یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط، اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت (مجتبی کاشانی)
محمد طباطبایی *- در شرایط کنونی سیاسی و اجتماعی ایران که در آن جامعه در طی چند ماه گذشته بهصورت فشرده و بیش از پیش میان دو قطبِ احساسِ خودکارایی و امید از یک سو، و احساس درماندگی، اندوه و خشم از سوی دیگر، دست و پنجه نرم میکند و در فضایی غمآلود، که نور امید، گاه در دل مردم کمسو میشود، اندیشه تخریبی زمان مییابد تا در ذهن شکل گیرد که «دیگر ارزشی ندارد تا بخواهیم به تلاش خود ادامه دهیم.».
چنانچه سازوکار این نگرش را بهتر بشناسیم و درک کنیم که این حالت بهصورت ناگهانی پدید نیامده، بلکه ریشه در فرایندهای شکلگیری درماندگی جمعی دارد، این شناخت میتواند به ما کمک کند دریابیم همانگونه که این الگوهای رفتاری آموخته شده هستند، میتوان با خودآگاهی جمعی، نیرو، توانمندی، همبستگی و امیدواری را نیز پرورش داد و این چرخهی فرسایشی را از دور خارج کرد.
در این برهه رمزآلود از تاریخ که نور امید در دل مردم گاهی کمسو میشود، و در این مسیر پر نشیب و فراز که هنوز بسیاری ازهموطنان عزیزمان با غم از دست دادن عزیزانشان کنار نیامدهاند و همچنان سوگواراند، بیش از هر زمان دیگر حفظ مسئولیت جمعی ما بهمنظور پاسداشت دلاورمندیهای این جاویدنامان اهمیت دارد که چطور شجاعت، پایداری و مقاومت خود را در مسیر رسیدن به هدف از دست ندهیم و به این اصل باورمند باشیم: «نور بر تاریکی پیروز است». غلبه بر ترس یکی از اساسیترین گامهای فرد و جامعه است که فرایند رشد، تکامل و دستیابی به پیروزی را هموارتر و امکانپذیرتر میسازد. چنانکه شاهزاده رضا پهلوی به درستی به آن اشاره کردند: «ملتی که یکبار بر ترس غلبه کند، هرگز به گذشته بازنمیگردد.»
از این رو بسیار مهم است که با شناختی عمیقتر نسبت به احساسات، باورهای درونیشده و تجربههای ناخوشایند، از مسیری که به «افسردگی جمعی» و «خستگی روانی» بینجامد، پیشگیری کنیم.
در این لحظات تاریخی و این روزها که ساختار رژیم از درون دچار فروپاشی شده و با تکیه بر مکانیزمهای گذشته تلاش میکند بقای خود را تضمین کند و روند تحول و دوران گذار را به عقب براند، ضرورت شناخت عمیقتر روانشناسی جامعهای آسیبدیده و وحشتزده بیش از پیش احساس میشود؛ جامعهای که میان یأس، ناامیدی، ترس از آینده، اضطراب و احساس ناتوانی از یک سو، و امید به تغییری بنیادین و رهایی از این حکومت مستبد و بیداد از سوی دیگر، دست و پنجه نرم میکند؛ شناختی که بتوان با یاری آن این دوران گذار را با هوشیاری پشت سرگذاشت.
در این مسیر شاید این ناکامیها ما را با این پرسشهای اساسی روبرو سازد: یک جامعه برای دستیابی به اهداف خود به چه ابزارهایی نیاز دارد؟ ریشه افزایش ناامیدی در جامعه چیست؟ و کدام سازوکارهای روانی و اجتماعی میتوانند جامعه را در مسیر درست هدایت کنند؟ تشخیص درست این مکانیزمها میتواند امید را در جامعه افزایش داده و دستیابی به اهداف را شتاب بخشد و مسئولیت جمعی را ارتقا دهد.
برای شناخت و درک عمیق عوامل و سازوکارهای تخریبی که موجب کاهش شجاعت مدنی میشوند، لازم است هنجارهای اجتماعی و ترسهای فردی و جمعی را دقیقتر بررسی کنیم. همانطور که پیشتر اشاره شد، ایجاد ناامیدی و احساس درماندگی یکی از این عوامل است که به کاهش خودکارآمدی میانجامد. از پیامدهای این نگرش تخریبی میتوان به بروز افسردگی، اضطراب و کنارهگیری از فرصتهای موجود اشاره کرد؛ وضعیتی که اغلب در نتیجه ترس از ناکامی و یا شکست شکل میگیرد.
در پی بوجود آمدن «احساس ناتوانی جمعی»، افراد جامعه به این باور میرسند که اقداماتشان تأثیری در ایجاد تغییر ندارد. این احساس به بیتفاوتی اجتماعی منجر میشود؛ نگرشی که میتوان آن را نوعی «استعفای اجتماعی» تلقی کرد. در چنین شرایطی، افراد بهتدریج از مسئولیتهای فردی و اجتماعی خود فاصله میگیرند و نوعی انفعال اجتماعی شکل میگیرد.
در این دوران توجه به یک اصل اساسی اهمیت دارد: تفکیک میان آنچه قابل تغییر است و آنچه تغییرناپذیز است. تجربههای تلخ، دردناک و ناخوشایند گذشته را نمیتوان از حافظه حذف کرد یا خودِ گذشته را تغییر داد؛ اما نگاه آگاهانه به این تجربهها میتواند حامل پیامی ارزشمند باشد که مسیر آینده را متفاوت سازد. پذیرش ناکامی یا عدم موفقیت بهمعنای تسلیمشدن نیست، بلکه بهمعنای مواجهه صادقانه با واقعیتهای ناخوشایند و پرهیز از انکار آنهاست.
در واقع، با پذیرش درد و رنجِ تغییرناپذیز، میتوان از تشدید رنج کاست. تداوم این نگرش به کاهش «درمانگی آموختهشده» و مهار خشم تخریبی کمک میکند؛ خشم و درماندگیای که در اثر تجربههای مکرر بیتاثیر بودن کنشها شکل گرفته و به افزایش احساس ناتوانی و کاهش خودکارآمدی منجر میشود. این نگرش، عنصری است که «معناگرایی» را در درون خود نهادینه کرده است. در چنین شرایط سخت، طاقتفرسا و فرسوده کنندهای است که تجربههای دردناک گذشته میتوانند معنا بیافرینند. چه بسا در این شرایط سخت است که، دو چندان، تداومِ ایستادگی، تداومِ ملی و اعتماد ملی معنا پیدا میکند و پیوندی عمیق در درون جامعه شکل میگیرد؛ همصداییای برای هدفی مشترک که چیزی جز آزادی میهن از دست اشغالگران بیوطن نیست. همچنین، باورمندی به این نکته که «راه آزادی هیچ ملتی آسان نبوده است و ملتهایی که تاریخ را تغییر دادهاند از دلِ سختترین روزها عبور کردهاند»، در شکلگیری این نگرش نقش دارد.
این نگرش موجب بهوجود آمدن انعطافپذیری روانی است؛ عنصری که همه چیز را سیاه یا سفید، و بهعبارتی موفقیتِ بدون سختی و چالش و یا نابودی کامل و همه چیز از بین رفته نمینگرد؛ بلکه رنج و مشقت را بخشی از این مسیرمعنادار میپذیرد و آن را پایان راه تلقی نمیکند. نقشِ روانپویشیِ این مکانیزم از اهمیت بسزایی برخوردار است و میتواند در جهت کنترل احساسات و افکارعمومی نقشی مهم ایفا کند و جامعه را از ناامیدی و یأس برهاند. ارتقای آگاهانه همدلی، تقویت حس تعلق اجتماعی، الگوسازیهای مثبت، تعمیق مسئولیت اجتماعی، شفافیت در عملگرایی بدون انتظار پاداش برای یک هدف مشترک و کاهشِ احساسِ درماندگی راهحلهایی برای مواجهه با این چالشها محسوب میشوند.
بر اساس نکتههای گفته شده در سطرهای بالا، نبایستی فراموش کنیم که خودباورمندی و خودکارآمدی جامعه، براساس شکستهای گذشته، نباید به درماندگی تبدیل شود. پذیرش چند اصل ضروری است: نخست، پذیرش بهمعنای تسلیمشدن نیست؛ دوم، احساسات ناخوشایندی مانند اندوه، غم، ناامیدی و خشم، واکنشهای طبیعی در این مسیر پرچالش هستند. و سوم، بر همین اساس، تنها با تکیه بر آگاهی همگان نسبت به مسئولیتهای فردی و اجتماعی اعتماد و همبستگی و برداشتن گامهای کوچک میتوان نقشی مؤثر در ایجاد یک تغییر بزرگ داشت و آیندهای روشن برای ایران ترسیم کرد.
*دکتر محمد طباطبایی، روانشناس، رواندرمانگر و عضو «انجمن پزشکان میهن دوست ایران»
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

