رضا پهلوی در روزگاری آکنده از التهاب و دگرگونی چشم به جهان گشود. پدرش، محمدرضا شاه پهلوی، در یکی از حساسترین و سرنوشت سازترین مقاطع سلطنت طولانی خود که از سال ١٣٢٠ خورشیدى آغاز شده بود، قرار داشت. در فاصله پنج سال پیش و پس از تولد فرزندش در ۹ آبان ۱۳۳۹ (۳۱ اکتبر ۱۹۶۰)، شاه بار دیگر ازدواج کرد. تصمیمی برخاسته از نگرانىهاى جانشینی و نیاز فوری به ولیعهد. در حالى که کشور با فشارهای فزاینده اقتصادی و شتابی بیسابقه در تحولات اجتماعی نیز روبرو بود.

شاه در آستانه اجرای «انقلاب سفید» قرار داشت. مجموعهای از اصلاحات که قرار بود با توزیع اراضی، اعطای حق رأی به زنان، گسترش آموزش عمومی و تضعیف نظاممند ساختارهای سنتی قدرت، بافت اجتماعی ایران را برای همیشه دگرگون سازد.
مخالفت با این اصلاحات، به ویژه اصلاحات ارضی و توانمندسازى سیاسی زنان به تدریج پیرامون روحانیای تا آن زمان گمنام به نام روحالله خمینی شکل گرفت. فردی که با بهره گیرى از بسیج خیابانی، خشونت و عوامفریبى مذهبی، در مقابله با برنامههای اصلاحی حکومت قد علم کرد.
در چنین فضای آکنده از بیم و امید بود که شهبانو فرح پسری به دنیا آورد. نام او را رضا نامیدند و تقریباً بلافاصله عنوان ولیعهدی بر او نهاده شد.
کمتر از دو دهه بعد، توسط همان روحانی مخالف، نظام پادشاهی سرنگون شد و به جاى آن حکومتی تمامیتخواه و دینی برپا شد. اما تاریخ با طنزهای تلخ و گاه هولناک خود در همینجا متوقف نماند.
امروز، در حالی که جمهوری اسلامی با بیسابقهترین تهدید علیه بقای خود روبروست، شاهزاده رضا پهلوى با جنبشی سراسری و فراگیر، بار دیگر بهعنوان پرطرفدارترین نماد آینده سیاسی ایران سر برآورده است.
برخی افزایش محبوبیت او را صرفاً نوستالژی میدانند. اما میتوان آن را به همان اندازه نشانهای از سرکشی نسل جوان نیز تعبیر کرد. نسلى که جهاننگر و آشنا با فناورى و زبان دیجیتالى است که از انتخابهاى تراژیکی که تاریخ بر آنان تحمیل کرده به خشم آمده، و نیز جلوهاى از حسرت و پشیمانى عمیق در میان نسلهای پیشین و سالخوردهتر ایرانى است.
در زمان وقوع انقلاب اسلامی، ولیعهد در ایالات متحده آمریکا مشغول تحصیل و گذراندن دورههاى آموزش خلبانی بود. اندکی بعد، او نیز به خانوادهاش پیوست و همراه آنان راه تبعید از ایران را در پیش گرفت.
در اواخر سال ۱۹۷۹، اندکی پس از آن که شاه در نیویورک تحت عمل جراحی قرار گرفته بود، خانواده پهلوی بطور موقت و تحقیرآمیز در همان پایگاه نیروی هوایی آمریکا که ولیعهد زمانی در آن آموزش دیده بود، عملا در بازداشت قرار گرفتند.
همزمان با گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی در تهران، شاه و خانوادهاش نیز به گروگان شرایط بدل شدند؛از کشوری به کشور دیگر رانده میشدند و حتی از سوی متحدانی که روزگاری از بخشندگی و حمایتهاى سلطنتی شاه بهره برده بودند، پذیرفته نمیشدند.
شاهزاده رضا پهلوى با درگذشت پدرش در تبعید در مصر، وارد مسیری شد که اکنون بیش از چهار دهه به طول انجامیده است. او گزینههاى گوناگونی پیش رو داشت، اما آگاهانه، دشوارترین راه را برگزید. میتوانست، چون برخی وارثان دودمانهای فرو پاشیده، زندگیای مرفه و بیدغدغه در پیش گیرد. یا حتی جایگاه سلطنتی خود را به کالایی برای شهرت، نمایش یا ثروت اندوزى بدل سازد.
او هیچیک از این راهها را انتخاب نکرد. در عوض، به کاری تقریباً سیزیفوار دست زد: او کوششى طاقتفرسا را برای گردآوردن جامعه ایرانیان پراکنده، ناامید و عمیقاً دچار تفرقه در تبعید، در قالب چیزی شبیه به یک ائتلاف سیاسی آغاز کرد.
در این مسیرِ دشوار، او در آغاز نه به درباریان، بلکه به افراد آزموده عرصه فرهنگ و سیاست روی آورد: چهرههایى چون احمد قریشی، رئیس پیشین یکى از دانشگاهها و هرمز حکمت، از برجستهترین روشنفکران و اندیشمندان نسل خود. او از مرزهای ایدئولوژیک عبور کرد و کوشید با سلطنتطلبان، لیبرالها، ملیگرایان، سوسیال دموکراتها و چپگرایان سکولار به گفتگو بنشیند.
آن روزها هدف این بود که تمامى نیروها در قالب صدایى واحد گرد هم آیند و پیام مردم ایران و روایت رنجها و مبارزات آنان به گوش جهانیان رسانده شود.
او که عمدتا میان واشنگتن و پاریس در رفت و آمد بود، در گردهماییهای کوچک و بزرگ ایرانیان با گرایشهای گوناگون سخن مىگفت و به چهرهاى وحدت بخش تبدیل شد. دفتر کوچک او بیش از هر چیز مرکز هماهنگی دیدارها بود. گروهها و سازمانهای مختلف، هر یک با دستور کار خاص خود، مدعی نزدیکی به او بودند. او با همگی گفتگو میکرد، اما همزمان فاصلهاش را حفظ مینمود.
گاه به صراحت اعلام میکرد که از به کارگیرى ادبیات تند و روشهای خشن برای خاموش ساختن مخالفان، حتى آنان که با بازگشت سلطنت همراه نبودند، مخالف است. این مواضع موجب ناخشنودی هواداران رادیکالش میشد و منتقدانش همچنان میگویند که او برای مهار و پایان دادن به این رفتارها به اندازه کافی اقدام نکرد.
او تمسخر حکومت روحانیان از جمله تلاش تحقیرآمیز خمینى که او را «پهلوى کوچک کوچک» خواند را نیز تاب آورد. با این همه، شاهزاده رضا پهلوی مسیر خود را ادامه داد.
با انباشته شدن ناکامیهای جمهوری اسلامی، از تصلب ایدئولوژیک و ناتوانی اقتصادی گرفته تا فساد ساختاری و ماجراجوییهای منطقهای، چشمانداز سیاسی کشور به تدریج دگرگون شد. طی دو دهه گذشته، رژیم بیش از پیش در داخل کشور به سبب هزینه کرد دهها میلیارد دلار برای سرکوب و نفوذ خارجی، حمایت از حکومت دیکتاتورى اسد تا مسلح ساختن نیروهای نیابتی در لبنان، مورد انتقاد قرار گرفت، در حالی که نیازهای اولیه مردم نادیده گرفته می شد.
همزمان، با افول تدریجى مشروعیت نظام، در برخی اعتراضات درون ایران، شعارهایی در ستایش از پدر بزرگ ولیعهد، رضاشاه شنیده شد. این شعارها نخستین نشانههای بازنگری مردمی در دوران پهلوی بود؛ روندى که پژوهشگران و تاریخ شناسان سالها پیش آغاز کرده بودند.
در این فضا، رضا پهلوی از ارزیابی دوباره کارنامه پدربزرگ و پدرش بهرهمند شد: رضاشاه که پس از کودتای ۱۲۹۹ خورشیدى وارث کشورى فرو پاشیده و دولتی ناکارآمد شد و محمدرضا شاه که تا سال ۱۳۵۷ بر یکی از سریعترین اقتصادهای در حال رشد جهانِ در حال توسعه حکومت کرد.
در این بازنگری تاریخی، جایگاه شهبانو فرح نیز اهمیتی ویژه یافت. بانویى که وقار او در برابر تبعید، سوگ و سالها تخریب و بدنام سازى، به تدریج صورتی اسطورهای به خود گرفت. او بهعنوان حامی فرهنگ و بنیانگذار نهادهاى ماندگار شناخته شد و یکی از ارزشمندترین مجموعههای هنر مدرن جهان غیرغربی را گرد آورد: آثاری از پیکاسو، پولاک و روتکو. آثاری که زمانی «تجملگرایانه» و «اصراف»خوانده می شدند و همچنان به عنوان «یادگارهاى منحط» پنهان نگاه داشته شدهاند، امروز هر بار که از زیرزمین موزههای تهران بیرون میآیند، با تحسین عمومی روبرو میشوند و ارزش آنها تا حدود پنج میلیارد دلار برآورد میشود.
ترکیب این بازنگری تاریخی و تجربه زیسته فاجعه حکومت روحانیون، به نوعی حسابرسی نسلی انجامید. سه سه نسل از ایرانیان زیر فشار یک حکومت نظامی زیستهاند که بر ارزشهایی کهنه استوار است و توسط حلقهای بسته از ایدئولوگهای سالخورده و فرزندان آزمندشان اداره میشود؛ این در حالى است که جامعه ایران همچنان جوان باقى مانده، جامعه اى پویا با زنان و مردانى جسور که حاضر نیستند وضع موجود را بپذیرند.
این نسلهای جوان،پیوسته از جنبش سبز ۱۳۸۸ به بعد، موجهای پیاپی اعتراض را رقم زدند که اوج آن جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ بود، علیه جمهوری اسلامی برخاستهاند. رضا پهلوی در این اعتراضات نقش محوری نداشت، اما به آنها واکنش نشان داد و آگاهانه کوشید خود را با حلقهاى جوانتر از مشاوران، کنشگران و سازماندهندگان احاطه کند. افرادى که بیش از آنکه محصول سیاستهاى تبعید باشند، از تجربه زیستن درون جامعه ایران و از اندیشههاى نوین تأثیر گرفته بودند.
او بارها در پاسخ به این پرسش که پس از فروپاشى نظام کنونى، چه نوع حکومتى را مطلوب مىداند، تأکید کرده است که شکل حکومت آینده در درجه دوم اهمیت قرار دارد و آنچه اصل است، ماهیت نظام است. تصمیم نهایی با مردم خواهد بود، اما جوهر آن باید حاکمیت مردم، برابری جنسیتی و حقوق بشر باشد.
از آغاز کنشگری دموکراتیک رضا پهلوی، پایگاه اجتماعی او ناگزیر متنوع و گاه ناسازگار بوده است. در یک سو، سلطنتطلبان سرسختی قرار دارند که خواهان بازگشت اقتدار دودمانیاند؛ و در سوی دیگر، دموکراتهای سکولاری که او را نه پادشاه آینده، بلکه چهرهای مدنی و وحدتبخش میبینند. در ابتدا هدف این ائتلاف، هرچند محدود، اما حیاتی بود: بازتاب صدای ایرانیانى که خواهان آزادی، کرامت انسانی و حکومتى پاسخگو هستند.
با تشدید سرکوب در سالهاى اخیر و تبدیل مطالبه اصلاح به درخواست صریح تغییر رژیم، نقش رضا پهلوی نیز دگرگون شد. بهتدریج و نه بدون مقاومت، او بهعنوان شخصیتی دیده شد که توان گردآوردن ائتلافی گسترده در داخل و خارج از ایران را برای مدیریت دوران گذار دارد.
او البته منتقدان جدی نیز دارد. برخی به تندروى بخشی از هواداران سلطنت طلب و اصرار آنان بر وفادارى ایدئولوژیک اشاره مىکنند و این رفتارها را نگرانکننده میدانند. گروهى دیگر نیز با یادآوری خاطره تلخ سال ۱۳۵۷، از تکرار تجربه فریب تاریخی خمینی هشدار میدهند. روحانیاى کسی که پیش از بهقدرترسیدن، وعده جمهوری دموکراتیکی شبیه فرانسه میداد، اما پس از پیروزی، استبدادی شبیه حکومت ساوونارولا در فلورانس رنسانس بنا نهاد.
این نگرانیها بیاساس نیستند، اما سرنوشت محتوم را رقم نمیزنند. ایران امروز، ایران ۱۳۵۷ نیست. مبارزات مستمر براى رسیدن به دموکراسى، افزایش نیروهای مخالف و خرد سیاسی نهفته در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، امکان استقرار دوباره قدرت توسط یک دیکتاتورى تازه را به مراتب کاهش داده است. افزون بر این، خمینی سالها پیش از انقلاب نیز سابقهاى طولانى و اندیشههای آشکار ضد دموکراتیک داشت. استبداد حادثهاى ناخواسته و اتفاقى نبود بلکه جوهره حکومت او بود.
کارنامه رضا پهلوی مسیری متفاوت را نشان میدهد. نزدیک به چهار دهه، او گاه با ناکامی، گاه با دشوارى، اما پیوسته در کنار دیگران کار کرده و کوشیده است قدرت شخصی را فدای همکاری جمعی و ائتلافسازى کند.
با این همه، طنز تلخ تاریخ درست در مقطعى که تاریخ بیش از هر زمان به تأکید بر دموکراسی نیاز دارد، برخى از پرشورترین هواداران او به رفتارهایی متوسل میشوند که با این هدف در تضاد است. از برهم زدن تجمعات مخالفان غیرسلطنت طلب گرفته تا حملات مجازی علیه چهرههایی چون نرگس محمدی و نسرین ستوده، وکیل برجسته حقوق بشر.
کوششهاى مکرر شاهزاده رضا پهلوی برای فاصله گرفتن از این گرایشها همه منتقدان را قانع نکرده است. با این حال، شمار بیشتری از ایرانیان چه در داخل و چه در خارج از کشور، او را معتبرترین چهره وحدت بخش در افق سیاسی کنونی ایران میدانند. نظرسنجی موسسه معتبر «گمان» در هلند نشان میدهد که حدود یک سوم ایرانیان از او حمایت میکنند. رقمی که هیچ شخصیت سیاسی دیگری در سپهر سیاست ایران به این سطح از مقبولیت نزدیک نیست.
نکته اساسی آن است که شاهزاده رضا پهلوی بارها به صراحت اعلام و تأکید کرده که در پى قدرت براى خود نیست. او نقش خویش را آشکارا «گذار محور» توصیف مىکند: یارى رساندن به عبور ایران از ویرانههای جمهوری اسلامی به سوی نظمی دموکراتیک و سکولار که شکل نهایی آن نه به دست او، نه هیچ دودمان یا جناحى، بلکه با رأی آزاد ملت تعیین شود.
در فرهنگی سیاسی زخم خورده از استبداد -چه سلطنتی و چه روحانى- این تأکید اهمیتى ژرف و بنیادین دارد.
اگر ایران در آستانه لحظهای سرنوشتساز باشد، آن لحظه نه به منجی احتیاج دارد و نه به رستگارکننده، بلکه نیازمندِ تسهیلگرى است که بتواند اعتماد میان شکافهای عمیق را بازسازی کند. در همین فضای محدود اما حیاتی، شاهزاده رضا پهلوی خود را نه حاکم آینده ایران، بلکه به مثابه امانتدارِ گذار میان دو دوره سیاسى معرفی کرده است. و اگر آن لحظه فرا برسد، تصور گذار سیاسى در ایران بدون نقشی برای او، روز به روز دشوارتر میشود.
منبع: فارین پالیسی
ترجمه:کیهان لندن




