سیدعرفان نوربخش – در سیاست و به ویژه در سیاست بینالملل قدرت نرم توانایی قانع کردن دیگران بجای اجبار است (برخلاف قدرت سخت). این قدرت شامل شکل دادن به ترجیحات دیگران از طریق جذابیت و جلب توجه است. قدرت نرم غیراجباری است و با استفاده از فرهنگ، ارزشهای سیاسی و سیاست خارجی به ایجاد تغییر میپردازد. جوزف نای این اصطلاح را در کتاب خود در سال ۱۹۹۰ با عنوان «رهبری دائمی: طبیعت در حال تغییر قدرت آمریکا» مطرح کرد. او نوشت: «وقتی یک کشور باعث میشود کشورهای دیگر آنچه را که خودش میخواهد بخواهند، میتوان آن را قدرت نرم یا جذبکننده نامید، در مقابل قدرت سخت یا فرماندهنده دیگران را وادار به انجام آنچه میخواهد میکند.»
ده سال بعد، او اصطلاح جدید قدرت هوشمند را معرفی کرد. این اصطلاح در سال ۲۰۰۳ برای مقابله با این برداشت نادرست بود که قدرت نرم به تنهایی میتواند سیاست خارجی مؤثر ایجاد کند. او این اصطلاح را برای ارائه جایگزینی برای سیاست خارجی مبتنی بر قدرت سخت دولت بوش ایجاد کرد. ترکیب قدرت نرم (جذب) و قدرت سخت (اجبار) استراتژی است که منابع اجبار و جذابیت را بطور مؤثر برای رسیدن به نتایج دلخواه ترکیب میکند. به گفته نای، این مؤثرترین استراتژی در سیاست خارجی است، زیرا تکیه بر تنها یک نوع قدرت اغلب ناکافی است.
سابقه تاریخی قدرت نرم
اگرچه اصطلاح قدرت نرم در اواخر قرن بیستم مطرح شد، اما استفاده عملی از آن قرنها قدمت دارد. امپراتوری روم یک نمونه اولیه است. روم بجای اتکای صرف به اجبار، با ترویج زبان، فرهنگ و ارزشهای خود در میان ملتهای تحت سلطه، تحسین و پذیرش آنها را جلب میکرد. نخبگان خارجی لاتین میآموختند، آداب رومی را اتخاذ میکردند و حتی فرزندان خود را برای تحصیل به روم میفرستادند. بسیاری تلاش میکردند «رومیتر از خود رومیها» شوند.
این دینامیک مشابه در یونان باستان نیز مشاهده میشود، جایی که فرهنگ هلنی از طریق نفوذ علمی و هنری بجای زور نظامی گسترش مییافت. در طول تاریخ، تمدنهای قدرتمند از قدرت نرم برای جذب دیگران استفاده کردهاند.
برخی افراد فراموش میکنند که اسکندر مقدونی، ناپلئون بناپارت، آدولف هیتلر و ژوزف استالین که نماد یونان، فرانسه، آلمان و روسیه شدند، درواقع در این کشورها متولد نشده بودند. این اثر قدرت نرم بود که این افراد را جذب کرد و هویت جدیدی به آنها داد.
نمونه آمریکایی از قدرت نرم
ایالات متحده آمریکا نمونهای بارز از بهرهگیری مدرن از قدرت نرم است. از آغاز شکلگیری، این کشور خود را به عنوان سرزمینی مبتنی بر ایدههای جهانی، آزادی، دموکراسی و فرصت برابر، معرفی کرده است؛ سرزمینی که میتواند افراد را از هر ملیت و پیشینهای جذب کند. هیچکس بهتر از رونالد ریگان، در سخنرانی پایانی خود به عنوان رئیس جمهور، این مفهوم را بیان نکرده است: «میتوانید در فرانسه زندگی کنید، اما نمیتوانید فرانسوی شوید. میتوانید در آلمان، ترکیه یا ژاپن زندگی کنید، اما نمیتوانید آلمانی، ترک یا ژاپنی شوید. اما هر کسی، از هر نقطهای از جهان، میتواند به آمریکا بیاید و آمریکایی شود.»
ایالات متحده در سال ۱۹۱۶ با پیشیگرفتن از امپراتوری بریتانیا، به بزرگترین اقتصاد جهان تبدیل شد و در سال بعد با ورود به جنگ جهانی اول، نقشی تعیینکننده در پیروزی متفقین ایفا کرد. پس از آن، صنعت موسیقی و سینمای آمریکا به سرعت بر بازار جهانی سلطه یافت و به یکی از مؤثرترین ابزارهای نفوذ فرهنگی این کشور تبدیل شد.
در طول جنگ جهانی دوم، آمریکا از یک قدرت نوظهور به ابرقدرت نظامی پیشرو جهان بدل شد؛ فرآیندی که تا سال ۱۹۴۳ تقریباً کامل و تا ۱۹۴۵ تثبیت شد، زمانی که این کشور بزرگترین ارتش مجهز به فناوریهای پیشرفته و توانایی عملیاتی جهانی را در اختیار داشت. پیش از آن، ایالات متحده در تلاش بود تا به سطح قدرتهای اروپایی برسد، اما مداخله در جنگ و گسترش نظامی پس از آن، موقعیت آمریکا را فراتر از همه رقبای خود قرار داد.
به مرور زمان، مفهوم «رویای آمریکایی» به پدیدهای جهانی بدل شد. ایالات متحده به مقصد اصلی نخبگان و متخصصان از سراسر جهان تبدیل گردید. برای نسلها، در کشورهای در حال توسعه و حتی توسعهیافته، تحصیل در دانشگاههای آمریکایی و زندگی و کار در آمریکا هدف نهایی محسوب میشد. صنعت فیلم هالیوود در بسیاری از کشورها موجب رکود سینمای داخلی شد و چنان تأثیری بر فرهنگ جهانی گذاشت که «هالیوود» مترادف با «سینما» گردید. زبان انگلیسی نیز مانند لاتین در امپراتوری روم، به نخستین زبان جهانی تبدیل شد.
از سال ۱۹۴۵ به بعد، تقریباً هیچیک از رؤسای جمهور آمریکا اهمیت این سلاح قدرتمند یعنی قدرت نرم فرهنگی را نادیده نگرفتند. آنان پیوسته کوشیدند تا نفوذ فرهنگی و ایدئولوژیک آمریکا را در جهان گسترش دهند. این سیاست تا آنجا موفق بود که حتی بسیاری از روشنفکران چپگرا در کشورهای جهان سوم، زندگی در آمریکا یا اروپا را به کشورهای کمونیستی ترجیح میدهند.
آمریکاییها سهم چشمگیری از جوایز نوبل را نیز به خود اختصاص دادهاند؛ بر اساس آمار، ایالات متحده بین ۳۴ تا ۴۲/۶ درصد از تمامی جوایز نوبل اعطا شده از سال ۱۹۰۱ را کسب کرده است.
این ترکیب از قدرت نظامی، برتری اقتصادی و جذابیت فرهنگی، تجسمی از مفهوم «قدرت هوشمند» مورد نظر جوزف نای است. آمریکا با تلفیق هوشمندانهی اقتدار و جذابیت، توانسته است نهتنها نفوذ، بلکه احترام و توجه حتی رقبای ایدئولوژیک خود را نیز جلب کند.
کاهش قدرت نرم آمریکا
با این حال، در سالهای اخیر، سیاست خارجی آمریکا از تکیه سنتی خود بر قدرت نرم فاصله گرفته است. در دولت دونالد ترامپ، اجبار و پوپولیسم جایگزین دیپلماسی و ارتباطات فرهنگی شد. ترامپ آمریکا را کمتر به عنوان یک ایده جهانی و بیشتر به عنوان سرزمینی محدود و بسته میدید. گفته معروف او، «قدرت واقعی… من حتی نمیخواهم از این کلمه استفاده کنم، ترس است»، دیدگاه او را مبتنی بر ارعاب و نه الهام نشان میدهد. نیویورک تایمز یادآوری کرد که هیچ رئیس جمهوری تا آن زمان «به این شکل از ترس استفاده نکرده بود». او معتقد بود ترس و قدرت سخت، عظمت آمریکا را احیا میکند. این رویکرد باعث دور شدن مخاطبان جهانی و کاهش مشروعیت آمریکا شد
تخریب قدرت نرم روسیه
روسیه تحت رهبری ولادیمیر پوتین نیز مسیری مشابه را در پیش گرفت. او کشوری را از دل یک امپراتوری فروپاشیده به ارث برد که همچنان بر جمهوریهای سابق شوروی نفوذ تاریخی و فرهنگی داشت. بسیاری از این جمهوریها حتی پیش از تشکیل اتحاد جماهیر شوروی، در حوزه حاکمیت کرملین قرار داشتند و زبان و فرهنگ روسی تأثیر عمیقی بر زبانها و فرهنگهای بومی آنها برجای گذاشته بود. از دوشنبه تا کییف، حتی پس از استقلال در سال ۱۹۹۱، زبان، ادبیات و تولیدات فرهنگی روسی همچنان در میان مردم و بخشی از نخبگان جایگاه برتری داشت.
نگارنده به عنوان دانشجوی زبان و ادبیات روسی در کییف برای سالهای متمادی شاهد بود که چگونه نخبگان اوکراینی با دشواری میکوشیدند زبان اوکراینی را ترویج دهند، در حالی که بازار فرهنگی عملاً در انحصار زبان روسی بود. وضعیتی مشابه در قزاقستان نیز دیده میشد؛ جایی که روسزبانها بخش بزرگی از جامعه را تشکیل میدادند و نفوذ زبانی و فرهنگی روسیه همچنان محسوس بود.
در سال ۲۰۰۸، فرمان ریاست جمهوری فدراسیون روسیه منجر به تأسیس «سازمان فدرال کشورهای مستقل مشترکالمنافع، هموطنان مقیم خارج و همکاری انسانی بینالمللی» (Rossotrudnichestvo) شد؛ نهادی که کارکردی مشابه «آمریکن هاوس» یا «بریتیش کانسیل» داشت و هدف آن تقویت نفوذ فرهنگی و انسانی روسیه در جهان بود. در دوران ریاست جمهوری مدودف نیز چندین برنامه برای گسترش قدرت نرم روسیه طراحی و اجرا شد.
با بازگشت پوتین به قدرت، اما این مسیر به کلی متوقف شد. او که به دنبال تثبیت موقعیت خود به عنوان حاکم مطلق و مادامالعمر روسیه بود، بجای تداوم سیاست فرهنگی و نفوذ نرم، به تاکتیکهای ارعاب، تهدید و استفاده مستقیم از نیروی نظامی روی آورد. شعار «دفاع از روستباران در جمهوریهای پساشوروی» به ابزاری برای توجیه مداخله نظامی و احیای مرزهای پیشین شوروی بدل شد.
الحاق کریمه در سال ۲۰۱۴ نخستین ضربه جدی به قدرت نرم روسیه در اوکراین بود، اما تهاجم گسترده نظامی در سال ۲۰۲۲ ضربه نهایی را وارد کرد. اگرچه نیروهای روسی موفق به اشغال حدود ۲۰ درصد از خاک اوکراین شدند، اما این اقدام موجب نابودی کامل نفوذ فرهنگی و زبانی روسیه در جامعه اوکراین شد. از فوریه ۲۰۲۲ به بعد، زبان اوکراینی به نماد مقاومت ملی تبدیل شد و محبوبیتی یافت که هیچ برنامه دولتی نمیتوانست آن را ایجاد کند. موج گرایش به زبان مادری و در مقابل، بیاعتنایی یا حتی دشمنی نسبت به زبان روسی، نه تنها در اوکراین بلکه در دیگر جمهوریهای سابق شوروی از جمله قزاقستان و مولداوی نیز گسترش یافت؛ کشورهایی که به دلیل حضور اقلیتهای روسی و فقدان حمایت ناتو، خود را در معرض همان تهدید احساس کردند
اسرائیل و کاهش نفوذ استراتژیک
اسرائیل در تقابل طولانیمدت و نوعی جنگ سرد غیررسمی با رژیم ایران، توانسته بود اسطورهای مؤثر خلق کند مبنی بر اینکه دولت اسرائیل دشمن ملت ایران نیست و خصومت آن صرفاً متوجه حکومت اسلامی است. این کمپین روانی و تبلیغاتی سالها ادامه یافت و تا حدی موفق بود؛ بهگونهای که بخشی از جامعه ایران، اسرائیل را متحدی بالقوه در مقابله با حکومت اسلامی میداند.
با این حال، تمامی این تلاشها با حملهی پیشدستانهی آشکار اسرائیل علیه جمهوری اسلامی فرو ریخت. در جریان جنگ رژیم ایران و اسرائیل، تا تاریخ ۲۸ ژوئن ۲۰۲۵، سازمان حقوق بشری فعالان حقوق بشر در ایران (HRANA) گزارش داد که حملات هوایی اسرائیل منجر به کشتهشدن ۱٬۱۹۰ نفر و زخمی شدن بیش از ۴٬۰۰۰ نفر شده است. وزارت بهداشت جمهوری اسلامی نیز آمار مشابهی از تعداد مجروحان اعلام کرد.
جمهوری اسلامی چنین تبلیغ میکند که این حملهی نظامی و «تلفات سنگین» غیرنظامیان، افکار عمومی ایران را علیه این کشور متحد ساخته است. در نتیجه، اسرائیل که در ذهن بخشی از جامعه ایران به عنوان نیرویی رهاییبخش تصور میشود، پس از جنگ دوازده روزه به عنوان «متجاوز» نگریسته شد.
وضعیتی مشابه نیز در پی حملات گسترده دولت نتانیاهو به غزه از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ رخ داد؛ اقداماتی که از سوی افکار عمومی جهان به عنوان کمپین نسلکشی علیه فلسطینیان تعبیر شد. در نتیجه، نهتنها حمایت عمومی از اسرائیل در جهان کاهش یافت، بلکه سرمایهی نرم و اخلاقیای که این کشور طی دههها در میان برخی ملتها ایجاد کرده بود، به شدت آسیب دید در هر دو مورد، قدرت سخت، حسن نیت دیپلماتیک و فرهنگی را نابود کرد.
آسیبپذیری قدرت نرم
قدرت نرم حاصل سالها تلاش، سرمایهگذاری فرهنگی و اعتمادسازی است، اما نابودی آن میتواند در مدت کوتاهی رخ دهد. پرسش اساسی این است که چرا در سالهای اخیر، بسیاری از زمامداران عمداً یا سهواً این ابزار مؤثر و کمهزینه را نادیده میگیرند؟ یکی از پاسخها در میل روزافزون آنان به تمرکز قدرت و فرار از پاسخگویی نهفته است.
بسیاری از رهبران معاصر همچون ولادیمیر پوتین، بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ خود را فراتر از قانون میدانند. ترامپ و نتانیاهو توانستهاند از قدرت سیاسی برای جلوگیری از محاکمههای قضایی استفاده کنند. پوتین و نتانیاهو هر دو از سوی دیوان کیفری بینالمللی محکوم شدهاند، و ترامپ نیز آشکارا تمایل خود را برای ماندن در قدرت برای دورهای سوم، برخلاف قانون اساسی ایالات متحده، ابراز کرده است.
پوتین در پی آن است که به تزار مادامالعمر روسیه تبدیل شود، در حالی که برای رهبرانی از این دست، قدرت سخت و سیاست مبتنی بر ترس و ارعاب ابزاری مؤثرتر برای حفظ منافع شخصی است تا قدرت نرم که در خدمت ملتها قرار دارد.
ظهور چهرههای پوپولیستی مشابه، مانند نایجل فاراژ در بریتانیا، زنگ خطری برای کاهش قدرت نرم این کشور در عرصه جهانی است. حتی در آسیا، شی جینپینگ مسیر مشابهی را در پیش گرفته و با نمایش قدرت نظامی و اعمال فشار فرامرزی، عملاً بخش مهمی از سرمایهی نرم چین را قربانی جاهطلبی سیاسی کرده است.
نتیجهگیری
قدرت نرم در قرن ۲۱ ضروری است. در عصر اقتصادهای متصل، ارتباطات جهانی و اطلاعات فوری، زور به تنهایی نمیتواند احترام یا نفوذ ایجاد کند. موفقترین کشورها، قدرت و جذابیت را متعادل میکنند؛ ترکیبی از قدرت سخت و ارزشهایی که دیگران آن را تحسین میکنند.
برای حفظ اعتبار و رهبری، کشورها باید اطمینان حاصل کنند که هیچ فردی برای مدت طولانی و بیحد و مرز در قدرت نباشد. تاریخ نشان میدهد هنگامی که رهبران قدرت ملی را معادل سلطه شخصی میدانند، قدرت نرم از بین میرود. آینده متعلق به کسانی است که از طریق الگو و اقتدار مشروع الهام میبخشند، نه از طریق ترس و اجبار.
*سیدعرفان نوربخش کارشناس مسائل روسیه و اوراسیا

