محمدعلی غیبی – روزنامهها عاملی بسیار مهم و اثرگذار در حیات تاریخی هر ملتی در قرون معاصر و هر جنبش و حرکت مردمی بودهاند. دوران رونق روزنامهها در گذشته دوران شکوفایی و رونق سپهر سیاسی ایران بوده و بازخوانی خاطرات گذشتههایی که در آن جلوی دکهها مملو از خریداران روزنامه یا رهگذرانی که سر راه خود تیتر اخبار را از نظر میگذراندند، گذشتهای بسیار پررونق را در سیاست دهههای پیشین در ذهن تداعی میکند. جستجوی زمان از دست رفته، اقدامی است بینتیجه و حسرتبار، به خصوص در ایران این روزها.
با این حال در هر زمانی آنچه در هر روزنامهی حقیقتجویی درج میشد، از «ثریا» و «اختر» و «حبلالمتین» گرفته تا بسیاری از روزنامههای کنونی و روزنامههایی که تا همین یکی دو دهه پیش منتشر میشدند حاصل افتخار روزنامهنگارانی بود که در عین افتخار به اثرگذاری در جلوگیری از سیاستهای مخرب، هنگام انتشار و توزیع آن برخود میلرزیدند که مبادا این آخر راه باشد که البته در بسیاری از مواقع چنین شد. روزنامههای بسیاری بودند که اکنون نیستند و روزنامهنگاران بسیاری که زندان کشیدند یا وبلاگنویسی که به خاطر انتقاد از تورم، در همین سیزده سال قبل کشته شد. اما با تمام این جفاهایی که رژیم ولایت فقیه بر راویان خبر و تحلیل، تحمیل میکند، باز نویسندگانی با بیمروتی تمام و سوء استفاده از عدم یاری حافظهی انسانی برای یک نگاه جامع و تحلیلی عمیق، از آب گلآلود ماهی میگیرند.
حدود یک سال قبل، صادق زیباکلام در دفاع از جمهوری اسلامی و ادعای دموکراسی و آزادیبیان داده شده به مردم از سوی آن، مدعی شد که در دوران شاه آیا دو روزنامه وجود داشتند که در حد روزنامههای «شرق» و «اعتماد» توان انتقاد از شاه را داشتهباشند؟
کریم سلیمانی استاد حکومتی و تازه درگذشته تاریخ دانشگاه «شهید بهشتی» (دانشگاه ملی ایران) در مقالهای با عنوان «سانسور مطبوعات در دوره رضاشاه» مدعی سیاستهای سانسور شدید از سوی مقامات نظمیه، وزارت دربار، وزارت معارف و نهایتا سازمان پرورش افکار شده است. وی این مقاله را با یک رویکرد یکجانبه و با قصد تخریب صرف و گردش در منابع و اسناد به منظور یافتن روایتهای موافق ذهنیت خود و استفاده صرف از آنها، و سکوت در برابر اسناد حاوی روایات نامطلوب، برای نگاه کاملا سفید یا در اینجا کاملا سیاه به قضیه نوشته و البته هدف از تاریخنگاری یک استاد دانشگاهی که نام «ملی» آن را به «شهید بهشتی» تغییر دادهاند، در حد و اندازهی شیادان مدعی تاریخ و تاریخنگاران حکومتی و مورخان تلویزیونی کاملا آشکار است؛ ترس از اقبال فراوان ملت ایران به حکومت پهلوی و جستجوی زمان از دست رفته، رژیم ولایت فقیه را چنان به وحشت انداخته که تاریخنگاران روشفروش را به انتشار چنین مقالاتی ترغیب میکند. تاریخنگاری علمی گرچه مترادف با رویکرد انتقادی در تاریخ است اما نفرتپراکنی و هجونامه نویسی از تاریخنگاری علمی بسی دور است.
علی رهنما مدعی تاریخنگاری دیگری است که کتابی از او به نام «تاریخ سیاسی ایران مدرن» را درگذشته نقد کردهام و ایرادات عامدانه و مخفیکاری های متعددش را در روششناسیاش آشکار کردهام. اما این نویسنده در کتاب دیگری به نام «ظهور استبداد مدرن در ایران» فرصت بیشتری یافته تا عنان قلم را از دست داده و مطالبی بیاساس با ارجاع به منابع دستچندم که چه عرض کنم، با استناد به کذبنامهها، کتابی «تاریخی» بنگارد. وی در فصل دوم این کتاب مدعی است که پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بسیاری از روزنامهها توسط دولت سرلشکر فضلالله زاهدی نخستوزیر وقت توقیف شدند و چنان توقیف آن روزنامهها را قبح میداند که به یقین اشک یک خوانندهی کماطلاع را هم درمیآورد. وی مدعی است که تا شش ماه بعد از کودتا مجوز ۹۲ نشریه مرتبط با حزب توده یا پیروان مصدق باطل شدند (ص ۷۰) اما دیگر به رویکرد این روزنامهها اشارهای ندارد. هیچ اشارهای به آنچه امثال حسین فاطمی نمیکند که در سه روز آخر قبل از کودتا میپنداشتند که شاهنشاهی در ایران تمام شده و زشتترین دشنامها و نسبتها را به شاه و خانوادهاش نثار کردند، اما نویسنده در جای دیگر افتخار میکند که در دوران مصدق روزنامههای مخالف مصدق، او را «فاحشه»، «مزدور» و «شارلاتان» مینامیدند. گویی که چنین آزادی برای دادن این دشنامهای جنسی در روزنامه نه نشانی از یک حکومت نیمبند و هرج و مرج و نبود ثبات، بلکه نشانه وجود «آزادی بیان» و «دموکراسی» است. این نویسنده در ادامه مدعی است که روزنامهها و نشریات مصدقی پس از تعطیلی به صورت مخفیانه منتشر میشدند و از سوی دیگر آنچه جلب توجه مینماید این است که مطالب این فصل کتاب که بسیار غریباند و تازگی دارند تقریبا تمام ارجاعاتش در این ادعاهای شاخدار، به همین روزنامههای غیررسمی یا همان شبنامههاست که به سبب انتشار غیرقانونیشان نیازی به تضمین صحت مطالب و پاسخگویی نداشتند. مورخ یا مدعی تاریخنگاریای که تفاوت منابع دستاول و دست دوم را با منابع دستچندم و کذبنامهها و هجویات نمینداند در ادامه مدعی شده که بازاریان و دانشجویان و دانشآموزان دختر و پسر بسیار علیه شاه برخاستند و شوریدند و ناآرامیهای بسیار به وجود آوردند و «تانکها و خودروهای زرهی مستقر در مقابل بازار نتوانستند مانع از شعار دادن تظاهرکنندگان شوند» اما خوانندهی تیزهوش در اینجا سوالش این است که آیا «تانکها و خودروهای زرهی» نتوانستند یا نخواستند؟ نویسنده که ادعای کشته شدن سه تن از دانشجویان در اعتراض به ورود نیکسون به ایران در دو ماه بعد از آن کرده و با آب و تاب آن را شرح کاملی میدهد (با ارجاعاتی به همان شبنامهها) سه کشته بیشتر نمییابد و از همینجاست که تفاوت برخورد پهلوی با سرکوب جمهوری اسلامی آشکار میگردد. جمهوری اسلامی به نشریات و روزنامهها به تازگی ذرهای آزادی عمل میدهد، چون سالهاست که با فسادی بیسابقه، پردههای حیا میان خود و ملت ایران را دریده و حس میکند در شکست کامل در جنگ روایتها، چیزی برای از دست دادن ندارد. لذا برخلاف حکومت پهلوی که تشنه اصلاحات و نوآوری و تجدد بود، اهمیتی نمیدهد که مردم علیه رژیم و رهبر آن چه میاندیشند و چه میگویند. شاید هم فکر آنرا کرده که تحمل خبرگزاریها و روزنامههای منتقد از این بهتر است که مردم از رسانههای خارج کشور، اخبار و جنایتها و غارتگریهای مقامات رژیم را به صورت عریان ببینند. از سوی دیگر برای تضعیف همین جایگاه روزنامه هم اقدامات لازم را از سالها قبل تدارک دیدهاست. این رژیم که اتاقهای فکرش با هوش سیاه بیمانندی در جهان، این مردم پاک و صادق، را بدون آنکه مردم خیالی در دل راه دهند روانشناسی کرده و هر برنامهای برای مهندسی اجتماعی انجام داده، با ایجاد تعداد بیشماری کانال تلگرامی با عناوین فریبنده «خبر فوری»، «اخبار فوری جنگ»، «خبر فوری و لحظهای»، «تحلیل فوری» و… که هر یک حداقل دو میلیون عضو پیدا کردهاند، مهندسی اجتماعی این جامعه را بیسر و صدا انجام دادهاست.
به خاطر داریم که تا چند مدت بعد از جنگ ۱۲ روزه، احتمالا بخشی مردم ایران هنوز فکر میکردند که پدافند ایران سه جت جنگی اسرائیل را ساقط کرده و یک خلبان زن را به اسارت گرفتهاست. این اندازه از خباثت خبری روی خبررسانی کره شمالی در مورد فینال جام جهانی ۲۰۱۰ را هم سفید میکند، اما این بخش از سرکوب روانی و اجتماعی اهمیتش تا حدی جدیست چراکه سرکوب اصلی رژیم برخلاف پهلویها، تا امروز در کف خیابان بودهاست. برای رژیمی که آبرو و حیایی برایش نمانده، مهم نیست مردم پشت سرش چه میگویند و چه مینویسند. رژیم ولایت فقیه، وسواس خود را در کف خیابان نشان میدهد. هر زمانی که فراخوانی برای حضور مردم در خیابان داده شده، مأموران سرکوبگر پیش از مردم در آن محل لشکر کشیدهاند تا هر حرکت ملی را در نطفه خفه کنند و این است تفاوت سانسور گذشته با سرکوب هدفمند رژیم ولایت فقیه. نویسنده کتاب مربوطه مدعی حضور تانک در خیابان شده اما هیچ جایی نمیتواند ادعا کند که تانکها به روی مردم خمپاره گشودند. ارتش شاه همان ارتشی بود که چنان از گشودن آتش به روی مردم در حساسترین و آخرین روزهای پهلوی خودداری کرد تا جایی که نسل پنجاه و هفتی فرصت یافتند در لوله تفنگهایشان گل بگذارند. اما رژیم کنونی حتی از شلیک مستقیم گلولههای ساچمهای به چشم دختران و پسران این سرزمین دریغ نکرده که هیچ بلکه از تعدد و فراوانی چنین آسیبدیدگانی آشکارا پیداست که سیاست و هدف سرکوب، شلیک به چشم دختران و پسران زیبای ایرانی بوده است.
نویسنده کتاب از حضور گستردهی مردم در خیابان پس از کودتای ۲۸ مرداد به هر بهانهای خبر می میدهد اما باز سوال دیگری مطرح میشود و آن اینکه چرا مردم در شرایط کنونی هیچ علاقهای به حضور در خیابان و اعتراض ندارند؟ آیا انسان مدرن روحیه عصیان و اعتراض را تا این حد از دست داده؟ پس چرا در ممالک پیشرفته غربی چنین نیست؟ روزی در ادارهای در صف نوبت ایستاده بودم. یکباره جوانی آمد و در ابتدای صف ایستاد و بلافاصله پس از خروج شخص داخل اتاق، بدون نوبت وارد اتاق کارمند شد. کسی را یارای اعتراض نبود و تنها پس از ورودش به داخل اتاق تنی چند پشت سرش اعتراض کردند. پیش خود این رفتار مردم ایران را ریشهی عدم اعتراض مردم به رژیم گردنکش و بیحیای اسلامی یافتم. گفتم تمام هنرمان این شده که پشت سر تبهکاری سخن بگوییم؛ نه آنکه علنا آن را به چالش بکشیم. اما علت این چیست؟ در روانشناسی ریشهی این رفتارهای شبهمدرن به افسردگی انسانها برمیگردد و این شاخص افسردگی، شاخصی است که ما مردم ایران رتبه سوم جهان را در آن داریم. در حالی که پیش از انقلاب هیچ خبری از آن نبود و مردم از چنان سلامت روح و نفسی برخوردار بودند که از پیر و جوان تا کودک و دانشآموزان و دانشجویان با تمام بیدانشی خود توان حضور راحت در اعتراضات و عصیان و شورش و بمبگذاری و کشتار بیگناهان سینماها در آتش (که سینما رکس تنها یک موردش بود) داشتند، بدون آنکه اصلا فکر دوران اسارت را به مخیله خود دادهباشند. آری، گسترش عامدانه افسردگی یک سیاست دیگر رژیم برای نابود کردن هر قیام مردمی بوده که مو به مو دنبال و اجرا شدهاست. بدون آنکه مردم از آن اطلاعی یابند.
یک دلیل دیگر عدم حضور مردم در خیابان هم این است که اتاقهای فکر رژیم و امثال احمدینژاد در میان مردم چنین اندیشه نادرستی را جا انداختهاند که روسیه یا چین باید ایران را در معاملات خود به آمریکا بفروشند. این اندازه از پروپاگانداهای مسموم تنها از هوش سیاه ملایان و اتاقهای فکر این جنایتکاران برمیآید. بدینگونه مردم را از ظرفیت عامل اصلی و تعیینکنندهی هر تغییر یعنی نقش خود مردم کاملا غافل میکنند. آنها نمیگذارند مردم بدانند که اگر چین یا روسیه ایران را ندهند اما مردم ایران خود در خیابان حضور یافته و قیام کنند در اینصورت ابتکار عمل از دست چین و روسیه خارج شده و ایران را بدون آنکه معامله کنند از دست خواهند داد و ضمناً منزلت ایران، به عنوان کشوری برای معامله شدن نیست. در حالی که اگر حتی چین و روسیه با آمریکا معامله کنند و ایران را واگذار کنند، تا زمانی که مردم به خیابان نیامدهاند ایران هرگز از چنگال ملایان و استعمار چین و روسیه درنخواهد آمد. چنانکه از شواهد پیداست که روسیه از زمان جنگ ۱۲ روزه، جمهوری اسلامی را تنها گذاشته اما قیامی از سوی مردم تا حال رخ نداده تا ایران آزاد شود و از سرنوشتی نامعلوم رهایی یاید.
با تمام آنچه گفتهشد و با وجود آنکه تمامیمان از افسردگی و اضطراب و داغ وطن رنج میبریم، من از نیچه اصطلاح «ابرانسان» را وام میگیرم. نیچه ابرانسان را کسی میداند که با تمام خبریابی از پوچ بودن زندگی به زعم پوچگرایان، با قدرت تمام به زندگی برمیگردد و از ابتدا زندگی خود را آباد میسازد. اجازه دهید من هم جسارتی کرده و از «اَبَرانسان ایرانی» تعریفی کنم؛ یعنی ایرانیانی که با تمام این اضطرابها و فشارهای فکری و روحی، بر تمام این ناراحتی ها غلبه کرده و نسبت به یکدیگر از هر خانواده و محله و خیابان و شهر و هر قوم و مذهبی، چنان مهر و محبت بورزند که بتوانند کنار هم این قیام ملی را که تنها راه نجات و بقای ملت ایران است به سرانجام رسانند و تنها راه پیشبرد این قیام اعتماد به همدیگر است. وگرنه در مقابل مفسدان و رانتخواران و خانوادههای کثیف و رذل آنان حتی برای حفظ جان خود و خانوادههایمان پناهی نخواهیم داشت و اگر در این مقطع، ترس بر جان خریده و دنبال امنیتی ظاهری بگردیم، در آیندهای نزدیک حتی جانی و کشوری هم برای زیستن نخواهیم داشت.
امثال خامنهای و پزشکیان و عارف، که اسرائیل را متهم به تلاش برای تجزیهی ایران میکنند، خود مقدمات تجزیهی ایران را علناً فراهم کردهاند و اگر فرصتی یابند حتی پیش از پایان دولت ننگین پزشکیان این پروژه را هم به سرانجام خواهند رساند.
شواهد فراوانی حاکی از آن است که رژیم ولایت فقیه بخش عمده و البته تعیینکنندهای از توان سرکوب خود را در جریان جنگ ۱۲ روزه از دست داده و بسیاری از نیروهای سرکوب و نظامی از رژیم ریزش کرده اند و هماکنون رژیم نگران آن است که مردم از این وضعیت خبر یایند. جنگ ۱۲ روزه گرچه سبب سقوط رژیم نشد، اما مقدماتش را بطور حساب شدهای فراهم کرد و هماکنون فرصت آن رسیده که ملت ایران ابتکار عمل را از چین و روسیه و غرب و اروپا و هر کشوری گرفته و خود سرنوشت خود را به دست گیرد.

