رنسانسِ یک فرهنگ برای جهان؛ ما ملتِ کبیریم، ایران را پس می‌گیریم

-تاریخ ایران سرشار از یورش و ویرانی است، اما فرهنگ ایرانی بارها توانسته مهاجمان را در خود هضم کند و از دل شکست‌های نظامی، حیات دوباره فرهنگی بیافریند؛ از اسکندر و اعراب تا مغولان، زبان فارسی، دانش، هنر و نهادهای ایرانی باقی ماندند و حتی بر ساختارهای سیاسی و فرهنگی فاتحان اثر گذاشتند.
-از سیاست کوروش در بابل تا پاسداری فردوسی از زبان فارسی، یکی از وجوه برجسته میراث ایرانی، حفظ هویت و بازسازی فرهنگی بدون نفی کامل دیگری است. در این نگاه، «پس گرفتن ایران» نه به معنای تحقیر فرهنگ‌های دیگر، بلکه بازپس‌گیری زبان، تاریخ، اندیشه و هویت ایرانی از فراموشی و تحریف است.
-اگر تحول آینده ایران تنها به تغییر حکومت محدود شود، فرصت یک دگرگونی عمیق‌تر از دست خواهد رفت؛ ایران به رنسانسی فکری، آموزشی، اخلاقی، علمی، هنری، اقتصادی و انسانی نیاز دارد؛ جامعه‌ای که در آن مدرسه انسان تربیت کند، دانشگاه اندیشه بسازد، رسانه فرهنگ گفتگو را گسترش دهد و شهروند در کنار حقوق خود، مسئولیت اجتماعی‌اش را نیز بشناسد.
-بلوغ تمدنی ایران در این است که تاریخ حمله‌ها و ویرانی‌ها را نه فراموش کند و نه به نفرت قومی تبدیل سازد. شناخت گذشته و تفکیک میان مهاجمان تاریخی و ملت‌های امروز می‌تواند زمینه‌ساز روابطی تازه با همسایگان و دیگر ملت‌ها باشد؛ روابطی که در آن ادبیات، تاریخ و فرهنگ به جای انتقام، پلی برای گفتگو و تفاهم شوند.
-پس گرفتن ایران به معنای بازگشت به یک دوره تاریخی سپری‌شده نیست؛ معنای آن بهره‌گیری از خرد و میراث گذشته برای ساختن آینده‌ای است که هنوز در تاریخ وجود نداشته است. ایران می‌تواند به جای پاسخ دادن به قرن‌ها رنج با شمشیر و انتقام، با فرهنگ، دانش، زیبایی و انسانیت سخن بگوید و «ملت کبیر» بودن را از یک شعار به مسئولیتی تاریخی برای افزودن چیزی ارزشمند به جهان تبدیل کند.

سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۲۵ اوت ۲۰۲۶


سیروس کنگرلو* – گاهی یک جمله بیش از آنکه یک شعار باشد، نشانه‌ای از تغییرِ عمیق در ناخودآگاه یک ملت است. این جمله که بر دیواری نوشته شده، شاید در نگاه نخست فقط یک اعتراض سیاسی باشد؛ اما اگر اندکی عمیق‌تر به آن نگاه کنیم، می‌تواند حامل معنایی بسیار بزرگ‌تر باشد:

اعلامِ بازگشت یک ملت به خویشتن.

«پس گرفتن ایران» تنها پس گرفتن یک سرزمین نیست؛ ایران پیش از آنکه خاک باشد، یک حافظه، یک زبان، یک جهان‌بینی، یک اخلاق و یک شیوه زیستن است.

و «ملتِ کبیر بودن» نیز به معنای برتری‌جویی نسبت به دیگر ملت‌ها نیست. بزرگی حقیقی یک ملت آنجاست که بتواند از تاریخ خود چیزی بسازد که برای دیگران نیز ارزشمند باشد؛

یعنی از رنج، خرد؛ از شکست، تجربه؛ از خشونت، اخلاق؛ و از ویرانی، آفرینش بیافریند.

این شاید همان چیزی باشد که امروز در اعماق جامعه ایران در حال شکل‌گیری است: یک رنسانس درونی.

 ایران؛ فرهنگی که با شمشیر از میان نرفت

تاریخ ایران، تاریخِ بی‌تهاجمی یا شکست‌ناپذیری نیست. برعکس، ایران بارها مورد حمله قرار گرفته است؛ از یورش‌های باستانی گرفته تا حمله اعراب، مغولان و سپس تهاجمات اقوام و قدرت‌های گوناگون. اما یک ویژگی شگفت‌انگیز در تاریخ ایران وجود دارد: ایران بسیاری از مهاجمان خود را در نهایت در فرهنگ خود هضم کرد، بی‌آنکه الزاما خود در آنان حل شود.

این شاید یکی از بزرگترین درس‌های تاریخ ایران باشد. اسکندر آمد، اما چند قرن بعد جهان ایرانی ـ هلنی پدید آمد.

اعراب مسلمان وارد ایران شدند و ساختار سیاسی ساسانی فروپاشید؛ اما زبان فارسی از میان نرفت. چند قرن بعد، فارسیِ نو نه‌تنها دوباره به زبان ادبی و فرهنگی منطقه تبدیل شد، بلکه زبان دربارها و اندیشه در بخش بزرگی از جهان اسلامی شد.

مغولان آمدند و یکی از سهمگین‌ترین ویرانی‌های تاریخ ایران را رقم زدند؛ اما چند نسل بعد، دستگاه سیاسی مغول در ایران تا اندازه زیادی در فرهنگ ایرانی و اسلامی جذب شد و دانشمندان، مورخان، هنرمندان و دیوان‌سالاران ایرانی در ساختن تمدن ایلخانی نقش اساسی داشتند.

این یک واقعیت بسیار مهم است: قدرتِ فرهنگ همیشه با قدرتِ شمشیر اندازه‌گیری نمی‌شود.

گاهی شمشیر یک شهر را فتح می‌کند؛ اما فرهنگ، قرن‌ها بعد، فاتحِ فاتحان می‌شود.

 

 کوروش؛ نمونه‌ای از «فتح بدون نابودی»

در اینجا باید به یکی از نخستین نمادهای این سنت بازگردیم: کوروش. استوانه کوروش، که پس از فتح بابل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد تهیه شد، در زبان و قالب سنت بابلی نوشته شده است و از بازگرداندن برخی پرستشگاه‌ها، بازگرداندن مردمان و پیکره‌های مذهبیِ جابه‌جا شده و برقراری نظم در بابل سخن می‌گوید.

موزه بریتانیا تأکید می‌کند که نباید آن را به معنای امروزی «منشور حقوق بشر» دانست!، اما همین سند شواهد مهمی از سیاست مشروعیت‌ بخشی و بازسازی فرهنگی در حکومت کوروش ارائه می‌دهد.

اهمیت اینجا دقیقا در همین ظرافت است. بزرگی کوروش را نباید با افسانه‌سازی تاریخی ثابت کرد. اتفاقا حقیقت تاریخی از افسانه زیباتر است: او می‌توانست پس از فتح بابل، فرهنگ بابل را نابود کند؛ اما چنین نکرد.

قدرتی که برای اثبات خودش مجبور است دیگری را نابود کند، هنوز از ضعف خود می‌ترسد.

اما قدرتی که به اندازه کافی از خویش مطمئن است که می‌تواند فرهنگ دیگری را تحمل کند، وارد مرحله دیگری از تمدن شده است. این می‌تواند یکی از اصول ایرانِ آینده نیز باشد:

ایرانِ بزرگ، ایرانی نیست که جهان را مجبور به ایرانی شدن کند؛ ایرانی است که بتواند جهان را به گفتگو با فرهنگ ایرانی دعوت کند.

از فردوسی تا امروز؛ مقاومت بدون نفرت

شاید بزرگترین نمونه این ویژگی را در فردوسی ببینیم. فردوسی با شمشیر به جنگ نرفت. با ارتش نیز به میدان نرفت. او کاری کرد که در تاریخ تمدن، گاهی از هزاران سپاه قدرتمندتر است:

زبان را حفظ کرد. شاهنامه فقط مجموعه‌ای از داستان‌های پهلوانی نیست؛ شاهنامه حافظه تاریخی و اسطوره‌ای یک تمدن است.

فردوسی می‌توانست زبان و فرهنگ دیگری را دشمن مطلق خود بداند؛ اما آنچه آفرید، بسیار بزرگتر بود: او جهان ایرانی را دوباره در قالب زبان فارسی بازآفرینی کرد.

از همین‌جا باید مفهوم «پس گرفتن ایران» را فهمید.

پس گرفتن ایران یعنی: پس گرفتن زبان از فراموشی؛ پس گرفتن تاریخ از تحریف؛ پس گرفتن اندیشه از جمود؛ پس گرفتن زیبایی از ابتذال؛ و پس گرفتن انسان ایرانی از تحقیر.

 مغول آمد؛ اما فرهنگ ایران ماند

یکی از شگفت‌انگیزترین فصل‌های تاریخ ایران، برخورد ایران و مغول است. مغولان در قرن سیزدهم میلادی ویرانی عظیمی در ایران و بخش‌های وسیعی از آسیا ایجاد کردند. اما نتیجه نهایی در ایران تنها نابودی نبود.

حکومت ایلخانی به تدریج با نهادهای ایرانی، زبان و دانش ایرانی و سنت‌های اسلامی ـ ایرانی درآمیخت. خواجه نصیرالدین طوسی، رشیدالدین فضل‌الله و بسیاری از دیوانیان، دانشمندان و هنرمندان ایرانی در این دوره نقش مهمی داشتند.

 این به کدام چَمْ است؟

یعنی تمدنی که از نظر نظامی شکست خورده بود، توانست در سطح فرهنگ و دانش دوباره خود را بازسازی کند. این شاید یکی از عمیق‌ترین درس‌های تاریخ ایران باشد:

ممکن است یک تمدن در میدان جنگ شکست بخورد، اما اگر حافظه و آفرینندگی خود را حفظ کند، هنوز شکست نخورده است.

و این همان نقطه‌ای است که «بزرگی» معنا پیدا می‌کند، اگر امروز ایرانیان از «ملت کبیر» سخن می‌گویند، این در مقام هیچ نوع مقایسه‌ای نیست، تمرکز به ارزش‌های ریشه‌ایست و شاید که شاهد فرگشتی بسیار سترگ هستیم.

این برداشت، هم از نظر اخلاقی درست است و هم از نظر تاریخی.

ملت بزرگ ملتی است که از آنچنان توشه فرهنگی، ادبی و فلسفی برخوردار باشد که قابلیتِ آموزش بزرگی را به جهان داشته باشد.

ملت بزرگ ملتی است که می‌تواند بدون کوچک کردن دیگری، خودش را بزرگ کند.

ایران می‌تواند به تاریخ حمله اعراب، مغول و افغان نگاه کند و از آن زخم داشته باشد؛ اما نباید اسیر نفرت قومی شود. باید میان مهاجم و انسان تفاوت گذاشت.

چنگیزخان شخصیتی است که تاریخ او را قضاوت کرده و خواهد کرد؛ ولی مردم مغولستان یک ملت امروزین‌اند.

محمود افغان و ویرانی‌های دوره او یک حافظه تاریخی‌اند؛ مردم افغانستان امروز میلیون‌ها انسانند که با فرهنگ و هنری که به آن پرداخته و از آن حفاظت کرده‌اند زندگی مستقلی دارند. و همین تمایز، خود نشانه بلوغ تمدنی است.

 «تواضع»

ایران در برابر دیگران؛ نه تسلیم، بلکه اعتمادبه‌نفس. ایران اگر بخواهد دوباره به یک نیروی فرهنگی جهانی تبدیل شود، باید یک مفهوم بسیار مهم را بازتعریف کند: تواضع.

تواضع به معنای پذیرش تحقیر نیست.

تواضع به معنای فراموش کردن تاریخ نیست.

تواضع به معنای بخشیدنِ بدون فهمیدن گذشته هم نیست.

تواضع حقیقی یعنی: «من آن‌قدر به هویت خود اطمینان دارم که برای اثبات آن نیازی ندارم تو را تحقیر کنم.»

این همان نقطه‌ای است که فرهنگ ایرانی می‌تواند از گذشته خود برای آینده‌سازی بیآموزد و همزمان منزلتی والا و جهانی بسازد.

سعدی می‌گوید:

بنی آدم اعضای یکدیگرند،

که در آفرینش ز یک گوهرند

این فقط یک بیت زیبا نیست.

اگر آن را جدی بگیریم، تبدیل می‌شود به یک فلسفه سیاسی و اخلاقی جهانی.

و آن بدین چَمْ است که اگر دیگری با من تفاوت دارد، انسان بودن او پیش از تفاوت او قرار دارد.

فرهنگ ایرانی؛ فرهنگِ پیروزی از راه آفرینش

یکی از ویژگی‌های برجسته سنت ایرانی، تبدیل طبیعت و جهان به هنر و معناست.

باغ ایرانی نمونه روشنی از این جهان‌بینی است.

یونسکو باغ ایرانی را نمونه‌ای برجسته از تلفیق عناصر طبیعی و انسانی و یک الگوی باغ‌سازی می‌داند که در جهان گسترش یافته است؛ همین سنت با شعر فردوسی، سعدی و حافظ، معماری، فرش، موسیقی و هنر ایرانی پیوند خورده است.

این نکته بسیار مهم است. ایران فقط «کشوری با تاریخ طولانی» نیست. ایران یک ماشین تولید معنا بوده است.

آب را به باغ تبدیل کرده؛

سنگ را به معماری؛

کلمه را به شعر؛

رنج را به عرفان؛

حماسه را به شاهنامه؛

عشق را به حافظ؛

انسانیت را به سعدی.

و شاید همین توانایی است که باید در رنسانس آینده ایران دوباره فعال شود.

رنسانس ایران

اگر فقط سیاسی باشد، کافی نیست، اگر جنبش امروز ایران صرفا به تغییر حکومت محدود شود، شاید بزرگترین فرصت تاریخی خود را از دست بدهد.

آنچه ایران نیاز دارد، فقط رنسانس سیاسی نیست. بلکه:

رنسانس فکری،
رنسانس آموزشی،
رنسانس اخلاقی،
رنسانس علمی،
رنسانس هنری،
رنسانس اقتصادی،
و سرانجام رنسانس انسانی است.

ایران آینده باید مدرسه‌ای بسازد که کودک در آن فقط ریاضی و علوم نیاموزد؛ بلکه بیاموزد چگونه انسان باشد.

دانشگاه باید فقط مدرک تولید نکند؛ اندیشه تولید کند.

رسانه نباید فقط خبر بدهد؛ فرهنگ گفتگو بسازد.

سیاستمدار نباید فقط قدرت بخواهد؛ مسئولیت تاریخی را بفهمد.

و شهروند نباید تنها از حقوق خود سخن بگوید؛ مسئولیت خود در برابر جامعه را نیز بشناسد.

این همان «فرهنگ‌آموزی ریشه‌ای» است که ایران می‌تواند به جهان ارائه کند.

 ایران آینده و دشمنان دیروز

شاید یکی از زیباترین لحظات رنسانس ایران آن روزی باشد که ایرانی بتواند درباره مهاجمان تاریخی خود نه با کینه، بلکه با اعتمادبه‌نفس فرهنگی سخن بگوید.

نه اینکه جنایت را فراموش کند؛ بلکه آن را بفهمد.
نه اینکه تاریخ را پاک کند؛ بلکه آن را مطالعه کند.
نه اینکه از دشمن گذشته بت بسازد؛  بلکه از گذشته درس بگیرد.
و سرانجام به جهان بگوید:  ما از شما انتقام نمی‌گیریم؛
ما از تاریخ خود چیزی بهتر از انتقام ساخته‌ایم.

این شاید بزرگترین پیروزی باشد. اگر روزی ایران بتواند با افغانستان رابطه‌ای بسازد که در آن شاهنامه و ادبیات فارسی پلی میان دو ملت باشد؛

اگر بتواند با جهان عرب رابطه‌ای برقرار کند که در آن اختلافات تاریخی به جای نفرت، به مطالعه مشترک تاریخ و گفتگوی تمدنی تبدیل شود؛

اگر بتواند با مغولستان و آسیای مرکزی رابطه‌ای فرهنگی بسازد که تاریخ مشترک را از زاویه‌ای تازه بررسی کند؛

آن‌گاه ایران نه با شمشیر، بلکه با فرهنگ دوباره حضور جهانی خود را تثبیت کرده است.

 

 موجی که می‌تواند از ایران به جهان برود
جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به یک چیز نیاز دارد:
فرهنگِ زندگی در کنار تفاوت‌ها. جهان از جنگ‌های قومی، مذهبی، نژادی و ایدئولوژیک خسته شده است.
در چنین جهانی، ایران می‌تواند یک پیشنهاد متفاوت داشته باشد:

نه «من درست هستم و تو غلطی»، بلکه: «بیایید بفهمیم چگونه می‌توانیم متفاوت باشیم و همچنان انسان بمانیم.» این همان جایی است که فرهنگ ایرانی می‌تواند از یک میراث ملی به یک پیشنهاد جهانی تبدیل شود.

کوروش می‌تواند نماد سیاستِ تحمل و بازسازی باشد؛ البته بدون آنکه اسناد تاریخی را با مفاهیم امروزی خلط کنیم. فردوسی می‌تواند نماد حفظ هویت از راه زبان باشد.

سعدی می‌تواند نماد انسان‌دوستی باشد.
حافظ می‌تواند نماد آزادی روح و نقد ریا باشد.
مولانا می‌تواند نماد عبور از مرزهای هویتی و جست‌وجوی امر انسانی باشد.
باغ ایرانی می‌تواند نماد هماهنگی انسان و طبیعت باشد.
و ایران امروز می‌تواند همه این عناصر را در یک پروژه تازه به جهان عرضه کند: فرهنگِ انسان‌سازی.

 «ایران را پس می‌گیریم» به کدام چَمْ است؟

پس‌گرفتن ایران یعنی بازگرداندن ایران به گذشته نیست. ایران قرار نیست دوباره در قرن پنجم یا دهم یا بیستم زندگی کند. ایران باید از گذشته خود خِرَدورزی بیآموزد، نیرو بگیرد تا آینده‌ای بسازد که هنوز در تاریخ وجود نداشته است. این تفاوت میان «باستان‌گرایی» و «رنسانس» است.

باستان‌گرایی می‌گوید: «چه بودیم؟»
رنسانس می‌پرسد: «با آنچه بودیم، چه می‌توانیم بشویم؟»
و شاید معنای واقعی آن دیوارنویس همین باشد:
ما ملت کبیریم؛ ایران رو پس می‌گیریم.

بدین چم:
ما زبان‌مان را پس می‌گیریم؛ اما زبان دیگری را تحقیر نمی‌کنیم.
تاریخمان را پس می‌گیریم؛ اما تاریخ دیگران را انکار نمی‌کنیم.
هویت‌مان را پس می‌گیریم؛ اما انسانیت را قربانی هویت نمی‌کنیم.
دانش‌مان را پس می‌گیریم؛ اما از دانش جهان نمی‌گریزیم.
آزادی‌مان را پس می‌گیریم؛ اما آزادی را فقط برای خودمان نمی‌خواهیم.

و سرانجام ایران را پس می‌گیریم؛ نه برای اینکه جهان را شکست دهیم، بلکه برای اینکه دوباره چیزی به جهان بیفزاییم.

زیرا شاید بزرگترین پاسخ یک تمدن به قرن‌ها تجاوز و تحقیر، این نباشد که روزی خود به مهاجم تبدیل شویم.

بزرگترین پاسخ این است که بگویم:

«ما هنوز اینجاییم؛ اما دیگر با شمشیر با جهان سخن نمی‌گوییم.
با فرهنگ سخن می‌گوییم.
با دانش سخن می‌گوییم.
با زیبایی سخن می‌گوییم.
با انسانیت سخن می‌گوییم.»

و آن روز، «ملت کبیر» دیگر یک شعار روی دیوار نخواهد بود. تبدیل خواهد شد به یک مسئولیت تاریخی. مسئولیتی برای ساختن ایرانی که نه فقط برای ایرانیان، بلکه برای جهان، دوباره یک «فرهنگِ راهنما» باشد. ایران اگر دوباره برخیزد، شاید بزرگترین دستاوردش این نباشد که ثابت کند چه کسی در گذشته بر چه کسی پیروز شده است؛ بلکه این باشد که نشان دهد:

یک ملت چگونه می‌تواند از دل هزاران سال رنج، به جای نفرت، خرد بیافریند. و این، شاید معنای واقعیِ  «ما ملت کبیریم» باشد.

 


سیروس کنگرلو ، پژوهشگر فلسفه و جامعه شناسی.

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۴ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=407378