مهدی مصلحی – مردم ایران امروز باری را بر دوش میکشند که در تاریخ اروپا، حاصل تلاش همزمان و تدریجی چندین ملت بود؛ ملتهایی چون فرانسه، ایتالیا، بلژیک، هلند، اتریش و انگلستان که طی چند قرن، رنسانس فکری و سپس عصر روشنگری را رقم زدند.
آنچه در اروپا در بازهای طولانی، با هزینههای سنگین اما در محیطهایی نسبتاً امنتر شکل گرفت، اکنون مردم ایران ناچارند بهتنهایی، فشرده و در شرایطی بهمراتب خشنتر، بیرحمانهتر و پرهزینهتر پیش ببرند.
رنسانس و عصر روشنگری صرفاً جنبشهای هنری یا فلسفی نبودند؛ بلکه به معنای رهایی عقل از سلطهی جزماندیشی، تقدسزدایی از قدرت، بازتعریف جایگاه انسان و بهرسمیتشناختن کرامت فردی بودند. این تحولات، بنیان علم مدرن، حقوق بشر، پاسخگویی حاکمیت و تفکیک دین از قدرت سیاسی را بنا نهادند.
امروز، مردم ایران با هزینهی جان، برای آزادی و آیندهی خود، بهایی را میپردازند که جهان هنوز عمق آن را بهدرستی درک نکرده است. در همین روزها، گزارشهایی از کشتهشدن حدود دوازده هزار انسان در بازهای بسیار کوتاه – در حد دو روز – حکایت دارد؛ فاجعهای انسانی که نهتنها با سرکوب عریان و گلولههای جنگی همراه بوده، بلکه با پنهانسازی سیستماتیک اجساد، دفنهای مخفیانه، حذف اسامی، گروگانگیری پیکر کشتهشدگان و انکار رسمی تکمیل شده است.
در مواردی، خانوادهها برای تحویل گرفتن جسد عزیزانشان، ناچار شدهاند هزینهٔ تعداد گلولههایی را که به فرزندشان شلیک شده، به قاتلان بپردازند. بعید است چنین جنایتی- در این سطح از قساوت و سازمانیافتگی-در تاریخ بشر سابقهای داشته باشد.
این حکومت اسلامی، برای سرپوش گذاشتن بر این جنایات، در قرن بیستویکم اینترنت را قطع میکند تا تصاویر این کشتارها به صحنهی بینالمللی راه نیابد. سکوت تحمیلی، خود بخشی از سازوکار جنایت است.
آنچه امروز در ایران رخ میدهد، نقد یک باور شخصی یا ایمان فردی نیست؛ بلکه افشای ایدئولوژیای سیاسیشده است که تحت نام دین، به ابزاری برای سلطه، حذف عقلانیت و نابودی کرامت انسان تبدیل شده است؛ ایدئولوژیای که نهفقط خاورمیانه، بلکه جوامع اروپایی و آمریکایی را نیز درگیر و آلوده کرده است.
چرا میگوییم این یک رنسانس است؟
زیرا عقبماندهترین و مخوفترین بخش اجتماعی – که خود را در پوشش دین تعریف میکرد – در شرایط ضعف شعور سیاسی و ناتوانی جریانهای سیاسی وقت، توانست در برابر مدرنیتهی جامعهی ایرانی قد علم کند. مردمی که دین را امری بیخطر، محدود به نماز و روزه میپنداشتند، از جزمیت و ظرفیت ویرانگر مذهب سیاسی آگاه نبودند و گرفتار این اژدهای نسبتاً خفته شدند.
این نیروها، همراه با جریانهایی که چریکهای دوران دموکراسی بودند، دستبهدست هم دادند تا مدرنیته را به زیر بکشند.
از همان روز نخست، روحانیت حاکم بساط اعدام، قتل، زندان و سرکوب را به نام انقلاب و انقلابیگری برپا کرد. با ایدئولوژی جهانگرای خود، خشونت، کشتار و وحشیگری را تحت نام مذهب و با اتکا به تاریخسازیهای جعلی، به سراسر خاورمیانه، شمال آفریقا و حتی جوامع اروپایی و آمریکا صادر کرد.
در همهٔ این جوامع، عقبماندهترین لایههای اجتماعی خود را در این مذهب سیاسی بازتعریف کردند و آن را به مطالبهای سیاسی بدل ساختند؛ و بدینگونه، یکی از عمیقترین معضلات اجتماعی جهان معاصر شکل گرفت.
اما در ایران، این اژدها به اوج شیوهٔ حیات خود رسید: زیست در بحران و تولید مداوم بحران. فساد ساختاری، غارت اموال عمومی، سرکوب و کشتار مردم، و ناهماهنگی کامل با جهان پیرامون، ذات این جریان بوده است.
جهان دیگر نمیتواند این غدهٔ چرکین و عقبمانده را تحمل کند؛ جریانی که جز بحران، چیزی از آن متصاعد نمیشود.
امروز، مردم ایران در برابر این اژدها ایستادهاند – واقعاً تنها و یکتنه. آن جریانهای سیاسی که زمانی مبارزهی مسلحانه را هم استراتژی و هم تاکتیک میدانستند، به اروپا و آمریکا گریختند و مبارزهشان به شعار دادن از راه دور هم استراتژی و هم تاکتیک تقلیل یافت؛ در حالی که مردم، دست خالی، در برابر گلوله ایستادهاند.
بهدرستی میتوان گفت رنسانس قرن بیستویکم آغاز شده است؛ رنسانسی که نه در سالنهای دانشگاهی، بلکه در خیابانها، زندانها، خانههای داغدار و سکوتهای شکستهشده شکل میگیرد.
شاید ما که در دل این روزها زندگی میکنیم، هنوز بهروشنی متوجه عظمت آنچه در حال وقوع است نباشیم؛ اما تاریخ بیتردید این روزها را ثبت خواهد کرد – و نهفقط آنچه رخ داد، بلکه واکنش ما را نیز.
بیتردید، تأثیرات این رنسانس محدود به مرزهای ایران نخواهد ماند. نخست، کشورهای همسایه و منطقهی خاورمیانه و شمال آفریقا را دربر خواهد گرفت؛ سپس این امواج فکری و اجتماعی به اروپا، آمریکا و دیگر نقاط جهان خواهد رسید.
حتی امروز نیز در خود اروپا، برخی جریانها تحت عنوان هویت دینی، خواستار احکام شرعی اسلامی، اقتصاد اسلامی و ساختارهای حقوقی و اجتماعی مبتنی بر مذهب هستند. اما با پیشروی این رنسانس، بهتدریج روشن خواهد شد که جامعهی مدرن نمیتواند با نسخههای جزماندیشانه و فراتاریخی اداره شود و همزیستی انسانی، تنها با همگامی با زمان، عقلانیت و ارزشهای جهانشمول ممکن است.
همزمان، حکومت اسلامی برای سرکوب مردم ایران، از نیروهای نیابتی و جزماندیش منطقهای- از عراق، لبنان، افغانستان، پاکستان و حتی بخشهایی از آفریقا – استفاده میکند؛ و درست به همین دلیل، ثمرات این عصر روشنگری ناگزیر به این جوامع نیز بازتاب خواهد یافت.
اسلام پس از این رنسانس باقی خواهد ماند -چنانکه مسیحیت پس از عصر روشنگری باقی ماند – اما دین، بهجای ابزار سلطهی اجتماعی و سیاسی، به حوزهی وجدان فردی بازخواهد گشت.
با اینهمه، غمانگیزترین بخش تاریخ، آنجاست که در هیچ کتابی بهدرستی ثبت نمیشود:
لحظهای که مادری خبر کشتهشدن فرزند جوانش را میشنود؛ و زمانی که برای تحویل گرفتن پیکر او، از وی بهای گلولهها را مطالبه میکنند.
اینها بخشهایی از تاریخاند که انسان باید با تمام سلولهای وجودش آنها را درک کند.
نامها در تاریخ ثبت خواهند شد؛ نام آنان که در کنار مردم ایستادند و این رنسانس را راهبری کردند – از جمله شاهزاده رضا پهلوی- و نام دولتهایی چون چین و روسیه که در حمایت از حکومت اسلامی در سرکوب مردم بیدفاع نقش داشتند؛ نام دولتها، رسانهها و نشریاتی که در کنار مردم ایران ایستادند و این رنسانس را ثبت کردند و روزی در آرشیو خود خواهند نوشت که رنسانس قرن بیستویکم را پوشش دادند.
اما در نهایت، نوشتن نامها چیزی نمیافزاید؛ این وجدان و خرد انسان است که داوری نهایی را انجام خواهد داد.
فرزندان ما خواهند پرسید: در زمانی که حقیقت با خون نوشته میشد، ما کجا ایستاده بودیم؟ سکوت کردیم؟ تنها نظارهگر بودیم؟ و یا سهم خود را -حتی اندک- در این دگرگونی عظیم اجتماعی ادا کردیم؟
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




