محمدعلی غیبی – با هر گام پیشروی ملت ایران در مسیر انقلاب ملی، جمهوری اسلامی سرمایهگذاری گستردهتری برای ایجاد تردید و شبهه دربارهی آن انجام میدهد. از جمله اینکه آیا کمک خواستن از کشورهای خارجی درست و در راستای میهنپرستی است یا خیر.
همچنین چند روز پیش حتی مطلبی بهنام «از رأی به ترامپ تا ترس از محو میهنم» از سردبیر یک رسانهی فارسی زبان دیدم که نویسنده در آن تلاش فراوان اما ناشیانهای کرده بود که با عوامفریبی و با توسل به احساسات و فضاسازی عاطفی، عملیات نظامی آمریکا را محکوم کرده و آن را عاملی برای نابودی ایران و ایرانیان جلوه دهد! چپگرایان هم شبوروز بر طبل ضدجنگ میکوبند تا بهزعم خود جان انسانها را نجات دهند!
گرایشات چپی و پوپولیستی البته در طول تاریخ هم در میان مدعیان علم و ادب وجود داشتهاند. ژرژ لوفور مینویسد که در آلمان قرن هیجدهم، طغیان و تنش حلقههای ادبی بازنمود پیشارمانتیسم هرجومرجطلبانه بود. (ژرژ لوفور، انقلاب فرانسه از خاستگاههای آن تا ۱۷۹۳، ترجمه مریم هاشمیان، تهران: چرخ، ۱۴۰۱: ۱۰۳) اما هنر بزرگ جمهوری اسلامی به ابتذال کشاندن هر گرایش و گفتمانی به سود خود است.
پیشتر درمورد همدستی راهبردی چپها و طرفداران رژیم مطالب فراوانی نگاشتهام. از مطلب «ابتذال در ابتذال» در ماهنامه داخلی «وطنیولی» (ماهنامه وطنیولی، سال نهم، شماره ۷۲، صفحه ۷) تا «جستجوی ریشههای پهلویستیزی در تئوری آشوب کیهانی کیهانشناسی ایران باستان» در فصلنامه «شهریور».
پیش خود بهاین فکر افتادم که چه شده که رنگ جدید مأموران مخفی و اطلاعاتی رژیم از هیئتعلمی دانشگاهها گرفته تا نصابان ماهواره در پشتبام خانههای مردم تبدیل به «قومگرایی» و «چپگرایی» شدهاست. افرادی که هرگونه طرفداری از حکومت پارلمانی و حتی طرفداری از طرح شاهزاده رضا پهلوی برای دوران گذار از طریق صندوق رأی را «دیکتاتوری»، و ارتجاع و دیکتاتوری مذهبی ننگین جمهوری اسلامی را مدرن میدانند!
حمایت رژیم از این افراد چپ و قومگرا، بهاین علت است که رژیم سقوط گفتمان ولایت فقیه و اسلام سیاسی و شیعه انقلابی و چنین خزعبلاتی را خوب دریافته؛ میداند که حرفی برای گفتن ندارد. لذا برای ضدیت با طرفداران شاهزاده رضا پهلوی و برای حفظ بقای خود، دنبال گفتمانهای مدرنتر، هرچند بههمان اندازه مبتذل و مبتنی بر دروغ و پروپاگاندا و تحلیلهای کورکورانه و ضدتوسعه میگردد و این مطلوب خود را در چپگرایی مییابد. رژیمی که برای بقای خود به چنین رذالتی تن میدهد حق ندارد مردم ایران را که برای نجات میهن خود از خارج کمک میجویند به وطنفروشی متهم کند.
ژرژ لوفور، مورخ فرانسوی در کتاب انقلاب فرانسه مینویسد: «اروپای آلمانیزبان در هر چیز کهنهای که نزد رنسانس کلاسیک بیگانه بود بهدنبال منبع الهام میگشت در دانته و شکسپیر روحیه قرون وسطایی،… کتاب مقدس و تمدن ایرانی و هندو. از جمله پیانو» (ژرژ لوفور، ص ۱۰۸) اما مجریان توطئههای رژیم، طرفداران شاهزاده رضا پهلوی را که در تاریخ ایران بهدنبال بازتعریف هویت ملی خود میگردند، به عناوین ناشیانهای همچون نژادپرستی و فاشیسم و کهنهپرستی و باستانگرایی متهم میکنند؛ اما عربپرستی رژیم از نظر این افراد هیچ اشکالی ندارد. معلوم نیست چرا ملت ایران تنها ملتی است که حق ندارد به تاریخ و هویت و فرهنگ خود مراجعه کند و اگر تاریخ خود را افتخار خود بداند، شووینیست و فاشیست است اما ملتهای دیگر حتی اگر برای خود تاریخ جعل کنند هم اشکالی ندارد!
اما رژیم جمهوری اسلامی بهشدت از تاریخ و تمدن و فرهنگ و هویت ایرانی میترسد. سرسپردگان این رژیم تعمدا صحبت از «تاریخ دروغ است» را به دهانها انداختهاند و سعی در پایین آوردن سازمانیافته جایگاه رشته تاریخ دارند. در حالیکه خود روزوشب در اینترنت و تلویزیون و کتاب و… تاریخ جعل میکنند. آنها از علوم انسانی و بهخصوص از تاریخ میترسند. لذا چنانکه داریوش رحمانیان، استاد تاریخ دانشگاه تهران گفته، این علوم را سرکوب می کنند.
رژیم برای تکمیل خباثتهای خود در هر رشته علوم انسانی، بزرگان را کنار زده یا وادار به ترک کشور کرده و در موازات آنها مشتی شارلاتان را بهعنوان بزرگان علوم انسانی جعل کردهاست. بزرگان رشتهی تاریخ همچون عباس میلانی و تورج اتابکی و عباس امانت و … در تبعیداند یا همچون مرحوم احسان یارشاطر در غربت و رنج و اتهامات بیپایان رژیم ترک حیات میکنند و اساتید داخل ایران هم همچون داریوش رحمانیان و هاشم آغاجری در تعذیب به سر میبرند. اما شیادانی همانند علیاکبر ولایتی و خسرو معتضد ادعای فضل و ادب و تاریخدانی میکنند.
در علوم سیاسی بزرگانی همچون حسین بشیریه در گمنامیاند؛ داریوش آشوری در تبعید است و رژیم شیادانی همچون مهدی مطهرنیا و صادق زیباکلام و محمد سیرت را بهعنوان اساتید علوم سیاسی جا میزند. نفر آخری کسی است که خشکسالی را نتیجه بیحجابی میداند!
در رشتهی جامعهشناسی بزرگانی همچون احمد اشرف در تبعیداند و تقی آزاد ارمکی و مقصود فراستخواه هم در داخل خریداری ندارند. اما اشکالی ندارد چون رژیم، شیادان رسانهای همچون سیدجواد میری را بهعنوان جامعهشناس به مردم جا میزند.
این رژیم هرچه در صحنه سیاسی کشور رسواتر میشود، بیحیاتر میگردد و واقعیات را بیشتر از گذشته تمسخر میکند. دیکتاتورها بیش از هرچیزی، به کلمات ستم میکنند. تنها شخصی همچون خامنهای میتواند اعتراض ملتی یکپارچه و باعظمت را با قتلعام پاسخ دهد و چهلهزار ایرانی را در دو شب بکشد و بعد این اعتراض را که حق مردم است، کودتا بنامد. تنها رژیم جمهوری اسلامی میتواند پس از آنکه هزاران نفر از رسوایی زنان پرستویش که بهعنوان تله جنسی به سوی فعالان مخالف فرستاده میشدند، خبرنگاران زن رسانههای خارجی را «پرستو» بنامد.
اما در این تقابل، زمانی روایتهای جعلی رژیم حتی از ظاهر هم برافتاده و ریزش رخ میدهد که مردم ترس از مخبران و مأموران اطلاعات را کنار بگذارند و هیچ جایی حفظ ظاهر نکنند. مردم همه چیز را در ذهن خود میدانند اما در بیرون و محل کار و اظهار نظرات خود روایتهای جعلی را بیان میکنند تا امنیت خود و کارشان را حفظ کنند و رژیم از این رفتار مردم کاملا راضی است. این که مردم در دنیای موازی تبلیغی رژیم متظاهر باشند، همان وضعیت خودسرکوبی موجود در رمان ۱۹۸۴ است و دههها میتواند رژیم را تداوم بخشد. لذا تنها راه سقوط رژیم همان است که واتسلاو هاول، رهبر انقلاب چکسلواکی میگفت: «مردم باید با حقیقت زندگی کنند.»
واتسلاو هاول، سالها پیش از انقلاب چکسلواکی در مقالهی «قدرت بیقدرتان»، نوشت که «مسئله نه رودررویی با حاکمان است، نه حتی بحث با آنهاست… مسئلهی حیاتی عبارت است از “زیستن با حقیقت” و هرچیز دیگری جز این یعنی سازش و کوتاه آمدن دربرابر رژیم. اگر ستون اصلی سیستم زیستن با دروغ است پس جای تعجب نیست که تهدید بنیادین علیه چنین سیستمی زیستن با حقیقت است… آن آدمهایی که نمیتوانند هیچ استقلالی از حکومت داشتهباشند کسانی هستند که سیستم را تأیید میکنند؛ سیستم را تحقق میبخشند؛ سیستم را میسازند و اصلا خود سیستماند.» (ویکتور شبشتین، انقلابهای ۱۹۸۹، ترجمه بیژن اشتری، تهران: ثالث، ۱۴۰۰: ۱۳۳-۱۳۴)
نتیجه چنین نظامی این است که در شرایط کنونی هیچ یک از سران رژیم از خود فرماندهان نظامی تا نمایندگان مجلس و کارمندان خرد، هیچیک عقاید مسئولان اوایل انقلاب ۱۳۵۷ را ندارند. بلکه اساس وفاداری همهشان ریاکاری و رانتخواری است. من این وضعیت را وضعیت «ابردیکتاتوری» مینامم. چون آنهایی که تندرویشان نه از گرایش موافق، بلکه از ریاکاری باشد بسیار خطرناکتراند و هیچگاه نخواهند فهمید و هیچگاه تسلیم خواست مردم نخواهندشد. تندروی این افراد که اکنون تنها حاکمان ایراناند با هیچ زنجیری قابل مهار شدن نیست.
این رژیم برای خارج از کشور هم برنامه سرکوب دارد. تهدیدهای مذبوحانهشان علیه اهتزاز پرچم شیروخورشید ایران در ورزشگاههای جامجهانی نشانهی بیآبرویی آن است. رئیس کل دادگستری استان اصفهان با آن قیافهی ابلهش اعلام میکند که «اموال خارجنشینان را توقیف میکنیم تا تجمعات خارج از کشور خلوتتر شود»
رژیم با این رفتار پیام قدرت نمیفرستد. این رفتاری مذبوحانه است و تنها استیصال رژیم را نشان میدهد. ناخودآگاه یاد زکیخان افتادم که پس از درگذشت کریمخان زند، وقتی در شیراز توسط صادقخان زند، برادر کریمخان محاصره شد، به اردوی صادقخان پیغام فرستاد که «اگر با من موافقت نکنید تمام عیال شما که در شهر توقف دارند را به باد فنای حوادث خواهم داد» و تهدیدش بیدرنگ اثر کرد و از لشکریان صادقخان تنها سیصدنفر باقی ماندند. (رضا شعبانی، تاریخ تحولات … افشاریه و زندیه، تهران: سمت، ۱۳۹۸: ۱۵۹)
هرچند این رفتار زکیخان نهایتا سودی نداشت و به فجیعترین وضع کشتهشد. اما خود صادقخان هم زمانی «به اندک بهانهای به بریدن دست و پا و بینی مردم فرمان میداد و حتی برای آنکه ایلات اردوی علیمرادخان از دور او پراکنده شوند عیال و اقوام آنان را در شیراز آزار و شکنجه میکرد» اما این رفتار هم سودی نداشت و سپاهیان علیمرادخان وارد شهر شدند و صادقخان و دو فرزندش را کور و پس از چند ساعت اعدام کردند. (همان، ص ۱۶۳) آزار و اذیت خانوادههای فعالان و خبرنگاران خارجنشین مخالف رژیم از سوی سپاه هم دقیقا همین سناریوی محکوم به شکست را بهذهن میآورد.
اما دیگر مردم ایران بر اثر همین سرکوبهای بیرحمانه وارد یک تحول اجتماعی بزرگی شدهاند. سرکوب، کشتار و مصادره اموال، ارادهی مردم ایران را طوری محکم کرده که دیگر از چیزی نمیترسند. نوجوانان و جوانانی که در ظاهر خیلی به فرموده حافظ « نازپروردِ تنعم » بهنظر میرسند برخلاف ظاهرشان نسلیاند که نمیترسد چون بر اثر عمری سرکوب احساس میکند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. این نسل به تعبیر جمهوری اسلامی«ضعیفالنفس»، دیگر «فولاد آبدیده» شدهاند.
برای پیروزی ملت ایران، علاوه بر قیام مردم نیاز به تغییر موضع یا اعلام بیطرفی یکی از نیروهای نظامی رژیم بود؛ اما چنانکه ذکر شد رژیم با دو عنصر «رانتخواری» و “«ریاکاری» نیروهایش در امان ماند. درحالیکه در جریان انقلاب فرانسه و پس از عزل نکر از وزارت، وقتی سوارهنظام بهسوی جمعیت تظاهرکننده یورش برد، گارد فرانسه که تازه تأسیس شدهبود متقابلا به سوارهنظام حمله کرد. (لوفور، ص ۱۷۱)
در حین حمله مردم به زندان باستیل، وقتی محافظان زندان، صد نفر از مردم معترض در بیرون دیوارها را به خاک و خون کشیدند گارد فرانسه و گارد ملی این کشور خود را رساندند و زیر آتش سنگین، توپهایشان را به سوی دروازه زندان نشانه گرفتند و نهایتا رئیس زندان مجبور به تسلیم شد. (همان، ص ۱۷) اما وقتی ملت ایران از سوی نیروهای نظامی بیرحم و منفعتطلب خود جز آتش و گلوله چیزی دریافت نمیکنند چه چارهای جز آن دارند که از آمریکا و اسرائیل کمک بجویند؟
چنین مددجویی هرگز خیانت نیست و خیانت تنها کمک به سرکوبگران یا سکوت در برابر آنهاست. در تاریخ بیهقی، میراث جاویدان تاریخنگاری کلاسیک ایران، آمدهاست که چون سپاه مسعود غزنوی به ری رسیدند مردم ری بهجای جانبداری از آلبویه و دیلمان که نسب خود را به ساسانیان جعل میکردند، از ستم ایشان به تنگ آمده و از سپاه سلطان مسعود استقبال کردند. پیام اعیان ری به نمایندگان آل بویه در تاریخ بیهقی چنین بود: «پادشاه ما سلطان مسعود بن محمود است و او را و مردم او را فرمانبرداریم. … بگوی که سلطان ما را از دست دیلمان بستد و اهل ری راحت در این روزگار دیدند که از ایشان برستند» (ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح علیاکبر فیاض، تهران: هرمس، ۱۳۹۹: ۶۰)
بااین تفاسیر و نمونههای تاریخی، آنچه بدست میآید این است که هیچ رژیم جلاد و سرکوبگری حق آنرا ندارد که پس از این همه جنایت و سفاکی، پشت مفاهیم میهنپرستانه و احساسات ملی و انسانی پنهان شود و از آنها سوءاستفاده کند. اکنون دیگر کار از ملیگرایی گذشته و این جنگ رژیم با ملت ایران، جنگی برای بقای هر طرف است. اگر رژیم باقی بماند پس از این دیگر رحمی به ملت ایران نخواهد کرد و نبرد ملت ایران هم قطعا نبردی برای تضمین بقای خود است.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




