بیسمارک، ترامپ و دکترین «پیروزی»

یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ برابر با ۰۸ فوریه ۲۰۲۶


بهزاد پرنیان‌ – مارگارت تاچر، نخست‌وزیر محافظه‌کار بریتانیا، در سخنرانی خود در کنگره‌ی آمریکا، با نقل جمله‌ای از اتو فون بیسمارک، جوهره‌ی یک منطق قدرت را به‌روشنی صورت‌بندی کرد؛ منطقی که امروز بیش از هر زمان دیگری با دکترین سیاسی دونالد ترامپ هم‌پوشانی دارد:
«آیا من جنگ می‌خواهم؟
البته که نه!
اما پیروزی؟!
البته که می‌خواهم.»

بی‌گمان بسیاری با نگارنده‌ی این متن هم‌عقیده‌اند که این گزاره، هسته‌ی یک منطق سیاسی است: پیروزی بدون درافتادن در جنگی با تبعات سنگین سیاسی و تاریخی.
همان منطقی که به‌روشنی می‌توان آن را در رویکرد دونالد ترامپ نسبت به برخورد نظامی مشاهده کرد.
به نظر می‌رسد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، به‌دنبال جنگ‌های پرهزینه، اشغال نظامی، یا پروژه‌های نئوکان‌محورِ «تغییر رژیم از بیرون» نیست. او به‌دنبال پیروزی‌ای قابل محاسبه است؛ پیروزی‌ای که هزینه‌های آن اعم از سیاسی، لجستیکی و انسانی محدود، قابل کنترل و قابل تحقق باشد.

نمایش قدرت نظامی، فشار روانی، تحریم‌های هدفمند، و حتی مذاکراتی که عمداً به بن‌بست می‌خورند، همگی ابزارهای همین منطق‌اند؛ منطق تحمیل نتیجه، نه مدیریت بحران.

در حقیقت، هنگامی که به بحران رژیم ملاها در ایران می‌نگریم، درمی‌یابیم که فرمول دیرینه‌ی بیسمارک، امروز با رویکردی مدرن و مسلح به بازی‌های روانی، توسط رئیس‌جمهور آمریکا در حال پیگیری است:«پیروزی بدون جنگ.»
اما از نگاه ما ایرانیان، که هر لحظه و هر روز در نبرد با رژیمی هستیم که برای بقا دست به هر کاری می‌زند، و تنها در عرض دو روز ده‌ها هزار انسان بی‌گناه را به کام مرگ فرستاده است، پرسشی بسیار چالش‌برانگیز در برابر منطق ترامپ شکل می‌گیرد:
این منطق تا چه اندازه می‌تواند گره‌گشای بن‌بست بقای رژیم تهران باشد؟
و آیا بار دیگر شاهد تکرار رالیِ مذاکرات جان کری و تیم جواد ظریف خواهیم بود؟

بازگشت به دی‌ماه ۱۴۰۴

برای ورود به این بحث، باید به چند هفته پیش بازگردیم و برخی رخدادهای اثرگذار انقلاب دی‌ماه ۱۴۰۴ خورشیدی را مرور کنیم.در میانه‌ی این انقلاب، رئیس‌جمهور ایالات متحده در موضع‌گیری‌ای بی‌سابقه، صراحتاً به جمهوری اسلامی هشدار داد:«اگر مردم ایران سرکوب و قتل‌عام شوند، آمریکا وارد عمل خواهد شد.»

رژیم این هشدار را نادیده گرفت.اما این بی‌اعتنایی، برخلاف تصور عمومی، نه از سر حماقت یا هیجان، بلکه حاصل یک محاسبه‌ی سرد و بقامحور بود.منطق رژیمی که خود را در آستانه‌ی فروپاشی می‌بیند، روشن است: «اگر نکُشد، سقوط می‌کند؛اگر بکُشد، شاید بماند.»

در نتیجه، در فاصله‌ای کوتاه، ده‌ها هزار کشته، صدها هزار زخمی و موجی گسترده از بازداشت‌ها رقم خورد. این جنایت سازمان‌یافته، نه نشانه‌ی قدرت، بلکه تصویر عریان وحشت یک نظام در حال مرگ بود.

مذاکرات یا ضرب‌الاجل؟

با این‌همه، آنچه برای بسیاری پرسش‌برانگیز شد، نه رفتار رژیم، بلکه سکوت عملی آمریکا بود؛ سکوتی که با آغاز مذاکرات جدید در عمان ــ آن هم با حضور چهره‌ای غیرمتعارف ــ معنا‌دارتر شد.در این مذاکرات خبری از حضور مارکو روبیو، وزیر امور خارجه‌ی آمریکا، نیست.دست‌کم، الگوی مذاکرات جان کری با همتای خود، جواد ظریف، نمی‌تواند در دستور کار باشد.این‌بار، چهره‌ای غیرمتعارف وارد صحنه شده است:«جرد کوشنر»

پرسش اینجاست: آیا می‌توان حضور جرد کوشنر را مترادف با اعلان ضرب‌الاجل در پوشش مذاکرات رسمی دانست؟
ورود او به این مذاکرات، به‌سختی می‌تواند یک تصادف دیپلماتیک تلقی شود. برعکس، این حضور را باید نشانه‌ای از دیپلماسی غیرکلاسیک ترامپ دانست.به‌نظر نگارنده، کوشنر نماینده‌ی مستقیم اراده‌ی شخصی ترامپ است، نه صرفاً زبان وزارت خارجه. اگر چنین باشد، پیام این انتخاب روشن است: واشنگتن نه به‌دنبال وقت‌کشی است، نه مدیریت بحران، و نه بازگشت به فرمول‌های فرسوده و تکرار داستان اوباما-کری در برابر روحانی-ظریف.
در چنین سطحی، مذاکره دیگر میدان چانه‌زنی نیست؛ بلکه اعلان ضرب‌الاجل است.

مطالبات تعیین‌کننده یا معامله‌ی فرسوده؟
اما باید پرسید چه عواملی می‌توانند سلاح چانه‌زنی را از دست نمایندگان رژیم خارج کنند.آیا اگر طرف آمریکایی صرفاً با همان مطالبات پیشین وارد مذاکره شود، قدرت خلع سلاح نمایندگان رژیم را خواهد داشت؟ سه مطالبه‌ی فرسوده‌ای که دیگر مسئله‌ی واقعی بقای رژیم نیستند.

اگر در این مذاکرات، همان سه محور سنتی آمریکا ــ پرونده‌ی هسته‌ای، شبکه‌ی نیروهای نیابتی و برنامه‌ی موشکی ــ در دستور کار باشند، جمهوری اسلامی دقیقاً برای حفظ چه چیزی مقاومت خواهد کرد؟
تجربه نشان داده است که این رژیم، برای ماندن در قدرت، حاضر است از همه‌ی خطوط موسوم به «قرمز» عبور کند. آنچه برایش حیاتی است، نه توان نظامی، بلکه مصونیت از سقوط و پاسخگویی است.

اگر مذاکرات صرفاً بر این محورها متمرکز بمانند، نتیجه روشن است:
رژیمی که شاید مهار شود، اما باقی می‌ماند و حتی وحشی‌تر خواهد شد.
و این دقیقاً همان پیامی است که مفهوم «مسئولیت حمایت» (R2P) را تهی می‌کند و به دیگر دیکتاتورها می‌آموزد که کشتار، ابزار بقاست.

دو شرطی که رژیم را می‌شکند

اگر ایالات متحده واقعاً به‌دنبال پیروزی است، نه صرفاً یک معامله به سبک اوباما، باید مطالبات تعیین‌کننده‌ای را وارد معادله کند؛ مطالباتی که مستقیماً از رفتار رژیم برآمده‌اند:
نخست:
پاسخگو کردن آمران و عاملان کشتار ملت ایران در چارچوب حقوق بین‌الملل.این شرط، انسجام درونی حاکمیت را در هم می‌شکند و حتی مشروعیت ظاهری آن را نابود می‌کند.
دوم:
قطع کامل فروش نفت جمهوری اسلامی به چین؛ شاهرگ اقتصادی رژیم.

پذیرش این شرط، به‌معنای فروپاشی مالی و از دست رفتن آخرین پشتوانه‌ی استراتژیک است.
هیچ رژیم اقتدارگرایی با پذیرش این دو شرط زنده نمی‌ماند.و رد آنها نیز، در این مقطع، به‌معنای شکست مذاکرات است؛ شکستی که خود می‌تواند بخشی از فرآیند تغییر رژیم تلقی شود.

جمع‌بندی نهایی

اگر آمریکا به وعده‌ی خود به ملت ایران، به اصول حقوق بشر و به اعتبار نظم بین‌الملل پایبند باشد، این مذاکرات نمی‌توانند به نجات جمهوری اسلامی ختم شوند.یا رژیم شروطی را می‌پذیرد که به فروپاشی‌اش می‌انجامد، یا آن‌ها را رد می‌کند و با پیامدهای قاطع روبه‌رو می‌شود.

در هر دو حالت، آنچه روی میز است ( به‌نظر نویسنده‌ی این متن )، نه «توافق»، بلکه سکانسهای پایانی سناریوی « پایانِ یک رژیم فرسوده» است؛ بی‌آنکه آمریکا ناچار به جنگی تمام‌عیار شود.
پاینده ایران
جاوید شاه

 

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۷ / معدل امتیاز: ۴٫۳

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=396588