برای چه گناهی؟

شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۴ برابر با ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶


خلیل نیک خصال – گاهی یک پرسش، نه برای یافتن پاسخ، بلکه برای افشای حقیقتی دردناک مطرح می‌شود. پرسشی که از شدت سادگی، استخوان‌سوز است. پرسشی که اگر با صداقت به آن نگاه کنیم، دیگر هیچ واژه‌ای برای پنهان‌شدن باقی نمی‌گذارد.

«برای چه گناهی؟» این پرسش از دل کتاب‌ها و نظریه‌ها بیرون نیامده است. از دل انسان آمده است. از لحظه‌ای که زندگی ناگهان می‌شکند، از جایی که مرگ دیگر یک مفهوم نیست، بلکه حضوری عریان و غیرقابل‌انکار دارد. از جایی که هیچ تحلیلی تسلی‌بخش نیست و هیچ توجیهی قابل تحمل نمی‌باشد. چه گناهی می‌تواند گرفتن یک جان را قابل قبول کند؟ چه خطایی آن‌قدر بزرگ است که آینده‌ای را پیش از آن‌که حتی فرصت خطا داشته باشد، نابود کند؟ چه قانونی، چه ایدئولوژی‌ای، چه منفعتی می‌تواند نفس کشیدن یک انسان را جرم بداند؟

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که مرگ را توضیح می‌دهد، اما با آن روبه‌رو نمی‌شود. جهانی که کشتن را در لایه‌هایی از واژه‌ها می‌پیچد تا زشتی‌اش کمتر دیده شود. «شرایط»، «ضرورت»، «منافع»، «واقعیت‌ها»، واژه‌هایی که قرار است وجدان را آرام کنند، اما فقط حقیقت را دفن می‌کنند. درد، آن‌قدر تکرار می‌شود که از شدت تکرار، خطر عادی‌شدن پیدا می‌کند. تصاویر می‌آیند و می‌روند. تیترها عوض می‌شوند. و انسان‌ها، انسان‌های واقعی، با نام، با خاطره، با آرزو در حاشیه می‌مانند. گویی قرار است یاد بگیریم که کمتر احساس کنیم، کمتر بپرسیم، کمتر متوقف شویم.

اما این پرسش متوقف نمی‌شود. چه گناهی مرتکب شده آن کسی که می‌خواست زندگی کند؟ آن‌که هنوز فرصت انتخاب نداشت، هنوز راهش را نرفته بود، هنوز حتی نمی‌دانست قرار است قربانی چه روایتی شود؟ چه گناهی بزرگ‌تر از زنده بودن است؟ شاید بزرگ‌ترین فاجعه، فقط گرفتن جان‌ها نباشد؛ بلکه فرسوده‌کردن وجدان‌هاست. این‌که به ما عادت دهند به شنیدن خبر مرگ. این‌که از صاحبان اندوه بخواهند زودتر «جمع‌وجور» کنند. این‌که سوگ، بیش از حد «مزاحم» تلقی شود. این‌که پرسشگری، ناراحت‌کننده باشد.

از قربانی انتظار سکوت دارند. از بازمانده انتظار صبر و از جامعه، فراموشی. اما فراموشی، خود نوعی همدستی است.

این پرسش خطرناک است، چون بی‌پناه است و پشت هیچ نظریه‌ای پنهان نمی‌شود. ساده است و همین سادگی، تمام سازوکارهای توجیه را فرو می‌ریزد و اجازه نمی‌دهد جنایت محترمانه جلوه کند. اجازه نمی‌دهد بی‌عدالتی، طبیعی به نظر برسد. «برای چه گناهی؟» تا زمانی که این پرسش را با صدای بلند نپرسیم، تا زمانی که جان انسان در مرکز اخلاق و سیاست قرار نگیرد، تا وقتی که مرگِ ناحق، عادی تلقی شود، هیچ سخنی از عدالت معتبر نخواهد بود. هیچ وعده‌ای از صلح، صادق نخواهد بود. و هیچ سکوتی، بی‌گناه نخواهد ماند.

این پرسش هنوز زنده است و در گلوی تاریخ گیر کرده است، در وجدان ما تکرار می‌شود و اگر هنوز انسان بودن معنایی داشته باشد، این پرسش باید ما را آرام نگذارد. «برای چه گناهی؟» این پرسش، از سر کنجکاوی نیست و  از سر ناتوانی هم نیست.

این پرسش، فریادی است که از عمق فروپاشی انسان برمی‌خیزد؛ فریادی که وقتی همه چیز فرو ریخته، وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده، ناگهان راه خود را به زبان باز می‌کند. «برای چه گناهی؟» پرسشی ساده، اما ویرانگر و پرسشی که اگر جدی گرفته شود، اگر واقعاً شنیده شود، بسیاری از روایت‌ها، بسیاری از قدرت‌ها، بسیاری از «توضیح‌ها» را از اساس بی‌اعتبار می‌کند.

چه جرمی می‌تواند جان یک انسان را بگیرد و بعد، با خونسردی ادامه بدهد؟ چه گناهی آن‌ قدر بزرگ است که مرگ را عادی، قابل دفاع، حتی لازم جلوه دهد؟ چه منطقی می‌تواند بگوید این مرگ «قابل قبول» است، آن یکی «قابل اجتناب نبود»، و دیگری «هزینه‌ای ناگزیر»؟

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که کشتن را بلد است توضیح بدهد. بلد است آن را در لفافه بپیچد. بلد است میان قاتل و قربانی، «تعادل روایی» برقرار کند. بلد است طوری حرف بزند که انگار مرگ، یک اتفاق فنی است، نه یک فاجعه اخلاقی.

در این جهان، انسان‌ها قبل از آن‌که دفن شوند، تبدیل به پرونده می‌شوند. قبل از آن‌که عزاداری شوند، تحلیل می‌شوند.

قبل از آن‌که نامشان گفته شود، جایگاهشان در روایت‌ها تعیین می‌شود و اگر زیادی بی‌دفاع باشند، اگر زیادی بی‌صدا باشند، اگر زیادی «معمولی» باشند، خیلی زود حذف می‌شوند. نه فقط از زندگی، بلکه از حافظه. اما این پرسش، حذف نمی‌شود. «برای چه گناهی؟»

چه گناهی مرتکب شده آن انسانی که فقط زنده بود؟ کسی که نه سلاحی در دست داشت، نه قدرتی، نه تصمیمی که سرنوشت دیگران را تغییر دهد؟ کسی که زندگی‌اش هنوز شروع نشده بود، اما مرگش با هزار توجیه پایان یافت؟ شاید باید صریح‌تر گفت: در بسیاری از روایت‌های امروز، «بی‌گناه بودن» دیگر کافی نیست. اگر در جای نادرست متولد شده باشی، اگر در زمان نامناسب نفس کشیده باشی، اگر حضورت برای نظم‌های موجود مزاحم بوده باشد، همین‌ها می‌تواند گناه تو باشد و فاجعه از همین‌جا شروع می‌شود: وقتی مرگ، نه استثنا، بلکه ابزار می‌شود. وقتی کشتن، نه شرم‌آور، بلکه قابل مدیریت تلقی می‌شود. وقتی از ما می‌خواهند بفهمیم و درک کنیم یا عادت کنیم، از ما می‌خواهند کمتر احساس کنیم، کمتر خشمگین شویم و کمتر بپرسیم.

می‌گویند دنیا پیچیده است. می‌گویند واقعیت سخت است. می‌گویند نمی‌شود همیشه احساسی بود، اما حقیقت این است: جهانی که نتواند در برابر مرگ ناعادلانه عصبانی شود، جهانی که نتواند از دیدن جانِ گرفته‌شده بلرزد، دیگر پیچیده نیست ولی بی‌حس است. بزرگ‌ترین جنایت، فقط گرفتن جان‌ها نیست. بزرگ‌ترین جنایت، تمرین دادن ما به تماشاست، به دیدنِ مکررِ مرگ، بدون فریاد. به شنیدنِ خبر، بدون مکث و ادامه دادن، انگار نه انگار چیزی شکسته است. از صاحبان درد انتظار دارند که زودتر ساکت شوند، از سوگ انتظار دارند که کوتاه باشد و از وجدان، انتظار دارند که تطبیق پیدا کند.

اما این پرسش، تطبیق‌پذیر نیست. «برای چه گناهی؟» این پرسش، نظم‌های دروغین را به هم می‌ریزد. چون نمی‌پذیرد که برخی مرگ‌ها طبیعی‌تر از بقیه‌اند. چون نمی‌پذیرد که بعضی جان‌ها «کم‌هزینه‌تر» هستند. چون نمی‌پذیرد که سکوت، فضیلت باشد. تا وقتی این پرسش بی‌پاسخ بماند، هر سخن از عدالت، تزئین است. هر ادعای صلح، ناتمام است. و هر سکوتی، شکلی از مشارکت.

این پرسش، قرار نیست آرام شود. قرار نیست محترمانه کنار گذاشته شود. قرار است آزاردهنده بماند.

قرار است وجدان را زخمی کند.

اگر هنوز چیزی به نام انسانیت باقی مانده باشد، این پرسش باید ما را رها نکند.

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۱ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=395412