چگونه میتوان داغ یک خانواده را به حافظه یک ملت و خشم آگاهانه تبدیل کرد؟
س. روزبه – در دهه ۱۳۶۰، در محله ما خانوادهای زندگی میکرد که حکومت چهار فرزندش را اعدام کرده بود. مادر خانواده پس از اعدام آخرین فرزند نتوانست فشار آن همه داغ را تاب بیاورد و هنوز یک سال نگذشته بود که از دنیا رفت.
پدر ماند؛ اما دیگر آن مرد سابق نبود.

با کسی حرف نمیزد. کمتر به چهره کسی نگاه میکرد و فریاد هم نمیزد. عکسهای پرسنلی فرزندانش را روی کاغذی تقریبا به اندازه کف یک دست چسبانده بود و هر روز آن را در دست میگرفت و در کوچه و بازار راه میرفت. باران بود، سرمای زمستان بود یا گرمای تابستان، او میآمد. وقتی کاغذ و عکسها فرسوده میشدند، دوباره از آنها نسخه تازهای تهیه میکرد و همان راه را ادامه میداد.
نه شعاری میداد، نه از مردم چیزی میخواست. فقط راه میرفت و در زمان تردد بیشتر و غروبها.
اما همان راه رفتن، خود یک سؤال بود: فرزندان من چه شدند؟
مردم محله داستان او را میدانستند. اگر تازهواردی میپرسید این مرد کیست و چرا هر روز با عکسها در کوچه میگردد، پاسخ میشنید: «فرزندانش را اعدام کردهاند.» به همین سادگی، داستان از یک نفر به نفر دیگر منتقل میشد.
آن روزها نه تلفن همراهی بود، نه اینترنتی، نه شبکه اجتماعی و نه وبسایتی که او بتواند تصاویر فرزندانش را در آن منتشر کند. رسانه او همان کاغذ کوچک و خیابانهای محله بود.
گاهی ماموران آزارش میدادند، اما نتوانستند مانع ادامه کارش شوند. اگر یک روز او را در کوچه نمیدیدیم، جای خالیاش احساس میشد. همسایهها سراغش را میگرفتند و گاهی به دیدارش میرفتند.
سالها گذشت. پدر و مادر من تا پایان عمر، هرگاه در جمع خانواده یا دوستان صحبت از اعدامهای دهه ۶۰ و بیعدالتیهای آن سالها میشد، از این مرد یاد میکردند. امروز آنها دیگر نیستند، آن پدر نیز نیست، فرزندانش نیز دههها پیش اعدام شدهاند؛ اما من هنوز داستان او را بخاطر دارم و تعریف میکنم.
حکومت فرزندانش را اعدام کرده بود، اما نتوانست خاطره آنان را نیز اعدام کند و از بین ببرد.
همین تجربه سالها بعد برای من به یک پرسش تبدیل شد: آیا این مرد شکست خورده بود؟ یا با همان توان اندکی که پس از آن همه داغ برایش باقی مانده بود، کاری میکرد که شاید خودش نیز ابعاد آن را نمیدانست؟ چرا یک خانواده زیر فشار سوگ فرو میریزد، اما داغ خانوادهای دیگر پس از چهل سال هنوز زنده میماند؟ و چرا حکومتهای سرکوبگر حتی پس از کشتن یک انسان، از نام، عکس و خانواده او میترسند؟این مهمترین نکته است.
حکومت پس از کشتن چه میخواهد؟
کشتن یا اعدام یک انسان، پایان کار حکومتهای سرکوبگر نیست. پس از آن مرحله دیگری آغاز میشود: محدود کردن مراسم، فشار بر خانواده، تهدید بستگان، جلوگیری از انتشار نام و تصویر قربانی و واداشتن بازماندگان به سکوت.
حکومت میخواهد مرگ جاویدنامان در چهاردیواری خانه باقی بماند. خانواده گریه کند، اما صدایش به بیرون نرسد. مادر عکس فرزندش را نگاه کند، اما آن را به دیگران نشان ندهد. پدر سؤال داشته باشد، اما سؤالش را بر زبان نیاورد. دوستان قربانی نیز از ترس، کمکم نام او را کمتر تکرار کنند.
این فشار فقط سیاسی نیست؛ روانی هم هست. خانوادهای که ناگهان عزیز خود را از دست داده، هنوز درگیر فهمیدن خود فاجعه است. ممکن است اعضای خانواده خود را سرزنش کنند: چرا مانع رفتنش نشدیم؟ چرا بیشتر پیگیری نکردیم؟ چرا نتوانستیم نجاتش دهیم؟
در چنین شرایطی، سوگ میتواند با اضطراب، افسردگی، احساس گناه، خشم و فرسودگی همراه شود. اما یک نکته باید روشن باشد: مسئول مرگ، خانواده نیست. مسئول، همان دستگاهی است که جان انسان را گرفته و سپس میکوشد بازماندگان را نیز با ترس و سکوت مجازات کند.
به همین دلیل نیز نباید خانوادهای را که سکوت میکند متهم کرد. شاید فرزند دیگری در زندان دارد. شاید تهدید شده است. شاید توان روانی سخن گفتن ندارد. سکوت همیشه نشانه رضایت یا بیتفاوتی نیست؛ گاهی تنها راهی است که خانواده برای حفاظت از بازماندگان پیش روی خود میبیند.
خشم آگاهانه یعنی چه؟
شاهزاده رضا پهلوی پس از کشتار دیماه، در پیامی در ژانویه ۲۰۲۶ گفت: «سوگ از دست دادن بهترین فرزندان ایران سنگین است. اما ما این سوگ را به خشم آگاهانه و ارادهای شکستناپذیر علیه خامنهای و همه عاملان داخلی و خارجیاش تبدیل میکنیم.»
به نظر من، کلمه اصلی در این جمله «آگاهانه» است.
این سخن به معنای گریه نکردن یا پایان دادن دستوری به سوگواری نیست. هیچ انسانی نمیتواند برای سوگ خود تقویم تعیین کند. خشم آگاهانه نیز به معنای انتقام شخصی، حمله به افراد بیارتباط یا تخریب بیهدف نیست.
خشم کور میخواهد در لحظه خود را تخلیه کند. اما خشم آگاهانه سؤال میکند: چه اتفاقی افتاد؟ چه کسانی مسئول بودند؟ حقیقت چگونه ثبت میشود؟ چه کسی دستور داد و چه کسی اجرا کرد؟ چگونه میتوان آمران و عاملان را در یک دادرسی عادلانه پاسخگو کرد؟ و مهمتر از همه، چگونه میتوان مانع تکرار همان جنایت شد؟
آن پدر در محله ما احتمالا هیچگاه اصطلاح «خشم آگاهانه» را نشنیده بود. اما کاری که انجام میداد، معنایی از همین جنس داشت. نه کسی را مورد حمله قرار داد، نه چیزی را تخریب کرد و نه حتی فریاد زد. فقط اجازه نداد فرزندانش از حافظه محله و مردم پاک شوند.
شاید حکومت تصور میکرد با اعدام چند جوان، یک پرونده تمام شده است. اما آن پدر هر روز همان پرونده را با چهارچوب کوچک عکسهایش دوباره باز میکرد.
قدرت کار او نیز همینجا بود.
او نمیتوانست فرزندانش را بازگرداند. نمیتوانست دستگاهی را که آنان را اعدام کرده بود همان روز پاسخگو کند. اما میتوانست کاری کند که آنان فراموش نشوند.
و این شاید نخستین مرحله خشم آگاهانه باشد: نپذیرفتن فراموشی.
اما یک پدر تا کجا میتواند این بار را به تنهایی حمل کند؟ اگر خانواده توان سخن گفتن نداشته باشد، چه کسی باید نام قربانی را حفظ کند؟ چگونه یک عکس از دست یک پدر به حافظه یک محله و سپس به حافظه یک نسل منتقل میشود؟
از اینجا مسئولیت خانواده پایان نمییابد؛ اما مسئولیت جامعه و مردم آغاز میشود.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

