محمود مسائلی – همهمههای میهندوست نمایانِ یکشبه هنوز خاموش نشده است. به دنبال آنانی که در نبرد میان جمهوری اسلامی و اسرائیل، در سراسر فضای مجازی ناگهان ردای میهندوستی بر تن کرده و عاشق بیقرار سرزمین شدند، خود رژیم هم به یکباره شعارهای ضد میهنی پیشین را فعلا فراموش کرده و به علمدار وطندوستی تبدیل شده است. از مداحانی مانند محمود کریمی و سعید حدادیان تا تلویزیون متظاهر و تبلیغات خیابانی شهرداری، و از روشنفکرنمایان مقیم خارج کشور تا مدافعان ریز و درشت حکومت اسلامی، همه و همه وطندوست و میهنپرست شده و شعار «ایران ایران» سر میدهند. آیا آنانی که در قبال همه زخمهایی که بر پیکره میهن وارد میشد، همواره سکوت پیشه میکردند، میهندوست هستند؟ به درستی میهن چیست؟ دوستدار میهن کیست؟ پیشتر در نوشتاری که در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۵، در کیهان لندن انتشار یافت، این دو پرسش به بحث گذاشته شد. نوشتار کوتاه حاضر این پرسشها را از زاویه دید یوهان کریستیان فریدریش هولدرین[i] شاعر، فیلسوف و رماننویس آلمانی قرن ۱۸ و ۱۹، یکی از چهرههای برجستهی فلسفه رمانتیسم آلمانی که مضامین میهن، طبیعت، و حقیقت شاعرانه در آثارش بطور پررنگی حضور دارد، مورد بررسی قرار میدهد. بنابراین، هدف از خواندن آثار هولدرین بازیابی مفهوم میهن در نگاهی شاعرانه و رمانتیک است که با تاثرات ناشی از دوری و گسیخته شدن از سرزمین مادری همراه است.
توضیح ویژگیهای شخصیتی این «آلمانیترینِ همه آلمانیها» و رنجهایی که سراسر زندگیاش را درنوردید، کاری ساده نیست. هولدرلین از همان آغاز، زندگیاش را با طعم تلخ فقدان آغاز کرد؛ در دو سالگی پدرش را از دست داد و بعدها نیز بارها سایهی اندوه و جدایی را تحمل کرد. رنجهای او تنها به سوگ عزیزان محدود نماند؛ اتهام خیانت به کشور نیز بر دوش روح حسّاس و شاعرانهاش سنگینی کرد. مادرش آرزو داشت او را به خدمت کلیسای لوتری درآورد، از همین رو او را به مدرسه الهیات توبینگن فرستاد؛ جایی که دوستیهای ماندگار با چهرههایی چون هگل و شلینگ، دو فیلسوف بزرگ آلمانی، شکل گرفت. با وجود فارغالتحصیلی در سال ۱۷۹۳، هولدرلین نتوانست خود را با ایمان رسمی مسیحی سازگار کند و مسیرش را به عنوان آموزگار ادامه داد.
او در سال ۱۷۹۵ مدتی در دانشگاه ینا اشتغال داشت و در آنجا با یوهان گاتلیب فیخته[ii] و گئورگ فیلیپ فریدریش فریهر فون هاردنبرگ[iii] با نام ادبی «نوالیس»، دو تن از برجستهترین متفکران رمانتیسم آلمانی، رابطه و دوستی برقرار کرد. این آشناییها بیتردید تأثیری ژرف بر ذهنیت شاعرانه و فلسفی او نهادند. سالهای پایانی عمرش با بیماری روانی همراه شد، و همین امر باعث شد که بسیاری نگاه به آثار متأخر او را از دریچهی اختلالات ذهنی تحلیل کنند. اما حقیقت، پیچیدهتر و ژرفتر از چنین داوریهای سادهانگارانهایست. ورنر فون هلینگرات، که نخستین ویراستاری انتقادی آثار هولدرلین را منتشر کرد و اشعار ناشناختهی او را از دورهی پایانی زندگی وی کشف و گردآوری نمود، بر این نکته تأکید داشت که این سرودهها و قطعات، نه زاییدهی ذهنی بیمار، بلکه حامل بلندترین دستاوردهای زبانی، مفهومی و تکنیکی او هستند؛ البته اگر مخاطب کلید فهم آنها را در اختیار داشته باشد[iv].
لقب «آلمانیترینِ همه آلمانیها» را نیز خود هلینگرات برای توصیف میهندوستی ژرف و روح هولدرلین به کار برد؛ شاعری که سرودهایش، به گفتهی او، حامل پیامی پنهان بودند که تنها «در آلمانِ» و در میان «انگشتشماری از برگزیدگان» میتوانستند به روشنایی راه یابند و شاید هرگز برای «غیرآلمانیها» قابل درک نباشند.[v]
هولدرین مانند یوهان ولفگانگ فن گوته[vi] و فردریش ویلهلم ژوزف شلینگ[vii] شیفته فرهنگ یونان باستان بود و به همین دلیل به خوبی مفهوم سقوط تراژیک در اندیشه یونانی را درک میکرد و با آن همدلی داشت؛ مفهومی که به شکلی تکاندهنده در بند پایانی «سرود سرنوشت» بیان کرده است:
جایی برای آرام گرفتن
به ما داده نشده است.
انسانِ رنجکشیده
فرو میریزد و نابینا سقوط میکند
از ساعتی به ساعتی دیگر،
چون آبی که
از صخرهای به صخرهی دیگر کوبیده میشود،
سال به سال،
به ژرفای ناشناس فرو میغلتد.[viii]
این همان تراژدی است که هولدرلین با ظرافتی شاعرانه در تقابل میان خدایان آرام و ساکن یونان باستان و انسانِ گرفتار در رنج و ناپایداری ترسیم میکند. در بخش پایانیِ سرود، نبودِ «جایگاهی برای آرامش» نمادیست از فقدانِ میهن راستین. انسانِ مدرن، چنانکه در شعر آمده، همچون آبیست که از صخرهای به صخرهای دیگر کوبیده میشود؛ یعنی از یک بیثباتی به بیثباتی دیگر؛ و در رنج و بیهدفی، کورکورانه در مسیر زمان فرو میافتد.
هولدرلین در این شعر نشان میدهد که انسان هنوز توان بازگشت به میهنِ حقیقیاش را نیافته است؛ او به سوی ناشناختهای بیکران سقوط میکند. با این حال، همین آگاهی از فروپاشی و ازهمگسیختگی، خود میتواند نخستین گام برای بازیابی و بازسازیِ معنویِ مفهوم میهن باشد.
در دوران بلوغ هنریاش، هولدرلین اغلب از سبکی گسترده، فراخدامن و بیقافیه در سرودن آثار بلند خود بهره میگرفت. این سبک که در قالب سرودها، مرثیهها و اشعار حماسی نمود مییافت، در آثاری چون «مجمعالجزایر»، «نان و شراب» و «پاتموس» به اوج خود میرسد و با زبانی سرشار از شکوه و درونمایهای ژرف، پیوند میان امر قدسی، طبیعت و سرنوشت انسان را به تصویر میکشد. در کنار این اشعار بلند و تأملبرانگیز، هولدرلین به موازات، سبکی موجزتر و فشردهتر را نیز پرورش داد؛ سبکی که در قالب حکایات منظوم، قطعههای دو بیتی و اشعار کوتاه، همچون شعر معروف «نیمهی زندگی»، جلوهگر میشود. در این قالبها، او با زبان سادهتر و آهنگی مختصر، اما همچنان عمیق، به بیان تضادهای بنیادین وجود انسانی، گذرا بودن زندگی، و گسست میان انسان و جهان آرمانی میپردازد. این دوگانگی سبک، نشاندهندهی توانایی شاعر در حرکت میان گسترهی حماسی و لحظات تأمل فردی و درونی است. در اینگونه اشعار، به ویژه «نان و شراب»، نوعی غم غربت و احساس تبعید روحی به چشم میخورد. او انسان مدرن را موجودی میبیند که از خانهی راستین خویش، یعنی وحدت اصیل با طبیعت و امر قدسی، جدا افتاده است. از نگاه او، میهن حقیقی زمانی وجود داشت که خدایان در میان انسانها حضور داشتند، در دوران طلایی یونان باستان. اکنون اما، انسان در تبعیدی بیپایان، در جهانی بیخدا و ناآرام سرگردان است:
در این میان، اغلب با خود میاندیشم
که شاید خوابیدن بهتر است از زیستن بیهمدم،
و فقط انتظار کشیدن، بیآنکه بدانی چه باید گفت یا چه بای کرد.
در چنین زمانههایی، شاعران به چه کار میآیند؟
با احساس فقدان همراهی برای بازسازی و فهم ژرف میهن، شاعر در اینجا صراحتاً از بیثمر بودن شعر در شرایط کنونی سخن میگوید. او این تنهایی و غربت را نه فقط به مثابه نبود افراد، بلکه به مثابه غیبت «همسرشتان»ی میبیند که بتوانند با او در درک معنای راستین میهن شریک شوند. این تنهایی به ناامیدی وجودی و سردرگمی میانجامد؛ حالتی که در آن نه گفتن ممکن است و نه سکوت آرامشبخش است. روح شاعر در وضعیتی تبعیدی سرگردان است؛ اما این تبعید، تنها تبعید از میهن بیرونی نیست. او از «میهن درونی» خود نیز جدا افتاده است؛ از آن قلمرو معنوی، همدلانه و مشترکی که روزگاری «خانه مادری و هویتی» ما بود. اکنون، در نبود آن فضا، شعر نیز بیجایگاه میشود؛ زیرا شعر، بیمخاطب راستین، بجز پژواکی در خلأ نیست.
با این احساس دورافتادگی از مام میهن، به ویژه فقدان همراهی همدل که قادر به درک این احساس غربت باشد، امکان بازگشت به میهن واقعی هم وجود دارد، زیرا آگاهی از این غربت– یا سقوط– مقدمه و گامی ضروری برای یافتن میهن است. درواقع، با این آگاهی است که امکان بازیابی میهن در درون– یعنی یافتن خویشتن خویش– امکانپذیر است و راه خود را به سوی همدمی همراه امکان پذیر می سازد. در «پاتموس» این مضامین برجسته میشوند:
جنگلهای سایهدار و جویبارهای پراشتیاقِ میهنم.
سرزمینها را نمیتوانستم بازشناسم،
اما ناگهان،
در درخششی تازه، رازآلود،
در مهی زرین که بهسرعت پدیدار شد
همراه با گامهای خورشید،
با عطر هزار قله آسیا
پیش رویم سر برآورد و مرا خیره کرد.[ix]
این بخش از شعر بیانگر یک گذار عاطفی است که راه را برای رسیدن به میهن راستین هموار میسازد. در این گذار، انسان از گمگشتگی و ناآشنایی، به تجربهای پرشکوه و شهودی میرسد که طبیعت و تاریخ را با مفهوم «میهن» در هم میآمیزد. «عطر هزار قله آسیا» نیز نه فقط یک قاره، بلکه نماد حضور دوبارهی حقیقت یا بصیرت در روح شاعر است.
اما پیرامون دروازههای آسیا
راههای دریایی بیسایه شتاب میگیرند
در دل دریای ناپیشبینیپذیر،
هرچند که ملوانان جای جزایر را میدانند.
وقتی شنیدم یکی از آنها در نزدیکی است،
نامش «پاتموس»،
رغبتی ژرف در من پدید آمد
تا آنجا پهلو بگیرم،
و به درون غار تاریک دریایی وارد شوم.
زیرا برخلاف قبرس،
سرشار از چشمهها،
یا دیگر جزایر،
پاتموس باشکوه و آراسته نیست.
در این بند، هولدرلین جزیره کوچک و کوهستانی پاتموس واقع در دریای اژه را نه به خاطر شکوه ظاهری یا زیبایی طبیعیاش، بلکه به عنوان مکانی رازآلود، تاریک و ژرفاً الهامبخش برجسته میسازد. برخلاف جزایری چون قبرس که نماد فراوانی، سرسبزی و جلوههای دنیویاند، پاتموس نزد شاعر جایگاه سکوت و دروننگری، مکان تبعیدی روحانی و سرزمین مکاشفه است. جایی است دور از زرق و برق، اما آماده برای رویارویی با حقیقتی قدسی؛ پناهگاهی برای انسانی که از خانه حقیقیاش دور مانده، اما همچنان در پی بازگشت به آن است.
اهمیت ارجاع به جزیره پاتموس برای دروننگری این است که بنا بر سنت مسیحی، «یوحنای رسول»[۱] در این جزیره تبعید بود و در آنجا کتاب «مکاشفه»[۲] را نگاشت. به همین دلیل، این جزیره به عنوان «مقدسترین جزیره مسیحیت» نیز شناخته میشود. برای هولدرلین، این جزیره نه فقط مکانی جغرافیایی بلکه نمادی از تبعید روحی، دوری از خانه، و مکاشفه معنوی است. او از پاتموس به مثابه جایی یاد میکند که در آن، از دل تبعید و تاریکی، نور الهام و حقیقت سر برمیآورد تا گمگشته را از وادی حیرت به سوی یافتن میهن معنایی رهنمون سازد.
در این تصویر، الگویی از میهن معنایی و میزبان قابل ادراک است که برای همگان قابل تصور نیست مگر آنانی که به آن همدلی برای این افق معنایی رسیده باشند. این میهن، سرزمینی نه چندان غنی و ثروتمند، اما دلگشا برای دلتنگان میهن است، مکانی برای آرامش اهل غربت؛ آنانی که دل در میهن هویتی و معنایی دارند. این بخش بازتابی است از آرمان میهنی که هرچند مادی نیست، اما میزبان دلتنگان میهن است و با خود نشانهایی از همدلی و شفقت حمل میکند؛ پناهگاهی روحی و دارای هویت معنایی عمیق برای دلدادگان خویش. این همان میهنی است که در آن انسان خود را باز مییابد، با آن میهن را میسازد.
اوج اینگونه احساسات متعالی برای میهن، در قطعه شعر «میهن» تجلی یافته است. این شعر آمیزهای از حسرت، وفاداری، و نوعی بازگشت به ریشههاست؛ جایی که میهن نه فقط مکانی فیزیکی، بلکه موجودی زنده، آموزنده و بخشاینده تصور شده است:
چه مدت گذشته است، آه، چه مدت!
صلح و آرامش کودکانه
از دست رفته است، و همچنین جوانی،
عشق و شادی نیز گذشتهاند.
اما تو،
ای میهن من، ای سرزمین مقدس
ای سرزمین بردبار، بنگر، که هنوز پابرجایی.
و از همینرو، چون با تو رنج میکشند
و با تو شادند،
ای سرزمین گرانبها!
تو فرزندان خود را پرورش میدهی
و حتی آنانی را که از تو دور افتادهاند،
در رؤیاها پند میدهی،
آنان را که بیوفا بودهاند
و سرگردان و بیجهت از تو دور ماندهاند.
با این ترسیم پاکدلانه میهن دلبند، هولدرلین تصویری ژرف و آکنده از دلتنگی از رابطهی انسان با میهن ارائه میدهد؛ و البته نه فقط میهن به معنای جغرافیایی، بلکه به مثابه ریشههای روحی، فرهنگی و وجودی او. مقصود اصلی او در این شعر، بازاندیشی در پیوند درونی، ازلی و ناگسستنی انسان با موطن خویش است؛ پیوندی که حتی پس از گذر از دوران جوانی، سرگشتگی، بیوفایی یا دوری نیز همچنان زنده میماند.
در آغاز شعر، احساس فقدانی عمیق نسبت به دوران کودکی، جوانی، عشق و شادی نمایان است؛ دورهای که نهفقط بخشی از زندگی فردی، بلکه گذشتهای اسطورهای و مقدس به نظر میرسد؛ دورانی که هماهنگی با طبیعت، خدایان و میهن هنوز دستنخورده بود: «صلح و آرامش کودکانه از دست رفته است…» اما در میانهی این سوگواری، شاعر ناگهان بر پایداری میهن تأکید میورزد. میهن، نه صرفاً خاک و مرز، بلکه یک هستی زنده، بردبار و مقدس است که همچنان باقی مانده؛ همچون مادری روحانی که با صبوری ایستاده است تا فرزندانش بازگردند: «اما تو، ای میهن من، ای سرزمین مقدس… که هنوز پابرجایی».
از نگاه شاعر، میهن جایی است که رنج و شادیِ انسان در پیوند با آن معنا مییابد. او همدم رنج است، شریک شادی، آموزگار درونی و پناهگاه همیشگی: «چون با تو رنج میکشند و با تو شادند… تو فرزندان خود را پرورش میدهی…» حتی آنانی که از این سرچشمه دور افتادهاند؛ چه در معنای مکانی و چه در معنای وجودی؛ باز هم در رؤیاها با او در تماساند. میهن، همچون نیرویی سرّی و مقدس، در ناخودآگاه آنان حضور دارد، آنان را پند میدهد، و امکان بازگشت را همیشه زنده نگه میدارد: «و حتی آنانی را که از تو دور افتادهاند، در رؤیاها پند میدهی…»
* * * * *
میهنم! زیباییات را خاموش ساختهاند.
میهنم! هرچند آواز نمیخوانی، شکوه بیمانندت را نمایان نمیسازی،
اما هنوز با تمام هستی،
با همه زیبایی،
در ژرفای خویشتن خویش،
درهویت انسانیام حضور داری؛
در خاطراتم،
در رؤیاها،
در دردها و رنجها،
در شادیهای کودکانه،
و در ریشههای جانم.
تو را میبینم میهن دلبندم!
تورا میجویم،
تو را میبویم.
هرچند در بندی، اما شکوه جاودانهات هنوز پابرجاست.
هنوز هستی،
هنوز از شراب عشق فرزندان مستی.
هرچند صدایت را خاموش ساختهاند،
هرچند روی ماهت را پوشاندهاند،
تو را میبینم،
همچون خورشیدی در پشت ابر،
با نگاهی عاشقانه، با چشم دل، تو را میبینم.
هرچند زیبایی تو را در پشت ابر جهالت پنهان ساختهاند،
هرچند غبار سیاه تباهی بر چهرهات نشاندهاند،
شکوه جاودانهات همچنان پابرجاست.
میهن دلبندم،
مادر دربندم،
تو را میبینم،
تو را میبویم،
تو را میجویم.
میهنم،
درماندهای مهجورم،
بی نفس،
خسته و بییار و کس
اما در یاد تو، در نام تو، و در شکوه جاودانهات
خانه دارم.
میهنم،
مادرم،
ای سرای جاویدان،
ای شکوه پابرجا،
در آغوشم گیر،
ای همه زیبایی،
دراغوشم گیر، تا
در دستانت آرام گیرم.
*دکتر محمود مسائلی استاد بازنشسته روابط و حقوق بینالملل، دانشگاههای آتاوا و کارلتون و دبیرکل اندیشکده بینالمللی نظریههای بدیل با مقام مشورتی دائم نزد ملل متحد
[۱] Saint John the Apostle
[۲] Book of Revelation
[i] Johann Christian Friedrich Hölderlin (1770 – ۱۸۴۳)
[ii] Johann Gottlieb Fichte (1762-1814)
[iii] Georg Philipp Friedrich Freiherr von Hardenberg (1772 – ۱۸۰۱)
[iv] Hamacher, Werner. (2020). Two Studies of Friedrich Hölderlin. Edited by Peter Fenves and Julia Ng, Translated by Julia Ng and Anthony Curtis Adler. Stanford University Press.
[v] Ibid
[vi] Johann Wolfgang von Goethe (1749 – ۱۸۳۲)
[vii] Friedrich Wilhelm Joseph Schelling (1775 – ۱۸۵۴۰
[viii] “Hyperions Schicksalslied”. The LiederNet Archive
[ix] Friedrich Hölderlin. Patmos. All Poetries





