کمای دیپلماسی؛ محصول مذاکره برای مذاکره

- تنگه‌ی هرمز، که سال‌ها به‌عنوان تهدیدی جدی در دست جمهوری اسلامی قرار داشت، توسط آمریکا به فرصتی استراتژیک و چندلایه تبدیل شد.
- عبارت معروف «صلح از طریق قدرت» از نظر فلسفی و تاریخی به معنای عدم مداخله‌ی نظامی یا پرهیز مطلق از استفاده از زور نیست. این مفهوم در ابتدا با روحیه‌ی «صلح از طریق شجاعت» پیوند داشت و بعدها در ادبیات سیاسی تغییر یافت.
- رژیم تهران از مذاکره نه به‌عنوان ابزار حل اختلاف، بلکه به‌عنوان ابزار خرید زمان، دور زدن تحریم‌ها، گسترش نفوذ منطقه‌ای و پیشبرد برنامه‌ی هسته‌ای و موشکی استفاده کرده است.
- راهبرد کلی آمریکا در قبال تهدیدات رژیم ایران باید بر اساس درس‌های تاریخی روشن باشد: بازدارندگی واقعی نیازمند اراده‌ی قاطع است، نه صرفا تجهیزات پیشرفته یا مذاکرات بی‌پایان. تبدیل تهدید هرمز به فرصت نشان داد که واشنگتن می‌تواند هوشمندانه و چندلایه عمل کند.
- صلح پایدار نه از مذاکره‌ی بی‌پایان با کسانی که ایدئولوژی‌شان بر نابودی طرف مقابل و گسترش تروریسم استوار است، بلکه از قدرت همراه با اراده‌ی استفاده از آن در زمان مناسب پدید می‌آید. مردم ایران آماده‌اند و بارها آمادگی خود را نشان داده‌اند.

یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۹ اوت ۲۰۲۶


فرد صابری – تنگه‌ی هرمز، که سال‌ها به‌عنوان تهدیدی جدی در دست جمهوری اسلامی قرار داشت، توسط آمریکا به فرصتی استراتژیک و چندلایه تبدیل شد. این موضوع نشان می‌دهد چگونه واشنگتن با مدیریت هوشمند محدودیت‌ها بر این آبراه حیاتی انرژی جهان، همزمان بر چین، روسیه و رژیم تهران فشار وارد می‌کند و تهدیدی قدیمی را به اهرمی قدرتمند برای بازدارندگی تبدیل کرده است. اکنون زمان آن رسیده که به لایه‌ی عمیق‌تر و راهبرد کلی‌تر رسیدن به اهداف ازپیش‌تعیین‌شده پرداخته شود؛ راهبردی که فراتر از یک تنگه یا یک بحران منطقه‌ای است و به انتخاب بنیادین میان اقدام قاطع نظامی یا رفتن به کمای دیپلماسی می‌انجامد.

در کابینه‌ی ترامپ دو دیدگاه کاملا متمایز و گاه متضاد وجود دارد. یکی متعلق به افرادی مانند مارکو روبیو است که بر قدرت سخت، آمادگی برای اقدام و استفاده از ابزار نظامی در صورت ضرورت تأکید دارد. دیگری دیدگاه جی‌دی ونس است که بیشتر به مذاکره، احتیاط و پرهیز از درگیری‌های مستقیم گرایش دارد. طرفداران مذاکره، به‌ویژه ونس و هم‌فکرانش، همواره این جمله را تکرار می‌کنند: «نباید در باتلاق جنگ فرو رفت.» این شعار در ظاهر منطقی و مسئولانه به نظر می‌رسد، اما نتیجه‌ی عملی آن در بسیاری از موارد، فرو رفتن در باتلاقی به‌مراتب خطرناک‌تر و طولانی‌مدت‌تر است: باتلاق دیپلماسی. باتلاقی که ظاهرش مسالمت‌آمیز، دیپلماتیک و خشونت‌پرهیز است، اما در عمل می‌تواند هزینه‌های انسانی، اقتصادی و استراتژیک بسیار سنگین‌تری به بار آورد و دشمن را تشویق به جسارت بیشتر کند.

دیپلماسی اگرچه در ظاهر خشونت‌پرهیز و متمدنانه به نظر می‌رسد، همیشه و در همه شرایط از درگیری و کشتار جلوگیری نمی‌کند. تاریخ اروپا پیش از جنگ جهانی دوم درس روشن و تلخی دارد که نباید فراموش شود. دیپلماسی با هیتلر و سیاست مماشات بریتانیا و فرانسه در دهه‌ی ۱۹۳۰، به هیچ نتیجه‌ای جز کشتار میلیونی برای بریتانیا و سراسر اروپا منجر نشد. قرارداد مونیخ و تلاش‌های مکرر برای آرام کردن دیکتاتور آلمانی، تنها خریدن زمان برای آلمان نازی بود تا ماشین جنگی خود را تکمیل کند. اگر به هشدارهای مکرر وینستون چرچیل پیش از جنگ گوش داده می‌شد و بریتانیا و فرانسه ماشین جنگی خود را به‌موقع و با جدیت آماده می‌کردند، تلفات به‌مراتب کمتر می‌شد و شاید حتی جنگ جهانی دوم با آن ابعاد فاجعه‌بار رخ نمی‌داد. امتناع آمریکا و اروپایی‌ها از ورود به‌موقع به جنگ‌ها یا تأخیرهای طولانی در مداخله، بارها و بارها باعث افزایش چشمگیر کشتارها و طولانی‌تر شدن رنج مردم بی‌گناه شده است. بنابراین، این منطق که «دیپلماسی همیشه و در همه حال باعث کمتر شدن تلفات می‌شود» حرفی بسیار اشتباه و خطرناک است. امروز نیز همین الگو در مقیاس جهانی تکرار می‌شود. بعضی به بهانه‌ی «باتلاق جنگ» و ترس از درگیری مستقیم، جهان را در خطری بزرگتر و ویرانگرتر از جنگ جهانی قرار داده‌اند؛ زیرا با تأخیر، ضعف اراده و مذاکرات بی‌پایان، دشمن را تشویق به پیشروی و آزمون اراده‌ی غرب می‌کنند.

عبارت معروف «صلح از طریق قدرت» از نظر فلسفی و تاریخی به معنای عدم مداخله‌ی نظامی یا پرهیز مطلق از استفاده از زور نیست. این مفهوم در ابتدا با روحیه‌ی «صلح از طریق شجاعت» پیوند داشت و بعدها در ادبیات سیاسی تغییر یافت. داشتن ماشین نظامی قوی، پیشرفته و مجهز بدون اراده‌ی قاطع برای استفاده از آن در زمان ضرورت، معنای واقعی «صلح از طریق قدرت» را کاملا تهی می‌کند. قدرت بدون اراده، بازدارندگی ایجاد نمی‌کند؛ بلکه در عمل به دعوت‌نامه‌ای برای تجاوز و ماجراجویی دشمن تبدیل می‌شود. وقتی دشمن بداند که طرف مقابل سلاح دارد اما جرأت یا اراده‌ی به‌کارگیری آن را ندارد، محاسباتش کاملا تغییر می‌کند و جسورتر می‌شود.

نمونه‌ی روشن و معاصر این اشتباه استراتژیک در اوکراین رخ داد. تمام رسانه‌های دنیا و دستگاه‌های اطلاعاتی غرب می‌دانستند که روسیه به بهانه‌ی مانور نظامی، ده‌ها هزار نیرو در مرزهای اوکراین جمع کرده است. حتی دبیرکل ناتو از طریق کانال‌های دیپلماتیک رسمی از مسکو توضیح خواست و هشدار داد. نتیجه ‌چه شد؟ به فاصله‌ی کمتر از چند ماه، جنگ تمام‌عیار آغاز شد و کشتار مردم اوکراین، تخریب شهرها و آوارگی میلیون‌ها نفر شروع گشت. اگر آمریکا و اروپا حتی بیست هزار سرباز را به بهانه‌ی مانور نظامی مشترک در مرزهای اوکراین مستقر می‌کردند، محاسبات پوتین به‌کلی تغییر می‌کرد و جنگ اوکراین هرگز آغاز نمی‌شد. این یک اشتباه فاحش تاریخی بود که هزینه‌ی آن هنوز هم پرداخته می‌شود. پس از آغاز جنگ نیز به بهانه‌ی احتمال استفاده‌ی مسکو از بمب اتمی، جهان را از کمک قاطع، سریع و همه‌جانبه به اوکراین ترساندند. اما وقتی جهان آزاد شجاعت حمایت واقعی و تسلیحاتی را نشان داد، ورق جنگ به‌تدریج به نفع جهان آزاد برگشت. اوکراین توانست پیشروی روسیه را متوقف کند، مناطق اشغالی را بازپس گیرد و حتی جنگ را به عمق خاک روسیه و نزدیکی مسکو بکشاند. این تجربه ثابت کرد که اراده و اقدام به‌موقع می‌تواند معادله را تغییر دهد.

درباره‌ی ایران نیز دقیقا همین الگو در جریان است و خطر تکرار اشتباهات گذشته بسیار جدی است. جمهوری اسلامی مذاکره‌پذیر نیست و چیزی برای تست کردن راهی که چهل‌وهفت سال است بارها و بارها آزمایش شده، باقی نمانده است.

رژیم تهران از مذاکره نه به‌عنوان ابزار حل اختلاف، بلکه به‌عنوان ابزار خرید زمان، دور زدن تحریم‌ها، گسترش نفوذ منطقه‌ای و پیشبرد برنامه‌ی هسته‌ای و موشکی استفاده کرده است. با این حال امثال ونس با بهانه‌های واهی و ظاهرا انسانی مانند «مهاجرت نودوچهار میلیون ایرانی» یا ترس از بی‌ثباتی منطقه‌ای، جنگ یا اقدام قاطع را متوقف می‌کنند؛ گویی شرایط کنونی ایران آن‌قدر خوب و پایدار است که مردم مهاجرت نکنند!

واقعیت درست برعکس است. عدم سقوط جمهوری اسلامی و تداوم وضعیت فعلی است که مهاجرت را تشدید می‌کند و امید را از نسل‌های جوان می‌گیرد. طولانی کردن مذاکرات بی‌حاصل، تهدیدهای پی‌درپی بدون اقدام، و بی‌عملی آمریکا، امید را از ایران می‌راند و در نهایت به مهاجرت میلیونی و فرار مغزها منجر می‌شود. مردم ایران در شرایط سخت اقتصادی، سرکوب و بی‌آیندگی، چاره‌ای جز ترک وطن نمی‌بینند.

مردم ایران بارها نشان داده‌اند که با کشتار گسترده‌ی دی‌ماه ۱۴۰۱ و عملیات‌هایی مانند اپیک فیوری امید خود را از دست نداده‌اند و همچنان برای آزادی ایستاده‌اند. اما آن‌ها با مذاکرات بی‌نتیجه، وعده‌های توخالی و بی‌عملی آمریکا قطعا از آمریکا و غرب ناامید خواهند شد. ناامیدی مردم از حامیان بالقوه‌ی آزادی، بزرگترین هدیه‌ای است که می‌توان به رژیم سرکوبگر داد. در مذاکره با تروریست‌ها، به‌ویژه اسلام‌گرایان-کمونیست‌هایی که ایدئولوژی‌شان بر نابودی ارزش‌های غربی و گسترش نفوذ استوار است، هیچ خیری نهفته نیست که ونس و امثال او به‌دنبال آن هستند. این مذاکرات تنها زمان و فضا در اختیار رژیم قرار می‌دهد تا خود را بازسازی کند.

در مقابل، یک جنگ یا اقدام نظامی با استراتژی صحیح، دقیق و مبتنی بر مردم ایران، کار را به نفع غرب و جهان آزاد تمام خواهد کرد. ایرانی‌ها ممکن است جولانی یا چهره‌ای مشابه در داخل نداشته باشند، اما چهره‌ای چون جورج واشینگتن دارند که می‌تواند نماد اتحاد ملی و گذار به آزادی باشد و آن چهره، شاهزاده رضا پهلوی است. حمایت هوشمندانه از نیروی واقعی تغییر در داخل ایران، همراه با فشار حداکثری و در صورت ضرورت اقدام نظامی هدفمند، می‌تواند رژیم را بدون ایجاد هرج‌ومرج طولانی‌مدت سرنگون کند.

راهبرد کلی آمریکا در قبال تهدیدات رژیم ایران باید بر اساس درس‌های تاریخی روشن باشد: بازدارندگی واقعی نیازمند اراده‌ی قاطع است، نه صرفا تجهیزات پیشرفته یا مذاکرات بی‌پایان. تبدیل تهدید هرمز به فرصت نشان داد که واشنگتن می‌تواند هوشمندانه و چندلایه عمل کند. اما اگر این هوشمندی در کمای دیپلماسی بی‌پایان و ترس از «باتلاق جنگ» غرق شود، نه تنها رژیم تهران جان دوباره‌ای می‌گیرد، بلکه پیام ضعف و تردید به تمام دشمنان آزادی در جهان ارسال خواهد شد. تاریخ بارها نشان داده است که تأخیر در اقدام قاطع، هزینه‌ی انسانی را چند برابر می‌کند و رنج مردم را طولانی‌تر می‌سازد.

صلح پایدار نه از مذاکره‌ی بی‌پایان با کسانی که ایدئولوژی‌شان بر نابودی طرف مقابل و گسترش تروریسم استوار است، بلکه از قدرت همراه با اراده‌ی استفاده از آن در زمان مناسب پدید می‌آید. مردم ایران آماده‌اند و بارها آمادگی خود را نشان داده‌اند. غرب باید تصمیم بگیرد که آیا می‌خواهد بار دیگر راه شکست‌خورده  را بپیماید و هزینه‌ی آن را با جان و آینده‌ی میلیون‌ها نفر بپردازد، یا با استراتژی روشن، شجاعت و حمایت واقعی از نیروی مردمی در ایران، این تهدید چهل‌وهفت‌ساله را برای همیشه پایان دهد. تجربه‌ی اوکراین، تجربه‌ی پیش از جنگ جهانی دوم و تبدیل تهدید هرمز به فرصت، همگی یک پیام واحد و واضح دارند: دیپلماسی خواب‌آلود می‌تواند بسیار بدتر، طولانی‌تر و خونبارتر از جنگ باشد.

 

منبع: تایمز اسرائیل
ترجمه و تنظیم: کیهان لندن

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=406427