آریا چَمروش – مطالعهی دوام و سقوط رژیمهای اقتدارگرا یکی از موضوعات مهم در علوم سیاسی معاصر بهشمار میرود. با وجود پژوهشهای گسترده دربارهی عوامل پایداری یا فروپاشی این رژیمها، فرایندی که طی آن یک نظام اقتدارگرا از ثبات ظاهری به آستانهی فروپاشی نزدیک میشود کمتر بصورت منسجم صورتبندی شدهاست. بسیاری از پژوهشها یا بر عوامل فرسایش رژیمها تمرکز دارند یا لحظههای گذار سیاسی را بررسی میکنند؛ در حالی که مسیر میان این دو مرحله کمتر بعنوان یک چرخهی تحلیلی پیوسته توضیح داده شده است. این مقاله میکوشد با اتکا به ادبیات نظری رژیمهای اقتدارگرا و مطالعات گذار سیاسی، چارچوبی تحلیلی برای فهم این فرایند ارائه دهد.
تجربههای تاریخی نشان میدهد که زوال بسیاری از رژیمهای اقتدارگرا، بویژه نظامهای توتالیتر و پساتوتالیتر، معمولا نتیجهی یک بحران منفرد نیست، بلکه در قالب فرایندی تدریجی شکل میگیرد. در ادبیات علوم سیاسی، نظام توتالیتر به حکومتی اطلاق میشود که با اتکا به یک ایدئولوژی رسمی میکوشد کنترل گستردهای بر سیاست، اقتصاد، رسانه و زندگی اجتماعی اعمال کند. در مقابل، در وضعیت پساتوتالیتر، ساختار اقتدارگرای ایدئولوژیک همچنان باقی میماند، اما توان بسیج اجتماعی و کارآمدی نهادی آن بهتدریج فرسوده شده و اقتدار حکومت بیش از پیش به سازوکارهای بوروکراتیک و امنیتی متکی میشود.
در چنین نظامهایی زوال قدرت معمولا با مرحلهای آغاز میشود که میتوان آن را فرسایش کارکردی حکمرانی نامید. در این مرحله حکومت همچنان از نظر شکلی برقرار است، اما توان آن برای مدیریت اقتصاد، ارائهی خدمات عمومی و پاسخگویی به مطالبات اجتماعی بهتدریج کاهش مییابد. افزایش فساد ساختاری، ناکارآمدی نهادی و کاهش اعتماد عمومی از جمله نشانههایی هستند که فاصلهی میان روایت رسمی قدرت و تجربهی زیستهی جامعه را افزایش میدهند. در این وضعیت، اقتدار سیاسی همچنان پابرجاست، اما کارآمدی آن در عمل رو به افول میگذارد.
با تداوم این فرسایش، نارضایتیهای اجتماعی که در ابتدا پراکندهاند ممکن است بهتدریج به هماهنگی اجتماعی تبدیل شوند. این تحول زمانی رخ میدهد که گروههای مختلف اجتماعی بتوانند مطالبات خود را در قالبی مشترک بیان کنند یا حول یک مرجع سیاسی همگرا شوند. در چنین شرایطی هزینهی مشارکت در اعتراضات کاهش مییابد و ظرفیت کنش جمعی افزایش پیدا میکند. یکی از نشانههای مهم این مرحله در بسیاری از رژیمهای ایدئولوژیک ظهور شکاف نسلی در مشروعیت سیاسی است؛ وضعیتی که در آن پایگاه اجتماعی ایدئولوژی رسمی بهتدریج محدود شده و به حلقههای نهادی قدرت تقلیل مییابد.
در چنین شرایطی ظهور یک آلترناتیو فراگیر میتواند جهت بحران سیاسی را تغییر دهد. آلترناتیو فراگیر صرفا یک نماد سیاسی نیست، بلکه مکانیسمی است که امکان تبدیل نارضایتی اجتماعی به ظرفیت گذار سیاسی را فراهم میکند. هنگامی که جامعه وجود افقی بدیل را قابل تصور بداند، ادراک هزینهی مشارکت در تغییر کاهش مییابد و نخبگان مردد نیز نشانههایی از امکان شکلگیری نظم سیاسی جدید دریافت میکنند. در نتیجه بحران رژیم از سطح نارضایتی اجتماعی فراتر رفته و بهتدریج به درون ساختار قدرت منتقل میشود.
در ادامهی این فرایند، تحولات داخلی اغلب با متغیرهای محیطی نیز پیوند میخورند. تجربههای تطبیقی نشان میدهد که معمولا فروپاشی رژیمهای اقتدارگرا صرفا محصول تحولات داخلی نیست، بلکه از همگرایی فشارهای داخلی و خارجی شکل میگیرد. هنگامی که بحران مشروعیت داخلی با فشارهای منطقهای و بینالمللی همزمان شود، ظرفیت رژیم برای مدیریت بحرانها بطور چشمگیری کاهش مییابد. در چنین شرایطی تعامل میان کنش اجتماعی داخلی و محیط بینالمللی میتواند روند بیثباتی سیاسی را تسریع کند.
با تشدید این فشارهای چندسطحی، رژیم ممکن است وارد مرحلهای شود که میتوان آن را «هراس اقتدار» یا «پنیک حکمرانی» نامید. در این وضعیت شکاف میان تصویر اقتدار و توان واقعی حکومت به اندازهای افزایش مییابد که رفتار سیاسی آن از منطق حکمرانی راهبردی فاصله گرفته و به واکنشهای اضطراری برای حفظ بقا تبدیل میشود. تصمیمها و اقدامات شتابزده، نامتوازن یا پرریسک، همراه با تشدید ناگهانی سرکوب، در چنین شرایطی بیش از آنکه نشانهی اقتدار باشند، بازتاب هراس ساختار قدرت از فروریختن اقتدار خویش هستند. این واکنشها اگرچه ممکن است در کوتاهمدت تصویر قدرت را حفظ کنند، اما در بسیاری از موارد خود به تشدید بیثباتی سیاسی و تسریع بحران رژیم میانجامند.
مرحلهی پایانی چرخه زمانی شکل میگیرد که این فشارها به درون ساختار قدرت نفوذ کنند و انسجام نخبگان حاکم دچار فرسایش شود. در چنین شرایطی ممکن است شکافهایی در میان جناحهای مختلف قدرت، بوروکراسی دولتی یا نهادهای امنیتی و نظامی پدیدار شود. این وضعیت نشاندهندهی کاهش توان رژیم برای اعمال اقتدار یکپارچه است. هنگامی که بحران مشروعیت، نارضایتی اجتماعی و شکاف در ساختار قدرت بطور همزمان به یکدیگر برسند، نظام سیاسی به نقطهای نزدیک میشود که میتوان آن را گسست ساختاری قدرت نامید؛ وضعیتی که در آن حکومت ممکن است همچنان از نظر رسمی برقرار باشد، اما توان آن برای بازتولید اقتدار سیاسی بطور جدی تضعیف شده است.
بر این اساس میتوان فرایند زوال رژیمهای اقتدارگرا را در قالب چرخهای تحلیلی صورتبندی کرد که در آن پنج مرحله بهطور پیوسته یکدیگر را تقویت میکنند: فرسایش کارکردی حکمرانی، شکلگیری هماهنگی اجتماعی و آلترناتیو فراگیر، همگرایی فشارهای داخلی و بینالمللی، هراس اقتدار در ساختار قدرت، و نهایتا گسست ساختاری و فروپاشی رژیم. در چنین شرایطی فروپاشی یا گذار سیاسی نه نتیجهی یک رویداد ناگهانی، بلکه پیامد همگرایی تدریجی بحرانهای نهادی، اجتماعی و سیاسی است.
چنین چارچوبی میتواند بعنوان ابزاری تحلیلی برای مطالعهی تطبیقی رژیمهای اقتدارگرا مورد استفاده قرار گیرد و امکان بررسی دقیقتر موقعیت آنها را در چرخهی بحران و بیثباتی سیاسی فراهم سازد.
در پرتو این چارچوب تحلیلی، سه پرسش بنیادین مطرح میشود: نخست آنکه نظام پساتوتالیتر جمهوری اسلامی در چرخهی زوال رژیمهای اقتدارگرا در چه نقطهای ایستاده است؟ دوم آنکه چه آلترناتیوی توانسته است نارضایتی اجتماعی پراکنده را به امکان کنش فراگیر در جامعهی ایرانی تبدیل کند؟ و سرانجام آنکه کنشگران اجتماعی و سیاسی در چنین مرحلهای چگونه میتوانند بر سرعت و کیفیت این فرایند تأثیر بگذارند؟
منابع پیشنهادی:
- Linz, Juan J., and Alfred Stepan. Problems of Democratic Transition and Consolidation. Johns Hopkins University Press, 1996.
- Kuran, Timur. Private Truths, Public Lies: The Social Consequences of Preference Falsification. Harvard University Press, 1995.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




