چرا خیزش کنونی مردم ایران یک انقلاب است؟

شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴ برابر با ۰۳ ژانویه ۲۰۲۶


دکتر مهدی میرسعیدی، پژوهشگر و استاد دانشگاه – انقلاب‌ها معمولاً با صدای انفجار آغاز نمی‌شوند. آن‌ها از تغییری آرام اما عمیق در ذهن یک جامعه زاده می‌شوند. پیش از آنکه خیابان‌ها پر شوند و پیش از آنکه شعارها هم‌صدا گردند، لحظه‌ای فرا می‌رسد که مردم دیگر نظم موجود را نه طبیعی می‌دانند، نه قابل تحمل، و نه اصلاح‌پذیر. آن لحظه، لحظه‌ی تولد انقلاب است. حتی اگر هنوز نامش را بر زبان نیاورده باشند.

مردم ایران در دو دهه‌ی گذشته جنبش‌های متفاوتی را تجربه کرده‌اند. از جنبش دانشجویی ۱۳۸۲ و جنبش سبز ۱۳۸۸، تا اعتراضات دی ۱۳۹۶، خیزش آبان ۱۳۹۸ و سرانجام جنبش مهسا در ۱۴۰۱. هر یک از این جنبش‌ها، لایه‌ای از نارضایتی انباشته‌ی جامعه را آشکار کرد و مرزهای تازه‌ای از آگاهی جمعی را شکل داد. اما خیزشی که در پنج روز گذشته آغاز شده، ماهیتی متفاوت از حرکت‌های پیشین دارد. آنچه قیام کنونی را از قیام‌های گذشته متمایز می‌کند، صرفاً شدت یا گستردگی آن نیست، بلکه برخورداری از الگوی نوینی از سازمان‌یافتگی و رهبری است. خواست قیام‌کنندگان روشن، متمرکز و فاقد ابهام است. این خیزش بر پایه‌ی هسته‌هایی شکل گرفته که در ارتباط با یکدیگرند و از منطق شبکه‌ای پیروی می‌کنند. «گارد جاویدان» به‌عنوان هسته‌های اصلی و سرنمون این شبکه‌ها عمل می‌کند. هسته‌هایی هوشیار، دارای چشم و دیده‌بان، که تحولات میدان را رصد می‌کنند و واکنش‌ها را هماهنگ می‌سازند.

اگرچه آغاز این قیام خودجوش بنظر می‌رسد، اما تداوم آن با هماهنگی، هدایت و رهبری یک نفر (شاهزاده رضا پهلوی) همراه شده است. اگرچه کانون‌ها و هسته‌های اصلی گارد جاویدان هنوز به‌طور کامل وارد میدان نشده‌اند ولی می‌توان پیش‌بینی کرد که با افزایش خشونت رژیم در روزها و هفته‌های آینده نقش فعال‌تری را ایفا خواهند کرد. و اگرچه هنوز حضور مردم میلیونی نشده است اما آثار آمادگی مردم برای چنین حضوری کاملا هویداست.

در سوی دیگر، دستگاه سرکوب اعتمادبه‌نفس خود را از دست داده است. عملکرد آن نشانه‌هایی آشکار از سردرگمی، ناهماهنگی، ریزش نیرو و فرسایش توان عملیاتی را بروز می‌دهد. واکنش‌ها پراکنده، پرهزینه و فاقد انسجام پیشین‌اند. آنچه تاکنون رخ داده، توفنده‌ترین و گسترده‌ترین قیام ملی علیه جمهوری اسلامی از آغاز استقرار آن تاکنون بوده است. قیامی که با احتمال زیاد می‌رود تا طومار این نظام را درهم بپیچد.

اما در این میان، متفکرین و پژوهشگران با این پرسش مهم مواجه هستند که آنچه در ایران در جریان است یک اعتراض است یا یک انقلاب؟

شاید گفته شود که پنج روز، زمان کمی به نظر می‌رسد و تاریخ به ما آموخته که انقلاب‌ها فرآیندهایی بعضا طولانی و پرهزینه‌اند. در پاسخ اینکه، خطای رایج دقیقاً همین‌جاست. تصور اینکه انقلاب را باید از پایانش شناخت، نه از لحظه‌ای که آغاز می‌شود.

در تعریف کلاسیک علوم سیاسی و جامعه‌شناسی تاریخی، انقلاب پدیده‌ای است که در آن مشروعیت حاکم، قدرت سیاسی، و نهادهای مسلط به‌طور هم‌زمان دگرگون می‌شوند. تدا اسکوچپول در اثر کلاسیک خود States and Social Revolutions انقلاب را نه صرفاً تغییر نخبگان، بلکه «دگرگونی هم‌زمان ساختار دولت و مناسبات مشروعیت» می‌داند. فرآیندی که در آن دولت موجود دیگر قادر به بازتولید اقتدار خود نیست (Skocpol, 1979). با این حال، تقریباً تمام نظریه‌پردازان انقلاب بر یک نکته‌ی اساسی توافق دارند: فروپاشی مشروعیت همواره بر تغییر واقعی قدرت تقدم دارد. ماکس وبر مشروعیت را بنیان اطاعت سیاسی می‌داند و تأکید می‌کند که قدرت، زمانی پایدار است که از سوی جامعه «حقانیت» آن پذیرفته شود، نه صرفاً از طریق زور (Weber, 1922). از همین‌رو، لحظه‌ی انقلابی زمانی فرا می‌رسد که جامعه به این جمع‌بندی برسد که حاکمیت موجود نه فقط ناکارآمد، بلکه از اساس نامشروع است. یعنی دیگر شایستگی فرمان‌روایی ندارد. هانا آرنت نیز در تحلیل انقلاب‌ها نشان می‌دهد که سقوط رژیم‌ها پیش از آنکه در خیابان یا کاخ قدرت رخ دهد، در «ذهن و قضاوت اخلاقی مردم» اتفاق می‌افتد (Arendt, 1963). به بیان دیگر، انقلاب از جایی آغاز می‌شود که اطاعت فرو می‌ریزد، حتی اگر ساختار قدرت هنوز به‌ظاهر پابرجا باشد.

بسیاری از مردم ایران در جنبش ۱۴۰۱ بخوبی نشان دادند که رژیم حاکم، خلع مشروعیت شده‌است. و شاهد هستیم که با گذشت سه سال، طیف بیشتری از مردم به چنین نتیجه‌ای رسیدند.  آنچه امروز در خیابان‌های ایران شنیده می‌شود، نتیجه خلع مشروعیت نظام در ذهن جمعی ایرانیان است که دیگر زبان مطالبه‌ی اصلاح نیست. سخن از اصلاح قوانین، جابه‌جایی مدیران یا اجرای بهتر سیاست‌ها نیست. زبان خیابان، زبان نفی است؛ نفی کلیت نظام. این تغییر زبان، نشانه‌ای قطعی است. اعتراض‌ها زمانی انقلابی می‌شوند که مردم از «چه باید درست شود» عبور می‌کنند و به «چه باید برود» می‌رسند. و ما شاهد این رویکرد در تظاهرات جاری مردم هستیم.

از ویژگی دیگر انقلاب‌ها، گستردگی و سرایت‌پذیری سریع آن‌هاست. خصیصه‌ای که آن‌ها را از اعتراض‌های مقطعی یا شورش‌های موضعی متمایز می‌کند. در تجربه‌ی تاریخی، انقلاب‌ها یا از همان ابتدا حضور عمده مردمی دارند، یا اگر جرقه‌شان در نقطه‌ای محدود زده شود، در زمانی کوتاه از مرزهای جغرافیایی، طبقاتی و هویتی عبور می‌کنند. لحظه‌ای که یک حرکت اعتراضی از «مسئله‌ی یک گروه» فاصله می‌گیرد و به «زبان مشترک جامعه» بدل می‌شود، می‌توان گفت وارد فاز انقلابی شده است.

آنچه در چند روز گذشته در ایران رخ داده، دقیقاً از همین الگو پیروی می‌کند. اعتصاب و خیزش بازاریان تهران در طی یکروز به خیابان‌های اطراف شهر تهران کشیده شد، بعد دانشگاه به بازار پیوست و سپس ظرف چند روز، دامنه‌ی آن از مراکز شهری حتی به شهرهای کوچک‌تر گسترش یافت. بر اساس گزارش‌های میدانی و جمع‌بندی منابع مختلف، تا پایان پنجمین روز اعتراضات، تجمع‌ها و اعتصابات دست‌کم در ۳۲ شهر از نقاط مختلف ایران مشاهده شده است. این شهرها شامل تهران، کرج، مشهد، اصفهان، شیراز، تبریز، اهواز، رشت، ساری، قزوین، زنجان، اراک، همدان، سنندج، کرمانشاه، بندرعباس، بوشهر، یاسوج، قم و یزد می‌شود؛ شهرهایی با ترکیب‌های متفاوت جمعیتی، فرهنگی و سیاسی.

در این میان، مشارکت فعال مناطق لرنشین و بختیاری (در غرب و جنوب‌غرب کشور) اهمیت ویژه‌ای دارد. حضور سریع و پررنگ این مناطق در فاصله‌ای کوتاه، نشانه‌ای از پیوند خوردن خیزش کنونی با شبکه‌های اجتماعی و هویتی ریشه‌دار است که در تاریخ تحولات سیاسی ایران نقشی تعیین‌کننده داشته‌اند. هرچند در همین بازه‌ی زمانی کوتاه نیز نشانه‌هایی از گسترش اعتراضات در شهرهای دیگر کشور مشاهده می‌شود، اما بر اساس الگوهای پیشین و ساختار اجتماعی مناطق پیرامونی، می‌توان انتظار داشت که در صورت تداوم روند کنونی، استان‌های دارای بافت قومی و حاشیه‌ای( به‌ویژه مناطق بلوچ‌نشین، کردنشین و عرب‌نشین) به‌تدریج به کانون‌های فعال‌تری از کنش جمعی در جنوب و غرب ایران بدل شوند. تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که ورود این مناطق به صحنه‌ی اعتراضات سراسری، معمولاً نقش تعیین‌کننده‌ای در تعمیق و ملی‌شدن خیزش‌های اجتماعی ایفا کرده است. این مناطق همچون مناطق لرنشین، در عمل، همواره از بازوان اصلی حفاظت از تمامیت ارضی و امنیت ملی ایران در برابر تهدیدهای ملی بوده‌اند.

از منظر مقایسه‌ی تاریخی، سرعت و الگوی گسترش خیزش کنونی به‌طور معناداری با جنبش‌های پیشین تفاوت دارد. در جنبش سبز ۱۳۸۸، اگرچه جمعیت‌های میلیونی در تهران و چند کلان‌شهر شکل گرفت، جدا از خواسته متفاوت، گسترش جغرافیایی آن تدریجی، نابرابر و تا حد زیادی محدود به مراکز شهری بزرگ باقی ماند. اعتراضات دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ با سرعت بیشتری به شهرهای کوچک‌تر سرایت کردند، اما این گسترش عمدتاً انفجاری، کوتاه‌مدت و فاقد پیوستگی سازمانی بود. خیزش‌هایی که سریع اوج گرفتند و به همان سرعت نیز سرکوب شدند. در جنبش مهسا در سال ۱۴۰۱، اگرچه گستردگی جغرافیایی قابل‌توجهی دیده شد، اما فاصله‌ی زمانی میان جرقه‌ی اولیه و فراگیری ملی، طولانی‌تر و مبتنی بر موج‌های ناپیوسته بود. در مقابل، خیزش کنونی در بازه‌ای بسیار کوتاه (در حد چند روز) توانسته است هم‌زمان به مراکز سیاسی، اقتصادی، دانشگاهی و حتی شهرهایی با پیشینه‌ی محافظه‌کارانه نفوذ کند. این هم‌زمانی سرعت، وسعت و تداوم، آن را از جنبش‌های پیشین متمایز می‌سازد و از نظر تحلیلی، به الگوهای کلاسیک‌تر انقلاب‌ها نزدیک‌تر می‌کند. الگوهایی که در آنها جامعه، پیشاپیش به آستانه‌ی تحمل رسیده و تنها منتظر لحظه‌ی اتصال نارضایتی‌ها بوده است.

همسان شدن شعارها و مطالبات هم بسیار چشمگیر است. وقتی گروه‌های اجتماعی با تجربه‌های متفاوت، از نظر سبک زندگی، موقعیت اقتصادی یا پیشینه‌ی فرهنگی، به یک زبان سیاسی واحد می‌رسند، نشان می‌دهد که مسئله از سطح نارضایتی‌های موضعی عبور کرده و به بحران ساختاری تبدیل شده است. از سال‌های ۱۴۰۱ و حتی پیش‌تر، نشانه‌هایی از گرایش بخشی از جامعه‌ی ایران به بازتعریف نظم سیاسی با ارجاع به خاندان پهلوی قابل مشاهده بود. این گرایش که در ابتدا به‌صورت صداهایی پراکنده و غیرهم‌زمان بروز می‌کرد، به‌تدریج به یک مطالبه‌ی جمعی و منسجم‌تر تبدیل شده است. تکرار و همسانی شعارهایی چون «جاوید شاه» و طرح صریح خواست بازگشت پهلوی، بیانگر فرایند تمرکز و شفاف‌شدن این مطالبه در عرصه‌ی عمومی است. از منظر تاریخی، چنین لحظه‌ای (زمانی که گرایش‌های متکثر به یک بیان مشترک سیاسی فروکاسته می‌شوند) یکی از نشانه‌های کلاسیک ورود یک جامعه به مرحله‌ی تولد انقلاب است. مرحله‌ای که در آن «ما»ی جمعی بر تفاوت‌ها غلبه می‌کند.

سرعت زمانی گسترش یک خیزش اجتماعی در کشور، از نشانه‌های مهم دیگر ورود آن به فاز انقلابی است. در بسیاری از انقلاب‌های قرن بیستم و بیست‌ویکم، فاصله‌ی میان نخستین جرقه و فراگیری ملی بسیار کوتاه بوده است. برای نمونه، در انقلاب رومانی (۱۹۸۹)، اعتراضات از شهر تیمیشوارا آغاز شد و ظرف کمتر از ده روز به سقوط کامل رژیم چائوشسکو انجامید. در انقلاب‌های اروپای شرقی در سال‌های ۱۹۸۹–۱۹۹۰ (از آلمان شرقی تا چکسلواکی) گسترش اعتراضات از تجمع‌های محدود به بسیج سراسری، در بازه‌هایی کوتاه و شتابان رخ داد. در خاورمیانه نیز، انقلاب تونس (۲۰۱۰–۲۰۱۱) تنها طی چند هفته از یک اعتراض محلی به فروپاشی نظام سیاسی انجامید و در مصر (۲۰۱۱) فاصله‌ی میان نخستین تجمع‌ها تا شکل‌گیری حضور میلیونی در قاهره، کمتر از دو هفته بود. وجه مشترک همه‌ی این تجربه‌ها آن است که جامعه پیش‌تر به آستانه‌ی تحمل رسیده بود و تنها به یک نشانه نیاز داشت تا نارضایتی انباشته‌شده‌ی خود را به کنش جمعی بدل کند. از این منظر، آنچه در روزهای اخیر ایران مشاهده می‌شود، نه خلق ناگهانی خشم، بلکه آشکار شدن خشم و نارضایتی‌ای است که پیش‌تر در لایه‌های مختلف جامعه انباشته شده بود. تبدیل نارضایتی‌های پراکنده به آگاهی جمعی در ایران رخ داده است. در تاریخ انقلاب‌ها، این لحظه همان نقطه‌ای است که جامعه، آگاهانه یا ناآگاهانه، وارد مسیری می‌شود که بازگشت از آن به وضعیت پیشین دیگر ممکن نیست.

ریزش ارگان‌ها و زیرساخت‌های حکومت، از شاخص‌ترین و در عین حال تعیین‌کننده‌ترین معیارهای ورود یک جامعه به فاز انقلابی است. انقلاب‌ها صرفاً در خیابان رخ نمی‌دهند. آن‌ها زمانی معنا پیدا می‌کنند که ماشین اداره‌ی قدرت از درون دچار اختلال، تردید و فرسایش شود.

در همه‌ی انقلاب‌های کلاسیک، از روسیه‌ی ۱۹۱۷ تا اروپای شرقی در دهه‌ی ۱۹۸۰، پیش از فروپاشی رسمی حکومت، نشانه‌هایی آشکار از ریزش در بدنه‌ی اجرایی و سرکوب‌گر دیده می‌شود: سکوت‌های معنادار، تعلل در اجرای دستورات، تناقض در پیام‌ها، و شکاف میان فرماندهی و بدنه. و البته این ریزش‌ها تنها با اعلام وفاداری علنی به مردم آغاز نمی‌شوند. بلکه در قالب بی‌عملی، نافرمانی پنهان، یا عقب‌نشینی‌های تاکتیکی ظاهر می‌شوند. اما همین ترک‌های ظاهراً کوچک، نشان‌دهنده‌ی فرسایش اقتدارند.

در روزهای اخیر، نشانه‌های این فرسایش در ایران به‌تدریج قابل مشاهده است. آشفتگی در تصمیم‌گیری، استعفا و جابجایی افراد مثل آنچه در خصوص رئیس بانک مرکزی رخ داد، تغییر مکرر روایت‌های رسمی از سازش با تظاهرکنندگان تا تهدید، استفاده‌ی فزاینده از تهدید به‌جای اقناع در شهرهای کوچکتر، و اتکای بیش از حد به خشونت و قتل تظاهر‌کنندگان و شلیک مستقیم به آنها در همدان، فسا و لردگان، همگی بیانگر وضعیتی هستند که در آن نهادهای حکومتی دیگر از «اطمینان به اطاعت» برخوردار نیستند. حکومتی که مطمئن است، نیازی به فریاد زدن ندارد، نیازی به نمایش دائمی قدرت ندارد و نیازی به توجیه مداوم اقدامات خود نمی‌بیند.

نشانه‌های ریزش در زیرساخت‌های حکومت، به‌ویژه در بدنه‌ی نظامی، به‌صورت فزاینده‌ای قابل مشاهده است. در این میان، شکل‌گیری گروه‌هایی متشکل از نیروهای جداشده از ساختار نظامی (از جمله مجموعه‌ای که خود را «تیپ سیمرغ» معرفی کرده است) بازتابی از این فرسایش درونی تلقی می‌شود. بیانیه‌ها و پیام‌های منتشرشده از سوی این گروه، که در آن‌ها از سربازان خواسته می‌شود از اجرای دستورات سرکوبگرانه تمرد کرده و در کنار مردم قرار گیرند، نشان می‌دهد که شکاف میان فرماندهی و بدنه در حال تعمیق است. بروز چنین پدیده‌هایی یکی دیگر از نشانه‌های کلاسیک تضعیف انسجام نیروهای مسلح در دوره‌های بحرانی و پیشاانقلابی به‌شمار می‌آید.

البته این ریزش تنها به نیروهای نظامی و امنیتی محدود نمی‌شود. هنگامی که رسانه‌های رسمی دچار تناقض می‌شوند، نهادهای اداری کند یا مختل می‌گردند و بخش‌هایی از بدنه‌ی بوروکراتیک از ایفای نقش فعال خودداری می‌کنند و تایید و تعویض افراد، وزرا، سرپرست و افراد رخ می دهد، ما با نشانه‌های کلاسیک زوال اقتدار روبه‌رو هستیم. اینجاست که حکومت دیگر نمی‌تواند «وضع عادی» حکمرانی را ادامه دهد.

در چنین شرایطی، حتی اگر ساختار ظاهری قدرت پابرجا باشد، کارکرد آن تضعیف شده است. دولت همچنان فرمان می‌دهد، اما اجرای فرمان‌ها ناپایدار و پرهزینه می‌شود. شهر‌ها و سازمانها را تعطیل می‌کند و عملا قدرت اداره کشور را از دست می‌دهد. این همان نقطه‌ای است که نظریه‌پردازان انقلاب از آن به‌عنوان «بحران دولت» یاد می‌کنند. بحرانی که نه حاصل یک شکست نظامی، بلکه نتیجه‌ی از دست رفتن انسجام درونی است.

و در نهایت، از هم‌پاشی قدرت مرکزی است. نقطه‌ای که در تاریخ انقلاب‌ها همواره مقصد بوده است. قدرت سیاسی، هرچقدر هم که بر نهادها و نیروهای امنیتی متکی باشد، در نهایت به یک «مرکز تصمیم‌گیری» وابسته است. وقتی آن مرکز دچار اختلال شود، کل سازه‌ی قدرت به‌صورت دومینویی فرو می‌ریزد. در بسیاری از انقلاب‌ها، این لحظه با پدیده‌ای تکرارشونده همراه است: ناپدید شدن رهبر، نه لزوماً به معنای فیزیکی، بلکه به معنای خروج از صحنه‌ی تصمیم‌گیری مؤثر.

ناپدید شدن رهبر، اغلب درست پیش از سقوط رسمی نظام رخ می‌دهد. رهبر دیگر سخن نمی‌گوید، یا اگر هم سخن می‌گوید، کلماتش فاقد اقتدار پیشین است. پیام‌ها کلی، تکراری، یا متناقض می‌شوند. تصمیم‌ها با تأخیر اتخاذ می‌گردند و مسئولیت‌ها به پایین‌دست منتقل می‌شود. این همان لحظه‌ای است که قدرت مرکزی، عملاً توان هدایت را از دست می‌دهد. حتی اگر هنوز نمادهای رسمی پابرجا باشند. در انقلاب‌های کلاسیک، از اواخر سلطنت لوئی شانزدهم تا واپسین ماه‌های حکومت‌های کمونیستی اروپای شرقی، این خلأ رهبری پیش از فروپاشی نهایی به‌روشنی قابل مشاهده بود. و ما امروز شاهد غیبت رهبر رژیم آخوندی و بروز آثار نبود «حاکمیت مؤثر» در ایران هستیم. بازتاب این وضعیت را می‌توان در شعارهای خیابانی مردم «موشعلی» مشاهده کرد. شعارهایی که به‌روشنی فقدان رهبر در رأس نظام را منعکس می‌کنند و نشان می‌دهند که مرکز قدرت، از نظر نمادین و عملی، دچار خلأ شده است.

از این نقطه به بعد، انقلاب وارد مرحله‌ای می‌شود که بازگشت به وضعیت پیشین دیگر ممکن نیست. حتی اگر سرکوب تشدید شود یا وعده‌هایی داده شود، خلأ مرکزیت ترمیم نمی‌شود. قدرتی که نتواند خود را در قالب یک اراده‌ی روشن، قابل رؤیت و قاطع بازنمایی کند، عملاً فروپاشیده است. حتی اگر سقوط رسمی آن هنوز اعلام نشده باشد.این نقطه را شاید نشانه‌ی بلوغ انقلاب در ایران دانست.

از نگاه من، نام‌گذاری این خیزش به‌عنوان «انقلاب»، یک بازی زبانی یا هیجان سیاسی نیست. این نام‌گذاری، توصیف دقیق یک واقعیت اجتماعی به روز است. انقلاب‌ها را نباید با نتیجه‌ی نهایی‌شان سنجید، بلکه باید از لحظه‌ای شناخت که جامعه تصمیم می‌گیرد دیگر به عقب بازنگردد. آن لحظه برای ایران، اکنون است.

 


رفرنس‌ها:

  • Skocpol, T. (1979). States and Social Revolutions. Cambridge University Press.
  • Weber, M. (1922). Economy and Society. University of California Press.
  • Arendt, H. (1963). On Revolution. Viking Press.

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۸ / معدل امتیاز: ۴٫۳

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=393794