Page 12 - (کیهان لندن - سال چهل و دوم ـ شماره ۵۷۷ (دوره جديد
P. 12
صفحه 12شماره ۲۰۴۳
جمعه ۶تا پنجشنبه ۱۲شهریور 14۰۵
بازنشر ده افسر جوان در یك اتاق كاهگلی زندگی میكردیم و
با كشتن شپش سرگرم میشدیم!
شاه در ملاقات با ملامصطفی به او پیشنهاد كرد همراه خانواده و افرادش به همدان بیاید و در آنجا كشت و زرع كند
من شهردار اشنویه شدم و روزی دو تومان جیره و مواجب میگرفتم
(تاریخ نشر در کیهان لندن :از آبانماه ۱۳۸۲تا اردیبهشت ماه - ۱۳۸۳از شمارههای ۹۸۰تا )۱۰۰۲
گذار از طوفان بازگشت .در سال 1323به عضویت سازمان نظامی حزب «گذار از طوفان» تازهترین كار ناخدا دكتر حمید احمدی
توده درآمد .در سال 1325به اتفاق ستوان یكم علی جودی، در ضبط خاطرات چهرههای سرشناس نظامی و سیاسی
خاطرات مرتضی زربخت در گفتگو با با دو هواپیمای جنگی راهی تبریز شدند و به فرقه دموكرات
حمید احمدی()8 جنبش چپ در ایران عصر پهلوی است.
آذربایجان پیوستند. این كتاب ،خاطرات مرتضی زربخت سروان خلبان نیروی
انجمنمطالعاتوتحقیقاتتاریخشفاهیایرانــبرلین پس از سقوط فرقه دموكرات و فرار رهبران فرقه به آن هوایی را در دهه 20به شیوه گفت و شنود منعكس میكند.
سوی مرز ،زربخش و 9افسر فراری دیگر رهسپار كردستان مرتضی زربخت از افسرانی است كه در جوانی به سازمان
زربخت ــ مجازاتشان به حبس ابد تقلیل یافت .زربخت در عراق شدند و با ملامصطفی بارزانی پیوند همكاری بستند. نظامی حزب توده پیوست و بدین سان قدم در راه یك
بهمن ماه سال 1337آزادی خود را بازیافت و اكنون ،در در جنگی كه بین بارزانیها و ارتش مجهز ایران رخ داد ،شركت
كردند و شكست خوردند .پس ازآن به خاك عراق پناه بردند و زندگی پر تلاطم گذاشت.
هشتاد و سه سالگی از خاطرات خود سخن میگوید. به مدت سه سال در عراق زندانی بودند و در فروردین 1329 متولد سال 1300در تهران ،زربخت در سال 1319
(آخرین سال سلطنت رضاشاه) در رشته هوایی دانشكده
گزیدهای از خاطرات مرتضی زربخت را در صفحه خاطرات به ایران تحویل داده شدند. افسری ثبت نام كرد .در مهرماه ( 1321زمان اشغال ایران
و تاریخ میخوانید… در دادگاه بدوی نظامی ،هر شش تن به اعدام محكوم بهوسیله قوای متفقین) با درجه ستوان دومی بهعنوان
شدند .در دادگاه تجدیدنظر حكم اعدام درباره یكی از آنها ــ افسر دیدهبان فارغالتحصیل شد و به هنگ هوایی اصفهان
وضع بارزانیها با ما فرق داشت .آنها به علت سالها دربدری ابوالحسین تفرشیان ــ ابرام شد و چهار نفر ــ ازجمله مرتضی انتقال یافت .سال بعد ،برای گذراندن دوره خلبانی به تهران
و آوارگی ،به هر آبادی كه وارد میشدند چند تیر تفنگ به بین ارتش ایران و بارزانیها ( 24اسفند )1325چند بار به شیخ محمد صدیق كه همواره به ما مهربانی میكرد،
هوا خالی میكردند و به راهنمایی كدخدا و یا به تشخیص اشنویه آمد .یك بار كه برف سنگینی باریده بود ،با عبور از گفت ،نقده برای شما جای امنی نیست .شما وسیله خوبی
خودشان در خانههای ده سرشكن میشدند .و اهالی خوراك سلسله جبال زاگرس در آن منطقه ،كه میگفت در بعضی هستید برای تقرب جستن امثال این بخشدار به حكومت
و مسكن آنها را تأمین میكردند .البته اكثر دهقانان كردستان مناطق تا كمر در برف فرو میرفته است ،خودش را به مركزی ،لذا صلاح شما در این است به اشنویه بروید كه كامًا ًل
در فقر به سر میبردند .خانههای خشت و گلی داشتند كه اشنویه رسانده و پنجاه دینار عراقی كمك حزب دموكرات
اطاق نشیمن و خواب آنها با آغل گوسفند و گاوشان سرهم برای ما آورده بود .جوان پاك و شجاعی بود .بعدها كه جنگ در اختیار ما است.
بود و از گرمای نفس حیوانات و… اتاق آنها گرم میشد ،در فلسطین درگرفت ،و حكومت نظامی در عراق اعلام شد، اواخر آذر 1325بود كه ما 10نفر افسران آواره :تفرشیان،
ضمن از دستبرد سارقین شبانه در امان بودند .این هموطنان سعید هم دستگیر شده بود و علی اصغری او را در زندان احسانی ،ارتشیار ،تیوای ،رئیس دانا ،زربخت ،علی اصغری،
ما در چنین شرایطی در فقر و عدم بهداشت به سر میبردند توكلی ،ماركارایان و دباغ زاده با دو قبضه توپ 75میلیمتری
و ما با آن ایده و احساسات پاكی كه داشتیم اگر از گرسنگی مركزی بغداد دیده بود.
میمردیم نمیتوانستیم به خانوادههای زحمتكش و فقیر كوهستانی به اشنویه رفتیم.
اجحاف كنیم .ما میخواستیم رفتار عادلانهای داشته باشیم كمك به بارزانی در اشنویه در خانهای گلی ،اتاقی اجاره كردیم .زنی بود
و مایحتاج خود را با رضا و رغبت طرف خریداری كنیم .این ما هم كارمان این بود كه به بارزانیها كمك اداری به نام دراباجی .زن كردی بود و اتاقش را به ما اجاره داده
وضعیت حدود سه ماه ادامه داشت تا این كه ارتشیان ایران میكردیم .احسانی رئیس دادگاه متخلفین از مقررات شده بود .در مدتی نزدیك به چهار ماه ،هر 10نفر در این اتاق
بود .اگر كسی شكایت داشت ،نزد او میآمد .مثًا ًل دو نفر بسربردیم .این زن ،نان هم میپخت و به ما نان میداد .غذا
در روز 24اسفند حمله خود را به بارزانیها آغاز كرد. دهقان از اهالی اشنویه ،اگر برخوردی داشتند یا این كه، هم برای ما میپخت و ما هم روزی دو تومان بابت اجاره و
اگر كسی مال دیگری را دزدیده بود ،اینان میآمدند پیش
احمدی :مذاكرات ملامصطفی بارزانی با حكومت مركزی احسانی و او حكم صادر میكرد .رفیقمان ارتشیار مسئول سایر خدمات به او میدادیم.
در تهران و صحبتهای او پس از مراجعت به اشنویه چه بود؟ عوارض گمركات شده بود یعنی مالالتجارهای كه از رضائیه شرایط زندگی فوقالعاده دشوار بود .از نظافت و حمام و
زربخت :ملامصطفی و همراهان در نیمه دوم دیماه و از این ور و آن ور به اشنویه وارد میشد ،داخل یك میدانی حتی توالت اثری نبود .شپش و كك هم فراوان بود .اغلب شبها،
1325از تهران مراجعت كردند .ملامصطفی پس از مراجعت، میشد و او برای بازرانیها عوارض میگرفت كه بتوانند ساعات فراغتمان به شپش كشی میگذشت .این هم نوعی
شبی افسران و شماری از سركردگان را به ضیافتی كه ترتیب اموراتشان را بگذرانند .من هم شهردار اشنویه شده بودم. زندگی بود .جوان بودیم .اگر شپش بود ،خنده هم همیشه
یافته بود ،دعوت كرد .در آن ضیافت ،افسران خودش و كارهای مربوط به شهرداری هم كار فوقالعادهای نبود،
عدهای از سران بارزانی و ما ده نفر افسر هم بودیم .او یعنی كارهای عمران و آبادی شهر نبود ،من قیمت اجناس را بود .شپشكشی هم بنوبه خود اسباب خنده فراوان بود.
مذاكراتش با شاه ،قوامالسلطنه نخست وزیر و رزمآرا رئیس تعیین میكردم و به جارچی میدادم كه قیمتها را در قصبه با روزها اغلب به «دیوان خانه» یعنی اتاق انجمن و رایزنی
ستاد ارتش را شرح داد .او گفت ما را به بازدید نیروی هوایی، صدای بلند اعلام كنند .مثًالً ،میگفتیم ،امروز گوشت كیلویی شیخ احمد میرفتیم و به شور و مشورت میپرداختیم .در
قورخانه و دیگر مراكز نظامی بردند .و در واقع ،برای قدرت فلان قدر .با استخوان این قدر و بدون استخوان آن قدر .یا آنجا ،با چای از ما پذیرایی میشد .روزهایی كه هوا خوش
نمایی ،همه آنجاها را به ما نشان دادند .آخرین ملاقات با قیمت كباب را تعیین میكردم كه مثلا دو تا سیخ كباب با بود ،تفرشیان ،رئیس دانا و دباغ زاده با افراد تفنگچیان زبده
شاه بود .در آن ملاقات ،شاه گفت ما حاضریم محل امنی یك نان 5قران و یا دو عدد نان و یك سیخ كباب 5قران. و جوان بارزانی به صحرا میرفتند و بار كردن و پیاده كردن
در اطراف همدان در اختیار شما بگذاریم و بیائید به آنجا بارزانیها هم در مقابل این خدمات ،به هر یك از ما روزانه
و كشت و زرع بكنید و سلاحتان را به زمین بگذارید و دو تومان جیره و مواجب میدادند .در آن شرایط دشوار، توپ و مشقهای پای قبضه را به آنان میآموختند.
همین قدر بود كه ما را زنده و سرپا نگه میداشت .البته در اشنویه بودیم كه یك روز جوان ُ ُكرد بلندقامتی به
دیدنمان آمد و خود را سعید معرفی كرد .او گفت كه از
جانب حزب دموكرات كردستان عراق به اشنویه آمده تا با
ملامصطفی تماس بگیرد .ضمنًاً پیام خوشآمدی از جانب
كمیته مركزی آن حزب برای ما آورده بود .او تا شروع جنگ

