سیروس کنگرلو – در سالهایی که نه چندان دور از ماست، جهان با اطمینانی تقریبا دینی از «دهکدهی جهانی» سخن میگفت؛ از جهانی که در آن مرزها به تدریج رنگ میبازند، ملتها در هم میآمیزند، و انسانِ معاصر سرانجام خود را در افقی مشترک و بیتعارض بازمییابد. اما اکنون، در سکوتی که از دل بحرانها برآمده، همان جهان با نشانههایی انکارناپذیر از تردید به خود مینگرد. جهانیسازی نه فروپاشیده، بلکه مشروعیت خود را از دست داده است؛ و این شاید مهمتر از هر فروپاشی عینی باشد.
آنچه امروز رخ میدهد، پیش از آنکه اقتصادی یا ژئوپولیتیک باشد، یک دگرگونی در جانِ انسان است. مردمی که دههها با وعدهی رفاه جهانی، آزادی فردی، و نظم بینالمللی تربیت شدند، اکنون درمییابند که بسیاری از این مفاهیم، در عمل، به شکلی دیگر ترجمه شدهاند: آزادی، به وابستگی نرم بدل شده؛ بازار، به شبکهای از انحصارهای پیچیده؛ و نهادهای جهانی، به سازوکارهایی که بیش از آنکه صدای ملتها باشند، پژواک قدرتهای تثبیتشدهاند. در این میان، چیزی در درون انسان شکسته است: اعتماد.
این شکستِ اعتماد، نقطهی آغاز بازگشت انسان به صحنهی تاریخ است. انسان دیگر نمیخواهد فقط در حاشیهی تصمیمهایی زندگی کند که در جایی دور، به نام او گرفته میشود. او میخواهد دوباره فاعل باشد، نه مفعول؛ سازنده باشد، نه صرفا مصرفکننده. این بازگشت، اگرچه در ظاهر خود را در قالب سیاستهای ملی، محدودیتهای تجاری، یا اعتراضهای خیابانی نشان میدهد، در حقیقت یک واقعهی عمیقتر است: احیای سوژهی تاریخی.
اما هر بیداریای با خطراتی همراه است. تاریخ بارها نشان داده است که لحظات گسست، به همان اندازه که امکان رهایی میآفرینند، بستر سقوط نیز هستند. جامعهای که از یک نظم فرسوده جدا میشود، اگر به افق تازهای از آگاهی دست نیابد، به آسانی میتواند در دام صورتهای دیگرِ همان سلطه گرفتار شود. از اینرو، مسئلهی اساسی نه صرفِ عقبنشینی جهانیسازی، بلکه کیفیت آگاهیای است که جای آن را پر میکند.
در این میان، نقش ایدئولوژیها ــ بویژه آنهایی که در جامهی دین یا رهایی ظاهر شدهاند ــ تعیینکننده است. مذاهب، در تاریخ خود، همواره حامل تجربهای از معنا بودهاند؛ اما هرگاه به دستگاه قدرت بدل شدهاند، کارکردی دیگر یافتهاند: تبدیل رنج به فضیلت، اطاعت به تقدس، و تعویق رهایی به جهانی دیگر. در چنین صورتی، دین نه راهی به سوی تعالی، بلکه ابزاری برای تثبیت وضعیت موجود میشود. این الگو، با تفاوتهایی، در بسیاری از ایدئولوژیهای مدرن نیز تکرار شده است؛ چه در صورتهای سختگیرانهی چپ، چه در لیبرالیسمی که از ریشههای انسانی خود تهی شده، و چه در قرائتهای سیاسی از دین که حقیقت را به انحصار قدرت درمیآورند.
نکته در اینجاست که این جریانها، با همهی تفاوتهای ظاهریشان، اغلب در یک ویژگی مشترکاند: بیاعتمادی به انسانِ واقعی. آنها بهجای آنکه به تجربهی زیستهی مردم تکیه کنند، میکوشند انسان را در قالبهایی از پیشتعریفشده جای دهند. نتیجه، جامعهای است که در آن فرد، نه بهعنوان یک موجود آزاد و اندیشنده، بلکه بهعنوان ابزار تحقق یک پروژهی کلان دیده میشود.
از همین منظر، حمایت برخی قدرتهای خارجی از نیروهای فرسوده و بیریشه، معنایی فراتر از سیاست روزمره پیدا میکند. این حمایتها، اگرچه گاه در قالب دفاع از دموکراسی یا ثبات بیان میشوند، در عمل میتوانند به تداوم همان وضعیتی بینجامند که در آن ملتها از خودبیگانه باقی میمانند. زیرا ملتی که خود را در آیینهی نیروهای تحمیلی ببیند، هرگز به خودآگاهی نخواهد رسید.
در برابر این وضعیت، بیداری جوامع ضرورتی گریزناپذیر است. اما این بیداری، اگر قرار است به رهایی بینجامد، باید از سطح واکنش فراتر رود و به خودآگاهی بدل شود. نخستین گام در این مسیر، بازگشت به حافظه است. جامعهای که تاریخ خود را فراموش کرده، محکوم به تکرار آن است؛ نه بهعنوان آگاهی، بلکه بهصورت سرنوشت. بازخوانی تاریخ، نه برای ستایش گذشته، بلکه برای فهم سازوکارهایی است که انسان را به اطاعت عادت دادهاند.
گام دوم، احیای شجاعت است. دانستن، بدون جرأت، به تغییری نمیانجامد. بسیاری از جوامع، حقیقت را در سطحی حس میکنند، اما از زیستن بر وفق آن هراس دارند. زیرا آزادی، در عین رهاییبخشی، بار سنگینی نیز بر دوش انسان میگذارد: مسئولیت. جامعهی بیدار، جامعهای است که این مسئولیت را میپذیرد.
و سرانجام، ضرورت تمایزگذاری است. در جهانی که مفاهیم بهسرعت دگرگون و تحریف میشوند، توانایی تشخیص میان ایمان و ابزار قدرت، میان ملیت و تعصب، میان آزادی و بینظمی، اهمیت حیاتی دارد. بدون این تمایزها، هر بیداریای میتواند به آشوبی کور بدل شود.
آنچه امروز در افق جهان دیده میشود، بیش از آنکه پایان یک دوره باشد، آستانهی یک امکان است. عقبنشینی جهانیسازی، اگر با آگاهی همراه شود، میتواند به بازتعریف رابطهی انسان با جهان بینجامد؛ رابطهای که در آن نه انزوا جایگزین ارتباط میشود، و نه سلطه جایگزین همکاری. بلکه شکلی از زیست مشترک پدید میآید که در آن، ملتها بدون از دست دادن هویت خود، در افقی گستردهتر با یکدیگر تعامل میکنند.
اما این امکان، خودبهخود تحقق نمییابد. تحقق آن، وابسته به انتخاب انسان است: اینکه آیا از این لحظهی گسست، پلی به سوی آگاهی خواهد ساخت، یا در خلأ آن، به دام صورتهای تازهی همان خواب کهن خواهد افتاد.
شاید بتوان گفت که مسئلهی اصلی زمانهی ما، نه جهانیسازی است و نه ضدیت با آن؛ بلکه نسبت انسان با حقیقت خویش است. تا زمانی که انسان، سرنوشت خود را به نیروهایی بیرون از آگاهی خویش واگذار کند ــ چه این نیروها در قالب دین، ایدئولوژی، یا قدرت جهانی ظاهر شوند ــ هر نظمی، دیر یا زود، به شکلی از سلطه بدل خواهد شد.
بیداری، در نهایت، لحظهای است ساده و در عین حال دشوار: لحظهای که انسان میپذیرد دیگر در خوابِ دیگران زندگی نکند. این پذیرش، آغاز راهی است که نه آسان است و نه کوتاه؛ اما شاید تنها راهی است که به آزادی میانجامد.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




