کتایون حلاجان – ملکه نائینی هنرمند نقاش و عکاس است، او جزء اولین کسانی است که هنر عکاسی را با خلاقیت پیوند زد و مرزهای آن را با ترکیب فتوگرام رنگی و نقاشی جابهجا کرد.

ملکه نائینی هنرمندی فروتن، بیحاشیه و ساکتی است که سالها آثارش در معتبرترین گالریها و موزهها جهان به نمایش گذاشته شده و تجربه زندگی در شهرهای نیویورک، لندن، سوئیس و پاریس را از سر گذرانده است و با بسیاری از هنرمندان هم نسل خود، تاریخ هنر پیشگام و مدرن را رقمزده است.
اواخر ماه نوامبر در یک عصر پاییزی با ملکه نائینی در کافه هتل دونورد* در پاریس قرار گذاشتم و او بسیار ساده و صمیمی روبروی من نشست و داستان زندگیاش را برایم روایت کرد.

بخش اول دوران کودکی و نوجوانی
من در سال ۱۹۵۵ در تهران به دنیا آمدم. در کودکی عاشق بازی با مورچههای باغمان بودم، به آنها شکر میدادم و ساعتها با شگفتی تماشایشان میکردم که چگونه با صبر و حوصله در یک کار گروهی دانهها را به لانه میبردند. همچنین گاهی کرمها و حشراتی را که در حوض کوچکمان در حال غرق شدن بودند را نجات میدادم و خوشحال بودم که زنده میمانند و به زندگی باز میگردند.
در فاصلهی حدود سه تا شش سالگی، مشتاق دنیای خیالی و عاشق نقاشی و طراحی بودم و به خواهرم برای رنگآمیزی طراحیهایش کمک میکردم. هرگز در مدرسه شاگرد خوبی نبودم، ذهنم همیشه جای دیگری بود و معمولاً هم در باغ در حال بازی. نتیجهاش هم نمرات نامناسب بود.
در شانزده سالگی اصرار داشتم مثل برخی از دختر خالههایم راهی انگلستان شوم. در نهایت خانواده با اکراه پذیرفت و بدترین سالهای زندگیام آنجا آغاز شد. از مدرسهی شبانهروزی بدم میآمد و انگلیسیام آن قدر ضعیف بود که نمیتوانستم در کلاسها پیش بروم. تنها نقطهی قوت من در هنر بود آن هم از نوع تخیلی و همین باعث شده بود که معلم هنر از من دل خوشی نداشته باشد چون حتی نمیتوانستم یک گلدان یا درخت را به درستی بکشم.

پس از آن به مدرسهای در سوئیس فرستاده شدم جایی که برخلاف انگلستان مرا باهوش یافتند و مستقیم وارد کلاس پیشرفته شدم. دو سالِ آرام را در آن مدرسه گذرانده و دیپلم گرفتم و سپس برای دورهی کارشناسی راهی آمریکا شدم. سردرگم بودم که در آینده چه شغلی میخواهم داشته باشم. آرزو داشتم مانند پدرم پزشک شوم و به مردم کمک کنم. اما چون درس خوبی نداشتم، رویای پزشک شدن را کنار گذاشته و تصمیم گرفتم طراحی پارچه و سپس عکاسی بخوانم. بدین ترتیب مسیر زندگی من مشخص شد.
زمانی که هنوز رشته عکاسی را شروع نکرده بودم، اولین دوربین عکاسیام را با انتخاب بهمن جلالی (که نسبت فامیلی با ما دارد) در تولد بیست ساگیام از مادر و پدرم هدیه گرفتم. با اشتیاق به آن دوربین نیکون نگاه میکردم و تمام فکرم این بود که چگونه بهترین استفاده را از آن بکنم.
اولین پروژهی عکاسی من در دانشگاه کار روی سایهها بود. بعد عکاسی با ماسک را شروع کردم، با پاپیه ماشه ماسک درست میکردم و در صحنههای مختلف از آنها عکاسی میکردم. اولین نمایشگاه از این پروژه در «گالری آتلانتیک» در نیویورک برگزار شد. بعدها تمرکزم را به روی تکنیکی قدیمی به نام «فتوگرام» گذاشتم و سبک خودم را در رنگها ابداع کردم. تکنیکی که برایم جادویی و پررمز و راز بود زیرا بر پایهی استفاده از مواد شفافِ غیرقابل پیشبینی انجام میشد و هرگز نمیدانستی نتیجه روی کاغذ چگونه خواهد بود. این سبک کارم در نیویورک با استقبال مواجه شد و مجلهی عکاسی « Camera Arts» چندین صفحه در مورد آن نوشت. دو نمایشگاه نیز از این پروژه در نیویورک برگزار کردم.

بخش دوم پایان تحصیلات و تصمیم برای بازگشت به ایران
پس از گرفتن مدرک کارشناسی هنر، مشتاق بازگشت به ایران بودم که والدینم مخالفت کردند، زیرا در ایران انقلاب شده بود. نمیدانستم به کجا بروم سرگردان بودم. نه ذوقی داشتم و نه هدفی به اجبار و اصرار مادر و پدرم تصمیم گرفتم به نیویورک بروم، جایی که ۹ سال در آن زندگی کردم.
در نیویورک به تحصیل در رشته عکاسی ادامه دادم. به منطقه «کانی آیلند» بسیار علاقهمند شدم و پروژهای را روی آن شروع کردم. فضای سوررئال آنجا و مردمانش مرا مجذوب میکرد.
در کنار عکاسی به مدرسه تئاتر هم میرفتم، با دوستان ایرانی یک گروه تئاتر داشتیم که سالی یکبار به مناسبت عید نوروز نمایشی اجرا میکردیم. دوران بسیار خوبی بود و از انرژی زندهی نیویورک به درستی بهره میبردیم. نمایشگاههای متعددی بین سالهای ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۵ در آمریکا برگزار کردم.

بخش سوم نقل مکان به پاریس
در سال ۱۹۸۷ پروژه «کانی آیلند» را در یک گالری در شهر پاریس به نمایش گذاشتم. عاشق محیط این شهر شدم و در سال ۱۹۸۹ به آن نقل مکان کردم. شهری که امکاناتم در آن کمی محدودتر بود. در ابتدا تلاش کردم تاریکخانهای رنگی پیدا کنم که موفق نشدم. شروع کردم به نقاشی روی بشقابهای چینی که برخلاف انتظارم با استقبال بسیار خوبی روبرو شد و نشریههای آن زمانِ فرانسه درباره آن بسیار نوشتند. من اما دلم میخواست تا راهی پیدا کنم و دوباره به حرفهی عکاسی برگردم. در یک کارگاه «یادگیری نرمافزار فوتوشاپ» ثبت نام کردم و بدین ترتیب کار عکاسی را از سر گرفتم.
در ماه آپریل ۱۹۹۳ به من اطلاع دادند که مادرم در اثر سکته مغزی در کما به سر میبرد. بلافاصله تصمیم گرفتم به ایران بروم، اما دیر رسیدم و مادرم درگذشته بود. من ماندم و اتاقی پر از اشیاء، عکسها و خاطرات مادرم که دیگر آنجا نبود.

در میاناشیاء، نامهها و عکسهایِ رها شده از گذشته به دنبال راهی برای ثبت لحظاتِ حضور مادرم در این دنیا بودم. بدین ترتیب پروژهی عکاسی، بر اساس عکسهای قدیمی خانوادهام را آغاز کردم. خانم «رز عیسی» اولین نمایشگاه از عکسهای خانوادگی من را در لندن به نمایش گذاشت. پس از آن پروژههای گوناگونی با موضوعات مختلف کار کردم که تنها بعضی از آنها به نمایش عموم در آمدند.
ملکه نائینی در ادامه گفت: این روزها جای خالی دوستانم را در پاریس بسیار حس میکنم. خصوصاً بیژن صفاری که انسانی نازنین و استثنایی بود و آشنایی با او شانس بزرگی در زندگی من بود.

پاریسِ امروز برای من همچون صحنه تئاتری است که برخی از بازیگران آن از میان ما رفتهاند.
پس از انقلاب چندینبار به ایران سفر کردم. آخرین بار بر میگردد به ۲۵ سال پیش که در این سفر احساس عجیبی داشتم. اسم تمام خیابانها عوض شده بود، آدمها طور دیگری حرف میزدند، هم برای من ایران بود و هم نبود. این آخر سفر من به ایران بود. من جاهای زیادی زندگی کردهام، اما هیچکدام برای من معنی خانه را نداشته است.
گاهی احساس میکنم نه ایرانی هستم، نه فرانسوی و نه آمریکایی. انگار هیج جا ریشه ندارم و همه جا خارجی محسوب میشوم.
به ملکه نائینی گفتم: شما به زبان فارسی صحبت میکنید و با این زبان پیوندی عمیق دارید. با اینکه سالهاست که از ایران دور هستید اما اتفاقاتی که در آن میافتد ذهن و احساسات شما را تحت تأثیر قرار میدهد. این نشان از تعلق خاطری است که به ایران دارید. کشوری که سرنوشتاش برای شما مهم است حتی اگر دروناش احساس غربت کنید.
بله درست است. در زمان جنبش مهسا(ژینا)امینی، من تمام مدت وحشتزده پای اینترنت نشسته بودم و زندگیم به کلی فلج شده بود. از دیدن جسارت، شجاعت و هوش جوانان ایران حیرتزده بودم. جوانانی که آینده و زندگی پیش رویشان بود و میدیدیم که چگونه یکی یکی از بین میرفتند! چقدر نترس بودند، چه قدرتی داشتند. واقعاً حیرتانگیز بود. صدای آنها آنقدر رسا و بلند بود که تمام دنیا آن را شنید. شجاعت و دلیری آنها بیشک نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران است. صادقانه بگویم من به شخصه درس بسیار بزرگی از این همه شجاعت گرفتم.
دلم میخواست در سالهایی که از این اتفاق میگذرد کاری به یاد جوانان و این جنبش خلق کنم. اما هنوز نتوانستهام و در سکوت هستم. این روزها بیشتر در ابعاد کوچک نقاش میکنم و آخرین کارِ عکاسیام بر میگردد به قبل از اتفاقات ایران که پرترهای است از شهبانو فرح پهلوی است که به سفارش دوستی انجام دادم.
*هتل دونورد یکی از قدیمیترین بناهای پاریس است که در سال ۱۹۱۲ ساخته شده و مانند بیشتر مکانهای این شهر هنوز حال و هوای گذشته خود را حفظ کرده است. عمدهترین شهرت این هتل به دلیل فیلم (Hôtel du Nord) ساخته مارسل کارنه کارگردان فرانسوی در سال ۱۹۸۳ است که در این هتل فیلمبرداری شده است.

