سکوت جهان در برابر مرگِ جوانان ایران

چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ مه ۲۰۲۶


وقتی آینده‌‌ی یک ملت در خیابان‌ها خونین شد و جهان هم فقط با قاتلان ما مذاکره می‌کند!

سیروس کنگرلو– در تاریخِ ملت‌ها، بعضی لحظه‌ها فقط یک واقعه‌‌ی سیاسی نیستند؛ زخمی‌اند که بعدها به حافظه‌‌ی جمعی یک ملت تبدیل می‌شوند. روزهایی که سال‌ها بعد، مردم نه فقط تاریخِ آن را، بلکه حسِّ خفقان، ترس، فریادها و سکوتِ سنگینِ پس از آن را نیز به‌یاد می‌آورند.

برای ایرانیان، روزهای خونینِ اعتراضات و کشتار جوانان در خیابان‌ها، از همان لحظه‌هاست؛ لحظه‌هایی که نسلِ جوان، با دستانی خالی، در برابر ساختاری ایستاد که بیش از هر چیز از آزادیِ ذهن می‌ترسید.

فردوسی هزار سال پیش در شاهنامه، حقیقتی را فهمیده بود که هنوز هم بر سرنوشتِ جوامع سایه انداخته است:

همیشه این جوانان‌اند که قربانیِ تعصب و جمودِ نسل‌های پیش از خود می‌شوند.

وقتی سهراب کشته می‌شود، فقط یک پهلوان از میان نمی‌رود؛ آینده‌ای از بین می‌رود که می‌توانست مسیر دیگری برای جهان بسازد. اندوهِ رستم، تنها اندوهِ یک پدر نیست؛ اندوهِ انسانی‌ست که دیر فهمید ایدئولوژیِ جنگ، حتی عزیزترین چیزها را نیز نابود می‌کند.

امروز، وقتی به تصاویرِ جوانان کشته‌شده‌‌ی ایران نگاه می‌کنیم، همان تراژدی دوباره تکرار می‌شود؛ اما این‌بار نه در اسطوره، بلکه در خیابان‌های واقعیِ یک کشورِ خسته و زخمی.

در روزهای اعتراض، بسیاری از جوانانی که به خیابان آمدند، نه رهبر سیاسی بودند، نه مسلح، و نه حتی عضوِ تشکیلاتی خاص. بیشترشان فقط نسلی بودند که دیگر نمی‌خواستند در ترس زندگی کنند. نسلی که می‌خواست مانند جوانانِ دیگرِ جهان بخندد، موسیقی گوش دهد، سفر کند، عشق بورزد، انتخاب کند و برای آینده‌‌ی خود تصمیم بگیرد.

اما در برابر آنان، ساختاری قرار داشت که سال‌هاست بقای خود را در کنترلِ ذهن، بدن و زندگیِ مردم تعریف کرده است.

حکومت‌های ایدئولوژیک، بیش از هر چیز، از «فردِ آزاد» هراس دارند.

انسانی که بتواند مستقل فکر کند، سؤال بپرسد و روایت رسمی را نپذیرد، برای چنین ساختارهایی خطرناک‌تر از هر سلاحی‌ست. به همین دلیل است که در بسیاری از حکومت‌های ایدئولوژیکِ تاریخ، نخستین قربانی همیشه نسلِ جوان بوده است؛ نسلی که هنوز رؤیا دارد و هنوز به تغییر باور دارد.

در ایرانِ امروز نیز همین اتفاق افتاد.

گلوله‌ها فقط به بدنِ جوانان شلیک نشد؛ به رؤیاهای آنان شلیک شد. به امیدِ نسلی شلیک شد که می‌خواست آینده‌ای متفاوت بسازد.

وقتی دختری در خیابان کشته می‌شود، فقط یک نفر جان نمی‌دهد؛ بخشی از اعتمادِ یک ملت به زندگی فرو می‌ریزد. وقتی مادری بر پیکر فرزندش فریاد می‌زند، آن صدا فقط صدای یک خانواده نیست؛ پژواکِ اندوهِ نسلی‌ست که احساس می‌کند جهان صدای او را نمی‌شنود.

و شاید تلخ‌ترین بخشِ ماجرا همین باشد:

سکوتِ جهان.

 

جهان دید.

تصاویر را دید.

صدای تیراندازی‌ها را شنید.

چهره‌های خون‌آلود را دید.

مادرانی را دید که پشتِ درِ زندان‌ها سرگردان بودند.

پدرانی را دید که شبانه برای تحویل گرفتنِ پیکرِ فرزندانشان فراخوانده می‌شدند.

اینترنتِ قطع‌شده را دید.

ترسِ جاری در خیابان‌ها را دید.

اما پس از چند روز، جهان به زندگیِ عادیِ خود بازگشت.

چرا؟

این پرسشی‌ست که وجدانِ انسانِ معاصر باید به آن پاسخ دهد.

چگونه ممکن است در قرنی که جهان مدام از حقوق بشر، کرامت انسان و آزادی سخن می‌گوید، مرگِ جوانانِ یک کشور تنها چند روز تیتر رسانه‌ها باشد و سپس در هیاهوی سیاست، بازار، انتخابات و رقابت‌های جهانی گم شود؟

چگونه انسانِ امروز تا این اندازه به تماشای مرگ عادت کرده است؟

 

واقعیت تلخ این است که جهانِ مدرن، برخلاف آنچه ادعا می‌کند، همیشه بر محور اخلاق نمی‌چرخد. سیاست جهانی اغلب تابعِ منافع است؛ و هرجا منفعتِ اقتصادی، امنیتی یا ژئوپلیتیکی در میان باشد، اخلاق به‌آرامی عقب می‌نشیند.

در چنین نظمی، کشورها گاه نه به‌عنوان سرزمینِ انسان‌ها، بلکه به‌عنوان پرونده‌های سیاسی دیده می‌شوند؛ پرونده‌هایی مرتبط با نفت، امنیت منطقه، بازار انرژی و معادلات قدرت.

در این میان، انسان‌ها آرام‌آرام به عدد تبدیل می‌شوند.

چند کشته.

چند بازداشت.

چند تحریم.

چند بیانیه.

 

و همین شاید یکی از خطرناک‌ترین نشانه‌های دورانِ ما باشد؛ اینکه جهان توانسته است مرگ را به «خبر» تبدیل کند. خبری که چند ساعت بعد زیر موجِ اخبار دیگر دفن می‌شود.

انسانِ معاصر هر روز آن‌قدر تصویرِ خشونت می‌بیند که آرام‌آرام حساسیتِ اخلاقیِ خود را از دست می‌دهد.

مرگ، عادی می‌شود.

فریاد، عادی می‌شود.

حتی اندوه نیز عادی می‌شود.

اما تاریخ نشان داده که هیچ حکومتی نتوانسته حافظه‌‌ی یک ملت را نابود کند.

ممکن است اینترنت قطع شود، رسانه‌ها سانسور شوند، خانواده‌ها تهدید شوند و آمارها پنهان بماند؛ اما خاطره‌‌ی جوانانی که در خیابان‌ها کشته شدند، در حافظه‌‌ی مردم باقی می‌ماند.

نسلی که خون می‌دهد، شاید موقتا خاموش شود، اما از حافظه‌‌ی تاریخ پاک نمی‌شود.

ایران، امروز فقط با بحرانِ سیاسی یا اقتصادی روبرو نیست؛ با زخمی عمیق در روانِ جمعیِ خود روبروست. زخمی که از تماشای مرگِ جوانان به‌وجود آمده است.

هیچ جامعه‌ای پس از دیدنِ کشته‌شدنِ فرزندانش، همان جامعه‌‌ی پیشین باقی نمی‌ماند.

اعتماد فرو می‌ریزد.

ترس در حافظه می‌ماند.

و اندوه، آرام‌آرام به بخشی از هویتِ جمعی تبدیل می‌شود.

با این حال، تاریخ همیشه تنها متعلق به قدرت‌ها نبوده است.

بسیاری از آنچه امروز وجدانِ بشری می‌نامیم، از دلِ رنجِ انسان‌هایی به‌وجود آمده که روزی جهان در برابرشان سکوت کرده بود.

روزی هم شاید درباره‌‌ی این سال‌های ایران نوشته شود که چگونه نسلی جوان، در خیابان‌ها ایستاد؛ چگونه کشته شد؛ و چگونه جهان، در لحظه‌ای که باید فریاد می‌زد، سکوت کرد.

و شاید آیندگان از ما بپرسند:

وقتی جوانانِ ایران برای حقِ زندگی و آزادی جان می‌دادند، جهان دقیقا مشغولِ چه کاری بود؟

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۲ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=402537