حسرت یک نسل؛ روایت گفت‌وگویی در یک عصر بارانی

جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۵ ژوئن ۲۰۲۶


س.روزبه – باران ریز و سمجی می‌بارید. از آن باران‌هایی که نه چنان شدید است که آدم را وادار به فرار کند و نه آن‌قدر آرام که بتوان نادیده‌اش گرفت. قطره‌ها بی‌صدا روی شیشه‌ها می‌لغزیدند و باد سردی در خیابان می‌پیچید.

در یکی از راهپیمایی‌ها میان جمعیت چشمم به مردی افتاد که چند بار او را دیده بودم. حدود شصت و چند سال داشت، اما چهره‌اش بیشتر از سنش خسته به نظر می‌رسید. و مریض به‌نظر می‌رسید و مرتب سرفه می‌کرد. انگار روزگار زودتر از موعد پیرش کرده بود.

کمی خمیده راه می‌رفت. گاهی دستش را روی کمرش می‌گذاشت و برای چند لحظه می‌ایستاد. معلوم بود درد جسمی رهایش نمی‌کند. با این حال، هر بار که جمعیت شعاری می‌داد، او نیز صدایش را بالا می‌برد.

آن روز باران شدیدتر شد. بسیاری چترهایشان را باز کردند یا به زیر سایبان‌ها پناه بردند. اما او همچنان ایستاده بود. کت نازکش خیس شده بود و سرما در صورتش نشسته بود. چند بار سرفه کرد و شالش را محکم‌تر دور گردنش پیچید.

با خودم فکر کردم چه چیزی یک انسان را در این سن‌وسال، با این وضعیت جسمی، در یک عصر سرد و بارانی به خیابان می‌کشاند؟

کنجکاوی رهایم نکرد.

پس از پایان راهپیمایی، وقتی جمعیت آرام‌آرام پراکنده شد، او را دیدم که کنار دیواری ایستاده و به خیابان خیره شده است. نه به آدم‌ها نگاه می‌کرد و نه به ماشین‌ها. انگار به چیزی بسیار دورتر نگاه می‌کرد؛ به سال‌هایی که دیگر وجود نداشتند.

جلو رفتم.

گفتم: «حالتان خوب است؟»

لبخند کم‌رنگی زد. لبخندی که بیشتر شبیه خستگی بود تا شادی.

گفت: «تا وقتی ایران خوب نباشد، حال هیچ‌کدام ما خوب نیست.»

همان یک جمله کافی بود تا گفت‌وگو آغاز شود.

چند دقیقه بعد در کافی‌شاپ کوچکی نشسته بودیم. بوی قهوه در هوا پیچیده بود و بخار فنجان‌ها آرام بالا می‌رفت. بیرون، باران همچنان به شیشه‌ها می‌خورد.

دست‌هایش را دور فنجان قهوه حلقه کرده بود؛ انگار می‌خواست سرمای سال‌ها را از تنش بیرون بکشد.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت: «می‌دانی… من تقریبا تمام عمرم را دنبال چیزی گشتم که اسمش را عدالت گذاشته بودم.»

نگاهش روی بخار قهوه ثابت ماند. انگار داشت از میان آن بخار، گذشته‌اش را تماشا می‌کرد.

گفت: «من در نوجوانی وارد سیاست و انقلاب شدم. اهل مطالعه بودم. کتاب می‌خواندم. دنبال تغییر دنیا بودم. آن روزها فکر می‌کردیم می‌توانیم جهان را بهتر کنیم. بعد از انقلاب جذب گروه‌های چپ شدم. مدتی با چریک‌های فدایی بودم، بعد با حزب کمونیست کارگران و دوباره با فداییان اکثریت.»

سکوت کرد.

بعد ادامه داد: «خیلی از دوستانم را گرفتند. بعضی‌ها اعدام شدند. بعضی‌ها ناپدید شدند. بعضی‌ها هیچ‌وقت برنگشتند.»

صدایش آرام شده بود.

«من هم مدتی فراری بودم. از این شهر به آن شهر. از این خانه به آن خانه. شب‌هایی بود که نمی‌دانستم فردا کجا از خواب بیدار می‌شوم. کارگری ساختمان می‌کردم. بار جابه‌جا می‌کردم. هر کاری که فقط زنده بمانم.»

بعد لبخند تلخی زد.

«آن موقع فکر می‌کردیم داریم دنیا را نجات می‌دهیم.»

برای چند ثانیه سکوت میان ما نشست.

سپس گفت: «اما مشکل این بود که ما نوجوان بودیم. خیلی چیزها را نمی‌دانستیم. نمی‌فهمیدیم کشور به کدام سمت می‌رود. نمی‌فهمیدیم انقلاب سفید چیست. نمی‌فهمیدیم اصلاحات یعنی چه. فقط شعارها را می‌شنیدیم.»

بعد آهی کشید.

«وقتی بزرگ‌تر شدیم، تازه فهمیدیم بسیاری از چیزهایی که ما در کتاب‌ها به عنوان آرمان طبقه کارگر می‌خواندیم، همان موقع در حال شکل گرفتن بود. اما وقتی فهمیدیم، دیگر خیلی دیر شده بود.»

از او پرسیدم: «منظورتان چیست؟»

فنجان را روی میز گذاشت.

گفت: «منظورم این است که خیلی وقت‌ها ما علیه چیزی جنگیدیم که درست نمی‌شناختیم.»

سپس ادامه داد. «در آن سال‌ها فقط شعارها را می‌شنیدیم. بعدها فهمیدم بسیاری از مفاهیمی که در کتاب‌ها به‌عنوان آرمان‌های طبقه کارگر مطرح می‌شدند، در عمل در حال تحقق بودند. کارگران بیمه داشتند، آموزش می‌دیدند، کارخانه‌ها توسعه پیدا می‌کردند و کشور در مسیر صنعتی شدن بود. ما گمان می‌کردیم علیه بی‌عدالتی مبارزه می‌کنیم، اما در بسیاری از موارد در برابر روندی ایستاده بودیم که می‌توانست به پیشرفت کشور کمک کند.»

در بیرون، باران کمی فروکش کرده بود. رهگذران با شتاب از کنار پنجره می‌گذشتند و چراغ‌های خیابان روی شیشه خیس انعکاس می‌یافت.

لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با آرامش پرسید: «اما می‌دانی درد واقعی کجاست؟»

نگاهش را از پنجره گرفت و به من دوخت. «درد این نیست که انسان اشتباه کند. همه اشتباه می‌کنند. درد آن است که یک عمر طول بکشد تا بفهمی اشتباه کرده‌ای.»

بعد لبخند کم‌رنگی زد و افزود:

«نسل ما بسیاری از واقعیت‌ها را خیلی دیر فهمید.»

پرسیدم: «مثلا چه چیزهایی؟»

گفت: «مثلا اینکه هیچ ایدئولوژی مقدسی وجود ندارد. هیچ نظریه انسانی کامل نیست. دنیا تغییر می‌کند، جامعه تغییر می‌کند و نسل‌ها دگرگون می‌شوند. اگر انسان خود را با این تغییرات هماهنگ نکند، از زمانه عقب می‌ماند.»

تلفن همراهش را از روی میز برداشت و چند ثانیه به صفحه آن نگاه کرد.

بعد گفت: «ببین… این تلفن همراه هر از گاهی به‌روزرسانی می‌شود. اگر به‌روزرسانی نشود، از کاروان پیشرفت عقب می‌افتد. انسان هم همین‌طور است. اگر کسی پنجاه سال پیش عقیده‌ای داشته باشد و امروز هم بدون تأمل همان را تکرار کند، این را نمی‌توان پایداری نامید؛ این نوعی جمود فکری است.»

کمی مکث کرد و ادامه داد:

«بعضی‌ها فکر می‌کنند ارتجاع فقط به معنای چسبیدن به سنت‌های کهن است. نه. انسان می‌تواند با تکرار شعارهای پنجاه سال پیش هم مرتجع شود. وقتی حاضر نباشی نسل جدید را درک کنی، واقعیت امروز را نبینی و همچنان بخواهی با نسخه‌های نیم‌قرن پیش کشور را اداره کنی، تو هم گرفتار ارتجاع شده‌ای.»

پرسیدم: «پس چرا بعضی‌ها می‌گویند امثال شما تغییر موضع داده‌اید؟»

خندید. این بار خنده‌اش صمیمانه‌تر بود.

گفت: «بگذار چنین بگویند. مهم این نیست که انسان برای ثابت‌قدم نامیده شدن، بر اشتباهات گذشته خود پافشاری کند؛ مهم این است که شهامت پذیرش حقیقت را داشته باشد؛ حتی اگر تمام عمرش را در مسیری دیگر گذرانده باشد.»

سپس با لحنی آرام‌تر ادامه داد: «شاید کمونیسم در دوره‌ای از تاریخ برای بخشی از جهان پاسخ‌هایی داشت. شاید در دوران انقلاب صنعتی برخی مسائل را توضیح می‌داد. اما امروز چه؟ اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید. دیوارها فروریختند. چین امروز همان روش سرمایه‌داری را دارد. نسل جدید دیگر با آن شعارها زندگی نمی‌کند. پنجاه سال دیگر شاید همه این‌ها فقط چند فصل در کتاب‌های تاریخ باشند.»

لحظه‌ای سکوت کرد و بعد ناگهان گفت:

«می‌دانی ما خیلی دیر فهمیدیم که پهلوی چه معنایی دارد.»

از این تغییر ناگهانی موضوع تعجب کردم.

او توضیح داد: «منظورم شخص نیست. منظورم مفهومی است که در ذهن مردم شکل گرفت. نسل ما سال‌ها فقط یک روایت را شنید. اما مردم ایران، زیر فشار فقر، سرکوب، گرانی، زندان و ناامیدی، خودشان دست به مقایسه زدند. کسی در داخل ایران برایشان تبلیغ نمی‌کرد؛ این خود مردم بودند که پرسشگری را آغاز کردند.»

سپس ادامه داد:

«ما محمدرضا شاه را آن‌گونه که باید نشناختیم. اما فرزند او را دیدیم. دیدیم که بعد از گذشت این همه سال هنوز درباره ایران سخن می‌گوید، هنوز از مردم ایران دفاع می‌کند و هنوز کشورش را رها نکرده است.»

پرسیدم: «پس چرا این همه مورد حمله قرار می‌گیرد؟»

بی‌درنگ پاسخ داد:

«چون از رأی مردم هراس دارند.»

در ابتدا تصور کردم اغراق می‌کند، اما ادامه داد:

«بسیاری می‌گویند مشکلشان شخص رضا پهلوی است. من این را باور نمی‌کنم. اگر مسئله فقط یک فرد بود، چنین حساسیتی وجود نداشت. هراس اصلی از صندوق رأی است؛ از روزی که مردم بتوانند آزادانه انتخاب کنند.»

کمی به جلو خم شد و صدایش را پایین آورد.

 

«شاهزاده بارها گفته است که مسئولیت دوران گذار را می‌پذیرد تا کشور به انتخابات آزاد برسد. اختلاف‌ها دقیقا از همین‌جا آغاز می‌شود. چون بسیاری می‌دانند اگر روزی انتخاب آزاد وجود داشته باشد، دیگر شعارها تعیین‌کننده نخواهند بود؛ این مردم‌اند که تصمیم می‌گیرند.»

بعد از او پرسیدم: «پس چرا این همه اختلاف و درگیری میان مخالفان وجود دارد؟»

آهی کشید؛ گویی سال‌ها این پرسش را از خود پرسیده بود.

گفت: «چون بسیاری در میانه یک نبرد تاریخی، هدف اصلی را فراموش می‌کنند.»

لحظه‌ای سکوت کرد و سپس ادامه داد:

«من شصت سال از عمرم را در سیاست، مبارزه و شکست گذرانده‌ام. یک حقیقت را خیلی دیر فهمیدم؛ انسان‌ها گاهی آن‌قدر درگیر اختلافات کوچک می‌شوند که دشمن اصلی را از یاد می‌برند.»

پرسیدم: «منظورتان چیست؟»

گفت: «مگر در یک خانواده همه فرزندان یکسان فکر می‌کنند؟ مگر دو برادر همیشه هم‌عقیده‌اند؟»

مکث کوتاهی کرد و افزود:

«اما اگر خانه‌ای در آتش باشد، اول باید آتش را خاموش کرد؛ نه اینکه میان شعله‌ها درباره رنگ دیوارها بحث کرد.»

صدایش آرام بود، اما هر جمله‌اش تأثیر خاصی داشت.

«من نمی‌گویم نقد نباشد. نقد لازم است. گفت‌وگو لازم است. اختلاف نظر هم لازم است. اما میان نقد و فرسایش تفاوت وجود دارد؛ همان‌طور که میان بحث و نابود کردن یکدیگر تفاوت هست.»

سپس گفت: «اول آزادی. اول حق انتخاب مردم. اول رسانه آزاد. اول صندوق رأی. بعد از آن، مردم خودشان تصمیم می‌گیرند چه می‌خواهند.»

چند ثانیه هر دو سکوت کردیم.

قهوه او تقریبا سرد شده بود.

باران هم کاملا بند آمده بود.

وقتی از کافی‌شاپ بیرون آمدیم، سرمای خیابان هنوز باقی بود.

شالش را دور گردنش پیچید و پیش از خداحافظی گفت: «می‌دانی درد واقعی چیست؟ اینکه نسلی در پایان عمرش بفهمد چه چیزهایی را از دست داده است و بعد فقط امیدوار باشد که نسل بعدی همان اشتباه را تکرار نکند.»

او رفت. اما من مدت‌ها همان‌جا ایستاده بودم.

به این فکر می‌کردم که آیا نسل جوان امروز، با وجود این حجم از اطلاعات، باز هم ممکن است اشتباهی دیگر را تکرار کند؟ یا شاید همین روایت‌ها بتوانند مانعی در برابر تکرار تاریخ باشند؟

شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا این است:

نسل‌هایی که تصور می‌کردند با شعارها جهان را تغییر خواهند داد، اما در نهایت خود توسط تاریخ دگرگون شدند.

و شاید زیباترین بخش آن نیز همین باشد:

اینکه انسان، حتی پس از یک عمر اشتباه، هنوز می‌تواند حقیقت را بپذیرد.

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۰ / معدل امتیاز: ۰

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=403053