پویا بهرامی – پس از جنگ دوازده روزه میان جمهوری اسلامی و اسرائیل و ضربات سنگینی که به ماشین سرکوب و ساختار امنیتی رژیم وارد شد، بسیاری از ناظران انتظار داشتند که ملت ایران از خلأ ناشی از این شرایط بهره برده و با حضوری گسترده در خیابانها، ضربه نهایی را به پیکر متزلزل نظام وارد کند. حکومتی که به گواه بسیاری، دیگر تنها پوستهای از آن باقی مانده است.
اما برخلاف این انتظار، خیزش عمومی رخ نداد و این پرسش به درستی در ذهن بسیاری شکل گرفت: چرا با وجود ضعف آشکار رژیم، ملت ایران هنوز به صورت فراگیر به خیابانها بازنگشته است؟
به باور نگارنده، پرسش صحیح این نیست که «چرا مردم ساکتاند؟»، بلکه این است که «چرا با وجود نارضایتی عمومی و خشم گسترده، هنوز یک خیزش ملی و سرنوشتساز شکل نگرفته است؟»
پاسخ به این پرسش را نباید در فقدان انگیزه یا شجاعت ملت ایران، بلکه در ساختار پیچیدهای از موانع مهندسی شده جُستجو کرد؛ موانعی که طی سالها به دست حکومتگران فاسد ایجاد، تقویت، و تثبیت شدهاند تا ضریب کنشپذیری جامعه به حداقل رسد. در ادامه، به واکاوی شش مؤلفهی اصلی این انسداد ساختاری میپردازم.
۱- فقر سیستماتیک؛ ابزار نامرئی کنترل اجتماعی
یکی از مهمترین عوامل انفعال اجتماعی در ایران امروز، فقر سازمانیافتهای است که نه محصول ناکارآمدی صرف، بلکه حاصل یک پروژهی آگاهانهی مهندسی سرکوب است. جمهوری اسلامی، به ویژه در دههی گذشته، با استفاده از ابزارهای اقتصادی به عنوان اهرم فشار، موفق شده است بخش بزرگی از جامعه را در وضعیت فروماندگی (اضطرار) معیشتی دائمی نگه دارد؛ وضعیتی که در آن، تمرکز مردم از هرگونه مشارکت سیاسی، کنش اجتماعی یا سازماندهی مدنی برداشته شده و بر «زندهماندن روزانه» متمرکز شده است.
در چنین شرایطی، تورم افسارگسیخته، سقوط آزاد ارزش ریال، حذف مرحله به مرحلهی یارانهها، فروپاشی صندوقهای بازنشستگی، خصوصیسازی مافیایی و بیضابطه، و بیثباتی قیمتها، نه صرفاً ناکارآمدی، بلکه ابزارهای برنامهریزی شدهی سرکوب نامرئی محسوب میشوند.
مردمی که روزانه باید میان خرید نان و دارو یکی را انتخاب کنند، در اولویتبندی ذهنی خود، جایی برای مشارکت در خیزشهای ملی نمییابند. رژیم این وضعیت را به خوبی درک کرده و بجای رفع بحران، آن را به عنوان فرصت امنیتی تلقی میکند. فقر در نگاه جمهوری اسلامی، نه تهدیدی برای مشروعیت بلکه ابزاری برای کنترل ذهن، اراده و افقهای مردم است. آنچه در ظاهر یک فروپاشی اقتصادی است، در باطن، یک استراتژی سیاسیـ امنیتی برای خلع سلاح روانی جامعه است.
در چنین وضعیتی، خواستن و توانستن از یکدیگر جدا میشوند. جامعه ممکن است خواهان تغییر باشد، اما قدرت کنش جمعی در سایهی گرسنگی، بیماری، و ناامنی اقتصادی، فلج میشود. به عبارت دیگر، رژیم با استراتژی «گذاشتن سنگ بر دوش» تلاش میکند تا جامعه را از درون خسته، تکهتکه و ناتوان کند؛ علاوه بر گلوله، با فقر.
۲- ترس سیستماتیک بر بستر ناامیدی
یکی از ستونهای اصلی بقای جمهوری اسلامی، سازمانیافتگی ترس به عنوان یک ابزار امنیتیـ روانی فراگیر است؛ ترسی که نه مقطعی، بلکه انباشته، نهادینهشده و چندلایه است. این ترس صرفا ناشی از تهدید به بازداشت یا شکنجه نیست، بلکه حاصل دههها سرکوب متمرکز، برنامهریزیشده و فشرده در تمام ابعاد زندگی عمومی و خصوصی است. رژیم، از اعدامهای صحرایی ۱۳۶۷ و قتلهای زنجیرهای دههی هفتاد تا سرکوب خونین دی ۹۶، آبان ۹۸(حتی سرنگونی عمدی پرواز پی اس ۷۵۲)، و خیزش ۱۴۰۱، تصویری از خشونت بیهزینه و بیپاسخ (برای خودش و دستاندرکارانش) را در حافظهی جمعی جامعه حک کرده است.
بر چنین بستر ذهنیای، خطر بازداشت، تجاوز، مرگ زیر شکنجه، یا حتی ناپدید شدن بدون نام و نشان، دیگر یک فرض نیست بلکه یک واقعیت انکارناپذیر زندگی است. این نظام، بیهیچ ابایی نشان داده که برای حفظ بقای خود، هیچ خط قرمزی نمیشناسد و از هیچ جنایتی فروگذاری نمیکند. همین بیقاعدگی در اعمال خشونت، خود به عامل بازدارنده بزرگتری بدل شده است: مردم نه از مرگ، بلکه از مرگ بیثمر واهمه دارند.
اینجا دقیقاً همانجایی است که تحلیلها باید حساستر شوند: رژیم تنها زمانی دچار فروپاشی خواهد شد که «ترس» مردم با «یقین به نتیجه» جایگزین شود. یعنی هنگامی که سه و نیم درصد فعال جامعه باور کنند که اگر برخیزند، نه فقط تنها نخواهند بود، بلکه پیروز نیز خواهند شد. ترس، تنها در برابر اطمینان به پیروزی عقب مینشیند.
به بیان دیگر، جمهوری اسلامی ترس را به ابزاری برای جلوگیری از «آغاز جنبش» تبدیل کرده، نه لزوما سرکوب جنبش موجود. زیرا در نگاه رژیم، پیشگیری مؤثرتر و مطمئنتر از درمان است. ساختن هالهای از شکست حتمی در ذهن مردم، از طریق پمپاژ ناامیدی، نفوذ رسانهای، اعترافات تلویزیونی، و تبلیغات هدفمند— نوعی مهندسی روانی-روایی است که کارکرد آن، فلج کردن ارادهی کنش است، حتی پیش از آنکه قدمی برداشته شود.
ترس در ایران امروز، نه صرفاً احساس، بلکه یک ساختار است. و دقیقاً از همین رو، درهم شکستن آن نیازمند شکسته شدن این ساختار روانی از درون است؛ نه صرفاً با شعار، بلکه با الگوهای عینی از موفقیت، انسجام، پایداری و امید قابل اتکا.
۳- مهندسی اطلاعات: اینترنت مانند زنجیری نوین به پای آزادی
اگر در قرن بیستم، سانسور به معنای کنترل محتوای چاپی و رسانههای رسمی بود، جمهوری اسلامی در قرن بیست و یکم شکل جدیدی از مهندسی اطلاعات را طراحی کرده است: ایزوله سازی ارتباطی در سطح ملی از طریق تبدیل اینترنت به ابزار کنترل اجتماعی.
از آبان ۱۳۹۸ به بعد، حکومت بطور سیستماتیک دست به قطع اینترنت جهانی و جایگزینی آن با «اینترانت ملی» زده است؛ شبکهای داخلی که زیرساختهای آن نه برای خدمترسانی به شهروندان، بلکه برای ردیابی، نظارت و انحصار روایات طراحی شده است. این رویکرد در عمل، ایران را به جزیرهای ارتباطی بدل کرده است که نه تنها ارتباطات بیرونی آن کنترل میشود، بلکه درون آن نیز صدای مستقل، شنیده نمیشود.
هرگونه تلاش برای دسترسی به اینترنت آزاد به ویژه از طریق ابزارهایی مانند استارلینک با شدیدترین برخوردهای امنیتی مواجه شده و حتی با اتهام جاسوسی برای اسرائیل میتواند همراه باشد. در این فضا، ترس از لو رفتن، قطع ارتباط، یا شناسایی دیجیتال، بخش قابل توجهی از ظرفیت سازماندهی را فلج کرده است.
اما کارکرد این انسداد فقط در سطح تکنولوژیک نیست. جمهوری اسلامی به خوبی دریافته که اطلاعرسانی، ستون اولیهی سازماندهی سیاسی- اجتماعی است. وقتی یک ملت نتواند رویدادهای همزمان را در شهرهای مختلف رصد کند، وقتی فعالان نتوانند تجربیات را منتقل کنند و هماهنگی در سطح ملی ایجاد شود، جنبش سراسری هرگز شکل نمیگیرد.
در غیاب رسانههای آزاد داخلی و با مسدود شدن رسانههای برونمرزی، صحنه به دست «خرده روایتسازهای حکومتی» افتاده است؛ کانالهایی در تلگرام، صفحات پرنفوذ در اینستاگرام، و شبکهای از نهادهای سایبری که وظیفهشان نه فقط تحریف واقعیت، بلکه القای بیعملی، شکست و یأس است.
در نتیجه، جمهوری اسلامی از اینترنت نه برای توسعه یا شفافیت، بلکه به عنوان زنجیری مدرن برای مهار میل به آزادی استفاده میکند. و جامعهای که نه صدای خود را میشنود، نه بازتاب همبستگی را میبیند، به تدریج احساس انزوا و بیقدرتی میکند. این دقیقاً همان چیزیست که حکومت میخواهد. در این وضعیت، امکان شکلگیری یک گفتمان فراگیر و هماهنگ ملی تقریباً از بین رفته است. جامعهای که صدای خود را نشنود، نمیتواند حرکت جمعی شکل دهد.
۴- به آلترناتیو: زخم باز اعتماد عمومی
در هر نظام استبدادی، سقوط واقعی نه با فروپاشی ساختار سرکوب، بلکه با باور به وجود یک بدیل مشروع آغاز میشود. اگر جامعهای در ناخودآگاه جمعیاش به این باور برسد که جایگزین موجود، هم توانمندتر است، هم مشروعتر و هم کمهزینهتر، فروپاشی سیاسی، تنها به زمان وابسته خواهد بود.
اما در ایران امروز، این باور شوربختانه هنوز به بخش وسیع جامعه منتقل نشده است. نه به دلیل وفاداری به جمهوری اسلامی، بلکه به خاطر بیاعتمادی عمیق و مزمن به آنچه تحت عنوان «آلترناتیو» (گاهی از سوی حکومت) مطرح میشود.
جامعه به درستی میپرسد: چه کسی جای این حکومت را خواهد گرفت؟ آیا کسانی که امروز در تبعید فریاد رهایی میزنند، فردا همان اشتباهات پیشینیان را تکرار نخواهند کرد؟ آیا باز هم قرار است با نقاب دیگری، استبداد جدیدی سر برآورد؟ آیا باز هم منابع ملی، آینده فرزندان ما و استقلال کشور، در معادلات قدرت میان افراد، جناحها و رسانههای «صاحب نفوذ» قربانی خواهد شد؟
این شک، ریشه در تجربهای تاریخی دارد: فریب در سال ۱۳۵۷. ملتی که تحت تاثیر فریب و فتنه، به استقبال انقلابی رفت که نتیجهاش دیکتاتوری مذهبی، جنگ، فقر، تبعیض و اعدام شد، اینبار محتاطتر، هوشیارتر و منتقدتر است. جمهوری اسلامی مشروعیت اخلاقی و سیاسی خود را باخته، اما هنوز از سرمایهی بیاعتمادی عمومی به دیگران، تغذیه میکند.
این بیاعتمادی، با ظهور چهرههایی که ریشهای در جامعه ندارند، مواضعشان متغیر و شعارهایشان سطحی است، دوچندان شده است. کشمکشهای بیپایان در رسانههای فارسی خارج کشور، رقابتهای کودکانه برای دیدهشدن (عطش لایک و ویو)، و سوء استفاده از فضای روانی مردم، بجای ایجاد وحدت و اعتبار، تردید و تفرقه را تقویت کرده است.
در این میان، شاهزاده رضا پهلوی به عنوان تنها چهرهی دارای توافق گسترده نسبی روی وی در درون و برون ایران مطرح است، اما حتی او نیز در خلأ یک ساختار رسمی، سازمانیافته و قدرتمند، با چالشهایی جدی برای انتقال اعتماد به جامعه مواجه است.
بدون روایت شفاف، منشور رفتاری مشخص، پاسخگویی، و تضمین حقوق اقلیتها و دگراندیشان، مردم به وعدهها دل نمیبندند و خوشبختانه شاهزاده رضا پهلوی این مهم را به خوبی دریافت کرده و از همین رو در میان اقشار و اقوام گوناگون ایرانی با اقبال گسترده روبرو است.
در چنین فضایی، آلترناتیو، اگرچه موجود است، اما هنوز در ذهن میلیونها ایرانی، به شکل یک رویای روشن و قابل باور تجسم نیافته است. تا زمانی که این تصویر ترسیم نشود، حرکت گسترده نیز به تعویق خواهد افتاد.
۵- فقدان نهاد رهبری ملموس: چهره ملی بدون ساختار
هیچ جنبش ملی بدون ستاد، فرماندهی، و ستونفقرات ساختاری به نتیجه نمیرسد. در تاریخ مبارزات آزادیخواهانه، حتی نمادهای مردمی نیز زمانی موفق شدهاند، که تکیهگاه نهادی قابلاعتماد و منسجم داشتهاند. این اصل، امروز نیز صادق است: یک ملت، برای رهایی، نهفقط به انگیزه، که به راهبری نظاممند نیاز دارد.
در مورد ایران، شاهزاده رضا پهلوی بدون تردید، تنها چهرهایست که در میان لایههای گوناگون جامعه ایران، از پادشاهیخواه تا جمهوریخواه، از اقوام تا دگراندیشان، از طبقه متوسط شهری تا نخبگان مهاجر، بطور نسبی مورد توافق است.
اما در کنار این سرمایهی اجتماعی منحصر به فرد، یک کمبود جدی به چشم میخورد: نبود یک ستاد مرکزی، نهاد فرماندهی، و شبکه عملیاتی که بتواند این اعتماد را به کنش بدل کند.
در غیاب ساختار سازمانیافته، رابطه شاهزاده با بدنهی داخل، پراکنده، گاهی غیرمستقیم، و عمدتا عاطفی باقی مانده است. این خلأ سازمانی موجب شده که پیامهای ایشان، با وجود تأثیرگذاری، نتوانند به سرعت درون شبکههای عمل سیاسی، رسانهای و اجتماعی تزریق شوند و قدرت اجرایی لازمه را پیدا کنند.
مسئله، شخص شاهزاده نیست؛ مسئله، غیبت نهادیست که بتواند ظرفیتهای رهبری را از «نماد» به «ساز و کار» تبدیل کند. تنها در سایهی چنین نهادیست که میتوان:
• بین داخل و خارج، ارتباط مؤثر و امن برقرار کرد؛
• میان اقشار و گروهها، وحدت هدف و وظیفه ایجاد نمود؛
• و برای دوران گذار، تقسیم مسئولیت و اعتماد عمومی فراهم ساخت.
ملت ایران اکنون به مرحلهای رسیده که چهرهی رهبری را میشناسد، اما ساختار رهبری را نمیبیند. تا زمانی که این ساختار متولد نشود، ظرفیت فراخوان ملی، بطور کامل مورد بهرهبرداری قرار نمیگیرد.
۶- فقدان تصویر روشن از دوران گذار: کابوس خلأ پس از سقوط
یکی از اصلیترین موانع شکلگیری یک جنبش ملی فراگیر در ایران، نه در ارادهی مردم، بلکه در ابهام نسبت به فردای پس از فروپاشی جمهوری اسلامی نهفته است. جامعه، با وجود خشم متراکم، هنوز برای پرش به سوی آینده، نقشهی راه روشنی نمیبیند و همین کافیست که خطر نکند.
در ذهن بسیاری از شهروندان، به ویژه طبقات متوسط، برخی پرسشهای حیاتی بیپاسخ ماندهاند:
• اگر جمهوری اسلامی سقوط کند، چه کسی امنیت را حفظ خواهد کرد؟
• چه تضمینی وجود دارد که کشور وارد هرج و مرج، جنگ داخلی، یا تجزیه نشود؟
• آیا نظام جایگزین، تکرار دیکتاتوری دیگر نخواهد بود؟
• اقتصاد از کجا مدیریت خواهد شد؟ دستمزدها چه میشود؟ بانکها باز خواهند ماند؟
• آیا حقوق اقلیتها، زنان، دگراندیشان و اقوام، در دوران گذار و پس از گذار محترم شمرده خواهد شد؟
این سؤالات صرفا دغدغهی تئوریک نیستند؛ بلکه وزن روانی آنها بر تصمیم جمعی جامعه سنگینی میکند. در فضایی که هر حرکتی میتواند بهای سنگینی داشته باشد، فقدان چشمانداز، به معنای فلج شدن ارادهی اقدام است.
در چنین شرایطی، حتی نارضایتی شدید هم به فروپاشی رژیم منجر نمیشود، مگر آنکه مردم بدانند به کجا میروند. جمهوری اسلامی، با آگاهی کامل از این خلأ، همواره تلاش کرده با تصویرسازی از «سوریهای شدن»، «جنگ داخلی» یا «بازگشت دیکتاتوری»، این ترس را در ذهن مردم نهادینه سازد و تا حدی موفق بوده است.
در پاسخ به این بحران ابهام، شاهزاده رضا پهلوی تلاش کرده است تا با ارائهی پیمان نوین و مجموعهای از برنامهها و پیامها، تصویری از ایران پس از جمهوری اسلامی ترسیم کند. اما چالش بزرگ در آن است که این تصویر، هنوز نهادینه، تثبیت و فراگیر نشده است. روایت آلترناتیو، به اندازهی روایت بحران، در اذهان عمومی نهادینه نشده است.
مردم به تصویر نیاز دارند؛ نه صرفاً به آرزو. به جدول زمانبندی، به نقشه راه، به تضمینهای حقوقی و امنیتی. آنگاه که بتوان این تصویر را بطور شفاف، مستند و قابل اعتماد به جامعه ارائه داد، ترسها به امید، و امید به جنبش بدل میشود.
حال که با مولفههای مهم این ساختار پیچیده از موانع مهندسی شده برای کنترل کنشپذیری جامعه آشنا شدیم، با این پرسش مواجه میشویم که چه باید کرد؟
چه باید کرد؟ از درماندگی به طراحی عمل
اگر جمهوری اسلامی با مهندسی هوشمندانه فقر، ترس، انسداد اطلاعات و غیره، مسیر انقلاب ملی را سد کرده است، پس باید پاسخ نیز در مهندسی معکوسِ همین ساز و کارها جستجو کرد. مسیر عبور از سکون، در ترکیب همزمانِ روایتسازی، نهادسازی، انسجام، و اقدام هدفمند نهفته است.
در این میان، شاهزاده رضا پهلوی با طرح یک استراتژی روشن و منسجم، که در قالب «برنامهی پنجمادهای» برای گذار از جمهوری اسلامی ارائه شده، نخستین گام را در این مسیر برداشته است، البته نه به عنوان مدعی قدرت، بلکه به عنوان کنشگر و هماهنگکنندهی مرحلهی گذار.
پنج ستون اصلی پیشنهادی ایشان برای نجات ایران عبارتند از:
۱- بسیج شبکههای مردمی در داخل کشور:
ایجاد و تقویت هستههای مبارزاتی، ارتباطگیری میان اقشار مختلف جامعه، انتقال مهارتها و الگوهای نافرمانی مدنی، و فعالسازی ظرفیتهای پراکنده.
۲- اتحاد جامعه ایرانیان مهاجر (دیاسپورا)
انسجام میان نیروهای اپوزیسیون در خارج کشور، پایان دادن به رقابتهای سمی در رسانههای فارسی، و بازگشت به گفتمان «ایران میهن مشترک».
۳- اعمال فشار هدفمند بر دولتهای G20 برای حمایت از ملت ایران
درخواست تحریم ساختاری، پیگیری پروندههای حقوق بشری، مهار پروژههای مالی و لابیهای رژیم در غرب، و تقویت پیوند میان خواستها و حقوق مردم ایران و افکار عمومی جهانی.
۴- ایجاد شکاف در بدنهی حکومت (پروژهی همکاری ملی)
ارسال پیام به قشر خاکستری، نیروهای ریزشی، و کارگزاران ناراضی که «در ایران فردا جایی برای آنان وجود خواهد داشت اگر به مردم بپیوندند و این اقدام آنان ارج نهاده خواهد شد».
۵- آمادهسازی برای بازسازی ایران (پروژهی شکوفایی ایران)
تدوین برنامههای مقدماتی برای دوران پس از فروپاشی، از جمله در حوزههای اقتصادی، آموزشی، بهداشت، انرژی، آب، محیط زیست و عدالت انتقالی.
وظیفه تاریخی اپوزیسیون در تبعید: پایان بلاتکلیفی، آغاز مسئولیت پذیری
در چشمانداز گذار، اپوزیسیون خارج کشور دیگر نمیتواند صرفا ناظر یا منتقد باشد؛ بلکه باید نقش تسهیلگر و پشتیبان انقلاب ملت ایران را ایفا کند. این مسئولیت تاریخی نه در گفتار، بلکه در اقدامِ منسجم، هدفمند و ملی تجلی مییابد.
برخی از وظایف کلیدی اپوزیسیون تبعیدی:
۱- کنار گذاشتن رقابتهای فرسایشی و جنگ رسانهای
استمرار تخریب متقابل، تولید شایعه و رقابت بر سر «حقانیت مطلق» تنها رژیم را تقویت میکند. اختلاف نظرها امری طبیعیست، اما وظیفهی کنشگران تبعیدی است که آن را به گفتمان تبدیل کنند، نه به نزاع.
۲- پذیرش مرجعیت ملی، نه انحصارطلبی جریانی
اپوزیسیون تبعیدی باید بپذیرد که تنها مرجع مشروع، ملت ایران است. نکتهای که شاهزاده رضا پهلوی بارها بر آن صحه گذاشته است. هر جریان سیاسی یا رسانهای که خود را جایگزین ملت جا زند، در مسیر موثر گام نمیگذارد.
۳- همکاری فراگیر برای نهادسازی انتقالی
شکل دادن به ساختارهایی چون شورای موقت گذار، کمیسیونهای تخصصی بازسازی، اتاق فکر عدالت انتقالی، و کارگروههای فنی نیازمند همکاری چهرههای متخصص و میهندوست است، نه چهرههای پرحاشیه و سلبریتیوار.
۴- پشتیبانی سازمانیافته از شبکههای داخلی
از تأمین ابزارهای فنی گرفته تا تدارک حمایت روانی، حقوقی، رسانهای و مالی، اپوزیسیون باید ستاد پشتیبانی انقلاب مدنی داخل کشور باشد، نه تنها تریبون انتقادی در رسانهها.
۵- تثبیت روایت ملی در سطح بینالمللی
مقابله با لابیهای جمهوری اسلامی، خنثیسازی پروژهی «تجزیه ایران» توسط شبهرسانههای همسو با رژیم، و انتقال صدای واقعی مردم ایران به افکار عمومی جهانی، بخش حیاتی از وظیفه اپوزیسیون است.
۶- پذیرش نقش شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان عامل وحدت و اعتماد سازی
تلاش برای بیاهمیت نشان دادن یا حذف وی، نه تنها غیرواقع بینانه است، بلکه در عمل به سود جمهوری اسلامی تمام میشود. او تنها چهرهایست که توانسته طیف وسیعی از اقشار و گرایشها را به دور خود گرد آورد، بدون ادعای شخصی برای قدرت.
اگر حرکت میلیونی شکل نگیرد، چه باید کرد؟
سناریوی نبرد فرسایشی برای انهدام تدریجی ماشین سرکوب
در شرایطی که هنوز یک خیزش سراسری شکل نگرفته، نمیتوان در انتظار لحظهای معجزهآسا ماند. گذار از جمهوری اسلامی نه یک رخداد ناگهانی، بلکه فرآیندی چندلایه، فرسایشی و ترکیبی از پایداری، مبارزه و تضعیف مستمر است. در چنین شرایطی، استراتژی جایگزین، ورود آگاهانه و سازمانیافته به مرحله «انهدام تدریجی» است.
محورهای کلیدی در سناریوی تضعیف فرسایشی
۱. میدان نبرد در جبههی روانی و روایت بینالمللی
• مستندسازی حقوقی: تهیه پروندههای حقوقی و مستند علیه آمران و عاملان سرکوب در ایران، با هدف فعال ساختن ساز و کارهای بینالمللی نظیر دادگاههای جهانی، یا پیگردهای قضایی ملی بر مبنای اصل صلاحیت جهانی.
• افشای نقش حکومت در جنگ اوکراین: ارسال پهپاد و تسلیحات به روسیه، رژیم ایران را به شریک جنگ تبدیل کرده است. این فرصت مناسبی برای قرار دادن آن در کنار دشمنان آزادی در نظام بینالمللی و تشدید فشار بر آن است.
• مقابله با لابیها و شبه رسانهها: شناسایی و برملا نمودن پیوندهای لابیهای جمهوری اسلامی به سیاستهای آلوده و فساد جهانی، پروژهی مشروعیتزدایی را تسریع میکند. این اقدامات باید مستند، سیستماتیک، و بر پایهی همکاری نهادهای حقوقی و رسانهای باشند.
۲ . تقویت شبکههای مبارزاتی در داخل کشور
• آموزش تاکتیکهای مبارزه خشونت پرهیز: از تحریم خرید و اعتصاب تا شبکهسازی درونمحور و کاهش همکاری با نهادهای حکومتی، تاکتیکها باید آموزش داده شده، بومی شوند و در بسترهای ایمن انتقال یابند.
• پشتیبانی فنی و روانی: فعالان داخل کشور به بیش از ابزار فنی نیاز دارند؛ آنان نیازمند اعتماد، شنیده شدن و پشتیبانی معنوی نیز هستند.
• ایجاد فضای اتصال امن: پلهای ارتباطی میان بدنه داخل و دیاسپورا باید بدون نفوذپذیری و امنیتی برقرار شود. شکست این محور میتواند کل شبکه مبارزه را فلج کند.
۳ . جنگ روانی با بهرهگیری از شکافهای راهبردی حکومت
• تلفات فرماندهی در جنگ ۱۲روزه: شلیک دقیق، مرگبار و بیسابقه اسرائیل به مراکز فرماندهی رژیم، ضربات روحی سنگین به بدنه امنیتی وارد کرده که باید تقویت و برجسته شود.
• انفجارهای زنجیرهای و ناتوانی امنیتی: افزایش حوادث مشکوک در مراکز حساس، پالس ضعف ساختاری در کنترل داخلی را به جامعه منتقل میکند. این فضای روانی باید تحلیل و مورد استفاده موثر قرار گیرد.
• آمادگی نظامی آمریکا و خطر برخورد مستقیم: آرایش نیروهای ایالات متحده در منطقه و تهدیدهای مکرر، فشار مضاعفی بر حاکمیت ایجاد کرده که در روایتسازی اپوزیسیون میتواند نقش مهمی ایفا کند.
• فعال شدن مکانیسم ماشه: بازگشت تحریمهای شورای امنیت نه فقط اقتصادی، بلکه مشروعیتزدا است. باید تلاش شود این گزاره به گفتمان ملی تبدیل شود: «حکومتی که تحت تحریم شورای امنیت است، نمیتواند نماینده ملت ایران باشد». البته نباید این مهم هم فراموش شود که نجات ایران و بازسازی آن پیش از فعال شدن مکانیسم ماشه میتواند سریعتر و بدون کارشکنی بینالمللی آغاز شود. زیرا هنگامی که تحریمهای سازمان ملل متحد در پی فعال شدن مکانیسم ماشه بازیابی شوند، برای لغوشان نیاز به موافقت تمامی اعضای دائمی شورای امنیت است. موضوعی که میتواند برای ایران ما بسیار پر هزینه باشد.
جمعبندی استراتژیک
خیزش بزرگ، زمانی ممکن است که امید، آلترناتیو و چشمانداز قابل تحقق بهم پیوند بخورند.
برای پاسخ به پرسش نخست این مقاله، اینکه «چرا هنوز مردم ایران در ابعاد گسترده به خیابان نیامدهاند؟»، باید واقعبینانه و بدون کلیگویی، به مکانیزمهای بازدارنده نگاه کرد و دریافت که فقدان یک حرکت سراسری، به معنای رضایت یا تسلیم نیست؛ بلکه محصول همزمان چند متغیر سرکوبگر، روانی و سازمانی است که نظام حاکم طی سالها با وسواس و خشونت آنها را نهادینه کرده است.
اما همانگونه که تاریخ ایران نشان داده، انفجارهای اجتماعی از دل سکوتهای عمیق متولد میشوند.
سه شرط برای جهش بزرگ ملی
۱- امید واقعی، نه صرفا خشم جمعی
مردم ایران بارها ثابت کردهاند که شجاعاند، اما برای خیزش سراسری به امید نیز نیاز دارند، نه به عنوان یک احساس، بلکه به مانند افقی قابل تحقق. گفتمان اپوزیسیون باید بتواند آینده را ملموس، شدنی و امن نشان دهد.
۲- آلترناتیوی با صلاحیت، ملی و مسئول
مردم در صورتی از خانه بیرون میآیند که بدیل حاکمیت را شفاف ببینند؛ بدیلی که نه تنها فاسد نباشد، بلکه بتواند کشور را در دوران گذار اداره کرده، نگذارد قدرت در خلأ فرو افتد، و با مشروعیت مردمی و بینالمللی همراه باشد.
۳- باور به اثرگذاری حرکت جمعی
مردمی که گمان کنند هزینه اعتراض زیاد و احتمال موفقیت کم است، دچار فلج روانی میشوند. اگر آنان ببینند که نافرمانی مدنی، روایت بینالمللی، و فروپاشی از درون، رژیم را تضعیف کردهاند، جرقهی حرکت عمومی بسیار محتمل خواهد شد.
وگرنه ایران در میدان یک نبرد فرسایشی طولانی باقی خواهد ماند؛ نبردی که هر روز تعلل ما، به معنای جان گرفتن دوباره ماشین سرکوب است.
*پویا بهرامی روزنامهنگار آزاد از برلین

