ساموئل (پیمان) سلاحی – در جهان امروز، رسانهها دیگر تنها ابزار اطلاعرسانی نیستند؛ آنها میدان نبرد روایتها و احساساتاند. اگر روزگاری دولتها با روزنامه و تلویزیون افکار عمومی را کنترل میکردند، امروز این نقش را الگوریتمها و اینفلوئنسرهای اینستاگرامی برعهده گرفتهاند. چهرههایی که در ظاهر فقط سرگرمی تولید میکنند، اما در عمل بر ذهن میلیونها نفر تأثیر میگذارند.
در ایران، این تأثیرگذاری رنگ و بوی خاصی دارد. هربار که جامعه با بحرانی سیاسی یا اجتماعی روبرو میشود، ناگهان صفحات اینستاگرامی پر میشوند از محتوای زرد، شایعات و حاشیههایی که توجه مردم را از مسئلهی اصلی منحرف میکنند. در ظاهر، سرگرمی است؛ اما در باطن، فریب رسانهای.
محتوای زرد، مُسکّن بحران
در شرایط بحرانی، ذهن جمعی مضطرب است. مردم به دنبال چیزی میگردند که اضطرابشان را کاهش دهد؛ چیزی که سادهتر از واقعیت تلخ باشد. همینجاست که اینفلوئنسرها وارد میدان میشوند: چالشهای بیمعنا، شایعات احساسی، حواشی روابط و دعواهای ساختگی.
این محتواها درست همان نقشی را بازی میکنند که روانشناسان از آن با عنوان «مکانیسم تسکین عاطفی» یاد میکنند؛ مغز انسان برای فرار از فشار روانی، به سرگرمی پناه میبرد. اما در سطح اجتماعی، این رفتار پیامد خطرناکی دارد: جامعه دچار بیحسی شناختی میشود. در حالی که مسائل واقعی (گرانی، آزادی، سیاست، حقوق شهروندی) نیاز به گفتگو دارند، اما افکار عمومی مشغول حواشی است.
وقتی الگوریتم، احساسات را مدیریت میکند
الگوریتم رسانههای اجتماعی بطور کلی و به ویژه اینستاگرام مثل یک مغز اقتصادی طراحی شده: هرچه احساسیتر باشی، بیشتر دیده میشوی! پستهایی که خشم، عشق، نفرت یا ترحم را برمیانگیزند، چند برابر بیشتر از پستهای تحلیلی پخش میشوند. نتیجه؟ محتوای منطقی و متعادل، کمرمق میشود و جای خود را به فریاد، اشک و فریب میدهد.
درواقع ما با پدیدهای روبرو هستیم که فیلسوفان رسانه آن را «مهندسی توجه» مینامند: شبکههای اجتماعی احساسات ما را هدایت میکنند، بیآنکه خودمان بفهمیم. و اینفلوئنسرها، سربازان داوطلب این مهندسیاند.
پنهان شدن پشت سیاست
یکی از خطرناکترین بخشهای این ماجرا، زمانی است که برخی از اینفلوئنسرها برای حفاظت از خود، پشت جریانهای سیاسی پنهان میشوند. در ظاهر، به یک جریان خاص وابستهاند؛ مثلاً پادشاهیخواهی یا اپوزیسیون بطور کلی؛ اما در عمل از این هویت به عنوان سپر استفاده میکنند. هر نقدی علیه آنها، به عنوان «حمله به کل جریان» تعبیر میشود. به این ترتیب، خود را از پاسخگویی معاف میکنند و در سایهی یک شعار سیاسی، به انتشار محتواهای زرد و گمراهکننده ادامه میدهند.
از نگاه روانشناسی اجتماعی، این رفتار نوعی ساز و کار دفاعی است. وقتی فرد احساس میکند ممکن است از سوی جامعه یا مخالفان مورد حمله قرار گیرد، هویتی جمعی را به عنوان سپر روانی انتخاب میکند. اما در فضای رسانه، این سپر تبدیل به ابزار تحریف واقعیت میشود.
از واقعیت تا توهم نفوذ
وقتی چهرهای در شبکههای اجتماعی میلیونها دنبالکننده دارد، لزوماً به معنای نفوذ واقعی نیست. نفوذ در عصر اینستاگرام، بیش از آنکه ریشه در دانش یا اعتبار داشته باشد، بر هیجان و تکرار استوار است. کسی که بتواند مردم را بخنداند یا خشمگین کند، تأثیرگذارتر از کسی است که بخواهد به آنها فکر کردن بیاموزد.
اما این مدل از نفوذ، شکننده است. چون بر پایهی احساس ساخته شده، نه آگاهی. به همین دلیل، در بزنگاههای سیاسی، جامعه بجای گفتگوی منطقی، درگیر هیجانهای لحظهای میشود. و در چنین فضایی، هر کس بخواهد موضوع اصلی را مطرح کند، به راحتی در میان فریادها گم میشود.
پشت نقاب جریانها
پنهانشدن پشت جریانهایی مثل پادشاهیخواهی، دو فایده برای برخی اینفلوئنسرها دارد:
اول اینکه مصونیت از نقد میآورد.
دوم اینکه نوعی مشروعیت ظاهری ایجاد میکند؛ چون همراهی با یک گفتمان سیاسی، مخاطب را قانع میکند که این فرد «در مسیر مبارزه» است.
اما در عمل، نتیجه اغلب برعکس است. وقتی چهرههای زرد و هیجانی خود را نمایندهی یک جریان معرفی میکنند، چهرههای اصیل و شناسنامهدار آن جریان را تخریب میکنند. به مرور زمان، آن جریان سیاسی از درون تهی میشود و اعتماد مخاطبان از بین میرود.
این اتفاق در چند سال اخیر بارها در فضای اپوزیسیون ایرانی دیده شده است؛ افراد پرسر و صدا اما بیپشتوانه، با ادعای آزادیخواهی یا عدالتطلبی، میدان را اشغال میکنند و چهرههای فکری و مبارز کنار زده میشوند. نتیجه؟
افکار عمومی سرخورده میشود و سیاست، به سرگرمی تبدیل میگردد.
چرخهی فریب
اگر این چرخه را خلاصه کنیم، میشود چنین گفت:
۱. بحران سیاسی یا اجتماعی ایجاد میشود.
۲. اضطراب جمعی بالا میرود.
۳. اینفلوئنسرها با محتواهای احساسی یا زرد وارد میشوند.
۴. الگوریتم احساسات را تقویت میکند.
۵. توجه از مسئلهی اصلی منحرف میشود.
۶. مردم سرگرم میشوند و تحلیل میمیرد.
این همان فریب رسانهای مدرن است؛ نه با سانسور، بلکه با اشباع اطلاعات بیارزش.
فریب در عصر شبکههای اجتماعی دیگر پنهانکاری نیست، بلکه غرق کردن ما در بیاهمیتهاست.
راه برونرفت
مقابله با این وضعیت نه با بستن دهانها، بلکه با بالا بردن آگاهی جمعی ممکن است. مردم باید بیاموزند که هر پستی در اینستاگرام، حامل نیتی است؛ اقتصادی، سیاسی یا روانی. باید پرسید: چرا این ویدیو در این زمان منتشر شد؟ چه چیزی را میخواهد به من نشان دهد و چه چیزی را پنهان کند؟ سواد رسانهای یعنی همین پرسشگری.
نه نفی شبکههای اجتماعی، بلکه درک قواعد آنها.
در کنار آن، شفافیت نیز حیاتی است. هر اینفلوئنسری که در حوزهی سیاست یا جامعه فعالیت میکند، باید وابستگی مالی یا سیاسی خود را روشن بگوید. اگر چنین شود، فریب بسیار سختتر خواهد شد.
سخن آخر
اینستاگرام فقط آینهی جامعه نیست؛ بلکه خودش واقعیت را شکل میدهد. و در جامعهای که رسانههای رسمی اعتبار خود را از دست دادهاند، اینفلوئنسرها گاهی نقش خبرگزاری، تحلیلگر و حتی رهبر فکری را بازی میکنند!
اما اگر جامعه نسبت به فریبهای احساسی آگاه نباشد، همین چهرهها میتوانند افکار عمومی را به هر سو ببرند.
از محتوای زرد تا بازیهای سیاسی، از سرگرمی تا عملیات روانی، همه در یک قاب رنگی جمع میشوند.
در چنین جهانی، دانایی و آگاهی بیش از هر زمان دیگر ضروری است. سواد رسانهای یعنی مقاومت در برابر فریب.
و شاید نخستین گام برای رهایی از فریب، یاد گرفتن دوبارهی دیدن باشد؛ دیدن آنچه پنهان است، پشت فیلترها، و پشت لبخندها و شعارها.


