پادشاهی که باور دارد مردمش تاج او هستند، هرگز بازنده نمی‌شود

- در نظریات سیاسی غرب و اندیشمندانی چون توماس هابس، پادشاه همواره دو بدن دارد: یکی بدنِ طبیعی‌اش، که می‌پوسد و به خاک بازمی‌گردد، و دیگری بدنِ سیاسی‌اش، که فراتر از گوشت و استخوان، در کالبد دولت و قانون و نظم جاری‌ست. شاهی که می‌میرد، می‌میرد؛ اما شاهی که «می‌ماند»، در پیکر نظم، همچنان زنده است.
- برخلاف ضحاک، که بر تخت نشست اما هرگز پادشاه نشد. برخلاف کیکاووس، که تاج داشت اما از آیین برید و تنهاتر از همیشه شد.
- پادشاه در فرهنگ و جهان و جان ایرانی، اگر پادشاه است، نه از آن روست که خون شاهان در رگ دارد، بلکه از آن رو که خون مردم در دلش می‌جوشد.

سه شنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴ برابر با ۲۹ ژوئیه ۲۰۲۵


بنیامین دیلم کتولی – در جهانِ ایرانی، پادشاهی تنها با پیوند خون زاده نمی‌شود، بلکه با آیین زنده می‌ماند. تبار، نخستین گام است، اما نه آخرین شرط. آنکه از مردم گسست، و آیین را فرو گذاشت، اگرچه تاج بر سر دارد، بی‌تاج‌است. چنانکه می‌بینم ضحاک هیچ اعتباری از پادشاهی ندارد.

پاسارگاد؛ آرامگاه کوروش؛ نوروز ۱۳۹۵

و از سوی دیگر اگر کسی در چشمِ مردم و در آیینِ راستی ببالد، هرچند کشته شود، پادشاهی‌اش در جان‌ها خواهد ماند.

در نظریات سیاسی غرب و اندیشمندانی چون توماس هابس، پادشاه همواره دو بدن دارد: یکی بدنِ طبیعی‌اش، که می‌پوسد و به خاک بازمی‌گردد، و دیگری بدنِ سیاسی‌اش، که فراتر از گوشت و استخوان، در کالبد دولت و قانون و نظم جاری‌ست. شاهی که می‌میرد، می‌میرد؛ اما شاهی که «می‌ماند»، در پیکر نظم، همچنان زنده است؛

بدن طبیعی، همان است که پیر می‌شود، بیمار می‌شود، و می‌میرد. و بدن سیاسی، آن است که عقلانی‌ست، اخلاقی‌ست، و نامیراست؛ همان تجسم عدالت و استمرار فرمانروایی.

اما در شاهنامه‌ی فردوسی، این راز با رنگی دیگر جلوه می‌کند. آنجا که کیکاووس به سیاوش می‌گوید:

پدر گفت: فرزند، تاج من است
به آیین من، آب و خاک من است

در این بیت، سیاوش نه‌فقط فرزند خونی شاه، بلکه وارث آیین و نگاهبان سرزمین است؛ هم بدن طبیعی پدر را ادامه می‌دهد، هم بدن سیاسی‌اش را. او دیگر تنها شاهزاده نیست، بلکه «تاج» است؛ تاجی نه از زر، که از آیین و خاک و مردم.

پادشاهی که باور دارد مردمش تاج او هستند، هرگز بازنده و چون آن حکایت معروف «برهنه» نمی‌شود؛ چون فرّه‌اش از بالا نیامده، بلکه از دل زمین و جانِ مردم برخاسته است.

برخلاف ضحاک، که بر تخت نشست اما هرگز پادشاه نشد. برخلاف کیکاووس، که تاج داشت اما از آیین برید و تنهاتر از همیشه شد.

بدن سیاسیِ آنان، چون ریشه نداشت، فرو پاشید.

اما سیاوش، که پیکرش سوخت، در جانِ مردم و آیین ماندگار شد. چون او نه‌فقط از تبار شاهی بود، بلکه به راستی وفادار ماند، به پیمان، به مردم، به خاک.

پادشاه در فرهنگ و جهان و جان ایرانی، اگر پادشاه است، نه از آن روست که خون شاهان در رگ دارد، بلکه از آن رو که خون مردم در دلش می‌جوشد.

*بنیامین دیلم کتولی دانش‌آموخته‌ی ادبیات و فلسفه و  پژوهشگر علوم انسانی

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۰ / معدل امتیاز: ۴٫۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=382948