خیانت در سایه قدرت؛ از تخت جمشید تا کاخ سفید، آن‌گاه که دشمن از درون برمی‌خیزد

- فلسفه‌ی سیاسی از دیرباز درباره‌ی سرچشمه‌ی مشروعیت، ماهیت اقتدار و رابطه‌ی فرمانروا با فرمان‌بران پرسیده است؛ اما پرسشی دیگر نیز شایسته‌ی توجه است: فرمانروا تا چه اندازه می‌تواند به کسانی اعتماد کند که بقای قدرت او به تصمیم آنان وابسته است؟  
- در دربار خشایارشا، مردی به نام اردوان، یا آرتابانوس، از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود. او فرمانده‌ی نگهبانان سلطنتی بود؛ یعنی از کسانی که وظیفه‌ی اصلی آنان پاسداری از جان شاهنشاه به شمار می‌رفت.به روایت مورخان کلاسیک، اردوان در توطئه‌ای که به قتل خشایارشا انجامید، نقش محوری داشت.
- مرگ یزدگرد پس از فروپاشی حمایت سیاسی و نظامی در مرو، از شناخته‌شده‌ترین فصل‌های پایان شاهنشاهی ساسانی است. فرمانروایی که تاج شاهنشاهی ایران را بر سر داشت، در واپسین ساعات زندگی نه سپاهی در اختیار داشت، نه کاخی برای پناه‌گرفتن و نه فرماندهانی که بتواند به وفاداری آنان اطمینان کند.
- داراشکوه، فرزند ارشد شاه‌جهان، امپراتور گورکانی هند، پس از شکست و گریز، به مالک جیوان پناه برد؛ شخصی که انتظار حمایت از او می‌رفت، اما وی را به نیروهای اورنگ‌زیب تسلیم کرد.در سال ۱۶۵۹، داراشکوه به فرمان برادرش اعدام شد.
- ناپلئون بسیاری از دشمنان خارجی خود را در میدان جنگ شکست داده بود، اما در سال ۱۸۱۴ با وضعیتی روبرو شد که دیگر نمی‌توانست از وفاداری تمام فرماندهان خود اطمینان داشته باشد.این یکی از درس‌های بزرگ تاریخ فرمانروایی است: قدرت نظامی تا زمانی پشتوانه‌ی قدرت سیاسی باقی می‌ماند که صاحبان فرماندهی، استمرار آن قدرت را بپذیرند.
- پژوهش شائول بخاش نشان می‌دهد که بریتانیا به رضاشاه اجازه نداد مقصد دلخواه خود در آمریکای جنوبی را انتخاب کند.در اینجا سرنوشت فرمانروایی که برای تمرکز قدرت و کاهش پراکندگی سیاسی ایران کوشیده بود، به تصمیمات دولتی خارجی وابسته شد.تبعید رضاشاه، تنها خروج یک پادشاه از کشور نبود؛ نشانه‌ای از محدودیت حاکمیت ملی ایران در شرایط اشغال نظامی به شمار می‌رفت.
- جی‌دی ونس پس از انتخابات، جنگ ایران را از عوامل اصلی شکست جمهوری‌خواهان معرفی کرد. ترامپ چنین تصوری از این‌گونه نظراتِ منفعت‌گرایانه‌ی ونس را در مخیله‌ی خود نمی‌دید؛ آیا سیاستمداری که هم‌زمان در جایگاه معاون رئیس‌جمهور، مذاکره‌کننده‌ی یک جنگ بزرگ و نامزد احتمالی رهبری آینده‌ی حزب قرار دارد، ممکن است در موقعیتی قرار گیرد که منافع سیاسی شخصی و مسئولیت‌های دولتی او با یکدیگر برخورد کنند؟
- از قتل خشایارشا در دربار هخامنشی تا مناقشات امروز واشنگتن، تاریخ با پرسشی تکرارشونده روبروست:آیا فرمانروایان به همان اندازه که دشمنان بیرونی خود را می‌شناسند، از مناسبات قدرت در نزدیک‌ترین حلقه‌ی اطراف خویش نیز آگاه‌اند؟
- برای نسل امروز و آیندگان، شناخت تاریخ نباید به حفظ نام پادشاهان و تاریخ جنگ‌ها محدود بماند. باید پرسید چه کسانی تصمیم گرفتند، چه منافعی در میان بود، کدام هشدارها نادیده گرفته شدند و چه کسانی از دگرگونی قدرت سود بردند.

شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۰۷ نوامبر ۲۰۲۶


سیروس کنگرلو* – تاریخ جهان را نمی‌توان تنها با شمار جنگ‌ها، پیروزی‌ها، شکست‌ها و جابه‌جایی مرزهای جغرافیایی شناخت. در پس بسیاری از دگرگونی‌های بزرگ، حقیقتی نهفته است که کمتر در روایت‌های رسمی قدرت آشکار می‌شود: گاه سرنوشت یک امپراتوری نه به دست دشمنی که از مرزها گذشته، بلکه به تصمیم کسانی رقم خورده است که سال‌ها در نزدیک‌ترین فاصله با فرمانروا زیسته، از اعتماد او برخوردار بوده و در ساختار قدرت جایگاهی ممتاز داشته‌اند.

جی‌دی ونس، دونالد ترامپ

در تاریخ، فرمانروایانی بوده‌اند که از بزرگ‌ترین میدان‌های نبرد پیروزمندانه بازگشته‌اند، اما در کاخ خود امنیت نداشته‌اند. پادشاهانی که در برابر سپاهیان بیگانه مقاومت کرده‌اند، اما در واپسین لحظات، از سوی فرماندهان و کارگزاران خویش تنها مانده‌اند. اندیشمندانی که در پی آشتی میان فرهنگ‌ها و باورهای گوناگون بوده‌اند، اما در رقابت قدرت، حتی از پیوند برادری نیز پناهی نیافته‌اند.

آیا تاریخ، تنها روایت برخورد قدرت‌های بزرگ است، یا باید آن را تاریخ دگرگونی وفاداری‌ها نیز دانست؟

این پرسش، بنیاد پژوهش حاضر است.

از خشایارشای هخامنشی و یزدگرد سوم ساسانی تا داراشکوه گورکانی، از ناپلئون بناپارت تا رضاشاه پهلوی و سرانجام دونالد ترامپ در آمریکای امروز، با شش تجربه‌ی متفاوت روبرو هستیم که می‌توان آنها را از منظر اعتماد سیاسی، رقابت بر سر جانشینی، نفوذ قدرت‌های خارجی و نقش حلقه‌ی نزدیک به فرمانروایی بررسی کرد.

البته این شش سرگذشت از یک جنس نیستند. برخی به قتل و براندازی انجامیده‌اند، برخی به کناره‌گیری و تبعید، و یکی به کشمکش سیاسی جاری در ساختار جمهوری آمریکا مربوط است. مقصود این پژوهش یکسان‌انگاری این رویدادها نیست، بلکه شناخت سازوکاری است که در شرایط متفاوت تاریخی می‌تواند به تضعیف قدرت و دگرگونی سرنوشت ملت‌ها بینجامد.

فلسفه‌ی سیاسی از دیرباز درباره‌ی سرچشمه‌ی مشروعیت، ماهیت اقتدار و رابطه‌ی فرمانروا با فرمان‌بران پرسیده است؛ اما پرسشی دیگر نیز شایسته‌ی توجه است: فرمانروا تا چه اندازه می‌تواند به کسانی اعتماد کند که بقای قدرت او به تصمیم آنان وابسته است؟

این مقاله می‌کوشد پاسخ آن را نه در قالب پندهای اخلاقی، بلکه در متن تجربه‌های تاریخی جستجو کند.

خشایارشا؛ مرگ شاهنشاه در قلب امپراتوری

در سال ۴۶۵ پیش از میلاد، شاهنشاهی هخامنشی هنوز یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های جهان باستان بود. سرزمین‌های گسترده‌ای از آسیای مرکزی تا مصر و از فلات ایران تا کرانه‌های مدیترانه، در قلمرو حکومتی قرار داشتند که سازمان اداری، راه‌های ارتباطی و دستگاه نظامی آن در روزگار خود کم‌نظیر بود.

خشایارشا، فرزند داریوش بزرگ، بر چنین امپراتوری فرمان می‌راند. او میراث‌دار قدرتی بود که بنیان آن تنها بر شمشیر استوار نبود، بلکه بر نظامی از ساتراپی‌ها، دیوان‌سالاری، مالیات، فرماندهی نظامی و اقتدار سلطنتی تکیه داشت.

اما گستردگی امپراتوری، امنیت شخص شاهنشاه را تضمین نمی‌کرد.

در دربار خشایارشا، مردی به نام اردوان، یا آرتابانوس، از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود. او فرمانده‌ی نگهبانان سلطنتی بود؛ یعنی از کسانی که وظیفه‌ی اصلی آنان پاسداری از جان شاهنشاه به شمار می‌رفت.

به روایت مورخان کلاسیک، اردوان در توطئه‌ای که به قتل خشایارشا انجامید، نقش محوری داشت. منابع درباره‌ی جزئیات توطئه و همراهان او اختلاف دارند، اما پژوهش ریچارد استونمن و بررسی اسناد باستانی در تاریخ هخامنشیان، جایگاه اردوان را در این حادثه تأیید می‌کنند.

در اینجا با یکی از تکان‌دهنده‌ترین تناقض‌های تاریخ قدرت روبرو می‌شویم: فرمانده‌ای که برای حفاظت از جان پادشاه به نزدیک‌ترین جایگاه امنیتی رسیده بود، در روایات تاریخی به عامل اصلی مرگ همان پادشاه تبدیل شد.

آیا شاهنشاه می‌توانست چنین سرنوشتی را پیش‌بینی کند؟

پرسش آسان است، اما پاسخ آن دشوار. هیچ فرمانروایی نمی‌تواند به‌تنهایی تمام ارکان قدرت را اداره کند. هرچه حکومت گسترده‌تر می‌شود، نیاز به واگذاری اختیار بیشتر می‌شود. واگذاری اختیار نیز ناگزیر با اعتماد همراه است. درست در همین نقطه، مسئله‌ای بنیادی پدید می‌آید: چه کسی بر صاحبان اعتماد نظارت می‌کند؟

مرگ خشایارشا تنها پایان زندگی یک فرمانروا نبود. این واقعه نشان داد که حتی در قلب یک امپراتوری مقتدر، رقابت بر سر جانشینی و دسترسی به قدرت می‌تواند ساختار امنیت سلطنت را از درون متزلزل سازد.

در نگاه فلسفی، این رویداد یادآور فاصله‌ی میان اقتدار ظاهری و امنیت واقعی است. ممکن است فرمانروایی بر سرزمین‌های بی‌شمار حکومت کند، اما نسبت به انگیزه‌های نزدیک‌ترین افراد دربار خود شناخت کافی نداشته باشد.

آنچه از این رویداد برای نسل‌های آینده باقی می‌ماند، تنها نام قاتل و مقتول نیست. مسئله، ساختاری است که در آن اعتماد شخصی می‌تواند جایگزین سازوکارهای پاسخ‌گویی شود.

و چنین بود که مرگ خشایارشا، نه در مرزهای دوردست امپراتوری، بلکه در قلب دستگاه سلطنت رقم خورد.

یزدگرد سوم؛ واپسین شاهنشاه و فرمان مرگ در مرو

نزدیک به یازده قرن پس از برآمدن شاهنشاهی هخامنشی، ایران بار دیگر در برابر بحرانی قرار گرفت که نه‌تنها سرنوشت یک پادشاه، بلکه آینده‌ی سیاسی و فرهنگی سرزمین را دگرگون ساخت.

یزدگرد سوم، واپسین شاهنشاه ساسانی، در روزگاری بر تخت نشست که کشور از سال‌ها جنگ فرساینده با روم شرقی، رقابت خاندان‌های اشرافی، بحران جانشینی و ضعف حکومت مرکزی آسیب دیده بود.

حمله‌ی سپاهیان عرب به ایران، در چنین شرایطی آغاز شد.

شکست‌های نظامی پی‌درپی، قلمرو حکومت ساسانی را محدود کرد. یزدگرد از شهری به شهر دیگر رفت، به امید آنکه بتواند نیروهای تازه‌ای گرد آورد و مقاومت را ادامه دهد.

سرانجام راه او به مرو رسید.

در این شهر، ماهوی سوری، مرزبان مرو، از کارگزاران حکومت ساسانی بود. در روایات تاریخی، او به‌جای پشتیبانی از شاهنشاه، در رویارویی سیاسی و نظامی با او نقش یافت و با نیروهای نیزک ترخان ارتباط برقرار کرد.

یزدگرد در جریان این بحران، همراهان و پشتیبانان خود را از دست داد و به آسیابی پناه برد.

در روایت شاهنامه‌ی فردوسی، ماهوی به آسیابان فرمان قتل شاهنشاه را داد. آسیابان، که در برابر فرمان و تهدید مرزبان قرار گرفته بود، سرانجام در مرگ واپسین پادشاه ساسانی نقش یافت.

جزئیات قتل در منابع تاریخی متفاوت است، اما مضمون اصلی روایت، یعنی مرگ یزدگرد پس از فروپاشی حمایت سیاسی و نظامی در مرو، از شناخته‌شده‌ترین فصل‌های پایان شاهنشاهی ساسانی است.

چه تصویری می‌تواند گویاتر از این باشد؟

فرمانروایی که تاج شاهنشاهی ایران را بر سر داشت، در واپسین ساعات زندگی نه سپاهی در اختیار داشت، نه کاخی برای پناه‌گرفتن و نه فرماندهانی که بتواند به وفاداری آنان اطمینان کند.

تاریخ در اینجا از یک شکست نظامی فراتر می‌رود.

یزدگرد وارث حکومتی بود که روزگاری با امپراتوری روم رقابت می‌کرد؛ حکومتی که در معماری، دیوان‌سالاری، سازمان نظامی و فرهنگ سیاسی جهان باستان جایگاهی برجسته داشت. اما واپسین فرمانروای آن در شرایطی کشته شد که اقتدار مرکزی تقریبا از میان رفته بود.

مرگ او، نمادی از پایان یک دوران شد.

از منظر فلسفه‌ی تاریخ، مسئله‌ی مهم آن است که چرا یک نظام سیاسی پیش از نابودی کامل نظامی، توانایی حفظ وفاداری کارگزاران خود را از دست می‌دهد.

هنگامی که فرماندهان و مرزبانان، بقای شخصی و موقعیت محلی خود را بر حفظ ساختار فرمانروایی ترجیح دهند، حکومت مرکزی حتی پیش از آخرین شکست نظامی نیز ممکن است عملا فروپاشیده باشد.

در سرنوشت یزدگرد، دشمن خارجی و بحران داخلی به یکدیگر رسیدند. حمله‌ی بیرونی، ساختار فرسوده‌ی حکومت را در هم شکست و پیمان‌شکنی درونی، واپسین امکان پناه و مقاومت شاهنشاه را از او گرفت.

تراژدی یزدگرد تنها آن نبود که کشته شد؛ تراژدی بزرگ‌تر آن بود که در پایان راه، دیگر قدرتی باقی نمانده بود که از او پاسداری کند.

داراشکوه؛ هنگامی که اندیشه‌ی آشتی ادیان در برابر شمشیر قدرت قرار گرفت

در سده‌ی هفدهم میلادی، در سرزمینی که قرن‌ها محل برخورد و هم‌زیستی تمدن‌ها، زبان‌ها و آیین‌های گوناگون بود، شاهزاده‌ای می‌زیست که سودای او تنها دستیابی به تخت سلطنت نبود.

داراشکوه، فرزند ارشد شاه‌جهان، امپراتور گورکانی هند، در خانواده‌ای پرورش یافت که قدرت سیاسی و شکوه دربار را در اختیار داشت. اما او برخلاف بسیاری از مدعیان سلطنت، بخش مهمی از زندگی خود را به شناخت فلسفه، عرفان و سرچشمه‌های مشترک اندیشه‌های دینی اختصاص داد.

داراشکوه در اثر شناخته‌شده‌ی خود، مجمع‌البحرین، به جستجوی پیوندهای فکری میان عرفان اسلامی و سنت‌های فلسفی هند پرداخت. او همچنین ترجمه‌ی فارسی اوپانیشادها را با عنوان سرّ اکبر سامان داد.

در نگاه او، شناخت حقیقت الزاما از یک راه منحصر نمی‌گذشت. فرهنگ‌ها و سنت‌های متفاوت می‌توانستند در جستجوی حقیقت، با یکدیگر سخن بگویند.

این اندیشه در محیطی شکل می‌گرفت که رقابت بر سر جانشینی امپراتور، روزبه‌روز شدت می‌یافت.

با بیماری شاه‌جهان، فرزندان او برای دستیابی به سلطنت وارد کشمکشی خونین شدند. داراشکوه، که از حمایت پدر برخوردار بود، در برابر برادرش اورنگ‌زیب قرار گرفت.

اورنگ‌زیب در میدان جنگ پیروز شد.

داراشکوه پس از شکست و گریز، به مالک جیوان پناه برد؛ شخصی که انتظار حمایت از او می‌رفت، اما وی را به نیروهای اورنگ‌زیب تسلیم کرد.

در سال ۱۶۵۹، داراشکوه به فرمان برادرش اعدام شد.

این رویداد، دو گونه پیمان‌شکنی را در یک سرگذشت گرد آورد: نخست پناه‌دهنده‌ای که پناه‌جوی خود را تسلیم کرد و سپس برادری که فرمان مرگ برادر را صادر کرد.

اما اهمیت تاریخی داراشکوه تنها در چگونگی مرگ او نیست.

او نماینده‌ی امکانی فکری در تاریخ هند بود؛ امکانی که در آن، گفتگو میان سنت‌های دینی و فلسفی می‌توانست جایگاه مهم‌تری در فرهنگ سیاسی امپراتوری بیابد.

با قتل داراشکوه، نه‌تنها یکی از مدعیان سلطنت حذف شد، بلکه یکی از چهره‌های برجسته‌ی همگرایی فکری و مذهبی آن دوران نیز از میان رفت.

البته هیچ مورخی نمی‌تواند با قطعیت بگوید که اگر داراشکوه به سلطنت می‌رسید، آینده‌ی هند چگونه رقم می‌خورد. با این همه، تفاوت میان گرایش‌های فکری او و سیاست مذهبی اورنگ‌زیب، یکی از موضوعات مهم تاریخ گورکانیان است.

تراژدی داراشکوه، پرسشی ماندگار بر جای گذاشت: آیا در ساختارهایی که قدرت سیاسی به موضوع رقابت بی‌مهار خانوادگی تبدیل می‌شود، پیوندهای خونی و ارزش‌های اخلاقی می‌توانند در برابر میل به فرمانروایی دوام آورند؟

در سرگذشت او، پاسخ تاریخ تلخ بود.

اندیشه می‌خواست میان جهان‌های متفاوت پلی بسازد، اما رقابت بر سر تاج‌وتخت، پیش از آنکه آن اندیشه فرصت آزموده‌شدن در حکومت را بیابد، زندگی صاحبش را پایان داد.

ناپلئون؛ امپراتوری که مارشال‌هایش دیگر همراه او نبودند

در آغاز سده‌ی نوزدهم، ناپلئون بناپارت نامی بود که سیاست اروپا با آن معنا می‌یافت.

او از دل انقلاب فرانسه برخاسته بود، ارتشی نیرومند سازمان داده و نقشه‌ی سیاسی بخش بزرگی از اروپا را دگرگون کرده بود. پیروزی‌های نظامی او، فرمانروایان کهن اروپا را با نیرویی روبرو ساخت که تنها یک ارتش نبود، بلکه نظم سیاسی تازه‌ای را نیز با خود حمل می‌کرد.

با این همه، شکست لشکرکشی روسیه، فرسایش نیروی نظامی فرانسه و تشکیل ائتلاف‌های پی‌درپی علیه او، پایه‌های امپراتوری را سست کرد.

در سال ۱۸۱۴، نیروهای ائتلاف به پاریس رسیدند.

ناپلئون هنوز می‌کوشید راهی برای ادامه‌ی مقاومت بیابد، اما در همان روزها، شکاف میان او و نزدیک‌ترین فرماندهانش آشکار شد.

مارشال اوگوست دو مارمون، یکی از فرماندهان بلندپایه‌ی ارتش فرانسه، در اقدامی تعیین‌کننده نیروهای تحت فرمان خود را از جبهه‌ی ناپلئون جدا کرد و به‌سوی ائتلاف برد.

اقدام مارمون چنان در حافظه‌ی سیاسی فرانسه اثر گذاشت که نام او به نمادی از پیمان‌شکنی تبدیل شد.

در سوی دیگر، شارل موریس دو تالیران، وزیر خارجه‌ی پیشین ناپلئون، در مذاکرات سیاسی برای بازگشت خاندان بوربون نقشی مهم بر عهده گرفت.

هم‌زمان، گروهی از مارشال‌های ناپلئون، از جمله میشل نی و مک‌دونالد، ادامه‌ی مقاومت را ناممکن می‌دانستند و او را برای کناره‌گیری تحت فشار قرار دادند.

ناپلئون سرانجام در آوریل ۱۸۱۴ از سلطنت کناره گرفت. رویدادهای فونتنبلو و نقش دولت موقت تالیران در بازگشت بوربون‌ها در اسناد بنیاد ناپلئون ثبت شده است.

اما در اینجا باید به نکته‌ای فراتر از خیانت فردی توجه کرد.

ناپلئون سال‌ها به توانایی فرماندهان خود اتکا کرده بود. مارشال‌های او نه‌تنها فرماندهان نظامی، بلکه بخشی از ساختار سیاسی امپراتوری بودند. آنان از پیروزی‌های ناپلئون اعتبار، مقام و ثروت به دست آورده بودند.

با تغییر شرایط جنگ، بخشی از همان فرماندهان دیگر آینده‌ی خود و فرانسه را در ادامه‌ی حکومت او نمی‌دیدند.

آیا این تغییر، حاصل محاسبه‌ی نظامی بود یا ترجیح منافع شخصی بر وفاداری سیاسی؟

در مورد هر فرمانده باید جداگانه داوری کرد. اما نتیجه‌ی تاریخی روشن است: هنگامی که پیوند میان فرمانروا و فرماندهان اصلی ارتش گسسته شد، توان ناپلئون برای ادامه‌ی حکومت به‌شدت کاهش یافت.

در اینجا می‌توان به اندیشه‌ی ماکیاولی بازگشت؛ جایی که امنیت فرمانروا به شناخت درست مناسبات قدرت، انگیزه‌های نزدیکان و توانایی حفظ اقتدار در شرایط بحرانی وابسته می‌شود.

ناپلئون بسیاری از دشمنان خارجی خود را در میدان جنگ شکست داده بود، اما در سال ۱۸۱۴ با وضعیتی روبرو شد که دیگر نمی‌توانست از وفاداری تمام فرماندهان خود اطمینان داشته باشد.

این یکی از درس‌های بزرگ تاریخ فرمانروایی است: قدرت نظامی تا زمانی پشتوانه‌ی قدرت سیاسی باقی می‌ماند که صاحبان فرماندهی، استمرار آن قدرت را بپذیرند.

رضاشاه؛ اشغال ایران، حلقه‌ی نخبگان و سرنوشت سلطنت در شهریور ۱۳۲۰

در آغاز سده‌ی بیستم، ایران کشوری بود که سال‌ها از ضعف حکومت مرکزی، نفوذ قدرت‌های خارجی، ناامنی راه‌ها و ناتوانی دستگاه اداری رنج برده بود.

انقلاب مشروطه، آرمان حکومت قانون و تجدد سیاسی را به صحنه آورده بود، اما کشمکش‌های داخلی و فشارهای خارجی، تحقق بسیاری از خواسته‌های آن را دشوار ساخته بود.

در چنین شرایطی، رضاخان میرپنج به‌تدریج به کانون قدرت سیاسی و نظامی کشور تبدیل شد.

گروهی از روشنفکران و سیاستمداران مشروطه‌خواه و تجددطلب، ایجاد حکومت مرکزی مقتدر را راهی برای پایان‌دادن به پراکندگی قدرت می‌دانستند.

سیدحسن تقی‌زاده، محمدعلی فروغی، علی‌اکبر داور، عبدالحسین تیمورتاش، مخبرالسلطنه هدایت و شماری دیگر از چهره‌های سیاسی و فرهنگی آن دوران، هر یک به شیوه‌ای در فضای فکری و سیاسی شکل‌گیری دولت جدید نقش داشتند.

اما این مجموعه، گروهی یکدست با اهداف و سرنوشت مشترک نبود. برخی در دستگاه حکومت به مقام‌های بلندپایه رسیدند، برخی کنار گذاشته شدند و برخی پیش از شهریور ۱۳۲۰ از دنیا رفتند.

با برآمدن رضاشاه، ایران شاهد گسترش نهادهای دولتی، تشکیل ارتش متمرکز، توسعه‌ی راه‌آهن، تأسیس دانشگاه تهران، اصلاحات قضایی و تحول در دستگاه اداری شد.

در همان حال، تمرکز قدرت سیاسی در شخص شاه، رابطه‌ی او با نخبگان و کارگزاران دولت را دگرگون ساخت.

در شهریور ۱۳۲۰، این ساختار با آزمونی روبرو شد که سرنوشت حکومت را تغییر داد.

فروغی، بولارد و مسئله‌ی انتقال سلطنت

با آغاز حمله‌ی نیروهای بریتانیا و شوروی در سوم شهریور ۱۳۲۰، ایران در شرایطی قرار گرفت که توان نظامی آن برای مقابله با دو قدرت بزرگ جنگ جهانی دوم کافی نبود.

علی منصور از نخست‌وزیری کنار رفت و رضاشاه، محمدعلی فروغی را که پیش‌تر از قدرت دور شده بود، دوباره به ریاست دولت فراخواند.

فروغی با سر ریدر بولارد، وزیر مختار بریتانیا در تهران، در ارتباط بود و در مذاکرات مربوط به آینده‌ی سلطنت نقشی اساسی ایفا کرد.

پژوهش شائول بخاش درباره‌ی نقش بریتانیا در کناره‌گیری رضاشاه نشان می‌دهد که بولارد از حامیان اصلی برکناری او بود و در شکل‌گیری تصمیم نهایی دولت بریتانیا نقش مؤثری داشت.

در همین شرایط، فروغی در انتقال سلطنت به محمدرضا پهلوی نقشی تعیین‌کننده بر عهده گرفت. روایت محمود فروغی، فرزند او، نیز از نقش مستقیم پدرش در فراهم‌کردن سند کناره‌گیری رضاشاه حکایت دارد.

این رویداد از دو منظر قابل بررسی است.

از یک سو، انتقال سریع سلطنت، استمرار دودمان پهلوی را امکان‌پذیر ساخت. از سوی دیگر، تصمیم‌گیری درباره‌ی آینده‌ی رضاشاه در شرایطی صورت گرفت که ارتش‌های خارجی خاک ایران را اشغال کرده بودند و دولت بریتانیا برای کناررفتن او فشار وارد می‌کرد.

پرسش اصلی دقیقا در همین نقطه شکل می‌گیرد: هنگامی که نخست‌وزیر یک کشور در شرایط اشغال نظامی، هم‌زمان با پادشاه و نمایندگان قدرت‌های اشغالگر مذاکره می‌کند، مرز میان حفظ ساختار حکومت، پذیرش ضرورت سیاسی و همراهی با خواسته‌های خارجی کجاست؟

تبعید؛ از تخت سلطنت تا جزیره‌ی موریس

رضاشاه در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ از سلطنت کناره گرفت و محمدرضاشاه جانشین او شد.

اما کناره‌گیری، پایان دخالت بریتانیا در سرنوشت شخصی او نبود.

بر اساس پرونده‌های موجود در آرشیو کتابخانه‌ی بریتانیا، مقامات انگلیسی درباره‌ی مقصد تبعید رضاشاه، انتقال او از ایران و محل اقامت بعدی‌اش تصمیم‌گیری و مکاتبه کردند.

موریس، کنیا، سیشل، کانادا و آفریقای جنوبی از جمله مکان‌هایی بودند که در این مکاتبات مطرح شدند. سرانجام رضاشاه به موریس انتقال یافت و بعدها راهی آفریقای جنوبی شد.

پژوهش شائول بخاش نیز نشان می‌دهد که بریتانیا به رضاشاه اجازه نداد مقصد دلخواه خود در آمریکای جنوبی را انتخاب کند.

در اینجا سرنوشت فرمانروایی که برای تمرکز قدرت و کاهش پراکندگی سیاسی ایران کوشیده بود، به تصمیمات دولتی خارجی وابسته شد.

تبعید رضاشاه، تنها خروج یک پادشاه از کشور نبود؛ نشانه‌ای از محدودیت حاکمیت ملی ایران در شرایط اشغال نظامی به شمار می‌رفت.

این واقعه، مسئله‌ای بنیادین در فلسفه‌ی استقلال سیاسی را پیش می‌کشد: آیا حکومتی که نهادهای داخلی آن همچنان برقرارند، اما قدرت‌های خارجی می‌توانند درباره‌ی سرنوشت عالی‌ترین مقام آن تصمیم بگیرند، از استقلال واقعی برخوردار است؟

پاسخ به این پرسش را نمی‌توان تنها در متن قانون اساسی یا شکل ظاهری نهادهای حکومتی جستجو کرد. استقلال سیاسی هنگامی معنا می‌یابد که تصمیم نهایی درباره‌ی آینده‌ی کشور، در اختیار خود آن کشور باشد.

در شهریور ۱۳۲۰، چنین اختیاری به‌شدت محدود شده بود.

دونالد ترامپ؛ جهانی‌گرایی، جی‌دی ونس و مسئله‌ی قدرت در سایه

تاریخ در سده‌ی بیست‌ویکم، دیگر تنها در میدان‌های جنگ و کاخ‌های سلطنتی نوشته نمی‌شود. امروز شبکه‌های مالی، رسانه‌ای، فناوری، نهادهای فراملی، گروه‌های فشار و مناسبات پیچیده‌ی دیپلماتیک، بخشی از ساختار واقعی قدرت را تشکیل می‌دهند.

در چنین جهانی، پرسش درباره‌ی وفاداری سیاسی نیز صورتی تازه یافته است.

دونالد ترامپ با شعار «نخست آمریکا» و نقد جهانی‌گرایی سیاسی و اقتصادی، به یکی از چهره‌های اصلی مناقشه بر سر جایگاه دولت ملی در نظم جهانی تبدیل شد.

در برابر این رویکرد، دیدگاه‌های دیگری قرار دارند که بر همکاری‌های چندجانبه، نهادهای بین‌المللی و استمرار تعهدات جهانی آمریکا تأکید می‌کنند.

اما مسئله تنها تقابل دو برداشت از سیاست خارجی نیست. در درون هر دولت نیز ممکن است میان هدف اعلام‌شده‌ی رئیس‌جمهور، منافع سیاسی اطرافیان و برنامه‌های بلندمدت آنان فاصله پدید آید.

در همین چارچوب، جایگاه جی‌دی ونس اهمیت می‌یابد.

جی‌دی ونس؛ از منتقد ترامپ تا معاون رئیس‌جمهور

ونس پیش از آنکه به یکی از چهره‌های اصلی جنبش سیاسی ترامپ تبدیل شود، از منتقدان او بود.

با گذشت زمان، مواضع سیاسی ونس (با نقشه‌ی ذهنی بر مبنای دستورات خاص) تغییر کرد. او در سال ۲۰۲۲ به سنای آمریکا راه یافت و در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۴ بعنوان نامزد معاونت ترامپ انتخاب شد.

در این انتخاب، حمایت دونالد ترامپ جونیور و تاکر کارلسون نقش داشت. گزارش رویترز در ژوئیه‌ی ۲۰۲۴ نیز به حمایت این دو شخصیت از نامزدی ونس اشاره کرده است.

این موضوع برای شناخت ساختار قدرت اهمیت دارد، زیرا نشان می‌دهد انتخاب معاون رئیس‌جمهور تنها نتیجه‌ی تصمیم فردی رئیس‌جمهور نیست؛ شبکه‌ای از روابط سیاسی، رسانه‌ای، شخصی و اقتصادی نیز می‌تواند در شکل‌گیری آن مؤثر باشد.

اما برای شناخت جایگاه واقعی ونس، باید فراتر از چگونگی انتخاب او رفت و به ارتباطات و تصمیمات بعدی‌اش پرداخت.

مذاکرات اسلام‌آباد؛ دیپلماسی در میانه‌ی جنگ

در آوریل ۲۰۲۶، ونس در رأس هیئتی آمریکایی، همراه با استیو ویتکوف و جرد کوشنر، برای مذاکره با نمایندگان جمهوری اسلامی ایران به اسلام‌آباد رفت.

این مذاکرات در شرایطی برگزار شد که جنگ آمریکا و ایران، امنیت منطقه، بازار انرژی و تردد دریایی در تنگه‌ی هرمز را تحت تأثیر قرار داده بود.

گزارش رویترز در دهم آوریل نشان می‌دهد که برخی مقامات ایرانی، ونس را به دلیل مواضع پیشین او درباره‌ی مخالفت با جنگ، مذاکره‌کننده‌ای مطلوب‌تر می‌دانستند.

مذاکرات اسلام‌آباد بدون توافق نهایی پایان یافت. ونس پس از گفتگوهای طولانی اعلام کرد که طرفین نتوانسته‌اند بر سر شرایط توافق به نتیجه برسند، ولی مذاکرات خصوصی ونس با افراد خاص همچنان در پرده‌ی ابهام نگاه داشته می‌شود!

از منظر بررسی مناسبات قدرت، این رویداد چند پرسش مهم ایجاد می‌کند.

چرا تهران ترجیح می‌داد با ونس مذاکره کند؟ چه تفاوتی میان برداشت جمهوری اسلامی از مواضع ونس و برداشت آن از دیگر اعضای دولت ترامپ وجود داشت؟ آیا نقش‌آفرینی دیپلماتیک ونس صرفا اجرای سیاست رئیس‌جمهور بود یا می‌توانست در شکل‌گیری موقعیت سیاسی مستقل او نیز اثر بگذارد؟

این پرسش‌ها، محور مهمی از پژوهش درباره‌ی رابطه‌ی دیپلماسی خارجی و رقابت داخلی قدرت در آمریکا هستند.

قطر، پاکستان و شبکه‌ی میانجی‌گری

در مناسبات خاورمیانه، قطر و پاکستان از کانال‌های مهم ارتباط دیپلماتیک میان آمریکای ونس و جمهوری اسلامی بوده‌اند و باید همواره این موضوع مهم را در ذهن تاریخی‌مان داشته باشیم.

در چنین ساختاری، میانجی‌گری تنها انتقال پیام نیست. انتخاب مذاکره‌کنندگان، ترتیب مذاکرات، موضوعات مورد بحث و زمان انتشار نتایج نیز می‌توانند پیامدهای سیاسی داشته باشند.

به همین دلیل، بررسی ارتباطات ونس با میانجی‌های منطقه‌ای، بویژه در پرونده‌ی ایران، برای شناخت نقش او در سیاست خارجی دولت ترامپ اهمیت دارد.

در پژوهش حاضر، گزارش مربوط به نامه‌ی صلح اکتبر ۲۰۲۶ و تماس‌های غیرمستقیم با قطر و پاکستان نیز باید در کنار اسناد علنی و تصمیمات رسمی بررسی شود.

موضوع اساسی آن است که آیا میان نقش رسمی یک معاون رئیس‌جمهور در اجرای سیاست دولت و جایگاه احتمالی او در رقابت‌های آینده، تعارض منافع سیاسی پدید می‌آید یا خیر.

انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۶؛ شکاف در تحلیل شکست

انتخابات سوم نوامبر ۲۰۲۶، به کاهش چشمگیر قدرت جمهوری‌خواهان در کنگره انجامید و بحث درباره‌ی مسئولیت این شکست را در درون حزب شدت بخشید.

ونس پس از انتخابات، جنگ ایران را از عوامل اصلی شکست جمهوری‌خواهان معرفی کرد. ترامپ چنین تصوری از این‌گونه نظراتِ منفعت‌گرایانه‌ی ونس را در مخیله‌ی خود نمی‌دید؛ بنابراین اختلاف میان آنان را بالاخص در این دوره باید به حافظه‌ی تاریخی سپرد، هرچند مسائل دیگری هم در زیر پوسته‌ی حافظه‌ی واشنگتن خواهد ماند.

این تحولات در آستانه‌ی رقابت‌های سیاسی آینده‌ی آمریکا، اهمیت جایگاه ونس را افزایش می‌دهد.

از منظر این پژوهش، باید پرسید آیا سیاستمداری که هم‌زمان در جایگاه معاون رئیس‌جمهور، مذاکره‌کننده‌ی یک جنگ بزرگ و نامزد احتمالی رهبری آینده‌ی حزب قرار دارد، ممکن است در موقعیتی قرار گیرد که منافع سیاسی شخصی و مسئولیت‌های دولتی او با یکدیگر برخورد کنند؟

چنین احتمالی به‌خودی‌خود اثبات‌کننده‌ی اقدام پنهانی یا خیانت نیست، اما موضوعی مشخص برای تحقیق درباره‌ی ساختار قدرت، حمایت‌کنندگان سیاسی، ارتباطات مالی و تصمیمات راهبردی است.

مسئله‌ی اصلی: قدرت آشکار و قدرت پنهان

در سیاست امروز، تنها شناخت نام صاحبان مقام کافی نیست.

باید دانست چه کسانی آنان را به قدرت رسانده‌اند، کدام شبکه‌های سیاسی و اقتصادی از آنان حمایت کرده‌اند، چه ارتباطاتی در شکل‌گیری تصمیماتشان مؤثر بوده و منافع بلندمدت آنان چگونه تعریف می‌شود.

این پرسش‌ها درباره‌ی ونس، ترامپ و هر سیاستمدار دیگری که در جایگاه قدرت عمومی قرار می‌گیرد، اهمیت دارند.

از این منظر، بررسی جی‌دی ونس تنها بررسی یک فرد نیست؛ پژوهشی درباره‌ی چگونگی شکل‌گیری قدرت در ساختار سیاسی معاصر آمریکاست.

فرجام سخن: تاریخ، اعتماد و آینده‌ی جهان

از قتل خشایارشا در دربار هخامنشی تا تنهایی یزدگرد در مرو، از مرگ داراشکوه به فرمان برادر تا جدایی مارشال‌های ناپلئون، از تبعید رضاشاه به تصمیم قدرت‌های اشغالگر تا مناقشات امروز واشنگتن، تاریخ با پرسشی تکرارشونده روبروست:

آیا فرمانروایان به همان اندازه که دشمنان بیرونی خود را می‌شناسند، از مناسبات قدرت در نزدیک‌ترین حلقه‌ی اطراف خویش نیز آگاه‌اند؟

اردوان از درون دستگاه حفاظت سلطنت برخاست. ماهوی سوری در واپسین روزهای شاهنشاهی ساسانی در برابر یزدگرد قرار گرفت. مالک جیوان پناه‌جوی خود، داراشکوه، را تسلیم کرد. مارمون نیروی نظامی خود را از ناپلئون جدا ساخت. در شهریور ۱۳۲۰ نیز تصمیمات دولت بریتانیا و اقدامات کارگزاران سیاسی ایران، سرنوشت رضاشاه و جانشینی او را رقم زدند.

در آمریکای امروز، پرسش درباره‌ی نسبت وفاداری، منافع شخصی و مسئولیت عمومی در ساختاری متفاوت مطرح می‌شود؛ ساختاری که در آن، انتخابات و قانون اساسی مبنای انتقال قدرت هستند.

با این همه، یک حقیقت فلسفی در همه‌ی این تجربه‌ها شایسته‌ی تأمل است: قدرت سیاسی هرگز تنها در شخص فرمانروا خلاصه نمی‌شود. قدرت، شبکه‌ای از روابط انسانی، منافع، تعهدات و نهادهاست.

اگر این شبکه از درون دچار تعارض شود، حتی نیرومندترین فرمانروا نیز ممکن است با بحرانی روبرو گردد که ابزارهای متعارف قدرت برای حل آن کافی نباشند.

برای نسل امروز و آیندگان، شناخت تاریخ نباید به حفظ نام پادشاهان و تاریخ جنگ‌ها محدود بماند. باید پرسید چه کسانی تصمیم گرفتند، چه منافعی در میان بود، کدام هشدارها نادیده گرفته شدند و چه کسانی از دگرگونی قدرت سود بردند.

آینده‌ی جهان با چالش‌هایی چون افراط‌گرایی دینی، اقتدارگرایی ایدئولوژیک، جنگ‌های منطقه‌ای، تمرکز قدرت اقتصادی و گسترش نفوذ شبکه‌های فراملی روبروست. شناخت این چالش‌ها، بدون شناخت سازوکار قدرت و مناسبات درونی حکومت‌ها، ناقص خواهد ماند.

تاریخ به ما امکان می‌دهد نه‌تنها سرنوشت گذشتگان، بلکه پرسش‌های امروز را نیز دقیق‌تر بشناسیم.

زیرا گاه خطرناک‌ترین لحظه برای یک فرمانروا، هنگامی نیست که دشمن بر دروازه‌های کشور می‌کوبد؛ هنگامی است که دیگر نمی‌داند چه کسی در پشت سر او ایستاده است.

 

*سیروس کنگرلو، پژوهشگر فلسفه و جامعه‌شناسی

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۳ / معدل امتیاز: ۳٫۷

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=411743