مهدی نوذر – او پیش از آنکه طناب را بر گردنش بیندازند، یک جمله گفت که از هزار بیانیه سیاسی رساتر بود: «بعد از مرگم عزاداری نکنید… شادی کنید، برقصید.»
حکومتهای ایدئولوژیک و توتالیتر مذهبی همیشه روی اشک مردم حساب میکنند. اشک، سنگین است، زمینگیر میکند، انسان را در سوگ فرو میبرد. اما آنچه امروز بر مزار کشتهشدگان قیام میبینیم، برهم زدن معادلهای است که سالها بر آن تکیه کرده بودند. مادری که بر مزار فرزندش میرقصد، پدری که شاباش میدهد، نه بیغم است و نه بیدرد؛ آنها درد را به سلاح تبدیل کردهاند.
این رقص، انکارِ مرگ نیست؛ انکارِ ترس است.
این شادی، فراموشی نیست؛ اعلامِ ادامهدادن است.
وقتی مادری در میان سنگهای سرد میرقصد ، در واقع میگوید: «تو جسم فرزندم را گرفتی، اما اختیار روایتش را نه.»
وقتی پدری با دست لرزان شاباش میدهد، دارد به حکومت میفهماند که چرخهی ارعاب از کار افتاده است.
جمهوری اسلامی سالها سیاست «عبرتسازی» را پیش برد؛ اعدام برای ترساندن، زندان برای خاموشکردن، سرکوب برای پراکندن. اما امروز، همان صحنههایی که باید هشدار میبود، به میدان همبستگی تبدیل شده است. مراسم ختم، دیگر فقط مجلس سوگواری نیست؛ صحنهی اعلام حیاتِ یک قیام است.
وصیت مجیدرضا، یک توصیهی احساسی نبود؛ یک درک عمیق از روانشناسی قدرت بود. او فهمیده بود که بزرگترین شکستِ سرکوب، زمانی است که مردم به جای گریه، بخندند. چون قدرت، از ترس تغذیه میکند؛ نه از رقص !
این رقصها، فریاد بیصدای یک نسل است که میگوید: ما دیگر از مرگ نمیترسیم.
و حکومتی که دیگر نتواند بترساند، دیر یا زود فرو میریزد.
شاید آنها فکر میکردند طناب، پایان داستان است.
اما طناب، فقط آغاز روایت تازهای شد؛ روایتی که در آن، مادران به جای سیاهپوشی، پایکوبی میکنند تا نشان دهند خون، اگرچه زمین را سرخ میکند، اما آینده را هم بیدار میکند.
و اینجاست که وصیت یک جوان، از یک جملهی شخصی، به یک استراتژی جمعی تبدیل میشود.
استراتژیِ شکستنِ ترس!
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




