چرا یک داغ پس از چند ماه خاموش میشود، اما داغی دیگر پس از چهل سال هنوز یک حکومت را تعقیب میکند؟
س. روزبه – در دو قسمت پیش نوشتم که چگونه یک پدر با چند عکس کوچک توانست نام فرزندان اعدامشدهاش را برای دههها در حافظه یک محله زنده نگه دارد و چگونه حفظ این حافظه، تنها وظیفه خانواده داغدار نیست. اما پرسشی که برای من باقی ماند، دشوارتر بود: چرا یک سوگ گاهی انسان را خاموش و فرسوده میکند، در حالی که سوگی دیگر پس از چهل سال هنوز زنده است و حتی حکومتی را که عامل آن بوده تعقیب میکند؟

پاسخ را نمیتوان فقط در «شجاعت» خانوادهها جستجو کرد. مرگ فرزند، همسر، خواهر یا برادر مسابقه مقاومت نیست که یکی در آن قوی و دیگری ضعیف باشد. انسانها ظرفیت روانی، شرایط خانوادگی و امکانات متفاوتی دارند. کسی ممکن است پس از یک فقدان شدید برای مدتی نتواند حتی درباره آن سخن بگوید. دیگری ممکن است منزوی شود یا سالها با اضطراب، افسردگی یا آثار روانی آن فقدان زندگی کند.
پژوهشها نشان دادهاند که سوگ میتواند با پیامدهای جدی روانی و جسمی همراه باشد و در برخی گروهها با افزایش خطر بیماری و مرگ نیز ارتباط داشته باشد. فقدان ناگهانی یا خشونتآمیز و از دست دادن فرزند یا همسر نیز از عوامل مرتبط با دشوارتر و طولانیتر شدن سوگ شناخته شدهاند. با این حال، نمیتوان بیماری یا مرگ یک فرد مشخص را بدون شواهد پزشکی مستقیما به «فروخوردن خشم» نسبت داد.
در ایران، سوگ در خلأ اتفاق نمیافتد. فشار امنیتی، محدود کردن عزاداری، تهدید یا قطع ارتباط میتواند بر سنگینی آن بیفزاید. اما شاید یکی از خطرناکترین پیامهایی که در چنین فضایی به فرد داغدار منتقل میشود این باشد: «هیچ کاری از دست تو برنمیآید؛ هزینه را دادهای و هیچ چیز تغییر نخواهد کرد.»
این پیام را با شکلهای مختلف در فضای مجازی نیز میتوان دید: اینکه کشتهشدنها بینتیجه بوده، مقاومت فایدهای ندارد و هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. اگر این باور در فرد یا جامعه ریشه بدواند، درد میتواند به احساس درماندگی تبدیل شود و حتی سایبری ها و برخی نیروهای اپوزیسیون نیز کشتار رژیم را به فراخوان ربط میدهند !؟
نقطه مقابل درماندگی، خشم بیمحابا نیست.
در قسمت نخست درباره تفاوت خشم کور و خشم آگاهانه نوشتم. از نظر روانشناختی، مسئله این نیست که خشم را از میان ببریم؛ مسئله این است که خشم جهت پیدا کند. پژوهشهای روانشناسی- اجتماعی درباره کنش جمعی سه عامل مهم را نشان دادهاند: احساس بیعدالتی، هویت مشترک و باور به کارآمدی جمعی. یعنی انسان به این نتیجه برسد که «آنچه رخ داده ناعادلانه است»، «من در این درد تنها نیستم و بخشی از یک ما هستم» و «اقدام مشترک ما میتواند اثری داشته باشد». یک فراتحلیل شناختهشده با بررسی ۱۸۲ اثر پژوهشی، ارتباط هر سه عامل را با کنش جمعی نشان داده است.
اینجاست که جمله «شما تنها نیستید» معنایی فراتر از یک همدردی پیدا میکند.
شاهزاده رضا پهلوی در پیام ۳۰ دی ۱۴۰۴، برابر با ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶، خطاب به مردم گفت: «شما تنها نیستید» و در ادامه تاکید کرد که نباید اجازه داد سوگ به ناامیدی تبدیل شود. سپس گفت: «سوگ از دست دادن بهترین فرزندان ایران سنگین است. اما ما این سوگ را به خشم آگاهانه و ارادهای شکستناپذیر علیه خامنهای و همه عاملان داخلی و خارجیاش تبدیل میکنیم.» متن رسمی پیام، این سه مفهوم را کنار یکدیگر قرار میدهد: سوگ، تنها نبودن و تبدیل اندوه به خشم آگاهانه.
از نظر روانشناختی، اهمیت «شما تنها نیستید» در همین تغییر است: «من تنها هستم» آرامآرام به «ما یک درد مشترک داریم» تبدیل میشود. یک حرف عوض میشود، اما معنای بزرگی پشت آن است؛ «من» به «ما» و به جمع میرسد.
این «ما» قرار نیست همه را شبیه یکدیگر کند. یکی ممکن است آماده اعتراض باشد، دیگری هنوز در مرحله سوگواری باشد و فرد دیگری فقط بتواند حقیقت را ثبت کند. خشم آگاهانه زمانی سازنده است که به افراد اجازه دهد با توان و شرایط خود وارد یک حرکت جمعی شوند، نه اینکه هرکس را که هنوز آمادگی ندارد از دایره جامعه بیرون براند.
حمایت اجتماعی نیز در اینجا اهمیت پیدا میکند. حمایت به معنای وادار کردن فرد داغدار به فعالیت سیاسی یا سخن گفتن نیست. گاهی فقط حضور، شنیدن و جلوگیری از انزوای اوست. مرور پژوهشهای مربوط به سوگ پس از مرگهای ناگهانی یا خشونتآمیز نشان داده است که حمایت اجتماعی بیشتر با شدت کمتر برخی نشانههای افسردگی و استرس پس از سانحه ارتباط دارد، هرچند پژوهشگران درباره رابطه علت و معلولی همچنان محتاطاند.
بنابراین «تنها نبودن» فقط یک شعار سیاسی نیست؛ میتواند برای انسان داغدار یک پیام انسانی و روانی نیز باشد: قرار نیست تمام این بار را خانواده به تنهایی حمل کنی.
اما خشم نیز نمیتواند برای همیشه در بالاترین سطح باقی بماند. انسانی که بخواهد ماهها و سالها هر روز همان شدت خشم روز نخست را تجربه کند، خود را فرسوده خواهد کرد. آنچه باید ماندگار شود، شدت هیجان نیست؛ معنا، هدف و توان ادامه دادن است.
به همین دلیل، «اراده شکستناپذیر» را نباید به معنای هرگز شکست نخوردن فهمید. هیچ فرد، جنبش یا ملتی در معنای واقعی شکستناپذیر نیست. اراده پایدار یعنی اگر بازداشت شد، اگر ارتباط قطع شد، اگر حرکتی عقب نشست یا ضربهای خورد، مقصد و هدف اصلی از بین نرود و امکان برخاستن دوباره باقی بماند.
راز ماندگاری یک داغ نیز در این نیست که خانواده هر روز مجبور باشد زخم خود را دوباره باز کند. هدف این نیست که پدر و مادر تا پایان عمر در بالاترین سطح خشم باقی بمانند. هدف این است که درد بیمعنا نماند.
درد به شناخت بیعدالتی برسد؛ شناخت، انسان را از تنهایی بیرون بیاورد؛ و پیوند با دیگران، احساس توانایی مشترک ایجاد کند.
در این مرحله، سوگ دیگر فقط احساسی در درون یک انسان نیست. از روان فرد عبور کرده و به مرز جامعه رسیده است.
اما هنوز یک پرسش اساسی باقی میماند: آیا حافظه، هویت مشترک، احساس بیعدالتی و خشم آگاهانه به تنهایی برای تغییر سیاسی کافیاند؟
نه.
از اینجا مرحله دیگری آغاز میشود؛ مرحلهای که احساس باید در کنار سازمان، راهبرد، رهبری و اقدام هدفمند قرار گیرد.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

