آیا واقعا «خواست خدا»ست؟!

جمعه ۲۵ مهر ۱۴۰۴ برابر با ۱۷ اکتبر ۲۰۲۵


خلیل نیک خصال – در مواقع درد یا سردرگمی، اغلب با خود زمزمه می‌کنیم: “این خواست خدا بود.” این کلمات می‌توانند ما را آرام کنند، اما آیا می‌توانند حقیقت را نیز پنهان کنند؟ اگر آنچه برای ما اتفاق می‌افتد نه تنها نتیجه‌ی نیت الهی، بلکه نتیجه‌ی افکار، انتخاب‌ها و اعمال خودمان باشد، چه؟ اگر سرنوشت چیزی نباشد که برای ما اتفاق می‌افتد، بلکه چیزی است که از طریق ما آشکار می‌شود، چه؟

من به این باور رسیده‌ام که زندگی منعکس کننده‌ی نحوه‌ی تفکر و عمل ماست. وقتی افکار ما مهربان، نیت‌های ما خالص و اعمال ما با خرد هدایت می‌شوند، زندگی نیز به همان شکل پاسخ می‌دهد. ما به اهداف خود نزدیک‌تر می‌شویم و در طول مسیر معنا و آرامش پیدا می‌کنیم. اما وقتی از روی ضعف یا جهل عمل می‌کنیم، برای خود درد ایجاد می‌کنیم و سپس با این ایده که “مقصود این بوده است” به دنبال آرامش هستیم.

با این حال، شاید سرنوشت نیرویی نباشد که زندگی ما را دیکته کند، بلکه نیرویی باشد که به ما فرصت می‌دهد. هم چالش‌ها و هم انتخاب‌ها را ارائه می‌دهد و آنچه ما از آنها می‌سازیم به اراده‌ی ما بستگی دارد. زندگی سنگ‌های زیادی را در مسیر ما قرار می‌دهد. برخی آنها را به عنوان مانع می‌بینند، در حالی که برخی دیگر از آنها به عنوان پله‌هایی برای بالاتر رفتن استفاده می‌کنند. هر عمل شجاعانه، هر لحظه صبر و شکیبایی، هر تصمیم عاقلانه‌ای، پله‌ای از نردبان موفقیت می‌شود. اما اگر تسلیم ضعف شویم، سقوط می‌کنیم و بالا رفتن سخت‌تر می‌شود.

می‌گویند دعا درمان هر دردی است. من دعا را بیشتر به عنوان یک آرامش می‌بینم تا یک درمان. دعا قلب بیقرار را آرام می‌کند و ایمان ما را به اینکه کسی به حرف‌هایمان گوش می‌دهد و اهمیت می‌دهد، تقویت می‌کند. دعا ممکن است همیشه شرایط ما را تغییر ندهد، اما ما را تغییر می‌دهد. به ما شجاعت می‌دهد تا با توفان‌های زندگی روبرو شویم و به ما یادآوری می‌کند که حتی وقتی باید مسئولیت اعمال خود را بپذیریم، هرگز تنها نیستیم. بنابراین، من نمی‌گویم که باید دعا را متوقف کرد؛ برعکس، دعا نفس روح است. اما ایمان واقعی باید با تلاش همراه باشد. ما نباید از سرنوشت به عنوان بهانه‌ای برای انفعال و از دعا به عنوان جایگزینی برای اراده استفاده کنیم.

سال‌ها پیش، دوستی از من پرسید: “آیا می‌دانی بهشت ​​و جهنم چگونه هستند؟” او این داستان را برای من تعریف کرد:

در باغی زیبا پر از گل و آواز پرندگان، دو میز ضیافت یکسان وجود داشت که هر کدام با غذاهای خوشمزه پوشیده شده بودند. دور هر دو میز افرادی نشسته بودند که بازوهایشان سفت بود و نمی‌توانستند از آرنج خم شوند.

سر میز اول، همه با شادی می‌خندیدند، غذا می‌خوردند و با هم شریک می‌شدند. دوم، همه عصبانی، گرسنه و بدبخت بودند. دوستم پرسید: «می‌دانی چرا؟» «تفاوت در غذا یا مکان نیست، بلکه در ذهن افراد است.»

در میز اول، کسانی که نمی‌توانستند خودشان را سیر کنند، از بازوهای سفت خود برای سیر کردن فرد کناری‌شان استفاده می‌کردند. از طریق همکاری، همه آنها تغذیه و راضی بودند. اما در میز دوم، هر فرد سعی می‌کرد به تنهایی خودش را سیر کند و شکست خورد. خودخواهی آنها باعث گرسنگی آنها شد و قلب‌هایشان را به جهنمی از حسادت و خشم تبدیل کرد.

آن داستان ساده حقیقت بزرگی را آشکار کرد: بهشت ​​و جهنم قلمروهای دوردست نیستند؛ آنها شرایطی هستند که ما اینجا و اکنون ایجاد می‌کنیم. وقتی با مهربانی و همکاری زندگی می‌کنیم، حتی سختی‌ها سبک می‌شوند. وقتی فقط به خودمان فکر می‌کنیم، حتی فراوانی هم تلخ می‌شود.

اگر دنیای بهتری می‌خواهیم، ​​باید به دیگران به اندازه خودمان فکر کنیم. موفقیت واقعی با زیر پا گذاشتن دیگران به دست نمی‌آید، بلکه با بالا بردن آنها با خودمان حاصل می‌شود. با خرد، عزم و شفقت، می‌توانیم حتی پیچیده‌ترین آزمایش‌ها را به نعمت تبدیل کنیم. و شاید در آن لحظات، وقتی که از خودخواهی فراتر می‌رویم و با عشق عمل می‌کنیم، سرانجام به درک آنچه خدا واقعاً می‌خواهد نزدیک‌تر می‌شویم. دستیابی به موفقیت در گرو همکاری مؤثر است.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۴ / معدل امتیاز: ۴٫۴

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=389250