بخش سوم: «قانون جهانشمول»
دکتر محمود مسائلی
طرح موضوع
مصاحبهی شاهزاده رضا پهلوی با عبدالقادر ترشابی، از شاگردان مولانا عبدالحمید، در تلویزیون «کلمه» حاوی نکات مهم و قابل توجهی بود که چشماندازی امیدبخش از آیندهی ایران برای هممیهنان ترسیم میکرد. در این گفتگو، موضوعاتی مطرح شد که امروزه در فلسفهی سیاسی و اخلاقی معاصر نیز از مباحث بنیادی و مورد توجه بشمار میروند. از جمله محورهای برجستهی این مصاحبه، تأکید بر از میان بردن همهی اشکال تبعیض بود؛ اصلی که از بنیادینترین ارزشهای حقوق بشر در جهان معاصر محسوب میشود. همچنین بر ارتقای جایگاه و حقوق زنان تأکید شد؛ موضوعی که در گفتمان حقوق بشر امروز جایگاهی مرکزی دارد و یکی از معیارهای مهم سنجش پیشرفت جوامع بشمار میآید.
در این گفتگو همچنین بر پرهیز از تمرکز قدرت و ضرورت توزیع و مهار آن تأکید شد؛ اصلی که از مهمترین مؤلفههای حاکمیت قانون و نظامهای دموکراتیک است. افزون بر این، حق تعیین سرنوشت مردم برای انتخاب نوع و شکل نظام سیاسی کشور نیز مورد تأکید قرار گرفت؛ حقی که در حقوق بینالملل معاصر بعنوان یکی از اصول بنیادین شناخته میشود.
مجموع این نکات نشان میدهد که این مصاحبه، افزون بر پرداختن به مسائل روز ایران، به اصولی اشاره میکند که در اندیشهی سیاسی و حقوقی امروز جهان، به عنوان پایههای نظم عادلانه و دموکراتیک شناخته میشوند.
این مواضع بار دیگر روشن میسازد که مفهوم «رهبری ملی» فراتر از توانایی صرف در سازماندهی مبارزه با حکومتهای سرکوبگر و اقتدارگراست. رهبر ملی صرفا یک بازیگر سیاسی زیرک یا برنامهریز هوشمند در میدان قدرت نیست. ویژگی متمایزکنندهی او بیش از هر چیز در ارادهی اخلاقی، حس مسئولیت تاریخی، و ظرفیت ایجاد شبکههای اعتماد و مشروعیت در عرصهی دیپلماسی نمایان میشود. در واقع اگر رهبری ملی بخواهد معنای واقعی خود را بازیابد، باید در افقی گستردهتر از تاکتیکهای سیاسی روزمره تعریف شود؛ افقی که در آن شخصیت و منش رهبر بر اساس یک فلسفهی اخلاقی و معیارهای عدالت و درستکاری ارزیابی میگردد. به این ترتیب، رهبری ملی نه تنها هنر ادارهی مبارزه، بلکه تجلی یک تعهد اخلاقی و تاریخی به ملت و آیندهی آن است.
در دو نوشتار پیشین، «نیت خوب» و «اخلاق وظیفهگرا» بعنوان بخشهای کلیدی ویژگیهای اخلاقی رهبری ملی مورد بررسی قرار گرفتند. در آن مطالب، توضیح داده شد که برای تحلیل و تبیین ویژگیهای اخلاقی رهبر ملی، فلسفهی اخلاق وظیفهگرای کانت میتواند راهنمای مناسبی باشد. اساس این چارچوب فکری بر برتری اخلاق وظیفهگرا بر نگرشهای اصالت سود و نظریههای قدرتمحور استوار است. آنچه این رویکرد را برجسته میسازد، تکیه بر اصل جهانشمول حفظ و ارتقای کرامت انسانی است؛ قاعدهای که هستهی تفکر اخلاقی را تشکیل میدهد و معیار قضاوت دربارهی اعمال و تصمیمات رهبران را فراهم میآورد.
متأسفانه، در نظریههای رایج و غالب رهبری امروز، این محوریت انسانی کمتر دیده میشود. در بسیاری از دیدگاهها، موفقیت رهبر صرفا با میزان پیشرفت، دستیابی به هدف و اندازهگیری کارآمدی سنجیده میشود، بیآنکه ارزش و کرامت انسانی و اخلاق وظیفهگرا در مرکز تحلیل قرار گیرد. بهعبارت دیگر، معیارهای اخلاقی و انسانی که باید مبنای تصمیمگیری و رفتار رهبر باشند، در این نظریهها به حاشیه رانده شدهاند. این درحالی است که بخش بزرگی از معضلات جهان کنونی از همین نظریههای مبتنی بر اصالت سود ناشی میشوند. برای عبور از تنگناهای اخلاقی و فلسفی اینگونه نظریههای جریان اصلی است که در فلسفه کانت احترام به «قانون جهانشمول»، یعنی قانونی که انسان فینفسه موضوع آن است، به کانون مرکزی فلسفیسازی شخصیت اخلاقی رهبری ملی فراخوانده میشود.
نوشتار حاضر بر محور «قانون جهانشمول» سامان یافته است و میکوشد با بازخوانی این اصل بنیادین در فلسفهی اخلاق کانت، چارچوبی نظری برای فهم و تبیین رهبری اخلاقی ارائه دهد؛ رهبریای که در آن انسان نه وسیلهای برای تحقق اهداف، بلکه غایت فینفسه تلقی میشود. بر این اساس، پرسش اصلی آن است که چگونه میتوان مفهوم «قانون جهانشمول» را بعنوان معیاری برای سنجش مشروعیت اخلاقی تصمیمها و رفتارهای رهبران در حوزهی عمومی و سیاسی بهکار گرفت. این نوشتار تلاش میکند نشان دهد که بازگشت به این بنیان اخلاقی میتواند راهی برای بازاندیشی در مفهوم رهبری ملی بگشاید؛ رهبریای که در آن احترام به کرامت انسانی، مسئولیت اخلاقی و تعهد به اصول جهانشمول، جایگزین منطق صرفِ کارآمدی، منفعت و مصلحتگرایی میشود.
قانون جهانشمول
این بحث بر پایهی پرسشی بنیادین شکل گرفته است: چه چیزی یک اقدام نیک را شایستهی تحسین و قدردانی میسازد؟ اهمیت این پرسش از آنجا ناشی میشود که در بسیاری از نظریههای مدیریت و رهبری، معیار موفقیت صرفا حزماندیشی و محاسبهی نتایج تصمیمها و اقدامات است. در چنین چارچوبی، ارزش اخلاقی یک عمل همواره به نتایج آن گره خورده و نسبتا نسبی میشود؛ بهعبارت دیگر، چون هدف پیشاپیش در ذهن رهبر یا مدیر قرار دارد و هر اقدامی برای دستیابی به آن توجیه میشود، ارزش اخلاقی عمل میتواند حتی با نیت خیر تعارض پیدا کند و گاه به شکلی شریرانه ظاهر شود.
کانت این نارسایی حزماندیشی را به شکلی استادانه روشن میکند: فرض کنید همه در پی سعادت شخصی خود هستند و میکوشند با تمام توان بر محدودیتها و فشارهای زندگی غلبه کنند. اما همین تلاشهای خردمندانه و هدفمند، زمانی که تنها بر اساس محاسبه منافع و مضار صورت گیرد، ممکن است فرد را از احترام به کرامت انسانی و انجام وظیفه اخلاقی دور سازد. در این حالت، سودجویی و خودپرستی جایگزین فضایل اخلاقی شده و شخصیت فرد را به تدریج تباه میکند. به بیان دیگر، ارزش حقیقی یک اقدام نیک در نیت و احترام به قانون اخلاقی بعنوان غایت فینفسهی انسانها نهفته است، نه در نتایج ملموس آن. آنچه شایستهی تحسین است، وفاداری به وظیفه و رعایت کرامت انسانی است، حتی اگر مسیر رسیدن به هدف پرچالش و نامطمئن باشد. این بینش فلسفی، ضرورت بازاندیشی در معیارهای رهبری و مدیریت و بازگشت به اصول اخلاقی جهانشمول را به روشنی نشان میدهد.
یکی از قدرتمندترین انگیزشها در رفتار انسانی، حزماندیشی و محاسبه برای رسیدن به اهداف شخصی است. نظریههای مبتنی بر اصالت سود، به دلیل تمرکز بر نتایج، نمیتوانند مرز روشنی میان وظیفهای که صرفا برای سعادت و منفعت خود انجام میشود و وظیفهای که از اصل ذهنی اراده و فرمان اخلاق مطلق ناشی میشود ترسیم کنند. کانت در پاسخ به این نگرش میگوید که اصل ذهنی اراده انسانی واجد یک قابلیت اجتنابناپذیر است: حتی اصول ذهنیای که با اهداف از پیش تعریفشده و غیرخالص همراه باشند، میتوانند توسط این اصل بیاعتبار شوند. بهعبارت دیگر، تنها هدفی که در چارچوب واقعی اصل ذهنی اراده مشروعیت دارد، هدفی است که ماهیتی اخلاقی و فرجامگرایانهی انسانی دارد؛ یعنی هدفی که نه برای سود شخصی، بلکه صرفا از وظیفه و احترام به قانون اخلاقی سرچشمه میگیرد و فرد را به عمل اخلاقی وادار میکند.
به بیان سادهتر، آنچه یک عمل را واقعا نیک و شایستهی ستایش میکند، پیروی از وظیفه صرفا به خاطر وظیفه است، نه دستیابی به نتایج یا منافع شخصی. این دیدگاه، چارچوبی روشن برای تحلیل اخلاقی رفتار رهبران و تصمیمگیریهای انسانی فراهم میآورد و نشان میدهد که اخلاق واقعی در وفاداری به اصول و کرامت انسانی نهفته است، نه در سودمندی یا کارآمدی اقدامات.
کانت نظریهی اخلاق وظیفهگرای خود را برای تاکید بر انگیزش برای انسان مطرح میسازد. انسان بعنوان موجودی خردمند، زمانی واقعا آزاد است که ارادهاش تابع قانونی باشد که خود، بعنوان قانونگذار عقلانی، برای خویش وضع میکند. اما، وقتی هدفی از پیش تعیینشده، مانند سعادت، سود یا پاداش، در مرکز اراده قرار گیرد، استقلال اراده محدود میشود و آزادی انسان برای عمل بر اساس وظیفهی اخلاقی مخدوش میگردد. در این حالت، حتی اگر نتیجهی عمل مثبت و خیر باشد، سرچشمهی آن خیر از ارادهی آزاد و اخلاقی انسان نشأت نمیگیرد و بنابراین ارزش مطلق اخلاقی ندارد.
به همین دلیل، کارهایی مانند کمک به نیازمندان، دفاع از حقوق ستمدیدگان یا مراقبت از بیماران، بدون شک پسندیده و شایسته ستایشاند. اما اگر این کارها تنها به رفع آثار مشکل یا تسکین رنج دیگران محدود شوند و ریشههای بیعدالتی و علتهای اصلی نابرابری نادیده گرفته شوند، ارزش اخلاقی آنها نسبی خواهد بود. بنابراین، آنچه یک عمل را به اقدامی اخلاقی و ارزشمند تبدیل میکند، نه صرفا خوب بودن نتیجه، بلکه خوب بودن اراده است؛ ارادهای که از سر وظیفه و پیروی از امر مطلق اخلاق برانگیخته شده باشد. در این نگرش، اخلاق واقعی در نیّت و پایبندی به وظیفه نهفته است، نه در سود یا نتایج عملی.
وظیفه یعنی عمل کردن صرفا از سر احترام به قانون جهانشمول. ممکن است ما خواهان نتیجه یا اثر عملی باشیم، اما نمیتوانیم به آن اثر احترام واقعی داشته باشیم، زیرا آن تنها پیامد عمل است، نه آنچه ارادهی ما بعنوان قانونگذار اخلاقی بر آن متمرکز است.[i]
در مرکز این نگاه، قانون اخلاقی اهمیت مییابد؛ قانونی که توجه ما را از پیامدهای بیرونی و تجربی به منبع درونی الزام اخلاقی معطوف میکند. این امر شامل نوعی آگاهی ویژه نسبت به قانون است؛ آگاهیای که میتوان آن را «احترام به قانون» یا حتی «عشق به قانون» نامید. این احترام، تنها یک احساس ساده یا عاطفهی معمولی نیست، بلکه شکل بالاتری از خودآگاهی اخلاقی است. انسان درمییابد که قانون الزامآور است، نه به خاطر نتایج آن، بلکه به خاطر خود قانون. به همین دلیل گفته میشود: «امری که قانون را صرفا به خاطر خودش رعایت کند، میتواند مورد احترام من باشد و از این طریق به فرمان من تبدیل شود».[ii] به بیان سادهتر، ارزش اخلاقی واقعی در احترام به قانون و پیروی از آن از سر وظیفه است، نه به دلیل سود یا نتایج عملی آن.
وقتی انسان درمییابد که قانون به خودیخود الزامآور است و نه اینکه به دلیل محاسبهی منافع الزامآور میشود، نوعی حس احترام درونی و خودجوش در او پدید میآید. در این حالت، فرد با میل و ارادهی خود از قانون پیروی میکند، نه تنها به خاطر فشار بیرونی یا تهدیدهای اجرایی. اینجا است که تعهد درونی نسبت به قانون شکل میگیرد و انسان هویت خود را در ارتباط با آن تعریف میکند.
به همین دلیل، قانون فقط وقتی مؤثر است که در درون فرد احترام و حتی عشق برانگیزد. این امکان زمانی فراهم میشود که انسان خود را هم منبع قانون و هم موضوع قانون بداند. بهعبارت دیگر قانون مؤثر آنی است که برای احترام و پیشبرد احترام به انسان و کرامت ذاتی او تدوین میشود، بنابراین انسان خود منبع قانون، موضوع قانون، و محافظ و مجری آن است.
برای روشنتر شدن مفهوم «عشق به قانون اخلاقی» میتوان پرسش اساسی را اینگونه بیان کرد: آیا عشق به قانون میتواند با تلاش برای بهبود و تنظیم آن در جامعه در تضاد باشد؟ به نظر میرسد که دوست داشتن چیزی مستلزم ثبات، وفاداری و تعلق خاطر پایدار است، در حالی که قوانین اجتماعی همواره نیازمند تغییر، بازنگری و سازگاری با شرایط جدید هستند. پس چگونه میتوان میان ثبات ارزشها و تحرک اجتماعی تعادل برقرار کرد؟ در اخلاق وظیفهگرا، پاسخ در تمایز میان دو نوع قانون نهفته است: قانون اخلاقی جهانشمول و قوانین تاریخی و موضوعه. قانون اخلاقی جهانشمول بر پایهی اصل ذهنی اراده شکل میگیرد و برای همه موجودات خردمند قابل فهم و احترام است. این قانون نه محصول شرایط اجتماعی، بلکه تجلی عقل عملی است؛ قاعدهای که هر ارادهی خردمند، بدون توجه به زمان یا فرهنگ، میتواند بر خود لازم بداند.
احترام به این قانون، عملی و واقعی است: فرد آن را به بالاترین درجهی قواعدی که رفتار او را شکل میدهد، ارتقا میدهد. بنابراین، میان عشق به قانون و تلاش برای اصلاح و پیشبرد آن در جامعه هیچ تضادی وجود ندارد. چیزی که تغییر میکند، صورت تاریخی و نهادی قانون است، نه اصل عقلانی و جهانشمول آن. عشق به قانون در حقیقت وفاداری به همین اصل ثابت و جهانشمول است؛ اصلی که همواره معیار سنجش و بازنگری قوانین عینی و اجتماعی قرار میگیرد.
قانون اخلاقی متعالی مانع میشود که انسانی که خود را ساکن قلمرو عقل میداند، عملی برخلاف این قانون انجام دهد. انسانی که از ارادهی نیک برخوردار است و آگاه به آزادی خود در این اراده است، قانونی را که با اصل ذهنی اراده ناسازگار باشد، نمیپذیرد. بدین ترتیب، احترام به قانون اخلاقی در قلب ارادهی عقلانی جای میگیرد و به اصلی یگانه بدل میشود که شایستهی حاکمیت بر روابط میان موجودات خردمند است.
در این افق، معنای «عشق به قانون» روشن میشود: این عشق نه دلبستگی به قالبهای خشک و تغییرناپذیر از پیشتعیین شده، و نه به دلیل حزماندیشی و اصالت سود، بلکه عشق به انسانیت و ارزش عقلانی انسان است. عشق به قانون یعنی قرار دادن انسان و شأن انسانی در مرکز تصمیمها و رفتارهای فردی و اجتماعی. در این نگاه، ثبات اصل جهانشمول و پویایی شکلهای تاریخی آن با هم در تضاد نیستند، بلکه یکدیگر را تکمیل میکنند: اصل جهانشمول معیار سنجش و اصلاح است و تغییر اجتماعی تجلی تاریخی همان اصل عقلانی.
قانون جهانشمول و مواضع شاهزاده پهلوی
به نظر این نویسنده، گفتارها و رفتار شاهزاده رضا پهلوی نشان میدهد که او از یکسو اعتبار قالبهای از پیش تعیینشده را به پرسش میکشد و از سوی دیگر محاسبهی منافع شخصی را بعنوان معیاری برای عمل انکار میکند. این نگرش در مصاحبه او با عبدالقادر ترشابی در تلویزیون «کلمه» با وضوح و بدون هیچ تردید و شکی دیده شد. زمانی که از او پرسیده شد برخی مخالفان میگویند او نیز مانند خمینی، در ابتدا قولهایی میدهد و پس از رسیدن به قدرت دیکتاتوری میکند، شاهزاده پاسخ داد: «شما فکر میکنید چی گیر من میآید اگر بخواهم غیر از باورهایی که دارم عمل کنم». همین یک جمله ساده نشان میدهد که او هیچ محاسبهی سود و زیان شخصی در تصمیمهای خود ندارد و به نظریههای مبتنی بر اصالت سود اعتقادی ندارد. هدف او صرفا تلاش برای رهایی و آیندهای آزاد برای میهن است، نه منفعت شخصی یا قدرتطلبی.
در مصاحبهای که در حاشیه کنفرانس امنیتی مونیخ انجام شد، بُعد دیگری از این رویکرد اخلاقی و وظیفهمحور در سخنان ایشان آشکار گردید. او در پاسخ به پرسشی دربارهی نقش خود در آیندهی سیاسی ایران گفت: «از روزی که مبارزه را آغاز کردم، تنها هدفم این بوده است که مردم ایران به روزی برسند که بتوانند برای خود یک حکومت دموکراتیک انتخاب کنند. من به دنبال قدرت و عنوان نیستم». این سخن نشان میدهد که او انگیزهی اصلی خود را نه در دستیابی به مقام یا قدرت، بلکه در انجام وظیفهای میبیند که آن را در قبال آزادی مردم ایران احساس میکند. از نگاه او، ورود به عرصهی مبارزهی سیاسی ناشی از نوعی تعهد اخلاقی برای رهایی مردمی است که زیر فشار یک نظام سرکوبگر زندگی میکنند، نه نتیجهی محاسبهی منافع شخصی یا رقابت برای قدرت.
در همین گفتگو ، او تأکید کرد که موضوع اصلی برایش نه دفاع از سلطنت و نه تبلیغ جمهوری است، بلکه فراهم ساختن شرایطی است که مردم ایران بتوانند آزادانه نظام سیاسی مورد نظر خود را انتخاب کنند. به گفتهی او، در نهایت این اکثریت مردم ایران هستند که شکل حکومت آینده را تعیین خواهند کرد و او خود را «تنها تسهیلکنندهی این فرایند» میداند. با اندکی تأمل در این سخنان میتوان دریافت که انگیزه اصلی او از نوعی تعهد اخلاقی سرچشمه میگیرد؛ تعهدی که بر پایهی احترام به کرامت انسانی و حق انتخاب آزاد مردم استوار است. در این چارچوب، هدف نهایی نه کسب قدرت، بلکه گشودن راهی برای رهایی مردم از یک نظام سرکوبگر و فراهمکردن امکان انتخاب آزادانهی آیندهی سیاسی کشور است.
در جریان همان کنفرانس مونیخ، سخنان ایشان جلوهای روشن از همان رویکرد اخلاقی را نشان میدهد که بر پایهی قانون جهانشمول اخلاق استوار است؛ قانونی که هدف نهایی آن رهایی انسانهای تحت ستم و پاسداشت کرامت انسانی است. او در این گفتگو تصریح میکند: «من هیچ آرزوی شخصی ندارم و بهدنبال قدرت نیستم؛ من نمیخواهم تاجی بر سر داشته باشم یا عنوانی داشته باشم. فقط به من بعنوان پلی برای رسیدن به مقصد نگاه کنید، نه خودِ مقصد». این سخن نشان میدهد که او نقش خود را نه بعنوان هدف نهایی یا صاحب قدرت، بلکه بعنوان وسیلهای برای گذار به آزادی تعریف میکند. در این برداشت، ارزش عمل سیاسی نه در دستیابی به مقام یا قدرت، بلکه در ایفای مسئولیتی اخلاقی در برابر رنج و ستمی است که مردم متحمل شدهاند.
به بیان دیگر، انگیزهای که در این سخنان آشکار میشود، از جنس محاسبهی منافع شخصی یا رقابت برای قدرت نیست. آنچه در پس این موضع قرار دارد، نوعی تعهد اخلاقی است که ریشه در اصل جهانشمول کرامت انسان دارد. در چنین نگاهی، عمل سیاسی زمانی ارزشمند است که از سر وظیفه و مسئولیت اخلاقی انجام شود، نه برای دستیابی به امتیاز، عنوان یا جایگاه.
از این منظر، سخنان او را میتوان نمونهای از ارادهای دانست که بر اساس انگیزش وظیفهمحور شکل گرفته است؛ ارادهای که هدف خود را نه کسب قدرت، بلکه گشودن راهی برای رهایی مردم و امکان انتخاب آزادانهی آیندهی سیاسی آنان قرار داده است. در این چارچوب، نقش او بیشتر به میانجی یا پلی برای گذار به آزادی شباهت دارد تا بازیگری که خود مقصد قدرت سیاسی باشد.[iii]
[i] Gregor, Mary, trans. Groundwork of the Metaphysics of Morals. Cambridge: Cambridge University Press, 1997, para. 400.
[ii] Ibid.
[iii] این نویسنده هرگز با شاهزاده پهلوی دیدار، تماس یا ارتباطی نداشته است. نگارش اینگونه نوشتارها صرفا با هدف روشنگری و از سر احساس مسئولیت وادای دین به میهن انجام میگیرد.
همچنین دیدگاهها و تحلیلهای مطرحشده در این نوشتارها کاملا مستقل بوده و هیچگونه ارتباطی با دفتر ایشان، نهادهایی مانند نوفدی و ققنوس، و یا مشاوران یا نزدیکان ایشان ندارد. این مطالب تنها بازتاب برداشت و تحلیل شخصی نویسنده از رویدادها و گفتارهای مطرحشده از سوی ایشان در عرصهی عمومی است.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




