محمدعلی غیبی – هرچه دانش بشری گسترش مییابد و انتظار از انسانهای مترقی قرن بیستویکمی بیشتر میشود، تعدد مکاتب فکری و تضاد آنها با یکدیگر، انسانها را بیشتر در تودرتوی چالشهای خود گرفتار میکند؛ بهگونهای که ذرهای غفلت سبب سستی گفتمان و سوءاستفادههای بسیار میشود.
ایالات متحدهی آمریکا در اواخر قرن هجدهم و پس از اعتراضات مردمان این مستعمرهنشینهای انگلیسی به قوانین چای و تمبر و شکر و تحمل جنگهای فراوان، به استقلال رسید و تبدیل به کشوری به این نام شد. تعداد ایالات در ابتدا سیزده عدد بیشتر نبود و آن سیزده ایالت، یا به بیان دقیقتر تاریخی، سیزده مستعمرهنشین بیشتر نبودند؛ در ساحل اقیانوس اطلس و بسیار کوچک بودند و جمعیت بسیار اندکی داشتند. چنانکه بسیاری بیم آن را داشتند که این کشور جدیدشان پس از صلح پاریس، چگونه از پس چالشهای آینده برخواهد آمد.
در این میان، جنگهای فرانسه و انگلیس پس از انقلاب فرانسه سبب شد جرج واشینگتن، نخستین رئیسجمهور آمریکا، سنتی بر مبنای انزواگرایی بنا نهد. بر مبنای معاهدهی ۱۷۷۸ که در زمان انقلاب آمریکا امضا شده بود، ایالات متحده هنوز متحد فرانسه به شمار میرفت، اما وقتی جنگ بین انگلستان و فرانسه درگرفت، رئیسجمهور واشینگتن در ۲۲ آوریل ۱۷۹۳ بیانیهای صادر و بیطرفی آمریکا را اعلام کرد. بنا به اعلامیهی او، کشورش نیاز داشت با هر دو ملت در صلح و آرامش باقی بماند. واشینگتن از آمریکاییها خواست که از هر عملی که ناقض بیطرفی باشد خودداری کنند. این سیاست پایهگذار استانداردی شد که نسلها برقرار باقی ماند: انزواگرایی. در جنگهای اروپایی که حقیقتا ربطی به ایالات متحده نداشتند، بهترین کار آن بود که آمریکای نحیف و تازهتأسیس، از هرگونه مشارکت دوری کند. [۱]
البته این وضعیت برای اتحادیهی تازه تأسیس برقرار نماند. با تمام مشکلاتی که دولت جرج واشینگتن گرفتارش بود، بریتانیاییها در ژوئن و نوامبر ۱۷۹۳ با صدور رشتهای از فرمانهای سلطنتی، کشتیهای ایالات متحده را تصرف و ملوانان آمریکایی را وادار به خدمت در نیروی دریایی انگلستان کردند. علاوه بر این، بریتانیا گرچه از پیش استقلال ایالات متحده را به رسمیت شناخته بود و خاک آن را از پیش ترک کرده بود، مجددا قرارگاههای نظامی در قلمرو ایالات متحده مستقر کرد. واشینگتن برای پرهیز از جنگ، مجبور شد در ۲۹ نوامبر ۱۷۹۴ معاهدهای با خفتبارترین شرایط با بریتانیا امضا کند؛ چون از جنگ با بریتانیای کبیر که مسلما میتوانست استقلال آمریکا را دچار مخاطره کند، میترسید. [۲]
این وضعیت در دوران سومین رئیسجمهور، توماس جفرسون، هم ادامه داشت. زمانی جفرسون تصمیم گرفت به عادت باج دادن به مردمان الجزایر، مراکش، تونس و طرابلس که کشتیهای آمریکایی را در دریای مدیترانه تصرف میکردند و ملوانهای آمریکایی را گروگان میگرفتند، پایان دهد. اما با وجود جنگهای هرازگاهی، آمریکاییها باز مجبور به صلح با پاشای طرابلس و پرداخت یک باج شصتهزار دلاری برای آزادی اسرای خود شدند. پرداخت باج تا سال ۱۸۱۶ دوام یافت. [۳]
سیاست انزواگرایی همچنان ادامه داشت، چون ایالات متحده همچنان ضعیف بود و به انزوا نیاز داشت. جان کوئینسی آدامز، وزیر خارجهی رئیسجمهور پنجم، جیمز مونرو، تزی اینچنین در مدیریت امور خارجی تدوین کرد: ایالات متحده همواره آرزومند آزادی و استقلال همهی کشورها خواهد بود. اما نباید در جستجوی هیولاهای مستحق نابودی به خارج برود و زیر پرچمهای دیگر بجنگد. از نظر آدامز، در صورت گسست از یک سیاست خارجی عقلانی، آمریکا آغازگر کوششهایی برای قدرت و سلطه در جهان خواهد شد که در نهایت به از بین رفتن آزادی و استقلال خودش میانجامد. [۴]
ناگفته پیداست که این سیاست مربوط به دورهی شکلگیری و ضعف آمریکا بود؛ زمانی که جمعیت آمریکا بسیار اندک بود، نیروهای نظامی شبهنظامیانی بیش نبودند و صنایع نظامی و غیرنظامی توسعهی چندانی نداشتند و حتی پیروزی بر راهزنان عرب شمال آفریقا و پاشای طرابلس هم مقدور نبود. اگر آمریکاییها اکنون هم چنین احساسی را پیدا میکنند، عامل یا نشانهای بر کاهش مجدد قدرت آمریکا خواهد بود.
این وضعیت، انگلیسیها بعد از جنگ جهانی دوم را به خاطر میآورد. گرچه چرچیل دنبال حفظ قدرت جهانی و امپراتوری بود، اما گرایشهایی در داخل بریتانیا وجود داشت که ترجیح میداد هزینههای امپراتوری کاهش یابد و منابع کشور صرف رفاه و زندگی داخلی شود. بدینگونه تغییر اولویتهای جامعهی بریتانیا سبب افول امپراتوری بریتانیا شد و نقش آن را به ایالات متحده سپرد. اما انزواگرایان امروز ایالات متحده در برابر این سؤال که جایگاه خود را به چه کشوری خواهند داد، پاسخی ندارند؛ چون مشخصا هژمونی آمریکا دودستی به رقیب نوظهور یا، به بیان دقیقتر، به دشمن عالمگیر یعنی چین تقدیم خواهد شد.
ادامهی این سیاست زمانی عاقلانه بود که آمریکا از همان ابتدا در همین سیاست باقی میماند. بازگشت به این سیاست پس از یک قرن سلطه بر جهان، تنها موقعیت برتر آن را دودستی به چین میدهد و آن موقع آمریکاییها برای حفظ استقلال در داخل کشور خود باید با چین مقابله کنند. این دقیقا شبیه اقدام گورباچف در رها کردن دیکتاتورهای کشورهای اقماری است که سبب شد همپیمانان شوروی یعنی لهستان، آلمان شرقی، چکسلواکی، مجارستان، رومانی و بلغارستان در سال ۱۹۸۹ بهراحتی سرنگون شوند، دیوار برلین فروریزد و شوروی بهراحتی متلاشی شود.
البته تمام چالشهای ترامپ از این به بعد از سوی انزواگرایان نخواهد بود. با پیروزی دموکراتها در انتخابات کنگره، مشکلات دونالد ترامپ دوبرابر خواهد شد و تحمیل سیاست «وتو» بر او، مشکلات دموکراسی آمریکایی را بیشتر هم خواهد کرد. لذا از کنگره انتظار هوشمندی بیشتر و بازگشت به سنتهایی میرود که تا چند دههی پیش بر کنگره حاکم بود؛ سنتی که بنا به آن، هنگام اعلان جنگ، چه از سوی رئیسجمهور دموکرات در جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم و چه از سوی رؤسای جمهوریخواه، اعضای هر دو حزب کنگره به آن رأی مساعد میدادند و اینطور نبود که نمایندگان حزب رقیب، بهاتفاق به آن رأی منفی بدهند.
نمایندگان کنگره باید در نظر داشته باشند که در زمان تأسیس ایالات متحده، اقدامات توسعهخواهانهی ملی رئیسجمهورهای آمریکا برای کنگره همواره گران میآمد. هر گسترش مرزهای این کشور از سواحل غرب اقیانوس اطلس، با مخالفت توسعهستیزانی روبرو میشد که «به قانون اساسی استناد میکردند». اقدام جفرسون برای خرید لوئیزیانا از فرانسه، معاملهای باورنکردنی بود که قلمرو کشور را دوبرابر میساخت. اما انطباق آن با قانون اساسی بلافاصله از سوی فدرالیستها مورد چالش قرار گرفت. آنها میگفتند که در قانون اساسی هیچ چیزی وجود ندارد که اجازهی الحاق سرزمینهای جدید را بدهد و علاوه بر این، کنگره اختیار لازم را برای افزودن منطقهای به این وسعت و مردمش را، بدون اینکه تکتک ایالتها آن را تصویب کنند، ندارد. آنها اصرار داشتند که رئیسجمهور خلاف قانون عمل کرده است! [۵]
خود جان کوئینسی آدامز زمانی که ششمین رئیسجمهور آمریکا شد، قربانی سیاست انزواگرایی کنگره گردید. وی در نخستین پیام سالانهی خود اعلام کرد که کنگرهای از کشورهای تازه استقلالیافتهی آمریکای لاتین، به دعوت سیمون بولیوار، قهرمان بزرگ کشورهای آمریکای جنوبی، تشکیل خواهد شد و قرار است با هدف بحث دربارهی مسائل مورد علاقهی این کشورها در پاناما برگزار شود. او اضافه کرد که «از ایالات متحده هم دعوت به عمل آمده و ایالات متحده این دعوت را پذیرفته است.»
اما دموکراتها بهتندی به این خبر اعتراض کردند. آنها اصرار میورزیدند که شرکت در این کنفرانس با سیاست خارجی تثبیتشدهی ایالات متحده منافات دارد. آنها بررسی تأیید دو نمایندهی اعزامی را در کنگره آنقدر کش دادند که کنفرانس پاناما به پایان رسید و فرصت آغاز همکاری طولانی و تعامل بین کشورهای آمریکای شمالی و آمریکای لاتین برای همیشه از دست رفت. این تعلل عامدانه، چنانکه همواره مشاهده شد، مانع تحقق چیزی شد که میتوانست بهزیستی همهی طرفهای درگیر را تأمین کند. [۶]
کنگره در زمان جنگ داخلی ایالات متحده برای ضربه زدن به آبراهام لینکلن و شرمسار کردن ژنرالهای او و خارج کردن ادارهی جنگ از اختیار آنها، کمیتهای مشترک برای هدایت کردن جنگ تشکیل داد؛ آن هم متشکل از کسانی که چیز زیادی از جنگ نمیدانستند.[۷] رفتاری که امروز با هگست میشود، یادآور همین سناریو است.
بدتر از همه، رفتاری بود که با ویلیام سوآرد، وزیر خارجهی لینکلن، و اندرو جانسن شد. سوآرد در سال ۱۸۶۷ وارد مذاکره با روسیه شد و آلاسکا را با پرداخت ۷.۲ میلیون دلار خرید. این اقدام و همچنین تصرف کالیفرنیا و نوادا و آریزونا و تگزاس و نیومکزیکو از دست مکزیک، با مخالفتهای تند روبرو شدند. حتی گرفتن فلوریدا هم محکوم شد و ویگها هم به تصرفات به دست آمده از مکزیک تاختند. سوآرد به خاطر هزینهی سنگین خرید آلاسکا با اهانتهای شخصی روبرو شد؛ تا زمانی که کشف معادن طلا و بعدها نفت و گاز در آلاسکا، خریدش را توجیهپذیر کرد! [۸]
حضور آمریکا در جنگ جهانی اول پس از غرق کردن سه ناو آمریکا توسط زیردریاییهای آلمان، با وجود تردیدهای بسیار حتی در خود شخص رئیسجمهور ویلسون، بسیار تعیینکننده بود. در جریان کنفرانس صلح پاریس، ویلسون با تهدید به ترک اجلاس توانست چند امتیاز مهم بگیرد: لهستان مستقل با دسترسی به دریا، بازگرداندن آلزاس-لرن به فرانسه، احیای بلژیک، استقلال ملتهای اتریش-مجارستان و تأسیس جامعهی ملل. هرچند کنگره در داخل، عهدنامهی صلح پاریس را تصویب نمیکرد و حضور در یک معاهدهی صلح بینالمللی و حتی عضویت در جامعهی ملل را خلاف سیاست انزواگرایی و آموزههای مونرو اعلام میکرد! [۹]
آغاز جنگ جهانی دوم و آتشافروزی هیتلر به خاطر بیتوجهی کشورهای اروپایی، منجمله انگلیس و فرانسه و همچنین آمریکا، به نقض معاهده از سوی هیتلر بود. در ایالات متحده احساس عمومی این بود که باید از درگیر شدن در مسائل اروپا دوری گزید. اولویت آمریکا بهبود اوضاع اقتصادی آمریکا بود، نه «جستجوی هیولاهایی در این سو و آن سوی جهان و نابود کردن آنها». کوششهای سازمانیافتهای در سراسر کشور در جریان بود و به رهبران یادآوری میکرد که رأیدهندگان آمریکایی با جنگ و هرگونه درگیر شدن در اروپا مخالفاند. روحیهی انزواجویی هنوز بر افکار عمومی مسلط بود.[۱۰]
این بیتوجهی، جنگ جهانی دوم و مشکلات بیسابقهای را بر تمام جهان و خود آمریکا رقم زد. چنانکه اصرار برخی مقامات کنونی آمریکا بر بیتوجهی به جنایات رژیم جمهوری اسلامی بر مردم ایران و تهدیدات بینالمللی آن، و یا اصرار بر عدم تغییر رژیم در ایران، فجایع بزرگ و حتی هستهای را بر مردم خود آمریکا تحمیل خواهد کرد.
هماکنون رویکردی از سوی ونس و دموکراتهای آمریکا به شکل متحد و هماهنگی صورت گرفته تا ترامپ را در دو سال باقیماندهی خود ناتوان کند و مانع از ایجاد میراث بزرگ سیاسی و نظامی ترامپ شوند. چنانکه والاستریت ژورنال هم چند روز قبل گزارشی را منتشر کرد که بنا به آن، ونس با مقصر جلوه دادن جنگ ایران، ترامپ را تضعیف میکند.
یادآوری میشود که پیروزی بزرگ آمریکا بر شوروی و میراث درخشان رونالد ریگان با افزایش حدودا ۵۵ درصدی بودجهی نظامی و از سوی دیگر افزایش کسری بودجه از ۷۹ میلیارد دلار در سال ۱۹۸۱ به ۱۸۵ میلیارد دلار در سال ۱۹۸۵ همراه بود. بودجهی عرصههایی همچون آموزشوپرورش، خدمات درمانی، مسکن، محیط زیست، کوپنهای غذا، تغذیهی مدارس، حمایت ملی از هنرها و علوم انسانی و کمک به شهرها کاسته شد، اما آمریکا بر شوروی پیروز گردید.[۱۱] اما متأسفانه امروز عدهی کثیری به خاطر افزایش قیمت بنزین، آمریکا و تمام آزادیخواهان را مضحکهی رژیم تروریست و جنایتکار جمهوری اسلامی کردند.
با نتایجی که در انتخابات میاندورهای مشاهده شد، شکست ونس و حتی دیگر جمهوریخواهان در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۸ قطعی است. ترامپ اکنون باید راه خود را از ونس جدا کند. این نتیجه نشان داد که جمهوریخواهان برای پیروزیهای خود لزوما به آرای انزواگرایان نیاز ندارند؛ بلکه انزواگراها هم برای پیروزی از این به بعد نمیتوانند روی آرای جمهوریخواهان نئوکان حساب کنند. حال اینکه جناح غالب در میان جمهوریخواهان، نئوکانها و ریگانیستها هستند، نه طرفداران ونس. لذا تنها راه ادامهی جمهوریخواهان، فاصله گرفتن از انزواگرایان است. ضمنا ترامپ دیگر نیازی به پایگاه رأی طرفداران ونس ندارد، چون دیگر انتخاباتی پیشروی خود ندارد. پس میتواند فارغ از آرای او عمل کند.
اگر رژیم بخواهد به اروپا موشک پرتاب کند، موشکها تا زمان رسیدن به اروپا توسط پدافند چندین کشور و همچنین نیروهای ناتو از همان آغاز راه در ترکیه رهگیری خواهند شد. همچنین تغییر مداوم تصمیمگیران اصلی همواره در یک رژیم رو به اضمحلال رخ میدهد. با اتخاذ یک سیاست قاطع و استمرار آن بدون ذرهای تزلزل، بار دیگر پیروزیهای درخشانی برای آزادیخواهان همراه خواهد داشت. رژیمهای مستقر گرچه قدرتمندند، اما در یک نگاه جامع بلندمدت و عاقلانه، همراهی با مردم یک کشور بهجای همراهی با رژیمی که دیر یا زود فرومیپاشد، ارجحیت دارد.
[۱] رابرت و. رمینی، تاریخ فشردهی ایالات متحدهی آمریکا، ترجمهی روبرت صافاریان، تهران: مرکز، ۱۴۰۴: ص۸۲
[۲] همان، ص۸۳
[۳] همان، ص۹۱
[۴] همان، ص۱۱۲
[۵] همان، ص۹۲
[۶] همان، صص۱۲۱-۱۲۲
[۷] همان، ص۱۸۵
[۸] همان، ص۲۳۹
[۹] همان، صص۲۵۷-۲۵۸
[۱۰] همان، صص۲۹۱-۲۹۲
[۱۱] همان، ص۳۷۳
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

