از اسپیتاک تا ایران؛ وقتی انسان‌ها با زادروزهای متفاوت، در مرگی مشترک به هم می‌رسند

- در جهان، مرگ همیشه واقعه‌ای فردی نیست.گاه مرگ، جمعی رخ می‌دهد؛ چنان گسترده و سهمگین که فردیت انسان‌ها در دل فاجعه محو می‌شود. نام‌ها کمرنگ می‌شوند، چهره‌ها در حافظه‌ها درهم می‌روند، و آنچه باقی می‌ماند عددی است که هرچه بزرگ‌تر باشد، گاه فهم ما از عمق تراژدی دشوارتر می‌شود. 
- وقتی انسانی بر اثر زلزله می‌میرد، ما با ناتوانی بشر در برابر طبیعت روبرو هستیم. اما وقتی انسانی با گلوله کشته می‌شود، با حقیقتی بسیار تلخ‌تر مواجهیم: انسان، برای انسان، به فاجعه تبدیل شده است.
-۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۵، از این منظر فقط دو روز در تقویم نیستند؛این دو روز، آیینه‌ای بودند که یکی از تاریکترین ظرفیت‌های بشر را نشان دادند: توانایی او در عادی‌سازی مرگ دیگری.
- جامعه‌ای که در آن خون ریخته می‌شود، فقط خانواده‌های قربانی را داغدار نمی‌کند؛ رابطه انسان‌ها با واقعیت مشترک را زخمی می‌کند. مردم دیگر تنها از مرگ نمی‌ترسند؛ از بی‌پناهی می‌ترسند.بی‌پناهی، از خود مرگ دردناک‌تر است.
- آنجا که هزاران انسان، با زادروزهای متفاوت، در یک روز به خاک می‌افتند، پرسش اصلی دیگر این نیست که چگونه مردند.پرسش اصلی این است:آیا ما اجازه خواهیم داد که آنان فقط به عدد تبدیل شوند؟

شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ ژوئن ۲۰۲۶


سیروس کنگرلو –  در جهان، مرگ همیشه واقعه‌ای فردی نیست.

گاه مرگ، جمعی رخ می‌دهد؛ چنان گسترده و سهمگین که فردیت انسان‌ها در دل فاجعه محو می‌شود. نام‌ها کمرنگ می‌شوند، چهره‌ها در حافظه‌ها درهم می‌روند، و آنچه باقی می‌ماند عددی است که هرچه بزرگ‌تر باشد، گاه فهم ما از عمق تراژدی دشوارتر می‌شود.

بیست‌وپنج هزار نفر.

این عدد تنها یک آمار نیست.

این یعنی بیست‌وپنج هزار قلب که از تپش ایستاد. بیست‌وپنج هزار خانه که خاموش شد. بیست‌وپنج هزار زندگی که هر کدام جهانی کامل بودند: کودکی که هنوز خواندن نیاموخته بود، مادری که شام آن شب را آماده می‌کرد، پیرمردی که گمان می‌کرد فردا نیز از خواب برخواهد خاست.

زمین لرزه سال ۱۹۸۸ ارمنستان چنین فاجعه‌ای بود.

زمین لرزید، ساختمان‌ها فرو ریختند، و در چند ثانیه شهری به قبرستان بدل شد. در برابر طبیعت، انسان گاه آن‌چنان کوچک می‌شود که تمدن و غرورش فرو می‌ریزد. زمین نه خشم دارد، نه انتقام، نه ایدئولوژی. گسل، دشمنی شخصی با هیچ‌کس ندارد. و شاید همین بی‌طرفی طبیعت است که مرگ ناشی از آن را، با همه دردناکی‌اش، برای ذهن انسان قابل‌فهم‌تر می‌کند.

اما تاریخ، نوع دیگری از مرگ را نیز می‌شناسد؛

مرگی که از دل طبیعت نمی‌آید، از دل انسان برمی‌خیزد.

اینجاست که تراژدی شکل عمیق‌تری پیدا می‌کند.

وقتی انسانی بر اثر زلزله می‌میرد، ما با ناتوانی بشر در برابر طبیعت روبرو هستیم. اما وقتی انسانی با گلوله کشته می‌شود، با حقیقتی بسیار تلخ‌تر مواجهیم: انسان، برای انسان، به فاجعه تبدیل شده است.

۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۵، از این منظر فقط دو روز در تقویم نیستند؛

این دو روز، آیینه‌ای بودند که یکی از تاریکترین ظرفیت‌های بشر را نشان دادند: توانایی او در عادی‌سازی مرگ دیگری.

 

این شاید هولناکترین مرحله سقوط اخلاقی یک جامعه باشد؛

نه صرفاً لحظه‌ای که خون ریخته می‌شود، بلکه لحظه‌ای که ریخته شدن خون برای بخشی از ساختار قدرت، به امری قابل توجیه تبدیل می‌شود.

قتل جمعی، پیش از آنکه در خیابان رخ دهد، در زبان رخ می‌دهد.

نخست، انسان از انسانیت تهی می‌شود.

به «تهدید»، «مسئله امنیتی» یا صرفاً «عدد» تبدیل می‌شود.

وقتی زبان، فرد را از چهره انسانی‌اش تهی کرد، حذف فیزیکی او آسان‌تر می‌شود.

هر کشتار جمعی، پیش از نخستین شلیک، با فروپاشی زبان آغاز می‌شود.

همین‌جاست که باید میان مرگ و قتل تفاوت گذاشت.

مرگ، پایان زیست است.

قتل، انکار حق زیستن است.

مرگ می‌تواند طبیعی باشد.

قتل همواره اخلاقی و سیاسی است.

از اینجا می‌توان به تحلیلی عمیق‌تر از منظر ادموند هوسرل رسید.

هوسرل معتقد بود انسان جهان را نه صرفاً به‌عنوان مجموعه‌ای از اشیا، بلکه در قالب «زیست‌جهان» تجربه می‌کند؛ جهانی که برای ما از طریق روابط، معناها، اعتمادها و افق‌های مشترک ساخته می‌شود. خانه فقط دیوار نیست؛ احساس امنیت است. خیابان فقط مسیر نیست؛ امکان حضور اجتماعی است. دیگری فقط بدن نیست؛ حامل آگاهی و معناست.

فاجعه جمعی، چه طبیعی و چه سیاسی، پیش از آنکه بدن‌ها را نابود کند، این زیست‌جهان را می‌شکند.

در زلزله، جهان آشنا ناگهان بیگانه می‌شود.

خانه‌ای که پناه بود، به آوار بدل می‌شود.

اما در کشتار سیاسی، شکاف عمیق‌تر است.

زیرا آنچه فرو می‌ریزد تنها ساختمان یا بدن نیست؛ اعتماد بنیادین انسان به جهان اجتماعی فرو می‌ریزد. فرد ناگهان درمی‌یابد همان ساختارهایی که باید حافظ امنیت باشند، می‌توانند منبع تهدید شوند.

از منظر پدیدارشناسی، این لحظه صرفاً ترس نیست؛ فروپاشی افق معناست.

هوسرل این وضعیت را نوعی بحران بیناذهنیت می‌دانست؛ بحرانی که در آن پیوند بنیادین «من» با «دیگری» آسیب می‌بیند. انسان دیگر نمی‌تواند جهان را با همان بداهت پیشین تجربه کند. هر نگاه مشکوک می‌شود، هر صدا اضطراب می‌آورد، هر حضور می‌تواند حامل تهدید باشد.

به همین دلیل، کشتار جمعی چیزی فراتر از گرفتن جان انسان‌هاست.

کشتار، جهان مشترک را می‌کشد.

جامعه‌ای که در آن خون ریخته می‌شود، فقط خانواده‌های قربانی را داغدار نمی‌کند؛ رابطه انسان‌ها با واقعیت مشترک را زخمی می‌کند. مردم دیگر تنها از مرگ نمی‌ترسند؛ از بی‌پناهی می‌ترسند.

بی‌پناهی، از خود مرگ دردناک‌تر است.

انسان در لحظه مرگ شاید یک بار بمیرد،

اما در وضعیت بی‌پناهی، بارها در درون خود فرو می‌ریزد.

جهان نیز در این میان نقش مهمی دارد.

سکوت جهان همیشه سکوت واقعی نیست؛

گاه سکوت، صورت رسمی منفعت است.

وقتی قدرت‌های جهانی میان اخلاق و منفعت قرار می‌گیرند، تاریخ بارها نشان داده اخلاق نخستین قربانی است. فجایع انسانی اغلب نه به دلیل نبود آگاهی، بلکه به دلیل وفور محاسبه بی‌پاسخ می‌مانند.

این نیز شکلی از خشونت است.

نخست گلوله شلیک می‌شود.

سپس سکوت فرا می‌رسد.

گلوله بدن را می‌شکافد،

سکوت حافظه را هدف می‌گیرد.

اما حافظه همیشه تسلیم نمی‌شود.

آنجا که هزاران انسان، با زادروزهای متفاوت، در یک روز به خاک می‌افتند، پرسش اصلی دیگر این نیست که چگونه مردند.

پرسش اصلی این است:

آیا ما اجازه خواهیم داد که آنان فقط به عدد تبدیل شوند؟

از اسپیتاک تا ایران، تفاوت در علت مرگ است، نه در رنج بازماندگان.

مادری که فرزندش را زیر آوار از دست داد،

و مادری که فرزندش را با گلوله از دست داد،

هر دو در نقطه‌ای مشترک به هم می‌رسند: خلائی که دیگر پر نمی‌شود.

اندوه جمعی، شاید در نهایت همین باشد؛

حضور همیشگی غیاب.

شاید بتوان گفت تراژدی واقعی نه در لحظه مرگ، بلکه در زندگی پس از آن آغاز می‌شود—برای آنان که مانده‌اند؛ برای آنان که هر صبح با جای خالی کسی بیدار می‌شوند.

و شاید معنای عمیق مرگ مشترک همین باشد:

این‌که انسان‌ها گرچه جداگانه زاده می‌شوند،

اما گاه تاریخ آنان را در پایانی واحد به هم گره می‌زند.

در آن لحظه، مرگ دیگر صرفاً پایان زندگی نیست؛

به آزمونی برای وجدان بازماندگان تبدیل می‌شود.

آزمونی که تنها یک پرسش دارد:

آیا هنوز انسان مانده‌ایم؟

***

ای هم‌خاک، دستت را به من بده

بگذار این سوگواری تنها نماند.

زیرا مردگانِ این دو روز

فقط کشته‌شدگان نبودند؛

آنان عاشق‌ترین زندگان بودند

که با افتادن‌شان زمین را واداشتند

نامِ انسان را از نو به یاد آورد،

زیرا مرگِ مشترک اگرچه گورِ مشترک می‌سازد،

اما گاه از دلِ خاک ملتی واحد برمی‌خیزاند.

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۲ / معدل امتیاز: ۳٫۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=404077