مقدمه: دادگاه بهمثابه نبرد نهایی بر سر تاریخ
بهزاد پرنیان – فروپاشی یک رژیم اقتدارگرا، هرچند در نگاه نخست لحظهای رهاییبخش و امیدآفرین است، اما بههیچوجه بهمعنای پیروزی حقیقت نیست و برای به انجام رساندن این مهم، گامهای مهمتری بایستی برداشته شوند. تاریخ به ما آموخته است که درست در همان لحظهای که قدرت سیاسی نظامهای دیکتاتور و تمامیتخواه فرو میریزد، نبردی خطرناکتر در شُرُفِ آغاز است: نبرد بر سر روایت. در این میدان، دیکتاتورها و عاملان سرکوب میکوشند پیش از آنکه پاسخگو شوند، خود را به قربانی، خطاکارِ قابلگذشت، یا مدیرانی «اشتباهکار اما خیرخواه» بدل کنند.
و در این میان خطر اصلی پس از سقوط، نه صرفاً بازگشت سرکوب، بلکه پاککردن رد جنایت، تعلیق مسئولیت، و عادیسازی خشونت از یکسو، و بازنویسی دلایل جنایت به دست عاملان آن در پوشش زبان قانون و آشتی، از سوی دیگر است.
در چنین بزنگاههایی، دادگاهها اگر با درک سیاسیِ دقیق از نقش خود برپا نشوند، میتوانند بهجای ابزار عدالت، به سکویی برای تطهیر جنایت، بازتولید مشروعیت فروپاشیده و حتی از ابزار عدالت، به تریبون توجیه بدل شوند.
در تاریخ معاصر، نمونهای روشنتر از دادگاههای نورنبرگ نمیتوان یافت. اما نورنبرگ تنها زمانی معنا پیدا میکند که آن را نه صرفاً بهعنوان محاکمه رهبران نازی، بلکه بهمثابه تلاشی آگاهانه برای جلوگیری از «نوشتن تاریخ توسط شکستخوردگان» درک کنیم. شکست نظامی رایش سوم، بهتنهایی مانع آن نبود که رهبرانش بکوشند گذشته را بازتعریف کنند. خطر آنجا میتوانست باشد که جنایت، در قالب «تصمیمات دولتی»، «ضرورتهای جنگی»، یا «اقتضائات تاریخی» بازبستهبندی شود.
آدولف هیتلر در آغاز جنگ جهانی دوم با اطمینان گفته بود که تاریخ را پیروزان خواهند نوشت و آلمان پس از جنگ چنان گسترش خواهد یافت که دیگر قابل شناسایی نباشد. آنچه رخ داد، وارونگی کامل این خیال بود. آلمان ناشناختنی شد، اما نه از سر عظمت، بلکه بهسبب پیامدهای حکمرانیای که از هر عرف، منطق و مسئولیت تاریخی تهی بود. بااینحال، این ویرانی نه پیامد سقوط نازیسم، بلکه نتیجه مستقیم اصرار رژیم بر ادامه سیاستهای جنگافروزانه و توسعهطلبانه تا مرز نابودی کامل بود. این تمایز باید با دقت حفظ شود: ویرانی، محصول بقای یک رژیم جنایتکار است، نه نتیجه رهایی از آن.
پس از شکست، رهبران نازی تلاش کردند تا این حقیقت را پنهان کنند. آنان کوشیدند بار مسئولیت را از دوش خود برداشته و آن را به «شرایط جنگ» یا «ضرورتهای تاریخی» پیوند بزنند. اگر دادگاه نورنبرگ به میدان جدلهای فلسفی و سیاسی بدل میشد، این تلاش میتوانست موفق شود. درست در همین نقطه است که تجربه هرمان گورینگ اهمیت پیدا میکند.
گورینگ، نفر دوم رایش سوم، بهخوبی آگاه بود که دادگاه صرفاً محل پاسخگویی نیست، بلکه صحنهای عمومی برای شکلدهی به روایت است. او با دقت، خط فکری دادستانهای چهار قدرت پیروز را بررسی کرده بود و آماده بود هر پرسش ماهوی یا هنجاری را به فرصتی برای دفاع از «دولت مستقر آلمانِ پیش از سقوط» تبدیل کند. خطر آنجا بود که متهم، بهجای پاسخگویی درباره جنایت، در مقام سخنگوی عقلانیت سیاسی بنشیند.
این خطر، در بخشی از بازپرسیهای اولیه، بهطور جدی پدیدار شد. زمانی که رابرت جکسون دادستان آمریکایی با یک استراتژی غلط، پای به میدان پرسشگری از مرد دوم حکومت نازیها گذاشت! پرسشهای دادستان آمریکایی بهجای تمرکز بر دستور، زنجیره فرمان و پیامد عینی، به مشروعیت، فلسفه تاریخ یا ضرورتهای سیاسی بنا نهاده شده بود و عملاً میدان بازی را به گورینگ واگذار نمود.
تجربه نورنبرگ هشدار میدهد که اخلاقگرایی انتزاعی، اگر جای فکتمحوری بنشیند، قابلیت آن را دارد که عدالت را به طور جدی تضعیف کند.
نقطه چرخش زمانی رخ داد که مسیر پرسشها تغییر کرد؛ لحظهای که دادستان بریتانیایی به روند دادخواهی و پرسشگری ورود کرد و بهجای جدل، بر سند، ساختار و اثر تمرکز نمود. پرسشها کوتاه، بسته و غیرقابل فرار شدند. دیگر جایی برای خطابه نبود. گورینگ مجبور شد با واقعیتهای کوچک اما مرگبار روبهرو شود: این دستور، این امضا، این پیامد. در این لحظه، روایت فرو ریخت. این تجربه بهروشنی نشان داد که فکت، دشمن طبیعی سفسطه است.
ایرانِ پس از جمهوری اسلامی ( که آزادی و بازسازی سیاسی، نتیجه محتوم فروپاشی این نظام خواهد بود ) با خطری مشابه روبهروست. سران و کارگزاران این حکومت، دههها در تولید زبان توجیه، فرافکنی و تقدیس خشونت تمرین کردهاند. اگر دادگاههای آینده، بهجای فکت، به عرصه بحثهای کلی درباره امنیت، دشمن یا مصلحت نظام کشیده شوند، همان الگو تکرار خواهد شد.
هشدار باید روشن باشد: نباید اجازه داد دادگاهها به منبر بدل شوند. نباید اجازه داد جنایت، در پوشش «شرایط خاص» بازتعریف شود.
تجربه نورنبرگ نشان میدهد که تنها راه جلوگیری از این خطر، ساختن پروندههایی است که بر سه محور استوار باشند: سند، زنجیره فرمان، و اثر عینی. هرجا یکی از این سه سست شود، لاجرم دروازه تحریف گشوده خواهد شد.
در این میان، یکی از خطرناکترین ابزارهای جنایتکاران، روایتِ «یا ما، یا ویرانی» است. جمهوری اسلامی سالها کوشیده است با ارجاع به سوریه، سقوط خود را مترادف با فروپاشی ایران جلوه دهد. اما تجربه تاریخی خلاف این را نشان میدهد. برخلاف آلمان نازی که در جریان یک جنگ جهانی ویران شد، جمهوری اسلامی بدون ورود به هیچ جنگ تمامعیار خارجی، فرهنگ، منابع طبیعی، سرمایه انسانی و بنیانهای اجتماعیِ ایران را نابود کرده است. ویرانی امروز ایران، محصول بقای این نظام است، نه نتیجه گذار از آن.
دادگاههای آینده ایران، اگر بخواهند حافظه ملی را از این تحریفها مصون بدارند، باید این حقیقت را بیوقفه یادآوری کنند. خطر آن نیست که عدالت سختگیرانه باشد؛ خطر آن است که عدالت سهلانگار شود. نورنبرگ به ما آموخت که دادگاه، اگر به میدان جدل بدل شود، شکست میخورد. اما اگر میدان حقیقت بماند، حتی قدرتمندترین سفسطهگران نیز فرو میریزند.
پاینده ایران
جاوید شاه
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




