امروز روشنتر از همیشه است که سرنوشت ایران در گرو حفظ همبستگی ملی و هوشیاری در برابر تبلیغات و جنگ روانی جمهوری اسلامی و حامیانش است.
تلاش برای ایجاد تفرقه، بیاعتمادی و بدبینی میان ایرانیان، همواره یکی از ابزارهای اصلی این حکومت بوده است. مسئولیت ما این است که فریب این تبلیغات و شایعات را نخوریم و با حفظ احترام متقابل و تمرکز بر آینده ایران، از همبستگی ملی پاسداری کنیم.
رویدادهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ (ژانویه ۲۰۲۶) و سپس ۱۴ فوریه ۲۰۲۶، تنها چند تاریخ در تقویم اعتراضات نبودند؛ این روزها یادآور حقیقتی عمیق بودند: ملتی که سالها زیر فشار، تبعید، سرکوب و پراکندگی زیسته است، همچنان توان ایستادن در کنار یکدیگر را دارد. آنچه در ایران و در شهرهای گوناگون جهان رخ داد، صرفاً یک کنش سیاسی نبود؛ بلکه تجلی بیداری وجدانی بود که فرد را به مسئولیت جمعی پیوند میدهد.
این ضرورت همبستگی و هوشیاری برای من، شخصاً از تجربههای تاریخی زندگیام ناشی میشود: تحولات سال ۱۳۵۷ زندگی بسیاری از ایرانیان را برای همیشه دگرگون کرد و من نیز یکی از آنان بودم.
تا نهسالگی، جهان برایم به سادگی مدرسه، بازی و خانواده معنا میشد. اما ناگهان آن امنیت فرو ریخت و جای خود را به ترس، تبعیض و بیعدالتی داد. کودکی که باید رؤیا میآموخت، با واقعیت خشونت آشنا شد.
از نخستین خاطراتم، روزی است که در برابر خانهمان، تنها بهسبب دفاع کودکانهام از شاه فقید و ولیعهد، مورد حمله قرار گرفتم. پس از آن، شبهایی را به یاد دارم که برای حفظ جان، ناچار به پناهبردن به مکانی امن بودیم، در حالی که پدرم بازداشت شده بود. اندکی بعد، حکم اعدام بدون محاکمه برای او صادر شد؛ حکمی که تنها به سبب خدمت در ارتش شاهنشاهی به او و بسیاری دیگر تعلق گرفت.
هر چند حکم اعدام به تبعید بدل شد و فشارهای سیستماتیک جان او را گرفت، اما او تصویری از شرافت و پاسداری از میهن را برای ما باقی گذاشت.
سالها بعد، در تجربهای دیگر از بیعدالتی و خشونت در دادگاههای خانواده، با تهدید مستقیم به مرگ روبهرو شدم و برای حفظ جان خود، ناچار به ترک وطن شدم؛ با قلبی شکسته از جدایی دخترم و زخمی عمیق از تبعیدی ناخواسته.
در انگلستان، در اوج یأس، با پیام محبت و امید عیسی مسیح آشنا شدم؛ ایمانی که رنجهایم را انکار نکرد، بلکه به آن معنا بخشید. آموختم که رنج، اگر به تلخی بدل شود، ویران میکند؛ اما اگر به مسئولیت اخلاقی تبدیل گردد، میتواند سرچشمه شفابخشی و بازسازی باشد.
بهعنوان کشیش و خادم، سالها در کنار ایرانیانی ایستادهام که هر یک داستانی از سرکوب، تهدید و کوچ اجباری داشتهاند. در این همراهیها دریافتم که عدالت تنها با نفی ظلم محقق نمیشود؛ بلکه با ساختن بنیانی تازه بر کرامت انسان شکل میگیرد.
این تجربه شخصی من است، اما داستان میلیونها ایرانی نیز هست. به همین دلیل حضورم در گردهمایی مونیخ تنها یک مشارکت سیاسی نبود؛ بلکه نمادی از احیای اعتماد ملی و تبدیل پراکندگی به همبستگی بود.
امروز، پیش از هر چیز، خود را مادری ایرانی میدانم که طعم بیعدالتی را چشیده است. درد خانوادههایی که عزیزانشان برای ابتداییترین حقوق انسانی جان باختهاند، با تمام وجود حس میکنم. وقتی سکوت و بیتوجهی به ظلم را میبینم، دلم میگیرد. باور دارم هر یک از ما مسئول پاسداری از کرامت انسانی هستیم، فارغ از دین، قومیت یا گرایش سیاسی. هر یک از ما وظیفه داریم در برابر ظلم سکوت نکنیم و برای مقابله با آن مسئولیت بپذیریم.
بر همین اساس، حمایت خود را از رهبری ملی و قانونمدارانه رضا شاه دوم اعلام میکنم؛ حمایتی نه از سر تعصب، بلکه بر پایه باور به حاکمیت قانون، عدالت و بازسازی نظم حقوقی کشور. رهبریای که خود تجربه تبعید و فقدان وطن را داشته، میتواند درد مشترک ملت را درک کند و آن را در مسیر آشتی ملی و استقرار قانون به اقدام بدل سازد.
حمایت از ایشان، در واقع پاسداری از همبستگی ملی است. همبستگی ملی یک شعار سیاسی نیست؛ تعهدی اخلاقی و مسئولیتی تاریخی است که باید آن را حفظ کرد، حتی اگر بهایش سنگین باشد.
اگر رنجهای گذشته را به کینه بدل کنیم، چرخه خشونت را ادامه دادهایم؛ اما اگر آن را به مسئولیت مشترک تبدیل کنیم، میتوانیم آیندهای متفاوت بسازیم. من آموختهام که از دل رنج میتوان عشق ساخت، و از دل فقدان میتوان تعهد آفرید.
من بر عهد خود ایستادهام: دفاع از میهن، پاسداری از حقیقت، و تلاش برای عدالت. آینده ایران در گرو عشق به وطن، وحدت ملی و مسئولیتپذیری جمعی ماست. امید برای من یک احساس نیست؛ بلکه انتخابی آگاهانه است و من این امید را برای ایران برگزیدهام.
پاینده ایران
صبا ریاضی
کشیش کلیسای البیسی ایرانیان در بیرمنگام
عضو شورای مرکزی خانه مشروطه ایران در تبعید لندن

