احسان تارینیا* – در روزگاری که دانشگاههای ایران بار دیگر به کانون خروشهای صریح و ساختارشکن بدل شدهاند، صحنهای دوگانه در برابر دیدگان ناظران تاریخ شکل گرفته است: از یکسو دانشجویانی که در دل فضای امنیتی، با آگاهی از هزینههای سنگین، زبان به نقد بنیادین ساختار سیاسی میگشایند و خواهان دگرگونیهای عمیق در نسبت دولت و ملت میشوند؛ و از سوی دیگر بخشی از دانشجویان ایرانی مقیم خارج از کشور که سکوت، احتیاط یا فاصلهگیری تحلیلی را برگزیدهاند. این دو تصویر، صرفا تفاوتی رفتاری نیست؛ بلکه بازتاب شکافی عمیق در تجربه زیسته، درک از مخاطره، و برداشت از مسئولیت تاریخی در قبال ایران است.
دانشگاه در ایران هرگز نهادی صرفا آموزشی نبوده است؛ بلکه نهادی تمدنی – سیاسی با حافظهای انباشته از فراز و فرودهای ملی است. از نهضتهای فکری سده گذشته تا مقاطع حساس تاریخ معاصر، هرگاه افق مشارکت عمومی تنگ شده، دانشگاه به صحنه بروز اراده اجتماعی بدل گشته است. این امر ریشه در ساختار روانی و نسلی جوانان دارد؛ نسلی که در اوج آرمانخواهی، عدالتجویی و جستوجوی معنا ایستاده است. هنگامی که این میل طبیعی با واقعیتی آکنده از انسداد، تبعیض یا فقدان امکان اثرگذاری سیاسی مواجه میشود، شکافی درونی پدید میآید که در صورت تداوم، به کنش اعتراضی میانجامد.
دانشجوی داخل کشور، قدرت را نه در قالب نظریه، بلکه در هیئت تجربه روزمره لمس میکند. محدودیت را میبیند، تبعیض را احساس میکند و آینده خود را در چارچوبی میسنجد که آن را تنگ مییابد. در روانشناسی سیاسی، میان «ادراک از دور» و «زیستن در متن» تمایزی بنیادین وجود دارد. آنکه در متن یک وضعیت اقتدارگرا زندگی میکند، فوریت تغییر را بهگونهای وجودی درک میکند؛ خطر برای او مفهومی انتزاعی نیست، بلکه واقعیتی ملموس است. همین ملموسبودن خطر، در شرایطی خاص میتواند به شجاعتی بدل شود که از محاسبه صرف عقلانی فراتر میرود.
بدنه دانشجویی داخل کشور نشان داده است که از مرحله نقد سیاستهای مقطعی عبور کرده و به بازتعریف نسبت ملت و حاکمیت رسیده است. این سطح از صراحت، بیانگر عبور از ترس مزمن و ورود به مرحلهای است که در نظریههای جنبشهای اجتماعی از آن با عنوان نقطه غلبه «هزینه سکوت» بر «هزینه اعتراض» یاد میشود. هنگامی که احساس بیعدالتی از آستانه تحمل فراتر رود، سکوت دیگر بیخطرترین انتخاب تلقی نمیشود.
در مقابل، دانشجوی ایرانی خارج از کشور در زمینهای متفاوت تنفس میکند؛ فضایی که در آن آزادی بیان، امنیت فردی و امکان پیشرفت حرفهای بیشتر فراهم است. اما همین شرایط میتواند دوگانگی روانی بیافریند: تعلق خاطر به میهن و دیدار مجدد خانواده از یکسو، و استقرار در نظمی باثبات و پیشبینیپذیر از سوی دیگر. فاصله جغرافیایی، بهتدریج میتواند به فاصله عاطفی و سپس فاصله کنشی بینجامد. اخبار و تصاویر اعتراضها دریافت میشود، اما تجربه زیسته و بدنی آن وجود ندارد؛ و همین امر شدت هیجان و فوریت تصمیم را کاهش میدهد.
افزون بر این، دانشجوی خارج از کشور غالبا در حال تثبیت موقعیت تحصیلی و حرفهای خویش در جامعه میزبان است. هرگونه فعالیت سیاسی از دید این گروه خاص، ممکن است پیامدهایی مانند مشکل در بازگشت به ایران و دیدار با خانواده داشته باشد. از این رو عنصر «محاسبه عقلانی» در کنش او پررنگتر میشود. در چارچوب نظریه «موقعیتمندی کنش»، رفتار سیاسی نه فقط محصول باور، بلکه تابع موقعیت عینی کنشگر است. آنچه برای دانشجوی داخل سکوتی همسنگ پذیرش تلقی میشود، ممکن است برای دانشجوی خارج نوعی احتیاط یا بیطرفی قلمداد گردد. با این حال، در روایت نمادین ملت، این دو رفتار هموزن ارزیابی نمیشوند.
از منظر هویتی، دانشگاههای داخل کشور در حال بازآفرینی روایتی از ایستادگی ملیاند؛ روایتی که در آن نسل جوان، در شرایط دشوار، صدای خویش را بلند میکند و خود را وارث مسئولیت تاریخی ایران میداند. این روایت حتی اگر در کوتاهمدت به تغییر سیاسی مشخصی نینجامد، سرمایهای نمادین برای آینده میسازد. تاریخ جنبشها عموما نام کسانی را برجسته میکند که در لحظه خطر ایستادند، نه آنان که در امنیت به نظاره نشستند. با این حال، باید تأکید کرد که سکوت همواره مترادف بیاعتقادی نیست؛ گاه ناشی از سردرگمی، پراکندگی یا فقدان چارچوب سازمانیافته برای کنش است.
آنچه در فضای دانشگاهی اخیر برجسته شده، صرفا اعتراض سیاسی نیست، بلکه بازتعریف هویت ملی است. شعارهایی با مضامین آشکار ملیگرایانه، تأکید بر ایران بهعنوان میهن مشترک همه ایرانیان، نفی هرگونه حاکمیت ایدئولوژیک و جستوجوی الگویی برای حکمرانی مبتنی بر اراده ملی در محوطه دانشگاهها طنینانداز شده است. در این میان، دانشجویان با ارجاع به سنت پادشاهی و نامهایی چون شاهزاده رضا پهلوی، از این چهرهها بهعنوان نمادهایی برای «اعتماد ملی» و تمرکز گفتمانی یاد کردهاند.
نکته اساسی آن است که برجستهشدن این نامها، لزوما به معنای اجماع نهایی درباره شکل نظام آینده نیست، بلکه بیانگر جستوجوی محورهای وحدتبخش در دل پراکندگی است. در نظریههای جنبشهای اجتماعی، هنگامی که یک حرکت اعتراضی بتواند علاوه بر نفی وضع موجود، تصویری حتی نمادین از بدیل ارائه دهد، وارد مرحلهای تازه از بلوغ سیاسی میشود. نمادها در این مرحله کارکرد همگرایانه مییابند: کاهش تشتت، تمرکز گفتمان و ایجاد افق مشترک.
این واقعیت باید با دقت و پرهیز از سوءبرداشت تحلیل شود. طرح نامها یا ارجاع به سنتهای تاریخی، به معنای نفی تنوع دیدگاهها در میان مخالفان نیست؛ بلکه تلاشی است برای یافتن نقاط اشتراک حداقلی در مسیر گذار. در یک چارچوب ملیگرایانه فراگیر، میتوان میان جمهوریخواهان، مشروطهخواهان و سایر گرایشهای سیاسی، حول اصولی چون حاکمیت ملی، تمامیت ارضی، سکولاریسم سیاسی و کرامت شهروندی، همپوشانی ایجاد کرد. آنچه در دانشگاهها دیده میشود، بیش از آنکه منازعهای بر سر «صورت نهایی نظام» باشد، مطالبه بازگرداندن حق تعیین سرنوشت به ملت ایران است.
از منظر روانشناسی جمعی، هنگامی که بدنهای فعال در داخل کشور حول نمادهای ملی به همگرایی نسبی میرسد، این امر میتواند بر تردیدهای خارج از کشور نیز اثر بگذارد. اتحاد داخل و خارج الزاما به معنای تکرار شکل کنش نیست؛ بلکه به معنای همگرایی در هدف و تصویر آینده است. اگر دانشجوی داخل کشور در دانشگاه و خیابان هزینه میدهد، دانشجوی خارج از کشور میتواند در دانشگاههای بینالمللی، رسانهها و نهادهای مدنی، پژواک همان مطالبات ملی باشد. در این صورت، فاصله جغرافیایی به مکمل راهبردی بدل میشود.
تفاوت بنیادین همچنان باقی است: دانشجوی داخل کشور در معرض خطر مستقیم ایستاده و معیار شجاعت را بالا برده است. هر جنبش اجتماعی برای بقا نیازمند «نمونههای زنده شجاعت» است؛ الگوهایی که نشان دهند کنش ممکن است. در همین راستا نقش دیاسپورا نیز، اگر آگاهانه و هدفمند تعریف شود، میتواند مکمل باشد: تولید تحلیل تخصصی، مستندسازی نقض حقوق، شبکهسازی علمی و رسانهای، و پیوند دادن صدای داخل با افکار عمومی جهانی.
در نهایت، آنچه پیش رو داریم نه صرفا تفاوت دو گروه دانشجو، بلکه دو تجربه تاریخی متمایز است: تجربه زیستن در دل ساختار اقتدارگرا و تجربه نظاره آن از بیرون. هر دو واقعیاند، اما بار نمادین یکسانی ندارند. دانشگاههای ایران بار دیگر به آزمایشگاه تاریخ بدل شدهاند؛ جایی که نسل جوان، هنگامی که احساس کند آیندهاش مصادره شده، به نیرویی پیشبینیناپذیر تبدیل میشود.
اکنون پرسش اساسی در برابر دانشجویان دیاسپورا این است: آیا میخواهد صرفا شاهد این فصل از تاریخ ایران باشد، یا بهگونهای مسئولانه، تخصصی و همسو با منافع ملی، در نگارش آن سهیم شود؟ آینده، هر دو سوی این شکاف جغرافیایی را در حافظه مشترک ملت ایران داوری خواهد کرد؛ ملتی که در بزنگاههای تاریخی، همواره دانشگاه را یکی از کانونهای بیداری خویش یافته است.
پاینده ایران
احسان تارینیا، روانشناس بالینی، روزنامهنگار، مترجم، نویسنده در لوکزامبورگ
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




