«من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال»
امان بیداربخت – هویت ایرانی قدیمیترین هویت از اقوام آریایی است که در بیش از چند هزار سال پیش بر پایهی دو گرانیگاه خردمندانه پیریزی شد. نخست اولین سامانهی پادشاهی جهان، که منتسب به پادشاه ایران «جمشید جم» و دیگری نخستین فیلسوف جهان «آشو زرتشت» که از میان جامعهی آن زمان ایران برخاست.
زرتشت در فلسفهی درهمآمیختگی همستارها از یک سو روش اندیشیدن خردمندانهی اهورایی و از سوی دیگر اخلاق نیکپنداری، نیکگفتاری و نیککرداری را در یک یگانگی عقلانی برونگرایانهی دیالکتیکی به گفتهی امانوئل کانت با هم اشاعه و به میان جامعه برد و سامانهی پادشاهی و شاهان با آن به یک پیمان و پیوند ناگسستنی رسیدند و هویت ایرانی از این درهمآمیختگی بافته و به شکوفایی رسید.
این دو سیستم مکملی کاربردی، ذهنی و عملی، بطور مساوی در کنار و در ارتباط با هم، در یک ابرسیستم سیاسی- اقتصادی پادشاهی و یک ابرسیستم فلسفی خردمندانه به باورهای اخلاقی و سنتهای اجتماعی ایرانی طی هزارهها با تبادل و با کاربرد عقلانیت درستاندیشی بر پایهی خرد اهورایی و نیکویی، فرهنگ ایران را پابرجا و شیوهی زندگی و رفتاری جامعهی ایران را در درازای تاریخ ۱۲۵۰ سالهی پرشکوهش تا پایان امپراتوری ساسانیان در اندیشهی شاهان بزرگ هخامنشیان، کوروش و داریوش بزرگ، مهرداد، تیرداد بزرگ اشکانی، بهرام گور، خسرو انوشیروان ساسانی و جامعهی پربار و آفرینندهی آن روز ایران تحکیم کرد.
آن چنان که در صخرههای جاودانی نقش رستم در کتیبهی داریوش بزرگ آمده است: «من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس. پسر ویشتاب … اهورامزدا (خرد بزرگ)، که این جهان را بیافرید نیروی شاهی را به من ارزانی داشت تا این پادشاهی را استوار سازم.» این نوشتار تا به امروز گواه ترکیب دو ابرسیستم و فرهنگ هویتی تبارمند نیاکان ما است.
در سدهی هفتم میلادی برابر (۶۳۳–۶۵۱) اعراب بیاباننشین مسلمان با پرچم اسلام به ایران یورش برده و دست به کشتار جامعهی ایران زدند تا ایرانیان مجبور به روی آوردن به دین سنی اسلام و قبول شیوهی اندیشیدن سیاه و سفیدی و یا خودی و ناخودی آنان شدند.
روانشاد عبدالحسین زرینکوب وصف این جنایات سبعانهی تاریخی را در ایران به خوبی در کتاب ارزشمندش «دو قرن سکوت» به رشتهی تحریر آورده است.
بعد از چند سده در زیر جور، ستم و کشتار قهرآمیز اسلام، ایرانیان روش اندیشیدن خلاق، پویای دیالکتیکی، خردمندی و اتکا به نفس فردی و انسانی خود را به کلی از دست داده و به فراموشی سپردند و جامعهی سیاسی ایران اسلامی با تأثیر ژرف دین بر روی خود به سادهانگاری سیاه و سفیدی اندیشیدن گرایش یافت. با بیرون شدن روش اندیشیدن دیالکتیکی ایرانی از دستگاه تفکر، هویت ایرانی که از دو گرانیگاه سیاسی – اخلاقی ایرانی بافته شده بود، تکیهگاه بزرگ خود یعنی عقلانیت انسانی را از دست داد و منتهی به شکست شد.
از این به بعد همهی مسائل یا سفید و یا سیاه، یا خوب و یا بد و یا بصورت خودی و ناخودی در دستگاه تفکر مغز، بدون سنجش و بصورت خودکار ارزشگذاری شد و ارزشهای خوب که منافع شخصی بودند انتخاب و خودی گشتند و ارزشهای بد ناخودی، به مانند دگراندیشان که منافع اسلام را به خطر میانداختند از میان برداشته میشدند.
در واقع انسانهای زیرک و باهوش امروز ایرانی از این که سادهاندیش تلقی شوند، بیزارند. ما چون توسط دین و دینخوییمان به سادهاندیشی کشیده شدیم و همه چیز را با باورهایمان متصل به ارادهی کاینات میبینیم، مایل نیستیم نادان هم تلقی شویم، اما واقعیت این است که ما چیزی جز نادانهای زیرک نیستیم، زیرا عقلانیت دیالکتیکی پویا از ما ربوده شد و نادانی و سادهاندیشی روح پاک ما را سدهها است تسخیر و سبب نادرستاندیشیها و رفتارهای آشفتهی جامعهی ما گشته.
بزرگترین دشمن ما نادانی ما نیست، بلکه داشتن توهم دانایی است که ما را مسخ و شیفتهی خود کرده است. اکنون همه باور دارند که دیگر میدانند. اما بیش از ششصد سال است در این مرداب لجنزار اندیشیدن شیعهی دوازده امامی دست و پا میزنیم و هنوز هم متوجه این مخرب متعفن نیستیم که دستگاه تعقل مغزی ما سیاه و سفیدی است و اگر این سیستم اندیشیدن عوض نشود، هیچ ضمانتی وجود ندارد که باز یک بحران بزرگ در اجتماعمان به انجام نرسد!
این شبیه یک بیماری روحی است و سرچشمهاش از جنون کورکورانهی باور به الهیات ابراهیمی سرچشمه میگیرد که به دیوانگی به الهیات ختم شده. بله جنون الهی وجود دارد و قاطبهی مردم ایران را در نقش باورشان به دین شیعه دربرگرفته که منجر به رویداد خانمانبرانداز ۵۷ گردید.
متاسفانه سیاستگزاران آیندهی ما هم که شیفته و غرق فرهنگ و تکنیک غرب و پیرو تئوری بیهیووریسماند (Behaviorism)، بر این عقیدهاند که در علم روانشناسی باید از پدیدههای انتزاعی، مانند اندیشه و اندیشیدن و احساسات و فرهنگ که قابل اندازهگیری نیستند چشمپوشی کرد و تنها پدیدههای عینی مانند رفتار را قابل بررسی میدانند.
بدین صورت رفتارگرایان در پایان نتیجهی تحلیل خود، رابطهی مابین ورودیها و خروجیها را در نظر نمیگیرند، و حاضر به قبول نیستند که محرکات کنترلشدهی داخلی قابل تغییر، از مرکز عصبی در رفتار، برای مثال میل جنسی و یا احساس گرسنگی و خشم و غضب را هدایت میکنند.
بدین ترتیب از سال ۱۹۵۰ به بعد در آمریکا و سپس سراسر جهان در ابرسیستم بیهیووریستی (Behaviorist) فرهنگ و اجتماع به فرم تکنیکی تکامل یافت، بدون آنکه از خود فرهنگ و استعدادهای مردم جامعه و تأثیرات شعوری تاریخ در رفتار اجتماع چیزی درک شود. این خود یک اتوپیا (Utopia) و توهم بزرگ بود که بر جهان غلبه یافت.
سیاستگزاران تکنوکرات آیندهی ما که در تئوریهای بیهیووریستی خود غرقند، میخواهند سیاستهای آیندهی ایران را همچنان بمانند یکبعدی و سادهاندیشانه و تنها به روش فیزیکی، اما بدون توجه به علوم انسانی ایرانی و آمیختن آن در ساختار جامعه به انجام برسانند، که ما را به وادی ناکجاآباد میکشانند.
جنایات تاریخی و کشتارهای وحشیانهی اسلام از آزادیخواهان و اندیشمندان بزرگ ایران در چهارده سدهی گذشته، تعویض جهاننگری پادشاهی اهورامزدایی با پادشاهی ابراهیمی، از بین بردن فرهنگ، هویت و آثار باستانی و تحریف ادبیات، تاریخ پویا و انسانی ایرانی، حقیقت بسی تلخ و دردآوری است که بر سرزمین ما سایه افکنده. در تاریخ بشر نمونهی این جنایات و نسلکشیها که به زن مرده تجاوز جنسی شود تا دیگر حرمتی از دگراندیش باقی نماند، در هیچ کجا موجود نیست و هیچ متجاوزی تا به امروز به جز اسلام با تصرف یک خاک و سرزمین دیگر درصدد از بین بردن فرهنگ و هویت تاریخی آن قوم و ملت نبوده.
تا پایان سلسلهی ساسانی اسلوب اندیشیدن ایرانیان در یک روح منسجم ایرانی و روش اندیشیدن دیالکتیکی بود که اثبات آن را در نوشتار «شیوهی پیکربندی درستاندیشی در پیش از اسلام» بیان کردم و در کتابم «ایران جم در آیینهی زمان» به اثبات رساندم.
با حملهی عرب و استیلای دین اسلام سنی به زور قهر شمشیر و کشتار سبعانهی ایرانیان این روح ملی و شیوهی اندیشیدن دیالکتیکی تبدیل به روح سنی اسلامی گشت و تا به امروز برای همیشه از حافظهی جمعی ایرانیان به کلی زدوده و به فراموشی رفته است.
بدین ترتیب ایرانیان در عصر بنیامیه و بنیعباس مجبور به پیوستن به دین اسلام سنی شدند، اما هیچگاه روح ملی ایرانی خود را از دست نداده و به مانند دیگر کشورها که اسلام بر آنها تاخته و تصرفشان کرده بود، به زبان، ادبیات و بسیاری از سنتهای خود که از نیاکانشان باقی مانده بود وفادار ماندند و همیشه بزرگمردان و زنانی بودند که برای رهایی و آزادی ایران چون بابک خرمدین و در زمان مشروطه زینب پاشا در پیکار با ضحاکان جان خویش را در راه آزادی گذاشتند.
نخستین تجزیهی پیکر ایران بزرگ و گسست روانی جامعهی ایران:
در سال ۱۵۱۴ میلادی در جنگ چالدران، امپراتوری عثمانی به رهبری سلطان سلیم یکم بر ایران تاخت. شاه اسماعیل صفوی که تازه بر تخت سلطنت نشسته بود به ناگهان غافلگیر شد و جنگ بزرگی میان این دو به انجام رسید که منجر به پیروزی عثمانیها شد و مناطق آناتولی شمالی، شمال عراق امروزی، شهر دیاربکر و ناحیهی دریاچهی وان که نواحی کردنشینِ ایرانی بود را متأسفانه از ایران جدا کرد.
ایران تنها خاک نبود که دیگران آن را تصرف کنند، یک بخش بزرگ از روح ملی کردنشینِ ایران بدین ترتیب از پیکر ایران به زور جدا شد که این یک آسیب بزرگ بر روان ملی ما بود و تا به امروز از جراحتهایش در کنار آسیبهای روانی دیگر که بر ما در درازای تاریخ روا شد، رنج میبریم.
پادشاهان صفوی به خاطر جلوگیری از حملههای بعدی عثمانی دست به یک سیاست عجیب زدند. آنها دست به تغییر مذهب از سنی اسلامی به شیعهی اثنیعشری در سراسر ایران کردند تا با حمایت و پشتیبانی کامل اقوام شیعهی ایرانی بتوانند جلوی عثمانیهای سنی را بگیرند. در واقع صفویان از مذهب شیعه برای تحکیم قدرت در برابر قدرت عثمانی استفاده نمودند. بدین جهت میبایست که تمام اقوام سنیمذهب ایرانی را به دین شیعهی اثنیعشری مبدل کنند.
سهیل مستوفی، نویسندهی ارجمند، در کتاب ارزندهاش «سرکوب و کشتار دگراندیشان مذهبی ایران» دودمان صفوی ایران را پرچمدار مذهب شیعهگری در ایران قلمداد کرده است.
حافظهی تاریخی و اسناد کافی بجای مانده بیاد میآورند، بنا بر دعوت صفویان، علمای شیعه از عراق و لبنان به ایران دعوت شدند و به مسندهای روحانی بالا و کلیدی در ایران رسیدند. بنا بر فتوای آنان پادشاهان صفوی حکم به برگشت دین سنی به دین شیعهی اثنیعشری را صادر کردند که با مقاومت شدید مردم و اقوام سنیمذهب ایران روبرو شد. شاه اسماعیل صفوی با انحلال مسلک صوفیگری سنی بیدریغ دست به کشتار ایرانیان سنیمذهب و تصاحب اموال آنان گذاشت و بیش از صد هزار نفر آنها را به یک دم از دم تیغ گذراند و بقیهی مردم مجبور به گردن نهادن به دین شیعهی اثنیعشری (دوازده امامی) گشتند.
بدین طریق با کشتار بیرحمانه و از بین بردن شاخهی سنی در اقشار ایران و یا تبعید آنها به خارج، حکومت صفوی پایههای مستحکم شیعهی دوازده امامی را با زور و قهر در ایران پابرجا ساخت.
از بدو حکومت صفوی، روحانیون شیعه و افرادی چون شیخ بهایی، میرداماد، ملاصدرا، محمدباقر مجلسی تا اواخر قرن هجدهم و شیخ فضلالله نوری بودند که با فتواهایشان بر پادشاهان ایرانی تسلط و حکمرانی میکردند و کرامت انسانی این کهن جامعه را زیر پا میگذاشتند.
از آن زمان به بعد گرانیگاه نظام پادشاهی که خود همیشه یک «ابرسیستم» در کنار «ابرسیستم آیین فلسفی ایران» بود تبدیل به یک «زیرسیستم» زیر قدرت «ابرسیستم ابراهیمی» قرار گرفت که بزرگترین شکست روحی و روانی برای انسجام دو نیروی پادشاهی و فلسفهی اهورایی ایران بود.
تسلسل قدرت دینی روحانیون شیعه روز به روز بر دربار و پادشاهان ایران افزایش یافت، به طوری که شاه عباس صفوی خود را «سگ علی» نامید و در این مورد سرودهای نیز نگاشت. این قدرتگرایی بویژه روی پادشاهان سلسلهی قاجار و بویژه زنان دربارش در نهایت اوج خود بود و سبب رگ زدن امیرکبیر، آزادیخواه مبارز ایرانی، گشت.
پس از این که رضاشاه بزرگ به قدرت رسید و دست روحانیون شیعه را از دامان حکومت کوتاه کرد و کوشش در احیای دوباره و به وجود آوردن گرانیگاه از دست رفتهی پادشاهی از «زیرسیستم» به «ابرسیستم» کرد و بنا و ساختار یک نظام سیاسی مدرن را بعد از هزاران سال سرسپردگی ریخت و هویت ملی ایرانیان را با بیرون کشیدن آثار باستانی نیاکانمان چون پاسارگاد و تخت جمشید و خرابههای شوش که از زیر خروارها خاک به ما شناساند و بزرگداشت بزرگان فرهنگ و ادب ایران همت گذاشت و مقام زن را برابر مقام مردان قرار داد.
متأسفانه در ضمیر ملت ایران با وجود کوششها و زحمات گرانقدر پادشاهان پهلوی، حافظهی جمعی سیاه و سفیدی شیعهی انتزاعی همچنان پرقدرت بر جامعه استیلا داشت و بطور کامل، روح اسلام بر محور عقلانیت الهی و روش اندیشیدن خودی و ناخودی اسلامی بر شیوهی عقلانیت انسانی چیره بود که با کمک قدرتهای خارجی به کودتای ۵۷ منجر شد و این ملت در راستای راه زندگیاش همچنان پشت روحانیون مکار و بیگانهی شیعه قرار گرفت و به کژی و فساد اخلاقی گرایید.
با این مقدمهی تاریخی و تحلیل و تفسیر روانکاوی اجتماعی، روح شیعهی اسلامی برقرارمانده در حافظهی فردی و جمعی جامعهی ایران از انقلاب مشروطه تا به امروز در روش تفکر خودی و ناخودی و یا سیاه و سفیدی اندیشیدن مردم ایران روی حل تمام مسائل و مشکلات زندگی به چشم میبینیم که با برخورد با فرهنگ دیالکتیکی غرب در یک تضاد حلنشدنی قرار گرفت و سبب بحرانها و حتی انقلابات متعدد از زمان قاجارها و خصومت مابین سیاستهای سلسلهی دو پادشاهان ایرانساز پهلوی، با روش مدرن زندگی و حکومت دینی – سنتی جمهوری اسلامی شد. این تضاد در جهانبینی و روشهای اندیشیدن مختلف بین دو فرهنگ متخاصم رو در رو قرار گرفته تا به این ساعت همچنان در جامعهی ایران برقرار است و پاتریوت دلسوختهای نیست که متوجه این ریشهی خانمانبرانداز باشد و همه حل مشکل ایران را در کاربست سیاست، تعویض یک نظام سیاسی سنتی با یک نظام سیاسی مدرن، آن هم سیاستهای تکنوکراتی غربی نبیند.
پرسش از اندیشمندان، نخبگان سیاسی تکنوکرات و صدها کارشناس ارشد دستاندرکار ساختارسازی جامعهی نوین آیندهی ایران این است: این پدیده چیست و از کجا ریشه مییابد که هرچند یکبار از ۱۲۰ سال گذشته به این طرف در جامعهی ایران به خروش و انفجار میانجامد و تبدیل به نبرد تجدد با دین در انقلاب مشروطه، نبرد تجدد با جاهلیت در انقلاب سفید، نبرد جاهلیت با تجدد و مدرنیته در انقلاب بهمن ۵۷، نبرد عقلانیت با ظلم و کشتار و جاهلیت در انقلاب شیر و خورشید نشان میگردد و کسی از علل مبهم آن خبر ندارد؟
اگر سیاستگزاران تکنوکرات ایرانی پیرو مکتب فیزیکی ابزاری علوم رفتارگرای تجربی (بیهیووریستی فردریش اسکینر (B. F. Skinner)) که پدیدههای اندیشه، اندیشیدن و احساسهای درونی انسانها را که از مرکز عصبی در رفتار مانند میل جنسی و یا احساس گرسنگی از درون هدایت و تبدیل به رفتار میشود و در نهایت تولیدکنندهی خلاقیت و فرهنگ است را قابل سنجش و اندازهگیری ندانسته و آن را علم نمیشناسد و تنها پدیدههای عینی مانند رفتار را قابل بررسی میدانند، پی به علل وقوع این انقلابات در ۱۲۰ سال گذشته نمیبرند، دلیل این نیست که چنین پدیدهای وجود خارجی نداشته باشد؟
در این دکترین رفتارگرایان، فرهنگ، اندیشه، اندیشیدن و درک احساس در زیرمجموعهی این علم قرار گرفته و اهمیتی برای سنجش آن در آنها موجود نیست. آیا این یک خلأ ژرف است؟
کدام ملت یا مردم کدام کشور در یک زمان سده و اندی چهار بار انقلاب کردهاند؟! آیا به این آشفتگی روان جامعهی ایران پیش از هر چیز نباید رسید؟
متأسفانه در پروژهی شکوفایی ایران هیچ سخنی از این که ما با کدام جهانبینی و فرهنگی میخواهیم این پروژهی شکوفایی ارایهشده را برپا کنیم ذکر نشده است. هیچ اشارهای نشده که بعد از روش سیاهوسفیدی ملت دینخوی ما چه ابرسیستم و یا جهانبینی و یا روش اندیشیدنی در رأس جامعه و ساختار جدید ایران پایهگذاری میشود؟
آیا ما با فرهنگ ایران؟ و یا با یک فرهنگ دیگر پیش میرویم؟ و اگر این فرهنگ، فرهنگ ایران است، پس فرهنگ ایران چیست؟ ما که ۶۰۰ سال است این فرهنگ را نداریم و دستگاه مغزمان اسلامی میاندیشد. پس واجب است تعریفی نو از این فرهنگ تقریبا فراموششده داشته باشیم که دارای چه اخلاقیات، روش اندیشیدنی، اسطورههایی و دارای چه هموندها و ستون فلسفی ایرانی است؟ و چگونه باید نقش آن را در جامعه و نسلهای آینده استوار کرد!
این نکات کلیدی اما کور در تاریخ، این تضادها و کمبودها، سبب شکست روح ایرانی در زندگی قشرهای جامعه بوده است که شوک روحی و روانی در ذهنیت جمعی ایجاد و اثرش در (دی.ان.ای) (DNA) ما موجود است و این آشفتگی روانی از ناخودآگاه جمعی به خودآگاه امروز ما منتقل گشته و هر چنددهه یکبار به جوشش و خروش و بصورت یک نبرد یا انقلاب بروز مینماید.
تمام متن پروژهی شکوفایی ایران تنها کاربرد ابزاری دارد. نه این که این متن اشتباه باشد، باعث افتخار جامعهی ما است که چنین زیاد اندیشمند فیزیکی دارد. بسیار هم خوب است و روی آن تعمق زیاد شده، اما تمرکز ذهن سیاسیون ما تنها روی برطرف کردن مشکلات فیزیکی است. این تمرکز تکبعدی و کافی نیست. امروز روح جمعی ما بیمار اخلاقی و دچار عقلانیت آسمانی نادرستاندیشی است. باید خیلی سادهاندیش باشیم که این بیماری و جراحتهای تاریخی را تنها با ابزارهای اقتصادی و ساختوسازهای مرفهی فیزیکی مرهم بگذاریم.
کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung) میگوید اگر در جامعه آشفتگی و هرجومرج باشد، دلیلش آشفتگی در ذهنیت روان است. این آشفتگی روانی سبب اصلی تمام بیقراریهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ما در گذشته و آینده است که در اساس نبردی فرهنگی است. متأسفانه هنوز هم پس از ۴۸ سال سیاستگزاران و اندیشمندان ما که تنها عینی و ابزاری تفکر میکنند، به دنبال علل سیاسی این رویداد خانمانبرانداز نیستند و در لابیرنت (Labyrinth) تاریک تفکرشان راه چارهای جز اجرای سیاستهای سطحی ابزاری نمیبینند و توجهی به ریشههای متضاد این دو فرهنگ ندارند.
این مشکل فرهنگی را در جامعهی امروز ایران که با وجود برگشت مسلم از اسلام هنوز روح سیاهوسفیدی شیعهی اسلامی در آن فوران و موج میزند و راهکار همهی مشکلات را بنا بر ارادهی کاینات میشمرد، نمیتوان تنها (بدون شناخت روش اندیشیدن نیاکانمان، آموزش و نهادینه کردن آن در حافظهی جمعی آیندهی ایرانیان)، با تعویض سطحی و کاربرد ابزارهای عینی تکنوکراتی، و جابجایی سنتهای ایرانی با نظام و سنتهای شیعه به راهحل رساند.
این تضاد دواندیشی که در حقیقت با فوران روح شیعهی اسلامی و باورهای الهی ملت دینخوی سامانهی پادشاهی ایران را سرنگون کرد هنوز پابرجا مانده و بدون تعویض و جابجایی با روش اندیشیدن نیاکانمان میتواند دوباره در آینده سبب یک ستیز حلنشدنی مابین شیوهی اندیشیدن روح اسلامی با روش استثمارگرایانهی غرب فاقد اخلاق گردد.
در پس برگشت به هویت اصیل ایرانی ما برآنیم که پرچم سهرنگ شیر و خورشید نشان نیاکانمان را که سمبل سیاسی ابرسیستم پادشاهی است با یک توازن مساوی و برابر در کنار ابرسیستم خرد و نیکومنشی انسانی ایرانیان به اهتزاز درآوریم. لازمهی داشتن چنین هویت اصیلی نبود هر نوع تضاد در جهانبینی آیندهی ایرانی است، در جایی که هنوز جامعه، مردم و دستگاههای حاکمیت ما، با وجود رسیدن به روشنگری و گذشت از اجرای پوچ و خرافی تمام مراسم دینی و باورهای آسمانی، کماکان با شیوهی عادت گذشتهی خود بطور سیاهوسفیدی یا خودی و ناخودی اسلامی میاندیشند، اما تمایل شدید به دستیابی به مدرنیته و برقراری اسطورهی فرهنگ پادشاهی ایران را دارند.
آیا اندیشمندان و الیت سیاسی تکنوکرات ما این تضاد خانمانبرانداز بین فرهنگ و تمدن نیکاندیش پادشاهی ایرانی و فرهنگ مزورانه و مخرب اسلامی را (که هم اکنون تا ده میلیون از افراد جامعهاش آنچنان شستوشوی مغزی شدهاند که تنها با اخلاقیات اسلامی دروغ گفتن و غیبت کردن، تقیه، انتقام گرفتن، قصاص، رشوهخواری و کشتار زندگی میکنند و کتاب آسمانیاش قرآن غیرقابل رفرم و دستکاری است و حکم مرتد و مرگ دارد)، نمیبینند و همچنان بر این نظرند که دین اسلام در جامعهی ایران یک دین شخصی است و نباید به آن تعدی گردد؟ غافل از این که همین مردم در تمام چهارده سدهی گذشته تمام کوشششان بر این بوده که این فرهنگ و تمدن بزرگ ایرانی را نابود کنند و جهانبینی اسلام را جایگزینش نمایند.
در جایی که با تمام کوششهای بزرگ دانشمندان ایران چون پورسینا، زکریای رازی، خواجه نصیرالدین طوسی و فیلسوف عرب ابن رشد، رفرم دینی در اسلام دگم غیرقابل اجرا شد، اکنون دیگر چه چارهای برای ما ایرانیان باقی میماند که بتوانیم خود را از چنبرهی بزرگ سرسپردگی اسلام برای همیشه رها کرده و این رفرم را روی مغزهای پوسیدهی خود انجام دهیم!؟
برای رهایی از این دوران آشفتگی روان ایرانی و ضمانت پابرجایی همیشگی سامانهی پادشاهی مرهمی جز بیان واقعیتی که چند سده پیش در زمان رنسانس اروپا روی داد، نداریم و آن این که اروپای شمالی هرگز با تعویض یک نظام سیاسی جمهوری یا یک نظام سیاسی پادشاهی بر این آشفتگی درونی فرهنگی دست نیافت و جامعه به عقلانیت تاریخی و مدرن خود نرسید، بلکه آنچه اروپای خرافی و دینخوی آشفته را به نظم و مدرنیته و مدرنیسم و خلاقیت و تکنیک امروزی کشاند، جدایی روانمسلک پروتستانتیسم (Protestantism) کشورهای اروپای شمالی از دین کلیسا و پاپهای کاتولیکی در روم بود که عقلانیت الهی و آسمانی کاتولیکی را با عقلانیت انسانی پروتستانتها جایگزین کرد.
آیا با انقلاب جدید شیر و خورشید سرخ که در راه است و ما ملزم به بنا و ساختار نوین جامعهی آیندهی ایران هستیم نباید برای همیشه دستگاه اندیشیدن مغز سیاهوسفیدی انتزاعی خود را با دستگاه اندیشیدن دیالکتیک نیاکانمان تعویض و جایگزین کنیم و به معنی واقعی سخن نه تنها نام ما آنطور که پنداری ایرانی، بلکه وجود و درون ما در حقیقت ایرانی شود و ما از عقلانیت آسمانی به عقلانیت و خرد علمی برسیم و آفریننده و پویا گردیم؟
ساختار آیندهی ایران اگر میخواهد ایرانی باشد باید ابرسیستم فلسفی نیاکان ما در اساسنامهاش گنجانده شود که در این مورد کوچکترین اشارهای در این پروژه نشده است. علت این است که این گروه اصلا نمیدانند در چه فرهنگی میاندیشند! اینها چشم باز کردهاند و خود را در لوسآنجلس، نیویورک، واشنگتن، شیکاگو و دیترویت دیدهاند. این جوانان که سنشان زیر پنجاه سال است از کجا تشخیص میدهند که چه تفاوتی بین عادتها و رفتار فرهنگی، سنتی و اسطورهای مابین آنها، روستاییان بلوچ و لر ممسنی و سیستانی موجود است. این گروه در اقلیت اما خوشبین، میخواهند همهی ایرانیان را به چشم غربی ببینند.
این فرهیختگان اصلا متوجه این نیستند که مردم ایران امروز سیستم تفکرشان سیاهوسفیدی است و تا عوض نشود جامعهی ایران از دوران سدههای میانی بیرون نیامده و از خرافات و جادو و جنبل رها نشده و خلاق و آفریننده نمیشود. این سیستم اندیشیدن قرون وسطایی ایستا و به مانند سیستم تفکر این عزیزان در غرب دیالکتیک، خلاق و پویا نیست.
گام اول در پروژهی شکوفایی ایران، درنگ و جایگزینی روش اندیشیدن فلسفی ایرانی است که دریچهی نگرش جهاننگری ما ایرانیان است، همان گوهری که ۱۲۵۰ سال سلسلههای پادشاهی ایران را با افتخار نگه داشت که متأسفانه در این گروه بزرگ حتی یک مشاور ایرانشناس معتبر از علوم انسانی موجود نیست!
جایگزینی روش اندیشیدن فلسفی ایرانی به خوبی و سادگی امروز به کمک علوم انسانی و جامعهشناسی تکاملی پیشرفته، تنها در درازای چند نسل کوتاه با یک برنامهریزی سنجیدهی سیاسی میسر است. امروزه میتوانیم به مانند یادگیری زبانهای مختلف، از راه آموزش اکتسابی روش اندیشیدن دیالکتیکی نیاکانمان را روی حافظهی فردی و جمعی نسلهای جوان و میانسالمان در یک مدت زمان کوتاه، تنها چند نسل، از کودکستان تا دانشگاه بیاموزیم و آن را با روش تخریبی سیاهوسفیدی جانشین کنیم تا به عقلانیت انسانی فرزندانمان فرصت دهیم به خلاقیت و آفرینندگی برسند.
این کار نشد ندارد. در تاریخ ایران یک بار بعد از شکست قادسیه، روح پرشکوه ایرانیمان را از ما ربودند و ما را مجبور کردند شیوهی اندیشیدن دیالکتیکی خود را فراموش کرده، به شیوهی اندیشیدن خودی و ناخودی و یا سیاهوسفیدی سنی اسلامی روی آوریم.
بار دوم ما را مجبور کردند که دیگر سنی نباشیم و با کشتار سبعانه از ما، ما را مجبور به روی آوردن به روح جعلی شیعهی دوازده امامی نمودند.
بنابراین اگر در تاریخ دوبار این تعویض به زور قهر و شمشیر اسلام به روی حافظهی جمعی ما ایرانیان انجام شده و حرمتی به آیین انسانی و ایرانی ما که یک مسئلهی شخصی بوده گذاشته نشده، پس اکنون که فرصت آزادی مهیا شده این بار هم تعویض دین اسلام نمیتواند یک مسئلهی شخصی فرض شود و عوض گله ندارد. این شدن به راحتی امکانپذیر است و جای هیچگونه بهانهای هم نیست، بویژه که این بار ما خودمان مایلیم با یک روش انسانی و متمدنانه، با کمک دانش علوم انسانی فرهنگی از این مهلکهی مخرب تاریخی نجات یابیم و برگشت به شیوهی اندیشیدن دیالکتیکی پویای گذشتهی خود کنیم.
این روند پویا و خلاق در ذهنیت ایرانیان موفق در جوامع اروپا و آمریکای شمالی که سالیان مدید در آنجا با روش اندیشیدن دیالکتیکی غربی آموزش دیدهاند، در تمام بخشها، بویژه در ناسا، دانشگاهها و مؤسسات اقتصادی و سیاسی به روشنی دیده میشود. این دسته را نباید با روش تفکر جامعهی زیر تسلط اسلام هموزن و برابر دانست.
عملکرد فرزندان ایران که به مدارس و آموزشگاههای کشورهای غربی میروند و تفکر دیالکتیکی غرب را در حل مشکلات در کوتاهترین زمان میآموزند، قابل رؤیت است که اغلب عصای دست پدران و مادران خود در حل مسائلاند. اما اندیشمندان علوم تجربهگرا در بیشتر موارد در دستگاه مغزشان بصورت فیزیکی و ابزاری از روی الگوهای آموزشدیدهی دانشگاهی خود عمل میکنند و به سبب تکبعدی و سادهاندیشیشان به این مسایل کلیدی که خوشبختی جامعه و حتی سیاست را تضمین میکند اهمیتی نداده و بیاعتنا هستند، اما تحقیقات علمی چندبعدی علوم انسانی، سندیت و واقعیت جامعه را بیان میکند و در صورت ارتباط و مشارکت این دو در سیاست، میتواند این گودال کور، پر شود و برکنار گردد.
شیوهی متغیر برای رسیدن به تابش روشنایی:
تنها شیوهی متغیر برای دسترسی به تابش روشنایی، کاربرد الگوی پربار و کارآمد فرهنگ ایرانی است که میتواند با جایگزینی روش اندیشیدن سیاهوسفیدی مخرب حذفی با روش اندیشیدن دیالکتیکی خلاق و آفرینندهی انسانی، (بدون آن که به باور دینی کسانی که به الهیات و خرافات پایبندند، تعدی شود) اندیشمندان و سیاستگزاران و قشرهای آیندهی جامعهی ایران و رسانهها را پویا کند که دارای نیروی تجسم و تفکر چندبعدی، خلاق، آفریننده و درستاندیش شوند و این ضمانتی است برای برقراری همیشگی ابرسیستم سامانهی پادشاهی، با پشتیبانی یک هویت منسجم ایرانی در یک جامعهی برابر دموکراتیک.
اما با بهجای ماندن ابرسیستم اندیشیدن سیاهوسفیدی حذفی، که از اقوام صحرانشین بدوی به ما ایرانیان تحمیل گشته، یک روح جمعی جعلی، به جای هویت به ما اجحاف شده است. این روح جعلی، جامعهی امروز ایران را به یک وهم بزرگ کشانده است. این وهم به باور به مقدرات از جانب الله و معتقدات خرافی و سرنوشتساز آسمانی است که همه منتظر عنایت و نجات او هستند اما، خود بر زمین نشستهاند و برای هر چیز دستشان به آسمان بلند است و تقاضای کمک میکنند.
با به جای گذاشتن روش اندیشیدن حذفی در جامعهی ایران، این ابرسیستم حاکم بر عقلانیت آسمانی همچنان باقی و با آوردن سکولاریسم در نظام جمهوری و یا نظام پادشاهی هر دو این ابرسیستمها دوباره به مانند گذشته تا ابد در تضاد و ضد یکدیگر – بسان انقلاباتی که در بالا ذکر شد – باقی خواهند ماند و زمینه را برای نبردهای آشفتهی انقلابی جدید در آینده، ایجاد خواهند کرد.
در چنین آرایش صوری میان آن دو سیستم هیچ ارتباطی برای برطرف کردن نیازهای درونی و فرهنگی جامعه بوجود نخواهد آمد و این «شکاف کور اما ژرف» همچنان باقی، جامعهی پسمانده دوباره به امان خدا رها گشته، به فرگشت «عقلانیت و هویت نمادین ایرانی» خود نمیرسد و سرسپردگی برجا و سیاست تکنوکراتی دنبالهرو و تقلیدکننده از ساختوسازهای فیزیکی-ابزاری جهان، باقی خواهد ماند.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.



