مهدی بهرامی – قابل انکار نیست؛ هرکس در ایران زندگی کرده باشد و در میان مردم نفس کشیده باشد، میداند که خبر آتشبس برای بخش بزرگی از جامعه نه آرامش آورد و نه امید؛ بلکه اندوهی سنگین بر دلها نشاند. نه از آن رو که آن را تسلیم در برابر آمریکا میدانستند، بلکه درست برعکس، چون در آن، نشانهای از تداوم وضعیتی میدیدند که سالهاست زندگی را به مرز فرسودگی، خستگی و بیپناهی کشانده است؛ وضعیتی که دیگر تحملش برای بسیاری ممکن نیست. این همان نقطهای است که در آن، بحران از سطح رخدادهای سیاسی عبور میکند و به لایهای عمیقتر نفوذ میکند؛ جایی که افق انتظار فرو میریزد و آینده، دیگر بهمثابه امکانی برای زیستن تجربه نمیشود.
در روزهایی که ایران زیر سایه جنگ و تهدید بود، با دوستانی دیدار کردم که سالها از آنها دور افتاده بودم. جنگ، با همه تلخیاش، فاصلهها را کوتاه کرده بود؛ انگار ترس مشترک، آدمها را دوباره به هم نزدیک میکند، گویی هنوز رگههایی از همسرنوشتی، حتی در دل بحران، خود را بازسازی میکند. در یکی از این دیدارها، دوستی که سالها در عسلویه کار کرده، دکترای مرتبط با نفت و گاز دارد و با گوشت و پوستش سختی کار در صنعت نفت را لمس کرده، از صحنههایی گفت که هنوز لرزش صدایش در گوشم مانده است: کارگرانی که در گرمای سوزان پنجاه و شصت درجه عرق میریزند، مهندسانی که زیر فشار کار از پا میافتند و مردانی که به دلیل سمی بودن هوا و گرمای سوزان در حین کار جان میدهند. بعد مکثی کرد و جملهای گفت که مثل خنجری در ذهنم مانده: «حاضرم خودم و پسر یازدهسالهام در بمباران کشته شویم، عسلویه ویران شود، اما این وضعیت تمام شود.»
نمیتوان ساده از کنار این جمله گذشت. این فقط خشم یا اغراق نیست؛ این صدای جایی است که امید در آن ترک برداشته و از شکافش چیزی تاریکتر وارد شده است. جایی که انسان، میان رنجِ ادامه دادن و خطرِ نابودی، دومی را قابل تحملتر میبیند. این نقطه، از منظر اجتماعی، صرفا یک وضعیت احساسی نیست؛ بلکه نشانهی فرسایش یکی از بنیادیترین بنیانهای زیست جمعی است: آن پیوند نانوشتهای که زندگی را، حتی در سختترین شرایط، همچنان ارزشمند نگه میدارد. وقتی این پیوند تضعیف میشود، آنچه فرو میریزد فقط رفاه یا امنیت نیست، بلکه خودِ معناست.
من از سال ۱۳۸۷ تا امروز، تقریبا در همه اعتراضها حضور داشتهام. علاوه بر اعتراض، هرچه در توان و فهمم بوده، برای بهتر شدن اوضاع انجام دادهام. تهدید شدهام، به سویم شلیک شده، احضار و بازجویی را تجربه کردهام. و هنوز هفتهای یکی دوبار، در تنهاییِ رانندگی، ناگهان به کشتارهای دیماه فکر میکنم؛ به کاورهای سیاه رها شده در پیادهرو، و بیاختیار اشک میریزم، هقهق میکنم و آنقدر در خیابانها میچرخم تا سوگواریام کش پیدا کند، شاید اندکی از این اندوه کم شود – اندوهی که انگار جایی در جانم لانه کرده است. این خاطرهها، صرفا یادآوری گذشته نیستند؛ آنها بهتدریج به بخشی از حافظهی زندهی جامعه تبدیل میشوند، حافظهای که اگر به رسمیت شناخته نشود، بهجای ترمیم، به شکافهای عمیقتر دامن میزند.
با این همه، از شنیدن خبر آتشبس خوشحال شدم. برای من، جنگ نه راهحل که بزرگترین کابوس است. وقتی شنیدم مکانی نظامی در باغ ملی کرمان هدف قرار گرفته، از شدت اضطراب سرگیجه گرفتم؛ اول به دلیل اینکه یکی از افراد خانوادهام در بیمارستان ارتش کار میکند، و بعد از هجوم خاطرات: همانجا که نوجوانیام را گذرانده بودم، مدرسهام در همان حوالی بود، در ورزشگاهش کشتی گرفته بودم، در زمین چمنش دویده بودم و روزی در همان فضا، ناصر حجازی را تشویق کرده بودم. این پیوند میان مکان و خاطره، همان چیزی است که «سرزمین» را از یک جغرافیای صرف، به یک تجربهی زیسته تبدیل میکند.
کرمان شهر من است. تهران شهر من است. شمال و جنوب و غرب و شرق ایران سرزمین مناند. اما ایران برای من فقط خاک نیست؛ ایران، مردم است. ایرانی بودن را نه فقط در دوست داشتن جغرافیا، بلکه در زیستن در کنار انسانهایی میدانم که در این جغرافیا زندگی میکنند؛ با همه تفاوتهایشان: مذهبی یا غیرمذهبی، چپ یا راست، مسلمان، مسیحی، بهایی یا هر باور دیگری؛ نظامی یا روزنامهنگار، امنیتی یا زندانی سیاسی، پادشاهیخواه، جمهوریخواه یا خواهان تداوم جمهوری اسلامی. و این جدای از این مسئله است که تا همیشه دادخواه مردم معترض کشتهشده خواهم بود، اگر خودم در اعتراض بعدی کشته نشوم، و هرگز از خواستههای خودم دست نخواهم کشید. این ایستادن همزمان بر دادخواهی و همزیستی، همان گره دشواری است که هر جامعهی زخمی ناگزیر از مواجهه با آن است.
این نگاه سادهانگارانه نیست؛ برعکس، پیچیدهترین و دشوارترین انتخاب است. چون امروز زندگی برای بسیاری آنقدر سخت شده که مرگ – حتی مرگ خود و عزیزان – در مقایسه با آن قابل تحملتر به نظر میرسد؛ چه رسد به مرگ مردمی که در مقابلشان ایستادهاند. این وضعیت فقط حاصل سالها تبعیض نیست، بلکه محصول لحظاتی است که در آن، خشونت بیپرده به روی مردم گشوده شد؛ لحظاتی که در آن، بطور ضمنی یا آشکار، رنجِ بخشی از جامعه نادیده گرفته شد. از همینجا است که واگرایی عاطفی آغاز میشود؛ جایی که دیگری، بهتدریج از دایرهی همدلی خارج میشود.
حکومت و از آن بالاتر، هر گروه سیاسی و حتی اجتماعی، با هر نام و هر شکل، تنها زمانی «خودی» است که به مردمش وفادار باشد؛ که مردم را بر هر چیز دیگری مقدم بداند. آنجا که مرگ بخشی از هموطنانت، به دلیل عقایدشان یا تفاوتشان، خواسته یا توجیه میشود، معنای وطن زخمی میشود. و همینجاست که باید نگران «تجزیه میهن» بود. این به معنای تسلیم شدن یا چشم بستن بر خیانت و جنایت نیست، بلکه به معنای پایبندی به اصلی است که همه بر زبان میآوریم اما کمتر به آن عمل میکنیم: اینکه ایران از آنِ همهی ایرانیهاست، نه ملک انحصاری هیچ فکر، فرقه یا حکومتی.
ایران اگر قرار است بماند، نه با پیروزی یک صدا بر صداهای دیگر، بلکه با امکان شنیده شدن همه صداها باقی میماند. ایران زمانی یکپارچه میماند که «ما» از هر مرزبندی سیاسی و فکری بزرگتر شود. اینکه، با وجود همهی زخمها و خشمها، نگذاریم نفرت جای همسرنوشتی را بگیرد. اینکه بفهمیم، فارغ از اینکه فردا چه حکومتی بر سر کار خواهد بود، هیچ سرزمینی بدون مردمی که بتوانند یکدیگر را تحمل کنند، دوام نمیآورد. حقیقت این است که تجزیه، پیش از آنکه بر نقشهها رخ دهد، در دلها آغاز میشود.در قلبهایی که با مرزهای نفرت، آرامآرام از یکدیگر جدا شدهاند.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

