یک طرح پایلوت. هیچ بازسازی بزرگی نباید یکباره و سراسری آغاز شود. راست نو باید در چند شهر، چند دانشگاه، چند منطقهی محروم و چند نهاد عمومی، پروژههای کوچک اما دقیق و عملی اجرا کند. مثلا یک شهر میتواند برنامهی مالکیت نسل جوان داشته باشد: مسکن قابل خرید، آموزش مالی، مسیر وام کمبهره، حمایت از کسبوکار کوچک و ارزیابی سالانه. یک دانشگاه میتواند برنامهی اعتماد نهادی داشته باشد: شفافیت تصمیمگیری، گفتوگوی واقعی میان گروههای تفکری متفاوت، حمایت از آزادی بیان، و نظام رسیدگی عادلانه به شکایتها. یک منطقه میتواند برنامهی عدالت آموزشی داشته باشد: مدرسهی قوی، معلم خوب، مسیر مهارت، و ارتباط مستقیم با بازار کار.»
بعد کمی مکث کرد و افزود:
«در سیاست، هر حرف جدی باید بتواند به این سؤال پاسخ دهد: بعد از دوازده ماه، از کجا میفهمیم موفق بودهایم؟»
جف پرسید:
«و شاخصهای شما در این مورد چه خواهند بود؟»
آرمان گفت:
«برای مسکن، درصد جوانانی که به مالکیت یا اجارهی منطقی رسیدهاند. برای آموزش، افزایش مهارت و اشتغال واقعی. برای عدالت نهادی، کاهش شکایتهای حلنشده و افزایش رضایت عمومی. برای پلیس، کاهش خشونت و افزایش اعتماد محله. برای دانشگاه، افزایش گفتوگوی میانگروهی و کاهش خودسانسوری. برای اقتصاد محلی، افزایش کسبوکارهای کوچک و کاهش وابستگی به کمکهای موقت. سیاست باید عدد داشته باشد؛ اما عدد نباید جای انسان و تفکر انسانی را بگیرد.»
*دکتر مهدی میرسعیدی، استاد دانشگاه و پژوهشگر فلسفه و علوم اجتماعی
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




