بهزاد پرنیان – به یاد همهی جاویدنامانی که اینروزها جای خالیشان در رستاخیز ملی ایرانیان، به رهبری شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی، با ایستادگی همرزمانشان پُر میشود.

در واپسین سالهای دوری از وطن، پادشاه فقید محمدرضا شاه پهلوی کتاب «پاسخ به تاریخ» را نوشت؛ نه صرفاً برای دفاع از خویش، بلکه برای ثبت حقیقت در برابر تحریف. آن کتاب، شهادتنامهی یک پادشاه در غربت بود؛ آمیختهای از عشق به ایران، اندوهِ فروپاشی، و حسِ وظیفهای که حتی فِرقَتِ از میهن نیز نتوانست خاموشش کند.
امروز، پس از چهار دهه، تاریخ دوباره به صدا درآمده است.
اما اینبار نه از پشت میزِ یک پادشاه دور از وطن، که از حنجرهی یک ملت بیدار.
در بازگشت و مروری کوتاه بر نشست «همکاری ملی» مونیخ در ۲۶ ژوئیهی ۲۰۲۵، به میزبانی رضا شاه دوم پهلوی، با نظربازیِ یک حقیقتِ بیچونوچرا روبرو میشویم؛ حقیقتی که امروز به دو عین درآمده است: عیان و عمل.
آنچه در آن روز رخ داد، صرفاً یک «کنفرانس» یا قابی از یک نمایشی سیاسی نبود. آن نشست، دمیدنِ صورِ اسرافیل بود برای احضارِ نگارندگانِ تاریخ در هزارهی سوم؛ نسلی که امروز از آن با نامهایی چون «نسل شیکِ پاسارگادی»، «نسلِ زد» و به تعبیر شهریار ایران، «نسلِ وی (V)» یاد میشود.
آری امروز، «پاسخ به تاریخِ» آریامهر فقید، از قفسهها بیرون آمده است؛ اما اینبار نه برای خوانده شدن، بلکه برای ادامه یافتن. و این همان نسل شیکِ پاسارگادی است که اینبار نه با جوهر، که با همدلی، همبستگی، رشادت، خیزش و پرداختِ هزینهای به بهای جان، دیباچهای به رنگ خون بر آن مینویسد:
دوش گفتم به قلم نامِ حبیبم بنویس رگِ جانم زد و بنوشت به خون، ایران را
و در مقابل، آن اندک ریزهخوارانی که هنوز به امیدِ گسترده ماندنِ خوانِ جیرهخواری این رژیم دل بستهاند و امروز از پشت میزهای امن رسانهای این صدا را پروپاگاندا مینامند، نه آنکه یک واقعیت ساده را انکار کرده باشند، بلکه با تظاهر به کری و کوری و زوالِ اراده، خود را از درک آن محروم ساختهاند.
صدایی که همزمان از زاهدان تا رشت، از تبریز تا شیراز، از تهران تا مشهد و از آبدانان تا جیرفت و تا دورترین تبعیدگاههای ایران حتی به گوشِ سنگینترین گوشها نیز رسیده است؛ نه آنکه ساخته بلکه انباشت میشود و امروز «صِیحهی مرگِ» ناگهانی رژیم ملاها گشته. این صدا نه محصول اتاق فکر است و نه نتیجه مهندسی رسانهای؛ بلکه برآمده از حافظهای تاریخیست که پس از سالها سرکوب و خاموشی، اکنون نه فقط به سخن درآمده، بلکه به اراده بدل شده گشتهاست.
و درست از همین نقطه است که روایت، دیگر به گذشته محدود نمیماند. آنچه در مونیخ شنیده شد، پاسخِ یک نسل به یک کتاب نبود؛ ادامهٔ همان تاریخ بود که امروز در قامت انسانهای زنده، سطر به سطر آن در خیابانهای ایران و سرتاسر گیتی، توسط نسلهایی که دیگر تاریخ را نمیخوانند، بلکه آن را زیستهاند، بیواسطه و بیپرده، به صحنه کشیده و فریاد زده میشود.
اینجاست که «پاسخ به تاریخ» از متن عبور میکند و به واقعیت بدل میشود؛ به زبان جمعیِ ملتی که تصمیم گرفته است اینبار، نه موضوع قضاوت تاریخ، بلکه رقمزنندهی آن باشد.
آنان که هنوز خود را به کری و کوری میزنند و در رسانهها مدعیاند این صداها «صداگذاری» یا «پروپاگاندا»ست، یک حقیقت ساده را خواسته نادیده میگیرند:پروپاگاندا را میتوان ساخت، اما پیوستگی را نه.
وقتی یک شعار، یک پرچم و یک خواست، همزمان از دورافتادهترین روستاها تا قلب کلانشهرها و از ایران تا تبعیدگاهها شنیده میشود، این نه پروژهی رسانهای، که بازگشت حافظهی تاریخی یک ملت است.
در مونیخ، چهرههایی ایستاده بودند که هر کدام سند زندهی این تاریخاند.
بدنهایی که رد شکنجه را با خود حمل میکردند، زنانی که همزمان قربانی ستم سیاسی و جنسیتی شده بودند، پدران و مادرانی که داغ فرزندان آزادیخواهشان را به نشان شرافت بر سینه داشتند، و زنانی چون عصمت وطنپرست که بیواهمه فریاد زدند: «برخیزید! ایران را نجات دهید!»
این صداها تمرین نبود؛ تداوم بود.
امروز، همان پاسخ، از خیابانها داده میشود: ملت ایران دریافته است آنچه در ۵۷ از دست رفت، فقط یک نظام سیاسی نبود؛ ستون فقرات هویتی و تاریخی بود که فرو ریخت. و اکنون، پس از ۴۶ سال، ملت در زنجیر و ملت در تبعید، دوباره به یک زبان سخن میگویند؛ زبانی که نامش ملیگرایی ایرانی و خواستش بازگشت به پیوند شاه و ملت است.
در «پاسخ به تاریخ»، شاه فقید نوشت: «تاریخ قضاوت خواهد کرد.»
امروز، تاریخ نهتنها قضاوت میکند، بلکه شاهد است.
از خون ژینا تا ایستادگی نیکا، از فریاد مادر ستار تا بغض پدر پویا، از جسارت مجیدرضا تا استقامت فاطمه سپهری و همرزمانش تا ابول کورکور که فریاد میزد: «این نسیم دگرگونی را به طوفان بدل کنید ( شلوغش کنید).»
آری، اینها روایتهای ساختگی نیستند؛ اینها زنجیرهی پیوستهی یک ارادهی ملیاند.
تاریخ دیگر در قالب کتابی خاکخورده در قفسههای پاریس و قاهره نیست.
تاریخ، امروز بر دیوارهای شهرها نوشته میشود؛ با شعار، با پرچم شیروخورشید، با نام پهلوی. و در پیشاپیش این خیزش، پرچمدار جنبش ملی، همان فرزندی ایستاده که پدرش در تبعید نوشت و ملت امروز پاسخ میدهد.
و پاسخ نسل ما به تاریخ، روشن و بیابهام است:
ما شنیدیم.
ما آموختیم.
ما برخاستیم.
و اینبار، نه فریب میخوریم، نه عقب مینشینیم.
ایران را، با آگاهی و همبستگی، پس میگیریم.
پاینده ایران
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.



