سیروس کنگرلو – هر بار که سخن از مذاکره، توافق، تنشزدایی یا صلح به میان میآید، افکار عمومی معمولا بسوی میزهای گفتگو، چهرههای سیاسی و بازیگران جهانی کشیده میشود. اما در میان این همه گفتگو، پرسشی بنیادین سالهاست بیپاسخ مانده است: بهای واقعی این مذاکرات را چه کسی پرداخته است؟
اگر با صداقت به این پرسش پاسخ دهیم، نام تنها یک طرف بیش از همه برجسته میشود: ملت ایران.
نه قدرتهای جهانی که پشت درهای بسته معامله میکنند، نه دولتهایی که با زبان دیپلماسی سخن میگویند، و نه حکومتهایی که خود را نماینده مردم میخوانند؛ بلکه این ملت ایران است که طی دههها، بهای هر تأخیر، هر بحران، هر معامله و هر سازش را با جان، جوانی، ثروت، امنیت و آینده خود پرداخته است.
یکی از بزرگترین خطاهای تحلیل سیاسی در سالهای گذشته آن بوده که مسئله ایران را صرفا در سطح نزاع میان حکومت جمهوری اسلامی و قدرتهای خارجی تقلیل دادهاند. چنین نگاهی، مسئله اصلی را پنهان میکند. مسئله فقط این نیست که چه کسی مذاکرات را طولانی میکند. پرسش عمیقتر آن است که طولانیشدن این وضعیت به سود چه کسانی تمام شده است.
آیا واقعا تنها حکومت جمهوری اسلامی عامل فرسایشیشدن مذاکرات است، یا آنکه این وضعیت برای قدرتهای دیگر نیز منافعی عظیم ایجاد کرده است؟
وقتی کشوری در بحران مزمن نگه داشته شود، بتدریج استقلال اقتصادی، قدرت چانهزنی، و توان ملی آن فرسوده میشود. کشوری که ضعیف شده، منزوی شده و تحت فشار مستمر قرار گرفته، آسانتر به میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، کشور دیگر صرفا یک ملت مستقل نیست؛ به عرصهای برای تقسیم منافع بدل میشود.
ملت ایران در این سالها شاهد غارتی چندلایه بوده است؛ غارتی که تنها به منابع زیرزمینی محدود نمیشود. نفت، گاز، معادن، طلا و ذخایر طبیعی، تنها بخشی از آن چیزی است که از ایران خارج شده یا در قراردادهای نابرابر به بهای ناچیز واگذار شده است. آنچه کمتر دیده میشود، غارت ثروت روزمینی ایران است؛ غارت نیروی انسانی، سرمایه اجتماعی، مغزهای علمی، نیروی کار، امید نسل جوان و ظرفیت تمدنی یک ملت.
جوان ایرانی، شاید بیش از هر گروه دیگری، قربانی این وضعیت بوده است. نسلی که میتوانست سازنده یکی از پیشرفتهترین کشورهای منطقه باشد، اکنون میان سرکوب، مهاجرت، ناامیدی و فرسودگی روانی گرفتار شده است. جامعهشناسی بحران به ما میآموزد که نابودی یک ملت همیشه با اشغال نظامی آغاز نمیشود؛ گاه با گرفتن افق آینده از نسل جوان آغاز میشود.
اما شاید دردناکترین بخش ماجرا، آن چیزی باشد که کمتر درباره آن سخن گفته میشود: مسئله ایرانکُشی.
باید این پرسش را با صراحت مطرح کرد: مأمورانی که در چهار دهه و اندی گذشته دست به سرکوب، کشتار و نابودی ایرانیان زدهاند، در نهایت در خدمت کدام ساختارهای قدرت عمل کردهاند؟
وقتی از کشتار سخن میگوییم، منظور تنها اعدامهای رسمی یا قتلهای ثبتشده نیست. سخن از روندی ممتد از حذف فیزیکی، روانی، اقتصادی و فرهنگی است؛ روندی که بسیاری از ناظران آن را نوعی فرسایش سیستماتیک ملت ایران میدانند.
وقتی در بازهای کوتاه، در جریان سرکوبهای خونین، دهها هزار یا بنا بر برخی برآوردها صدها هزار انسان قربانی میشوند، و هنگامی که طی چهل و هفت سال میلیونها ایرانی به اشکال گوناگون قربانی خشونت مستقیم، مهاجرت اجباری، فروپاشی معیشت، اعتیاد، زندان، سرکوب و نابودی فرصتهای زندگی شدهاند، دیگر نمیتوان مسئله را صرفا در قالب یک بحران داخلی توضیح داد.
اینجاست که پرسش فلسفی دشوارتری پدیدار میشود: آیا ما تنها با یک حکومت سرکوبگر روبرو هستیم، یا با ساختاری پیچیدهتر که در آن بازیگران پنهان منطقهای و جهانی نیز از تضعیف ایران سود میبرند؟
تاریخ نشان داده است که قدرتهای بزرگ همیشه برای سلطه بر یک تمدن، نیازمند اشغال مستقیم نیستند. گاه کافی است حافظه تاریخی آن ملت تضعیف شود، ساختارهای آموزشی آن فرسوده گردد، طبقه نخبگانش پراکنده شود و جوانانش امید به آینده را از دست بدهند.
از این منظر، مسئله فقط حکومت نیست؛ مسئله بقای تمدنی ایران است.
در آنچه برخی از نظریهپردازان از آن با عنوان بازآرایی نظم جهانی یاد میکنند، خاورمیانه بار دیگر به کانون بازترسیم قدرت تبدیل شده است. تجربه کشورهای منطقه نشان داده که در بسیاری موارد، مرزها تنها روی نقشه ثابت ماندهاند، اما در واقعیت، حاکمیت، منابع و استقلال آنان میان بازیگران خارجی تقسیم شده است.
برای ایران، این خطر ابعادی بسیار عمیقتر دارد. ایران صرفا یک واحد سیاسی معاصر نیست؛ ایران یکی از کهنترین پیوستارهای تمدنی جهان است. از دست رفتن بخشی از مرزهای آبی یا خاکی ایران، تنها از دست رفتن جغرافیا نیست؛ از دست رفتن بخشی از حافظه تاریخی یک ملت است.
دردناکتر آنکه در اغلب مذاکرات، ملت ایران اصلا طرف گفتگو نیست.
درباره ایران سخن گفته میشود، اما با ایرانی سخن گفته نمیشود.
حتی اگر فردا توافقی امضا شود، پرسش اساسی باقی خواهد ماند: چه کسی درباره بازگرداندن ثروتهای غارتشده سخن خواهد گفت؟ چه کسی درباره منابع تاراجشده، قراردادهای نابرابر، مرزهای آسیبدیده و خسارتهای تاریخی پاسخ خواهد داد؟
صلحی که عدالت را نادیده بگیرد، در بسیاری موارد چیزی جز تثبیت بیعدالتی نیست.
ملت ایران امروز بیش از هر زمان دیگری این واقعیت را دریافته است که هیچ قرارداد سیاسی، هیچ معامله اقتصادی و هیچ توافق ژئوپولیتیکی نمیتواند حافظه تاریخی یک ملت را پاک کند.
و شاید مهمترین تحول زمانه همین باشد.
ملت ایران دیگر آن ملت خاموش گذشته نیست.
حافظه جمعی بیدار شده است. مردم میبینند، مقایسه میکنند، بخاطر میسپارند و داوری میکنند. آنان میدانند چه چیز از آنان ربوده شده؛ از نفت و طلا گرفته تا فرصت زندگی، از امنیت گرفته تا کرامت ملی.
از همین رو پیام امروز ایرانیان روشن است.
ما فراموش نخواهیم کرد.
نه آنچه در داخل بر این ملت گذشت، و نه آنچه در بیرون بر سر این سرزمین معامله شد.
زیرا ملتهایی که حافظه تاریخی دارند، ممکن است سالها صبور بمانند، اما هنگامی که برای بازپسگیری حق تاریخی خود برمیخیزند، دیگر تنها برای امروز نمیجنگند؛ برای آینده و برای حیثیت تاریخ خویش میایستند.
ایران امروز بیش از آنکه بر سر میز مذاکره باشد، بر لبه تاریخ ایستاده است.
و پرسش نهایی این است: آیا جهان میخواهد با ایرانِ زخمخورده معامله کند، یا با ملت ایران، که دیر یا زود برای بازپسگیری آنچه از او ربوده شده برخواهد خاست؟
چو ایران نباشد تنِ من مَباد،
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




